|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| طرح سوال : | |
ولايت مطلقه مبين اختيارات حکومتي حاکم اسلامي در چارچوب مصالح جامعه اسلامي است . پيرامون اعمال چنين اختياراتي از سوي معصومين (ع) نظير پيامبر گرامي اسلام (ص) يا امام علي (ع) که موفق به تشکيل حکومت شدند ، نمونه هاي زيادي وجود دارد به عنوان نمونه ؛ رسول خدا - ص - بر مبناي اين شأن الهي، در اداره جامعه و حكومت، دستورات و مقرراتي راصادر مي كرد; مثلاً به اصحاب خود فرمان داد: (محاسن خود را رنگ نموده، و از آشكار شدن سفيديِ موهاي خود جلوگيري كنيد.) حضرت علي - ع - علت اين حكم را آن مي داند كه درصدر اسلام، تعداد مسلمانان اندك بود و مسلمانان با اين كار نشاط خود را در برابر دشمن به نمايش مي گذاردند; ولي پس از آن كه اسلام توسعه يافت، نيازي به اين اقدام نبوده و مسلمانان در آن مخيّرند.
در مورد ديگري، پيامبر اسلام - ص - همسايگان مسجد را تهديد كرد كه اگر در نماز جماعت شركت نكنند، خانه شان را آتش خواهد زد. واضح است كه اين برخورد، از موضع اختيارات حكومتي، و باتوجه به شرايط اجتماعيِ آن عصر و بر مبناي مصالح مورد نظر آن حضرت بوده است، وگرنه ترك يك عمل مستحب، به خوديِ خود، چنين عقوبت سنگيني را به دنبال ندارد.
رسول اكرم - ص - با درنظر گرفتن مصالح جامعه، گاه آزادي هاي اجتماعي يا اقتصاديِ افراد را محدود مي كرد؛ مثلاً به حكيم بن حزام اجازه تجارت نداد تا اين كه حكيم متعهد گرديد در معاملات اگر طرف مقابل پشيمان شد معامله را اقاله و برهم زند، هم چنين به افراد تنگدست مهلت دهد وبه گرفتن حق خود قانع باشد.
پيامبر - ص - ضرار بن ازور را به قبيله بني اسد فرستاد تا آن ها را از شكار حيوانات بازدارد. اين كار، هر چند اصالتاً براي مردم ممنوع نبود، ولي با دستور حكومتيِ حضرت، از آن جلوگيري گرديد. در جنگ خيبر نيز رسول خدا - ص - از خوردن گوشت برخي حيوانات حلال گوشت، منع كرد تا در نقل و انتقال و جابه جاييِ نيروهاي جنگي، اختلاليِ پيش نيايد.
هم چنين، آن حضرت، مردم مدينه را از عدم ارائه مجانيِ آب مازاد بر نياز آبياريِ خود، نهي كرد. به گفته شهيد سيد محمد باقر صدر:
اگر چه اين نهي، مانند موارد ديگر، ظهور در حرمت دارد، ولي چون فروش آب و يا خودداري از عرضه به ديگران، ذاتاً عملي حرام نمي باشد، از اين رو، نهي آن حضرت را بايد نهي حكومتي تلقي كرد; زيرا جامعه آن روز مدينه، نياز شديدي به تقويت بنيه اقتصادي از راه توسعه كشاورزي داشت و باتوجه به اين نياز و مصلحت كلي بود كه وليّ امر مسلمين، چنين حكمي صادر كرد.
برخي از ياران پيامبر مي گويند: رسول خدا - ص - ما را از انجام كاري كه برايمان منفعت اقتصادي و سود مادي داشت، نهي كرد; زيرا وقتي كسي زميني دراختيار داشت و مي خواست آن را در مقابل مبلغي به ديگري واگذار كند، رسول خدا منع نمود و فرمود: يا مجاناً واگذار كن و يا خود در آن به زراعت بپرداز.
در اين جا نيز آشكار است كه نهي حضرت، يك حكم شرعيِ كلي، تلقي نمي گردد; چرا كه اجاره دادن زمين، حرمت ذاتي ندارد.
به علاوه، درسيره پيغمبر اسلام - ص - حدود و ضوابط فراواني ديده مي شود كه به عنوان يك حكم كلي از طرف خداوند ابلاغ نشده، بلكه باتوجه به مصالح جامعه، از سوي آن حضرت و به عنوان حكم حكومتي و مقررات دولتي، جعل شده است. تعيين مقدار جزيه، در موارد گوناگون، و يا تعيين شرايط مختلف با اهل ذمّه، از اين گونه موارد است.
در زعامت سياسي ـ اجتماعيِ پيامبر، مواردي وجود دارد كه رسول خدا - ص - براي مجازات و كيفر فرد يا گروهي، حكمي صادر نموده است; مثلاً حكم بن ابي العاص را تبعيد كرد و نيز متخلفان از جنگ را به عدم همنشينيِ ديگران با آن ها و صحبت نكردن با ايشان، كيفر نمود. در جنگ با يهوديان بني نضير، به قطع كردن درختان خرماي آن ها و آتش زدن تنه آن درختان دستور داد. اين در حالي است كه از قطع اشجار در جنگ نهي شده است; ولي پيامبر - ص - براي ضربه زدن به منابع اقتصاديِ دشمن و مأيوس كردن آن ها، مصلحت امت اسلامي را در چنين اقدامي مي ديد.
موارد فوق، نمونه هايي از تصرفات حكومتي پيغمبر اسلام - ص - است كه بر حق زعامت آن حضرت، گواهي مي دهد. چنين دخالت هايي، در شعاع حفظ مصالح عموميِ مردم و در محدوده اختيارات رئيس دولت اسلامي است که در عصر غيبت معصوم (ع) نيز فقيه جامع الشرايط در جهت ايفاي نقش مديريت جامعه اسلامي و تامين مصالح آن ، از چنين اختياراتي برخوردار است .
توضيح اينکه :
«ولايت فقيه» نظريه اي است پيرامون رهبرى سياسى جامعه اسلامى در زمان غيبت امام معصوم (ع) به وسيله فقيه عادل و با تقوا و داراى شرايط لازم رهبرى. و « ولايت مطلقه فقيه» مبين اختيارات ولي فقيه در حوزه حکومتي است . توضيح اينکه :
«ولايت فقيه» تعبير عامى است كه به «مطلق» و «مقيد» تقسيمپذير است. بنابراين «ولايت مطلقه فقيه»، از نظر مفهومى يكى از اقسام «ولايت فقيه» شناخته مىشود. البته معنايى كه به طور معمول امروز، از كاربرد واژه «ولايت فقيه» استفاده مىشود، همان «ولايت مطلقه فقيه» است و با آن تفاوتى ندارد. راز اين مسأله، در توضيح معناى آن آشكار خواهد شد. ولايت مطلقه فقيه در فقه شيعه به دو معنا استعمال مىشود: 1. ولايت فقيه، منحصر به ولايت بر قضا، محجورين و ... نيست؛ بلكه شامل زعامت و رهبرى سياسى و اجتماعى نيز مىشود. 2. اختيارات «ولى امر» در زمامدارى منحصر به اجراى احكام اوليه و ثانويه نيست؛ به عبارت ديگر وظيفه او، رهبرى جامعه به گونهاى است كه مصالح جامعه، در پرتو هدايتهاى الهى، به خوبى تأمين شود و نيازمندىهاى متنوّع و تغييرپذير جامعه، در شرايط مختلف تفويت نشود و جامعه از رشد و ترقى باز نماند. از اين رو اگر در شرايط ويژهاى، يكى از مصالح و نيازمندىهاى جامعه با يكى از احكام اوليه در تزاحم قرار گرفت؛ در چنين صورتى «ولى فقيه» بايد بين آن دو مقايسه كند. پس اگر مسألهاى كه با حكم اولى در «تزاحم» قرار گرفته، داراى مصلحتى برتر براى جامعه باشد؛ در اين صورت ولى فقيه مىتواند، آن حكم اوليه را موقتاً تعطيل كند و مصلحت برتر جامعه را بر آن مقدم بدارد. به عنوان مثال در فقه اسلامى، تخريب مسجد حرام است. اكنون اگر به تخريب مسجدى جهت خيابانكشى حاجت افتاد، چه بايد كرد؟ ديدگاه مخالف «ولايت مطلقه» بر آن است كه صرف مصلحت اهم اجتماعى، مجوز تخريب مسجد نيست و تا زمانى كه كار به ضرورت نرسد، نمىتوان دست به اين كار زد؛ ليكن بر اساس نظريه «ولايت مطلقه»، لازم نيست حكومت اسلامى آن قدر صبر كند كه براى جامعه، مشكلات زيادى فراهم شود و كارد به استخوان برسد؛ آن گاه از سر ناچارى و براى خروج از بن بست و انفجار اجتماعى، مسجد را تخريب كرد؛ بلكه در اين صورت هميشه از قافلهى تمدن عقب خواهيم ماند و همواره در مشكلات دست و پا خواهيم زد و شارع مقدس، به چنين چيزى راضى نيست. از آنچه گذشت روشن مىشود كه: اولاً ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت گره گشا در تزاحم احكام و مصالح اجتماعى است و نشانه واقعنگرى اسلام در برخورد با مقتضيات زمان است. ثانياً ولايت مطلقه خود، مقيد به قيودى است نه اينكه از هر حيث مطلق باشد. اين قيود عبارت از اين است كه: يك. او بايد مجرى احكام الهى باشد و حق ندارد خود سرانه و دلخواهانه عمل كند؛ بلكه اين فلسفه اصلى ولايت فقيه است. دو. مصالح جامعه را بايد رعايت كند. سه. در زمانى مىتواند حكم اولى شرعى را موقتاً تعطيل كند كه با يكى از مصالح اهم جامعه، در تزاحم باشد؛ نه با خواست و ميل يا مصلحت شخصى و يا مصلحتى در رتبه فروتر از حكم اولى شرعى. اكنون اگر واقعبينانه بنگريم، درخواهيم يافت كه «ولايت مطلقه» - به معنايى كه گذشت - يكى از مهمترين راهحلهايى است كه اسلام براى خروج از بن بستها در عرصهى تزاحم مصالح اجتماعى پيشبينى كرده و بدون آن حكومت با مشكلات زيادى رو به رو خواهد شد. استاد مطهرى اينگونه اختيارات را اختيار دادن به جامعه اسلامى دانسته و آن را يكى از رموز جاودانگى اسلام به شمار مىآورد.V} براى آگاهى بيشتر نگا: مطهرى، مرتضى، ختم نبوت، ص 64-65؛ قم؛ صدرا، چاپ نهم، 1374.{V از طرف ديگر اين مقدار از اختيارات در هر حكومتى وجود دارد؛ بلكه حاكمان ديگر كشورها از اختياراتى بسيار بيشتر از اختيارات ولى فقيه بهرهمند مىباشند.V} براى آگاهى بيشتر ر.ك: جوان آراسته، حسين، مبانى حكومت دينى، صص 35-38.{V در ادامه جهت توضح بيشتر اختيارات ولي فقيه به بررسي اين موضوع مي پردازيم : تبيين و تحليل «ولايت مطلقه فقيه» از منظر امام خمينى(ره) و قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، به دو شيوه ممكن است: 1. رجوع به منابع و متون اسلامى و آراى حضرت امام(ره) و ديگر فقيهان و انديشمندان اسلامى؛ 2. مراجعه به مشروح مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى براى فهم مقصود قانونگذاران از اين عبارت. در اين رابطه ابتدا به بازخوانى معناى اين اصطلاح از منظر حضرت امام(ره) با تكيه بر متون اسلامى مىپردازيم. سپس ضمن مراجعه مختصر به مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى، تلاش مىكنيم تا مقصود قانونگذاران از اين اصطلاح را بيابيم. t}يك. ولايت فقيه در متون اسلامى{T نظريه حضرت امام(ره) درباره حوزه اختيارات ولى فقيه -كه مورد قبول اكثريت فقهاى شيعه مىباشد اين است كه فقيه همه اختيارات لازم حكومتى امام معصوم(ع) را دارد و هر نوع ولايتى كه در حوزه رهبرى جامعه براى امام ثابت شده، براى فقيه نيز ثابت است؛ به جز آنچه كه به دليل خاص از مختصات امام معصوم(ع) شمرده شده است (از قبيل پارهاى از اختياراتى كه پيامبر(ص) در حوزه مسائل خصوصى افراد داشتهاند). از اختيارات حكومتى ياد شده، به «ولايت مطلقه» تعبير مىشود كه به اختصار به توضيح آن مىپردازيم: كلمه «مطلق» يا «مطلقه» در لغت به معناى آزادى، رهايى و ارسال در برابر «مشروط» (Conditional) و يا در برابر «نسبى» (Relative) است. كاربرد اين واژه در علوم اعتبارى از نظر دايره «وسعت اطلاق» بسيار متفاوت است. به عبارت ديگر هر كجا كه اين واژه به كار مىرود، بايد به دقت در نظر داشت كه مراد از آن اطلاق در برابر كدامين قيد است؛ مثلاً «مطلقه»(Absolutist) در نظامهاى سياسى غالباً به رژيمهاى فاقد قانون اساسى يا نامقيد به قانون، گفته مىشود؛ ولى در نظام «ولايت فقيه» معانى ديگرى دارد: 1. يكى از معانى «ولايت مطلقه فقيه» اين است كه حوزه اختيارات فقيه محدود و مقيد به عرصه خاصى مانند امر قضاوت و امور حسبه نيست؛ بلكه شامل همه امور اجتماعى مىشود و در واقع رهبرى سياسى و اجتماعى را در بر مىگيرد. در اين معنا «ولايت مطلقه» همان معنايى را دارد كه امروزه از «ولايت فقيه» فهميده مىشود و افزوده شدن كلمه «مطلقه» چيزى بر آن نمىافزايد؛ بلكه صرفاً نقش توضيحى و تأكيدى دارد. 2. معناى ديگر، آن است كه اگر «مصالح اهم اجتماعى» مسلمانان، با يكى از احكام اوليه شرعى -كه از نظر اهميت در رتبه پايينترى قرار دارد در تزاحم قرار گيرد، ولى فقيه -كه موظف به حفظ مصالح عالى جامعه اسلامى است با جهت حفظ مصالح اهمّ آن، مىتواند؛ بلكه بايد به طور موقّت آن حكم شرعى اولى را تعطيل كند و مصالح اهم جامعه را بر آن مقدم بدارد. به عنوان مثال در فقه اسلامى، تخريب مسجد حرام است؛ اكنون اگر به تخريب مسجدى جهت خيابانكشى حاجت افتاد، چه بايد كرد؟ ديدگاه مخالف ولايت مطلقه بر آن است كه صرف مصلحت اهمّ اجتماعى، مجوّز تخريب مسجد و امثال آن نيست و تا زمانى كه كار به ضرورت نرسد، نمىتوان به آن دست زد؛ ليكن براساس نظريه «ولايت مطلقه» لازم نيست حكومت اسلامى آن قدر صبر كند كه براى جامعه، مشكلات زيادى فراهم شود و كارد به استخوان برسد تا آن گاه از سر ناچارى و براى خروج از بنبست و انفجار اجتماعى، مسجد را تخريب كند. در غير اين صورت هميشه از قافله تمدن عقب خواهيم ماند و در مشكلات دست و پا خواهيم زد و شارع مقدس به چنين چيزى راضى نيست. براساس اين معنا روشن مىشود كه: ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت، گرهگشا در تزاحم احكام اوليه و مصالح اهمّ اجتماعى موقت است. از طرفى ولايت مطلقه خود مقيد به قيودى است؛ نه اينكه از هر حيث مطلق باشد. قيودى كه در اعمال ولايت مطلقه وجود دارد، عبارت است از: مصلحتِ اهم بودن و اجتماعى بودن. به عبارت ديگر ولى فقيه نمىتواند: 1. دلخواهانه و بدون رعايت مصالح جامعه اقدامى كند. 2. مصلحت مورد نظر در اينجا مصالح امت است؛ نه مصلحت شخص ولىفقيه. 3. تنها مصالحى را مىتواند بر احكام نخستين مقدم بدارد كه از نظر اهميت داراى رتبه بالاترى بوده و شارع مقدس راضى به ترك آنها نباشد. T}دو. ولايت فقيه در قانون اساسى{T نگاهى به مشروح مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى، اين نكته را آشكار مىسازد كه منظور از «ولايت مطلقه فقيه» در قانون اساسى، درست همان معنايى است كه حضرت امام(ره) و فقهاى شيعه، با استناد به منابع و متون اسلامى و ادله عقلى و نقلى بيان كردهاند؛ نه به معناى «مطلقه» در اصطلاح علوم سياسى. در اينجا به عنوان نمونه به گفتههاى تعدادى از اعضاى شوراى بازنگرى قانون اساسى اكتفا مىشود. 1. آيتالله خامنهاى: «من به ياد همه دوستانى كه در جريانهاى اجرايى كشور بودند، مىآورم كه آن چيزى كه گرههاى كور اين نظام را گشوده همين «ولايت مطلقه امر» بوده و نه چيز ديگر... اگر مسأله ولايت مطلقه امر -كه مبنا و قاعده اين نظام است ذرهاى خدشهدار شود؛ ما باز گره كور خواهيم داشت... آنجايى كه اين سيستم با ضرورتها برخورد مىكند و كارآيى ندارد، آن وقت ولايت مطلقه از بالا سر وارد مىشود گره را باز مىكند».V}مشروح مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج 3، ص 1637 و 1368.{V 2. آيتالله مشكينى: «ما معتقديم كه بلا اشكال، فقيه ولايت مطلقه دارد. ما مىگوييم در قانونتان يك عبارتى را بياوريد كه بر اين معنا اشاره بشود...».V}همان، ص 1634 و 1635.{V 3. يكى ديگر از خبرگان: «... دايره ولايت فقيه عين همان محدوده اختياراتى است كه پيامبر(ص) و ائمه معصومين داشتند...».V}همان، ص 1310.{V بدين ترتيب قانونگذار، دقيقاً با عنايت به همان معناى ولايت مطلقه فقيه -كه برگرفته از متون اسلامى است به قصد تفهيم اختيارات وسيعتر مقام رهبرى نسبت به موارد مذكور در اصل 110 اقدام به ذكر اين عبارت (ولايت مطلقهفقيه) در اصل 57 نموده است. آيتالله مشكينى در يكى از جلسات شوراى بازنگرى قانون اساسى اعلام كرد: «پيشنهاد مىكنم يك چيز ديگرى در اينجا (اصل 110) بايد اضافه بشود و آن اين است كه همه وظايف فقيه واجد شرايط را اينجا شما استقصا نكردهايد...».V}همان، ج 2، ص 689 و 690.{V در نتيجه «ولى فقيه» به عنوان عالىترين مقام حكومتى، ضمن آنكه در برابر قانون با آحاد ملت يكسان است و داراى هيچ گونه امتياز شخصى و برترى ذاتى نيست؛ در عين حال داراى اختيارات فرا دستورى است. احكام فرادستورى، قواعد و مقرراتى است كه حاكم بر ساير اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر است؛ مثل برترى احكام شريعت مقدس اسلام بر ساير قوانين و مقررات. همچنين ولى فقيه در مسائلى كه حل آنها از طرق قانون مصوب ممكن نباشد و راهحلى در قانون براى آن پيشبينى نشده باشد، با استفاده از «ولايت مطلقه خود» به حل آنها مىپردازد.V}براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: الف. قاضى زاده، كاظم، انديشههاى فقهى سياسى امام خمينى(ره)، ص 190. ب. ابراهيم زادهآملى، نبىالله، حاكميت دينى، ص 153. پ. كعبى، عباس، تبيين مفهوم ولايت مطلقه فقيه. ت. امام خمينى و حكومت اسلامى (مجموعه آثار)، ج 5؛ محمد جواد ارسطا، حدود اختيارات ولى فقيه، ص 55. ث. هاشمى، سيدمحمد، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج 2، ص 56. ج. مرندى، مرتضى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، چاپ اول، 1382.{V در ادامه جهت بررسي دقيق و همه جانبه موضوع ، اصول و مباني ولايت مطلقه از کتاب « دين و دولت در انديشه اسلامي ، محمد سروش ، کتابخانه مجلس خبرگان رهبري » ارائه مي شود : در كلام حضرت امام (ره) به اصول و مباني نظريه ولايت مطلقه فقيه تصريح شده است: 1- حكومت از احكام اوليّه حكومت، كه شعبهاي از ولايت مطلقه رسولاللّه(ص) است، يكي از احكام اوليه اسلام است. در اين جمله كوتاه، دو نكته اساسي ذكر شدهاست: الف) حكومت، شعبهاي از ولايت مطلقه پيامبر(ص) است: در بخشهاي نخستين كتاب توضيح داديم كه رسول خدا(ص) در دوران زندگي خود، شخصاً به سرپرستي جامعه اسلامي ميپرداخت و در همه شئون زندگي اجتماعي مسلمانان، از قبيل نصب و اعزام فرمانروايان براي مناطق گوناگون، گزينش قضات براي رسيدگي به اختلافات، انتخاب معلمان و مبلغان براي تعليم و تربيت مردم، اعزام ماموران مالياتي، فرماندهي جنگ و صلح و رهبري سياسي - اجتماعي، آن حضرت به صورت فعال و زنده، حضور و نمود داشت و هر گاه كه براي چند روز به همراه لشكر اسلام، در جهاد اسلامي شركت ميكرد و از شهر مدينه بيرون ميرفت، براي سرپرستي جامعه، در زمان غيبت خود، فردي را معين مينمود. هم چنين در گذشته، اثبات كرديم كه اين زعامت و رهبري، استناد به شرع داشته و يك منصب الهي بوده است. از اينرو، مسلمانان نيز به حكم شريعت، به همكاري با آن حضرت در مسائل حكومتي و پيروي از احكام ولايي ايشان موظف بودند. امام خميني در جمله بالا، علاوه بر اشاره بر اين نكته، به مطلب ديگري نيز توجه دادهاند، و آن اينكه ولايت مطلقه پيامبر(ص) گستردهتر از مسائل حكومتي بوده و حكومت، شعبهاي از آن به حساب ميآيد: مبناي اين ديدگاه، همان گونه كه شرح دادهايم، آن است كه ولايت رسول خدا(ص) اختصاصي به زمامداري امت نداشته، و آن حضرت، علاوه بر آن، در منطقه تشريع و قانونگذاري، و نيز از ناحيه تكوين صاحب ولايت مطلقه ميباشد. البته وراثت و نيابت فقها، اختصاص به زعامت اجتماعي آن حضرت دارد، و چنان چه ولايت مطلقه را به معناي وسيع و همه جانبه آن، در ابعاد سهگانه حكومت، تشريع و تكوين درنظر بگيريم چنين ولايت گسترده و همه جانبهاي براي فقها وجود ندارد و آنها صرفاً در اداره حكومت و تدبير جامعه، صاحب اختيار ميباشند و پر واضح است كه اجازه دستكاري در شريعت و تغيير احكام الهي را نداشته و در امور تكويني نيز صاحب ولايت مطلقه بر انسان و جهان نميباشند. ب) حكومت، از احكام اوليه است: از ديدگاه حضرت امام، حكومت را خلاف قاعده نبايد تلقي كرد، و به آن به عنوان استثنا نبايد نگريست، و آن را در رديف موضوعاتي كه در شرايط خاص، از قبيل اضطرار و ضرورت رخ ميدهد، نبايد نشاند. اولين انحرافي كه در دو قرن اخير، در شيوه بحثهاي حكومتي و راه ورود به آن، در حوزه فقه، رخ داده است، اين است كه بحث از ولايت را از اين نقطه آغاز ميكنند: اصل اوّلي، عدم ولايت احدي بر ديگري است. و سپس بر مبناي اين اصل، درصدد آن برميآيند كه بر خلاف قاعده، مواردي را براي مشروعيت ولايت و حكومت، به اثبات رسانند. اگر مقصود از اين اصل، نفي رقيّت و بردگي انسانها در برابر يكديگر، و اثبات شخصيت آزاد و مستقل آنها باشد، جاي ترديدي نيست؛ ولي چنين مطلبي چگونه ميتواند در برابر ضرورت حكومت و نقش سازنده آن، در حيات جمعي قرار گيرد؟ و مگر استقرار ولايت در جامعه، با حفظ اصل كرامت و آزاديانسان، تضاد و ناسازگاري دارد؟ ولي وقتي اين اصل، مبنايي براي ورود به مسائل حكومت و مديريت جامعه قرار ميگيرد، و عدم ولايت، اصل اوّلي تلقي ميشود، چگونه ميتوان با آن موافقت داشت؟ چراكه حكومت، ريشه در ساختار وجود جمعي انسانها دارد و افراد بشر به حكم فطرت خود، نياز بدان را درك ميكنند. چگونه ميتوان اصل اوّلي را عدم ولايت دانست در حاليكه هر اصلي نياز به پشتوانه عقلي يا شرعي دارد، و البته عقل و شرع، برخلاف چنين اصلي اتفاق نظر داشته و بر ضرورت ولايت و حكومت، در نظام اجتماعي تاكيد داشتند، و حتي دست يابي به نيازهاي اوليه زندگي را بدون آن، غيرممكن ميدانند. علامه طباطبائي در اين باره مينويسد: مسئله ولايت، مسئلهاي است كه هيچ اجتماعي، در هيچ شرايطي نميتواند از آن بينياز باشد و هر انساني با ذهن عادي خود، نيازمندي جامعه را به وجود ولايت درك ميكند. از اين رو، حكم ولايت، يك حكم ثابت و غيرقابل تغيير فطري است و موضوعي است كه هر روش اجتماعي استبدادي و قانوني، وحشي و مترقي، بزرگ و كوچك، و حتي جامعه خانوادگي، در سر پا بودن خود به وي تكيه دارد. اسلام نيز كه پايه و اساس خود را بر فطرت گذاشته، نياز خدادادي انسان را مرجع كليات احكام خود قرار داده و اوّليات احكام فطرت را هرگز و بيترديد، الغا نكرده، در اعتبار مسئله ولايت، كه مورد نياز بودن آن را هر كودك خردسالي نيز ميفهمد، روا نخواهد داشت. مسئله ولايت و اينكه جهات اجتماعي زندگي انساني، اداره كننده و سرپرستي ميخواهد، از بديهيات فطرت است.... اين متفكر اسلامي، براي اثبات اين كه ولايت، از مواد شريعت است، چهار بيان ذكر كرده است: 1- اسلام ديني است فطري و چون ولايت، حكم فطري انسانها است، از اينرو، اسلام آن را امضا نموده و معتبر ميشمارد. 2- سيره و روش مسلّم زندگي رسول خدا(ص) بر سرپرستي جامعه اسلامي بوده است. 3- اسلام آييني جهاني و هميشگي است كه در آن، نكتههاي فراواني در زمينه مسائل اجتماعي وجود دارد و اين مقررات و دستورالعملها نيازمند سرپرستي و ولايت است. از اينرو، نميتوان باور داشت كه چنين ديني، از بيان مسئله ولايت سرباز زند. علاوه بر آن، اسلام حتي بر امور واضح زندگي، مانند خوردن و آشاميدن، عنايت داشته و حتي كارهاي غير معتنابهي كه به صورت طبيعي انجام ميگيرد را تشريح نموده و صدها حكم براي آن بيان نموده است، بر اين اساس، مگر امكان دارد اين دين در مسئله ولايت، كه روح حياتبخش جامعه است، لب فرو بندد؟ 4- آيات زيادي در قرآن كريم، اين مطلب را تثبيت ميكند؛ مانند «النبي اولي بالمومنين من انفسهم» . در نتيجه، ولايت از مواد شريعت است كه بايد مانند ساير مواد مشروع ديني، براي هميشه در جامعه اسلامي زنده باشد. امام خميني، در اين بحث، بر دو مبناي عقلي و نقلي، مسئله را مطرح نمودهاند و علاوه بر استناد به روايات متعددي كه جايگاه ولايت را از ديد شرع تبيين ميكند، بر اين نكات تاكيد نمودهاند: 1- قوانين اجتماعي اسلام، هم چون احكام عبادي، نسخناپذير و جاودانه است و اجراي اين احكام، بدون ولايت، غيرممكن بوده و به هرج و مرج ميانجامد. 2- حفظ نظام از واجبات مهم اسلامي، و اختلال امور مسلمانان در نزد شرع مبغوض و محكوم است، و بدون ولايت، نه آن واجب اقامه ميشود و نه از اين منكر ميتوان جلوگيري كرد. 3- حراست از مرزهاي اسلامي، در برابر تهاجمات و حفظ سرزمين اسلامي دربرابر تجاوزكاران، به حكم عقل و شرع، واجب است، و بدون ولايت، اين كار عملي نيست. نتيجه آن كه، حكومت و ولايت، مسئلهاي نيست كه در شرع مسكوت گذارده شده و مهمل رها شده باشد؛ چه اينكه شرع، آن را به عنوان يك حكم ثانوي، كه در شرايط خاص و اوضاع و احوال مخصوص، بدان نياز ميافتد، معرفي ننموده است. بلكه شريعت، بر وفق منطق عقل، حكومت را اصلي پايدار، خردمندانه و فطرت پسند ميداند كه بدون آن، نه زندگي نوع بشر سامان مييابد و نه شريعت، جامه عمل پوشيده و به آرمانهاي خود دست مييابد. به گفته امام خميني: حكومت درنظر مجتهد واقعي، فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است. حكومت نشان دهنده جنبه عملي فقه، در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي و سياسي و نظامي و فرهنگي است. متاسفانه درتفكر غالب بر بسياري فقه انديشان، دخالتهاي حكومت در سامان دادن به نظام اجتماعي، در جهت مصالح عمومي، از قبيل دخالت شخص بيگانه در زندگي ِ فردي ديگران شمرده شده، و هر دو در يك رديف، به حساب ميآيد، و چون دومي، ذاتاً امري قبيح و ناروا است، اوّلي نيز ناپسند تلقي ميگردد. در حالي كه حقوق اشخاص، نسبت به يكديگر، در عرض هم قرار دارد و احدي براي ورود به حريم ديگران مجاز نيست؛ ولي حق حكومت، در طول حق افراد قرار دارد. 2- حكومت، اهمّ احكام الهي حكومت... اهمّ احكام الهي است. ميدانيم كه همه احكام شريعت، از نظر اهميت، يكسان و در يك رديف نيستند؛ زيرا احكام، بر مبناي مصالح و مفاسد قرار دارند و پر واضح است كه اين مصالح و مفاسد، داراي مراتب گوناگون و متفاوت هستند؛ مثلاً حرمت مال مسلمان و حرمت جان مسلمان، هر دو از احكام اوليه شريعتند؛ ولي بدون ترديد، حرمت جان از اهميت بيشتري برخوردار است و اين اهميت بيشتر، سبب آن ميشود كه در تزاحم بين اين دو حكم، رعايت حفظ جان، بر رعايت حفظ مال، تقدم يابد و براي آن كه جان انساني از خطر رهايي يابد، حُرمت مالي ناديده گرفته شده و پايمال گردد. مثال ديگر: اسلام به جهت حفظ آبروي انسانهاي محترم، غيبت را ممنوع كرده است؛ ولي در عين حال، مواردي وجود دارد كه غيبت جايز است. در اين موارد، رعايت مصلحت اهمّ، غيبت كردن را مجاز ميگرداند؛ از قبيل آنكه شخصي براي خيرخواهي و در پاسخ بهكسي كه براي مشورت، نظرش را ميخواهد، نقطه ضعف ديگري را بازگو كند، تا فردي كه مشورت ميخواهد، در اثر سكوت او، گرفتار مشكلات بزرگتر و مفاسد سنگينتر نگردد. تشخيص ميزان اهميت يك واجب، گاه از ديدگاه عقل روشن و واضح است و گاه با توجه به شواهدي كه در شرع وجود دارد، كشف ميشود؛ مثلاً وقتي شرع بيان ميكند كه بناي اسلام بر پايه عمل خاصي قرارگرفته، فهميده ميشود كه آن عمل، از واجبات ديگر، اهميت بيشتري دارد و يا وقتي در ترك واجبي، تهديد بيشتري در شرع ديده ميشود و نسبت به سهلانگاري در انجام آن، شدت عمل بيشتري اعمال ميگردد، به دست ميآيد كه آن واجب، از اهميت خاصي برخوردار است. اينك بايد در باره حكومت و ولايت، درنگ نموده و با استمداد از تشخيص عقلاني و بيانات شريعت، به ميزان اهميت آن پي برد. عقل شفاف و خرد ناب، در اهميت حكومت در مقايسه با حقوق و احكام ديگر، ترديدي به خود راه نميدهد؛ زيرا دستيابي به همه حقوق فردي و اجتماعي، درصورت استقرار نظام حكومتي عادلانه، ميسّر است. و براي شكوفايي خردورزي در انسانهاو بروز استعدادها و قابليتهاي آنها، به نظام حكومتي نياز است؛ چه اين كه بدون دولتي مقتدر، به اجراي هيچ قانوني نميتوان دل بست، و از شر هيچ فتنهگر و قانون ناشناسي نميتوان در امان بود. پس حكومت، در عرض ديگر واجبات عقلي نمينشيند و در رديف ديگر نيازهاي بشر قرار نميگيرد، بلكه در طول همه حكمتها و مصالح و برتر از احكام ديگر است. بياناتي هم كه در شرع ديده ميشود، تاييدي بر اين فهم عقلاني و خردمندانه است؛ مثلاً در قرآن كريم، آنجا كه سخن از تعيين خلافت و ولايت به ميان ميآيد و به پيامبر(ص) فرمان ابلاغ آن داده ميشود، اين تعبير وجود دارد: «فان لم تفعل فما بلّغت رسالته» اگر انجام ندهي، رسالت الهي را ابلاغ نكردهاي. به تعبير برخي از دانشمندان اسلامي، به كدام موضوع اسلامي، اين اندازه اهميت داده شده و كدام موضوع ديگر است كه ابلاغ نكردن آن، با عدم ابلاغ رسالت، مساوي باشد؟ برخي از انديشمندان ديگر، در اين باره به آيات مربوط به جنگ احد، استناد كردهاند كه در جريان اين جنگ، وقتي خبر كشته شدن رسول خدا(ص) پخش گرديد، گروهي از مسلمانان پابه فرار گذاشتند و خداوند آنها را مورد توبيخ قرار داد كه: «افان مات اوقتل انقلبتم علي اعقابكم» اگر پيامبر بميرد يا كشته شود، شما به عقب برميگرديد و از دين او روي گردان ميشويد؟ از اين آيه چنين برداشت كردهاند: خداوند مسلمانان را به خاطر عدم اهتمام به نظاماجتماعي و فرماندهي جنگ، در صورت فقدان پيامبر(ص) ملامت نموده و از آن به روي گرداني از دين و بازگشت به عقب تعبير كردهاست، در حالي كه آنان به بتپرستي روي نياورده بودند. علاوه بر اين، شواهد فراواني، در اهميت فوقالعاده حكومت، در روايات وجود دارد، كه به بعضي از آنها اشاره ميشود: الف) حكومت صالح، اقامه كننده هدف عالي انبيا، عدالت و زمينهساز بروز و شكوفايي استعدادهاي انساني است. ب) حكومت شايسته، مانع انحرافات و فسادها، و عامل نابودي حقكشيها و تبعيضها است. ج) حكومت لايق، اقامه كننده مهمترين فرايض اسلامي و دستورات ديني است: امام صادق(ع) فرمود: در سايه ولايت حاكم عدالت گستر، و دستياران او، هر حقي احيا و هر عدلي اقامه ميشود، هرگونه ظلم و ستم و تباهي، نابود ميشود. از اينرو، آن كس كه براي تقويت چنين دولتي تلاش و كمك نمايد، بر طاعت خداوند و قوت يافتن دين او، جدّيت كرده است. و اميرالمومنين(ع) فرمود: حكمرانان، پرهيز دهندگان از محرّمات الهياند. و در روايات متعددي، از پنج فريضه نماز، زكات، روزه، حج و ولايت، به عنوان پايههاي اسلام ياد شده است. و در برخي اضافه شده كه: به هيچ چيز مانند ولايت (حكومت) سفارش نشده است. و در برخي ديگر آمدهاست: ولايت (حكومت) برتر از بقيّه است؛ زيرا كليد همه آنها است و والي، دليل و راهنماي آنها ميباشد. حضرت رضا(ع) از امام، به عنوان عاملي كه نماز، زكات، روزه، حج و جهاد را به حد تماميت و كمال مي رساند، و با اجراي صحيح و كامل آنها، هرگونه نقص و كمبودي را از آن بر طرف ميكند، ياد نمود و اضافه كرد كه جمعآوري ماليات، اجراي حدود و احكام و صيانت از كشور اسلامي و مرزهاي آن، با وجود امام تحقق مييابد. با توجه به اين شواهد شرعي، كه همه آنها، با درك عقلي نيز توام ميباشد، حضرت امام خميني، حكومت را در جايگاهي فراتر از احكام ديگر ميدانست و حتي آن را هم عرض فروع دين قرار نميداد. در بيانات حضرت امام، با اشاره به همان نكات روايي و عقلاني، آمده است: اينكه اين قدر صداي غدير بلند شده، و اين قدر براي غدير ارج قائل شدهاند، براي اين است كه با اقامه ولايت، يعني با رسيدن حكومت به دست صاحب حق، همه اين مسائل حل ميشود، همه انحرافات از بين ميرود. بُنيالاسلام علي خمس نه معنايش اين است كه ولايت در عرض است، ولايت اصلش مسئله حكومت است. حكومت حتي از فروع هم نيست. در هر عصري بايد حكومتي باشد با سياست؛ منتها سياست عادلانه كه بتواند به واسطه آن سياست، اقامه صلاة كند، اقامه صوم كند، اقامه حج كند، اقامه همه معارف را بكند، وراه را باز بگذارد كه صاحبان افكار، افكارشان را با دلگرمي و با آرامش ارائه بدهند. بنابراين، اينطور نيست كه ما خيال ميكنيم كه ولايتي كه در اين جا ميگويند، آن امامتاست و امامت هم در عرض فروع دين است، نه خير. اين ولايت، عبارت از حكومت است. حكومت مجري اينهاست، درعرض هم به آن معنا نيست. مجري اين مسائل ديگر است. رسول خدا وقتي كه فرصت پيدا كرد، يك حكومت سياسي ايجاد كرد براي اين كه عدالت ايجاد بشود. به تبع ايجاد عدالت، فرصت پيدا ميشود براي اين كه هر كس هر چيزي دارد بياورد. در يك محيط آشفته نميشود كه اهل عرفان، عرفانشان را عرضه كنند، اهل فلسفه، فلسفهشان را، اهل فقه، فقهشان. وقتي حكومت يك حكومت عدل الهي شد و عدالت را جاري كرد و نگذاشت كه فرصت طلبها بهمقاصد خودشان برسند، يك محيط آرام پيدا ميشود. در اين محيط آرام، همه چيز پيدا ميشود. بنابراين، «مانودي بشيء مثل مانودي بالولاية» براي اين كه حكومت است. علاوه بر اين، حضرت امام، در بيان رساتري، احكام اسلامي را ابزاري در جهت استقرار حكومت شايسته، و برپايي عدالت بايسته تلقي ميكند. در اين نظام، احكام، مطلوب بالعرض بوده، و اصالت، از آنِ عدالت است كه مطلوب بالذات ميباشد. در بيانات امام خميني، نوعي استدلال ديگر نيز در اهم بودن حكومت، يافت ميشود. اين استدلال، مبتني بر اين مقدمه پذيرفته شده است كه: ارزش هر موضوع، و ميزان اهميت آن را از نوعِ سرمايهگذاري بر آن ميتوان شناخت. و چون در سيره پيشوايان معصوم(ع) هر نوع فداكاري در راه حاكميت عدالت و برقراري حكومت اسلامي، ديده ميشود، و آن رهبرانِ دور از خطا واشتباه از تحمّل هيچ نوع مرارت و مصيبتي در اين راه دريغ نداشتهاند، لذا اين آرمان، دربالاترين درجه اهميت قرار دارد تاجايي كه فدا شدنِ والاترين انسانها در راه آن، نه تنها مجاز ميباشد، بلكه تكليف شرعي به حساب ميآيد. سيدالشهدا تمام حيثيت خودش، جان خودش را، بچههايش را، همه چيز را ... آمدهبود حكومت هم ميخواست بگيرد، اصلاً براي اين معنا آمده بود.... بيان ديگر حضرت امام، مبتني بر تقدم مصلحت جامعه، بر مصلحت فرد است كه چون حكومت و عدالت، مصلحتي عام و فراگير است، بر مصلحت فرد، كه خاص و محدود است، مقدم ميباشد. از اينرو، فدا شدن فرد براي اصلاح جامعه، خردپسندانه و مطابق مذاق شريعت است: تمام انبياء براي اصلاح جامعه آمدهاند و همه آنها اين مسئله را داشتند كه فردبايدفداي جامعه بشود. فرد هرچه بزرگ باشد، بالاترين فرد كه ارزشش بيشتر از همهچيز است دردنيا، وقتي كه با مصالح جامعه، معارضه كرد، اين فرد بايد فدا شود. سيدالشهداء روي همين ميزان رفت و خودش و اصحاب و انصار خودش را فدا كرد كه فرد بايد فداي جامعه شود. جامعه بايد اصلاح بشود. «ليقومالناس بالقسط» . بايد عدالت دربين مردم و در بين جامعه تحقق پيدا كند. 3- تقدم حكومت بر همه احكام حكومت... بر جميع احكام فرعيه الهيّه تقدم دارد. با تبيين اصل گذشته كه حكومت، اهم احكام الهي است نيازي به بحث جداگانهاي در مورد تقدم اين اصل بر همه احكام ديگر، وجود ندارد؛ زيرا اهمبودن،ملاك تقدم را ارائه ميكند؛ چه اينكه حضرت امام نيز با استفاده از اين مبنا ميفرمايند: حكومت، اهم احكام الهي است و بر جميع احكام فرعيه الهيّه تقدم دارد. در عين حال، اهميت موضوع اقتضا دارد تا با توضيح بيشتري بهبررسي آن بپردازيم: در زندگي اجتماعي، موارد فراواني پيش ميآيد كه رعايت تكاليف گوناگون، با مانع و محذور مواجه است وچارهاي جز انتخاب و گزينش يكي از تكاليف وجود ندارد؛ چه اينكه در دايره مسائل شخصي و انتخابهاي فردي نيز، گاه چنين محدوديتهايي رخ ميدهد؛ مانند دانشآموزي كه از يك طرف، بايد در كلاس حاضر شده و درسهاي خود را فراگيرد، و از طرف ديگر، بهعلت بيماري، حضورِ در كلاس، براي خود او يا همكلاسانش، زيانآور است. و يا پزشك جراحي كه از يك سو براي معالجه بيمار تلاش ميكند و از سوي ديگر، نجات جان او را در قطع عضو فاسد، تشخيص ميدهد. در اينگونه موارد، چارهاي جز رعايت مصلحت بالاتر و تقدم تكليف مهمتر نيست، گرچه در جريان اين انتخاب و گزينش، مصلحت ديگر، ناديده گرفته ميشود. از اينرو، دانشآموز تا پايان دوران بيماري خود، به استراحت ميپردازد و از حضور در كلاس معاف است. هم چنين پزشك، حفظ جان بيمار را بر معالجه يك عضو او، مقدم ميدارد. در روابط پيچيده اجتماعي، اينگونه تزاحمها بيشتر خود را نشان ميدهد؛ زيرا رعايت مصلحت جامعه، در هر مورد، چه بسا كه با مصلحت شخصي افرادي، ناسازگار ميافتد، واگر بنا شود كه حكومت در برنامهها و اقدامات خود، به رعايت مصلحت تكتك افراد بينديشد، چارهاي جز تعطيل كارها و متوقف ساختن كليه برنامهها، نخواهد داشت. مگر طرحي را ميتوان يافت كه احدي، از آن ناخشنود نباشد؟ و مگر قانوني ميتوان تدوين كرد كه مورد پسند همگان باشد؟ حتي اگر با سوداگران مرگ و عوامل توزيع مواد مخدر، بهشدت برخورد شود، خود آنها و عدهاي از اطرافيانشان دچار مشكل خواهند شد واگر آزاد باشند كه مصلحت جامعه تضييع ميشود. همچنين اگر به مقررات راهنمايي و رانندگي اهميت داده نشود و هر كس براي استفاده از هر وسيله نقليه و براي هرگونه رانندگي، مجاز باشد، مصلحت جامعه از بين ميرود و امنيت جان عابران و ديگر رانندگان در معرض خطر قرار ميگيرد، نظم عبور و مرور مختل ميشود، ساعتها از عمر انسانها ضايع ميشود و... واگر رعايت قوانين الزامي باشد، عدهاي كه خود را در محدوديت ديده و به تخلف روي ميآورند، رضايت ندارند. در كليه اين موارد، چارهاي جز آن نيست كه گروهي از خردمندان و متخصصان فن، بهبررسي موضوع پرداخته و با تعيين مصلحت جامعه ومحدوده آن،دست دولت را براي اعمال مقررات و برخورد با متخلفان، بازگذارند؛ زيرا توقف دولت در محدودهاي كه هيچگونه صدمهاي بر آزاديهاي فردي وارد نيايد، و احدي بر كار خلاف ميلش وادار نشود، عملاً بهاز بين رفتن نقش حكومت در اداره جامعه و نابودي اهداف يك جامعه مترقي و پيشرفته ميانجامد. اگر الزامهاي دولتي در كار نباشد، نه نظم اقتصادي برقرار ميشود و نه از نظم شهري خبري است. هركس بدون ضابطه و مانعي براي ورود به هرگونه فعاليت اجتماعي و هر اقدام، آزاد است و در نتيجه، نه بر ورود و خروج كالا در كشور ميتوان سياستي اِعمال كرد و نه كسي را بر حضور در دوره خدمت اجباري ِ نظام وظيفه ميتوان الزام كرد و نه.... طبعاً در چنين جامعهاي از حكومت به معناي حقيقي آن، خبري نخواهد بود و مكتبي كه چنين الگوي آشفتهاي را ارائه كند، در واقع، به انكار حكومت راي داده است. امام خميني، با ذكر مواردي از اختيارات دولت، مبناي خويش را درتقدم حكومت، بر همه احكام فرعيه بيان نمودهاند: اگر اختيارات حكومت در چارچوب احكام فرعيه الهيه است، بايد... حكومت الهيه يك پديده بيمعنا و محتوا باشد، اشاره ميكنم به پيآمدهاي آن كه هيچ كس نميتواند ملتزم به آنها باشد؛ مثلاً: - خيابانكشيها كه مستلزم تصرف در منزلي است يا حريم آن است، در چارچوب احكام فرعيه نيست. - نظام وظيفه و اعزام به جبههها. - جلوگيري از ورود و خروج كالا. - منع احتكار (در غير دو سه مورد). - گمركات. - ماليات. - جلوگيري از گران فروشي. - قيمت گذاري. - جلوگيري از پخش مواد مخدر. - منع اعتياد به هر نحو، غير از مشروبات الكلي. - حمل اسلحه به هر نوع كه باشد. و صدها امثال آن، كه از اختيارات دولت است... خارج است. حكومت، كه شعبهاي از ولايت مطلقه رسول اللّه(ص) است، يكي از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه، حتي نماز و روزه و حج است: - حاكم ميتواند مسجد يا منزلي را كه در مسير خيابان است، خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند. - حاكم ميتواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند. - و مسجدي كه ضرار باشد، در صورتي كه رفع بدون تخريب نشود، خراب كند. - حكومت ميتواند قراردادهاي شرعي خود را كه با مردم بسته است، در موقعي كه آن قرارداد، مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يك جانبه لغو كند. - حاكم ميتواند هر امري، چه عبادي و چه غيرعبادي، كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامي كه چنين است، جلوگيري كند. - حكومت ميتواند از حج، كه از فرايض مهم الهي است، در مواقعي كه مخالف صلاح كشور اسلامي دانست، موقتاً جلوگيري كند. ما در گذشته، به تناسب بحث از تصرفات حكومتي پيامبر(ص) به ذكر مواردي از اينگونه الزامات در امور زير پرداختيم: - الزام برخي تجار به قبول برخي مقررات ويژه. - جلوگيري از شكار در مناطق خاص. - منع از خوردن برخي مواد غذايي حلال در موقعيت خاص. - نهي از فروش زمين كشاورزي، در برخي مناطق. - الزام به بخشيدن آب مازاد كشاورزي به ديگران، در شرايط مخصوص. آيةاللّه بهشتي، كه از پيشگامان طرح و بررسي مسائل حكومت اسلامي است، در بيش از سه دهه قبل، اختيارات دولت را بر مبناي تقدم مصلحت جامعه بر فرد، چنين تبيين ميكرد: در اسلام، اصل اوّلي اين است كه هركس بر جان و مال و عرض و حقوق خود، مسلط است و هيچكس نميتواند نسبت به آن تجاوز كند؛ ولي انجام وظايفي كه بر عهده حكومت اسلامي است، در مواردي مستلزم به خطر انداختن جان يا عرض يا مال يا حق يك فرد يا عدهاي از افراد است و بسا كه هيچ كس به ميل خود حاضر نشود به فرمان حكومت، از جان يا عرض يا مال خود بگذرد. در اين موارد، اگر بخواهيم تسلط شخصي ِ افراد بر خود و آن چه متعلق به آنهاست، كاملاً حفظ شده و هيچگونه خللي به آن وارد نيايد، مصلحت امت، كه حكومت مامور به حفظ آن است، به خطر ميافتد، و چون مصلحت جامعه و امت، مقدّم بر مصلحت فرد است، ناچار بايد به حكومت اختياراتي داده شود كه بتواند در اين موارد ضروري، هر نوع دخالتي را در راه تامين مصالح دين و امت و عدالت عمومي و حفظ حقوق الهي و اجتماعي و فردي، كه لازم است، بكند واين همان ولايت عامه است. به هر حال، در كليه موضوعاتي كه به گونهاي با مصالح جامعه ارتباط مييابد و عدم دخالت دولت، به تضييع مصلحت امت ميانجامد، حكومت اجازه مداخله داشته و بايد براساس تشخيص اهم، اقدام كند؛ زيرا تقديم اهم بر مهم، در كليه موارد تزاحم، ازاصول پذيرفته شده در فقه اسلامي است. 4- حكم حكومتي، از احكام اوليّه حكم حكومتي، از احكام اوليّه است. برخي انديشمندان فقه، احكام و مقررات دولتي را از احكام ثانويه شمردهاند. ازاينرو، چنين احكامي را در رديف احكام اضطراري قرار داده و گمان نمودهاند كه تا وقتي اداره كشور با بحران مواجه نشود، دولتمردان براي استفاده از الزامات قانوني، مجاز نيستند. مبناي اين نظريه، آن است كه دولت براي دخالت در امور جامعه، بايد مجوّزي از يكي از عناوين ثانويه داشته باشد؛ مثلاً از مجوّز لاضرر يا لاحرج استفاده نمايد. روشن است كه اينگونه مجوّزها حالت استثنايي داشته و صرفاً مربوط به موارد خاصي است كه موضوع حرجي يا ضرري، رخ داده باشد. آنها خارج از احكام ثانويه، هرگونه حكم حكومتي را انكار دارند و به صرف مصلحت، هيچ دخالتي را مشروع نميدانند، مگر مصلحتي در حد برداشتن حرج و يا مصلحتي درحد برداشتن ضرر و يا مصلحتي در حد جلوگيري از اختلال نظام. ولي امام خميني، احكام حكومتي را به عناوين ثانويه اختصاص نميداد، بلكه گاه اعمال ولايت را در برابر احكام ثانويه ذكر ميكرد. ايشان در وصيت نامه خويش آورده است: از شوراي نگهبان ميخواهم و توصيه ميكنم... با ملاحظه ضرورات كشور، كه گاهي با احكام ثانويه و گاهي به ولايت فقيه، بايد اجرا شود توجه نمايند. توضيح آن كه، دخالت دولت در حقوق واموال اشخاص، اقسام گوناگوني دارد: 1- دخالت باتوجه به عناوين ثانويه، از قبيل دستور رسول خدا(ص) به شخص انصاري كه درخت سمرةبن جندب را بِكَند. البته بر مبناي كساني كه لاضرر را از عناوين ثانويه ميدانند. 2- تصرف در اموال شخصي كه از اداي حقوق مالي و تعهدات خود امتناع ميورزد؛ از قبيل شوهري كه بيجهت از پرداخت نفقه زوجه خود سرباز ميزند. فتواي فقها در اين باره چنين است: همسري كه نفقه زوجه را نميدهد، حاكم او را به پرداخت آن، الزام ميكند. و اگر امتناع كند، زندانياش مينمايد تا اموالش را شناسايي كند. و اگر به اموال او دسترسي دارد، به ميزان نفقه زوجه، از آن برميدارد و نيازي به رضايت او نيست. و اگر اموال غيرمنقولي يا كالا و جنس دارد، حاكم آن را ميفروشد و از پول آن، حق نفقه زوجه را ميپردازد. 3- تصرف در اموال اشخاصي كه به علت نقصان عقل يا كم بودن سن و يا ورشكستگي، محجور بوده و خودشان حق تصرف در اموال خود را ندارند. 4- تصرف در اموال شخصي افراد، در مصالح مهم و الزامي، از قبيل دفاع از كشور؛ مثلاً علامه شيخ جعفر كاشفالغطاء، در زمان جنگهاي ايران و روس، براي پادشاه وقت، فتحعلي شاه، اين اجازه را صادر نمود: اذن ميدهم كه آنچه براي هزينه جنگ وسركوبي اهل كفر و طغيان نياز دارد، از خراج و درآمد زمين هاي مفتوحالعنوه و نظير آن، و نيز زكات طلا، نقره، گندم، خرما، كشمش، شتر، گاو و گوسفند بگيرد و اگر اينها كافي نباشد و راه ديگري براي تامين هزينه جنگ نباشد، مجاز است از اموال مردم سرحدات و مرزنشينان بگيرد تا از جان و ناموس آنها دفاع كند، و اگر باز هم هزينه جنگ تامين نشد، مجاز است كه از اموال ديگران نيز بگيرد و بر هر مسلماني اطاعت از امر سلطان لازم است. موارد چهارگانه فوق، علاوه بر اين كه بر قواعد كلي فقه، منطبق است، داراي مدرك خاص نيز ميباشد و براي اثبات مشروعيت دخالت دولت، نيازي به ادله ولايت نيست. از اينرو، حتي كساني كه در ادله نيابت عامه ترديد داشته باشند، در قبول چنين مواردي، وسوسه و شكي ندارند. نوع ديگر از الزامات حكومتي، كه در هيچ يك از عناوين فوق نميگنجد، از قبيل طرحهايي است كه از سوي دولت، در جهت مصالح عاليه كشور و رفاه عمومي، به اجرا در ميآيد؛ مثل طرحهاي نوسازي كه در مناطق قديمي شهرها و براي رفع مشكلات زندگي شهري انجام ميگيرد، و يا مقرراتي كه براي ورود كالا به كشور و يا خروج كالا از كشور، الزاماً بايد رعايت شود. براساس ديدگاه امامخميني، براي چنين اموري، استناد بهعناوين ثانويه ضرورت ندارد و مصلحت عامه، هر چند به حد اضطرار، حرج و ضرر هم نرسد، راه را براي دخالتِ دولت، هموار ميسازد؛ زيرا اين اختيارات، لازمه حكومت بوده و تاييد و قبول حكومت در اسلام به معناي پذيرفتن و موافقت با اين دخالتها است؛ چرا كه در غير اين صورت، حكومت، پديدهاي بيمحتوا و سازماني عقيم خواهد بود. به علاوه كه اگر مصلحت عامه، مورد اهتمام دولت قرار نگيرد، در نهايت، جامعه اسلامي با خطرات جدي مواجه شده و چه بسا كه اساس مكتب در معرض خطر قرار ميگيرد: مصلحت نظام، از امور مهمهاي است كه گاهي غفلت از آن موجب شكست اسلام عزيز ميگرد، مصلحت نظام و مردم، از امور مهمهاي است كه مقاومت در مقابل آن ممكناست اسلام پا برهنگان زمين را در زمانهاي دور و نزديك، زير سوال ببرد و.... اين نكته، سبب آن ميشود كه اگر كساني در مسئله اختيارات دولت، به مقتضاي احتياط هم بخواهند عمل كنند، بايد توجه نمايند كه توسعه اختيارات حكومت براي تامين مصلحت عامه، مطابق احتياط است؛ چه اينكه به وجود آوردن محدوديت در اين زمينه، به بهانه الناس مسلطون علي اموالهم و منعِ دولت از اقداماتي كه رفاه عمومي، مصلحت عامه و پيشرفت و تعالي كشور را به دنبال دارد، خلاف احتياط ديني است. آية اللّه بهشتي در مسئله دخالت دولت براي قيمت گذاري، كه عدهاي آن را خلاف احتياط تلقي ميكردند بر اين نظر بود: چيزي كه براي بنده قطعي است، اين است كه خود اين مطلب را كه نرخ گذاري، دليل روشني ندارد و بنابراين، فتوا به جواز نرخ گذاري دادن، خلاف احتياط است من خلاف احتياط فقهي ميدانم. ين را قطعاً ميدانم كه خلاف احتياط است؛ براي اين كه چنين فقهي سر از يك جاي بد در ميآورد؛ زيرا جامعه را سوق ميدهد بهاينكه نه تنها ديگر به سراغ فقه و فقيه نيايد، بلكه حتي سراغ خداي فقه فرست هم نيايد. ولي قبل از آن كه نوبت به احتياط برسد و از اين طريق، به حل مشكلات اجتماعي، و دايره اختيارات دولت بپردازيم، بايد در ماهيت ولايت و حكومت تامل كرد و با شناخت فلسفه و غايت آن از يك سو، و تار و پود هستي آن از سوي ديگر، شعاع كارايي و بُرد دخالتها و اختيارات را مشخص نمود. ولايت، تصدي امور جامعه و اداره اجتماع است و همانگونه كه در شعاع مسائل فردي و مصالح شخصي، هر كس اختياردار خود است و بر اساس بينش و تشخيص خود عمل ميكند، در شعاع مسائل اجتماع و تدبير جامعه نيز، حكومت اختياردار است. نبايد فراموش كرد كه حكومت، از امور تاسيسي و ابتكاري شرع نيست كه در شريعت، براي آن تعريف جديدي ارائه شده باشد. حكومت و تدبير جامعه، در ميان عموم خردمندان، موضوعي شناخته شده و سابقهدار است، و اسلام نيز همان را مورد تاييد قرار داده، هر چند كه شرايط خاصي را براي رئيس دولت در نظر گرفته است تا امكان دستيابي به آرمانهاي مقدسي كه براي جامعه ميخواهد، فراهم باشد. مفهوم شناخته شده حكومت در نزد عموم، چيزي جز اداره جامعه در شعاع مصالح نيست و رسالت اصلي سازمان حكومت، همين است. در تحليل اين مفهوم و شناخت جايگاه آن بايد توجه داشت كه مسائل هر اجتماع، دو گونه است: 1- مسائلي كه به افراد و آحاد جامعه مربوط شده و هر فردي در تصميمگيري آن مستقل است. 2- مسائلي كه به اجتماع مربوط بوده و هيچ فردي به عنوان شخص، تصميم گيرنده آن نيست. مصلحت جامعه، در بخش دوم قرار دارد و به وليّ جامعه مربوط است و چون تصميمات سازمان حكومت، بدون ارتباط و بريده از آحاد نميباشد، از اينرو، مشروعيت ولايت و حكومت، قهراً به معناي نافذ بودن تصميمات آن، در حق افراد ميباشد و در صورتي كه ولايت، به اذن شرع مستند شود، نفوذ اين تصميمات نسبت به آحاد جامعه نيز، بهاين اذن مستند خواهد بود. در نتيجه، آنجا كه ولايت در جهت مصلحت جامعه اقدام ميكند، رضايت و پسند تكتك افراد ملغا است. بر اين اساس، ديگر نوبت بدان نميرسد كه دولت براي خريد خانهاي كه در مسير خيابان يا طرح ديگر شهري قرار گرفته، به انتظار تشخيص مالك آن بنشيند كه اگر مالك، اجراي طرح را به مصلحت دانست و نسبت به آن، رضايت داد، دولت اقدام نمايد؛ چرا كه تشخيص مصلحت امت و اِعمال آن، به دولت واگذار شده است. با اين تحليل، تشخيص مصلحت اجتماع، در شعاع تدبير امور مردم، كه با زندگي و حقوق افراد مرتبط ميشود، بدون نياز به عناوين ثانويه، به اتكاي احراز مصلحت عامه انجام ميگيرد. آية اللّه سيد محمد باقر صدر، دخالت دولت در نظارت بر توزيع كالا و نيز نرخگذاري بر اجناس و خدمات را بر همين مبنا مجاز ميداند: اگر حاكم اسلامي، بر مبناي تشخيص مصلحت جامعه، به چيزي امر كند، بر همه مسلمانان تبعيّت از آن واجب است و هيچ كس اجازه مخالفت ندارد. حتي اگر فردي، براي آن مصلحت، اهميت چنداني قائل نباشد، مجاز بهمخالفت نيست؛ مثلاً در فقه، تنها احتكار برخي از كالاهاي ضروري، حرام شده و جلوگيري از احتكار در اجناس ديگر و نيز نرخگذاري بر مبناي مصلحت، به حاكم شرع واگذار شده است. از اينرو، وقتي حاكم از اين حق استفاده ميكند، اطاعت از او لازم است. توجه به تاثير و نقش مصلحت عامه، در توسعه اختيارات دولت، در كلمات فقهاي پيشين نيز فراوان ديده ميشود، هر چند تحليل و بررسي موشكافانه آن، به علت دور بودن فقها از حكومت، و بسيط بودن مسئوليتهاي دولتها در قرون گذشته، مدنظر صاحب نظران فقه قرار نگرفته است؛ مثلاً شيخ مفيد، با وجود قواعدي مثل الناس مسلطون علي اموالهم كه مردم را براي هرگونه تصميمگيري در مسائل اقتصادي خود، آزاد ميداند، ميگويد: ولي امر بر طبق آن چه كه مصلحت تشخيص ميدهد، به قيمتگذاري ميپردازد، البته قيمتي كه موجب زيان و خسارت صاحبان كالا نگردد. برخي از استدلالهاي صاحب جواهر نيز نشان از آن دارد كه قيام ولي امر به مصلحت عامه، از نظر او اصلي مسلّم بودهاست. تعبيرات فقيهي برجسته، مانند شهيد اول نيز نشان ميدهد كه ولايت، تدبير مصلحت عامه است. وي قضاوت را، كه شعبهاي از ولايت و زعامت است، به ولايت بر حكم در مصالح عامه، از سوي امام تفسير كرده است و همين تفسير، مورد قبول بزرگاني مانند صاحب جواهر قرار گرفته است. نتيجه ولايت بر مردم، اقتضاي آن دارد كه هر چه در شعاع تصميمگيري مردم قرار دارد و به خود انسانها وانهاده شده است، در صورتي كه با مصلحت جامعه ارتباط و پيوند دارد، در اختيار ولي جامعه قرار داشته باشد. اين ولايت، نه به موارد ضروري و حرج، مقيد و محدود است و نه در تكتك موارد، بهجلب نظر و كسب رضايت تكتك افراد نياز دارد. اين اختيارات براي حكومت، لازمه حكومت و از آن تفكيكناپذير است. البته اين بدان معنا نيست كه احكام خداوند، مشمول ولايت قرار دارد؛ زيرا اين احكام، اساساً در محدوده اختيارات بشرو انتخاب مردم قرار نداشته و با مصلحتهاي متغير، دگرگون نميشود، بلكه تنها در صورتي كه با تغيير شرايط جامعه، موضوع حكم شرع، تغيير يابد، به تبع آن، حكم نيز تغيير مييابد؛ مثل آن كه انجام فريضه حج، در شرايط خاصي، با خسارت سنگيني بر امت اسلامي، همراه گردد كه به صورت موقت، از سوي پيشواي مسلمين تعطيل ميگردد. و البته اين گونه دخالتها هم كه بر اساس ملاكهاي مورد قبول شرع، از قبيل رعايت مصلحت اهم، انجام ميگيرد، به اجازه شرع مستند ميباشد. پس به طور كلي بايد گفت: احكام حكومتي، نه به عناوين ثانويه محدود است و نه هميشه بيرون از آن قرار دارد.
| جواب : | | | |
|
|
|
|
|
|