|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| طرح سوال : | |
آنچه خداوند به آدم القاء فرموده اسماء بود نه اسماء حسنى، همان طور كه در آيه 30 از سوره بقره آمده است: وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ كُلَّها. نيز در آيه 37 از همين سوره مىخوانيم: فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ در اين آيه مطرح شده است كه آدم، كلماتش را از خداوند دريافت داشت. در آيات ديگرى از قرآن كريم، اسماء حسنى مطرح شده است كه ارتباطى با القاء آنها به آدم از سوى خداوند ندارد. به عنوان مثال در آيه 180 از سوره اعراف آمده است: وَ لِلَّهِ اَلْأَسْماءُ اَلْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها حال با توجه به اين كه مشخص نيست كداميك از موارد سه گانه مذكور مورد نظر سؤال كننده محترم است، به طور فشرده هر سه مورد توضيح داده مىشود: الف. تعليم اسماء از سوى خداوند به حضرت آدم (ع): تعليم مذكور متعاقب طلب توضيح ملائكه از خداوند در خصوص علت آفرينش انسان واقع گرديد. شبهه و ابهامى كه فرا روى ملائكه قرار داشت اين بود كه چرا خداوند، با وجود آنها، يك موجود مادّى و خاكى را جانشين خود قرار مىدهد. در حالى كه مقتضاى جانشينى آن است كه مىبايست جانشين با كسى كه به جاى او مىنشيند و به اصطلاح نماينده او مىگردد، تناسب داشته باشد. اين تناسب به دلايل زير در مورد آدم منتفى بود: 1) انسان به دليل دارا بودن ماهيتى مادّى، تركيبى از قواى غضبيه و شهويه است 2) انسان واحدى جانشين خدا نخواهد بود بلكه نوع انسان با مجموعه فراوانى از افراد. حال با توجه به اين كه انسان در بستر يك زندگى اجتماعى به سر خواهد برد، مقتضاى يك نظام اجتماعى، تزاحم و درگيرى، تضاد و تعارض و بالاخره شرّ و فساد خواهد بود. اين چه خليفه و جانشينى است كه هم به موجب هويّت وجودى و هم به دليل حيات جمعى و نظام اجتماعى خود، برپا كننده فساد است. در حالى كه كسى كه او از وى جانشين شده است كمال محض و منزّه از هر نقيصه و پاك و مبرّا از هر شرّ و فسادى است.
به دلايل فوق ملائكه تصور مىكردند، اگر قرار است خداوند خليفهاى را براى خود برگزيند ما، يعنى ملائكه به خليفهگى از جانب خداوند سزاوارتريم. چرا كه وجود ما هيچ شرّ و فسادى را به دنبال ندارد بلكه همواره او را تقديس و تسبيح مىكنيم.
خداوند در پاسخ به اين شبهه و سئوال ملائكه چنين پاسخ داد: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ* وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ كُلَّها. پس از تعليم اسماء به آدم (ع)، روى به ملائكه كرد و گفت اگر راست مىگوئيد كه آدم صلاحيت جانشينى را ندارد، اين اسامى را برشماريد. اينجا بود كه ملائكه اظهار داشتند ما فقط آنچه را كه به ما تعليم دادهاى مىدانيم و نه چيزى ديگر. اما وقتى همين تقاضا را از آدم كرد آدم توانست از عهده آن كار بر آيد.
منظور از اسمائى كه به آدم تعليم داده شد صرفاً كلمات و لغاتى نبود كه براى افهام و تفهيم و توانائى برقرارى ارتباط محاورهاى با افراد بدانها نياز دارند و سپس آدم بتواند آن لغات و كلمات را تكلم كند. چرا كه اگر چنين بود اولاً چنين چيزى فضيلتى براى آدم به حساب نمىآمد تا آنجا كه او را در مقايسه با فرشتگان، در رتبهاى قرار دهد كه بتواند جانشين خدا شود. ثانياً چنانچه همين تعليم را به ملائكه مىداد، آنها نيز توانائى تكرار آن كلمات را داشتند. چرا كه آگاهى از يك لغت و اسم براى ملائكه امكان داشت ثالثاً منظور از لغات و استفاده از آنها، فهماندن مقاصد است و فرشتگان براى افهام و تفهيم به كلمات نيازمند نيستند، بلكه داراى كمالى فوق تكلم بوده و بدون واسطه شدن كلمات، مقاصد خود را به يكديگر تفهيم مىكنند. اگر منظور از علم به اسماء، تنها نامهاى تعدادى از موجودات، يعنى نام و لفظى را كه در لغت دارند، نبود پس چه بود؟ در پاسخ بايد گفت حقيقت علمى كه با تعليم الهى براى آدم حاصل شد به گونهاى كه استحقاق دريافت خلافت او گرديد علمى بوده است توأم با كشف حقيقت و وجود آنها. سماهاى اسمها و اشياء، حقايق خارجى و موجودات مخصوصى بودهاند كه در پشت پرده غيبت مخفى بوده و علم به آنها براى يك موجود زمينى مانند آدم امكان داشته است در حالى كه براى فرشتههاى آسمانى امكان نداشته است. علم به اسماء چيزى شبيه علم لغات نبوده است بلكه مربوط به فلسفه و اسرار و كيفيات و خواص آنها بوده است. همان كه در ادامه آيه به غيب السموات و الارض تعبير شده است. قسمت پنهان و ناپيداى آسمانها و زمين. همان كه در سوره حجر آيه 21 تحت عنوان خزائن آمده است: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ اين اسرار آفرينش كه خداوند به انسان تعليم داد، بدان جهت بود كه از مواهب مادى و معنوى اين جهان در مسير تكامل خويش بهره گيرد.
ب: اسماء الحسنى: منظور اسماء الحسنى كه مطابق برخى آيات، مخصوص خداوند است،(1)، همان صفات كمالى است. البته اسماء حسنى خداوند داراى شرائطى است كه به طور خلاصه بدان اشاره مىگردد: 1) بدليل وصف حسنى براى اسماء، منظور اسمائى است كه صرفاً بر ذات دلالت نكند بلكه در آنها مفهوم وصفى لحاظ شود 2) در معناى وصفيش هم، حسنى بوده و از خصوصيات ماده و نقائص آن، خالى باشد 3) و همين معناى وصفى ذات خدايتعالى اعتبار گردد.
توضيح آن كه همه صفات كمالى ناشى از ذات مقدس الهىاند. بنابراين صفاتى مانند قادر، حىّ، علم و. را كه در نظر بگيريم، همه اينها از ناحيه خداوند افاضه مىشوند. البته انتساب اين گونه صفات كمالى به خداوند به گونهاى است كه هيچ يك از محدوديتها و نقائصى كه هنگام انتساب آنها به انسان مطرح است، متصور نيست. به عنوان مثال، مفهومى از علم را كه با تأملى در نوع آگاهىهاى حاصل توسط انسان درك مىكنيم در حصار محدوديتها و قيودى گرفتار است از جمله: 1) حادث است زيرا قبلاً نبوده، سپس به وجود آمده است، 2) در معرض زوال و نابودى است 3) براى تحصيل آن به ابزار و آلات يا منابع مطالعاتى نيازمنديم، 4) احتمال خطا در آن وجود دارد. حال وقتى صفت علم را براى خداوند به كار مىبريم، ضمن حفظ گوهر معناى آن يعنى آگاهى، بايد آن را از قيود فوق پيراسته كنيم.
ج: كلماتى را كه آدم از خداوند دريافت داشت: فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ: بعد از ماجراى وسوسه شيطان و دستور خروج آدم از بهشت، آدم متوجه شد به خود ستم كرده، و از آن محيط آرام و پر نعمت بيرون رانده شده لذا به فكر جبران خطاى خويش افتاد. لذا برخى گفتهاند منظور از كلمات، همان جملات سوره اعراف آيه 23 مىباشد: قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلْخاسِرِينَ.
پىنوشت
(1) (اعراف 180، طه 8، اسراء 110 و.)
| جواب : | | | |
|
|
|
|
|
|