|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| طرح سوال : | |
بايد ملاحظه كرد كه آيا مىتوان «عرفان و اسلام» را به معناى واقعى كلمه «عرفان اسلامى» دانست يعنى، عرفانى كه برخاسته از متن اسلام و منابع اصيل مذهبى مسلمانان است (مانند علم فقه، حديث، تفسير) و يا آنكه بايد آن را عرفان مسلمانان دانست يعنى، نوعى علم و معرفت و شيوه زندگى كه ربطى به اسلام ندارد جز آنكه اصحاب و پيروان آن، منتسب به اسلام بودهاند (مانند طب و رياضيات مسلمانان)؟(1)
در اين خصوص سه ديدگاه وجود دارد:
يكم. بسيارى از عارفان و متصوفه معتقدند: عرفان و تصوف، محض اسلام و اسلام محض است. ايشان همواره براى مطالب خود، از آيات قرآن و سنت نبوى و رفتار و گفتار امامان «عليهم السلام» شاهد مىآورند.
اينان مىگويند: اعتقاد به حيات اخروى در اسلام، خيلى غليظ است و اين اعتقاد مستلزم بيهوده شمردن و ناپايدار دانستن خوشىها و لذات دنيوى است: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِى الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ»(2) «بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و فزونى جويى در اموال و فرزندان است. [مثل دنيا] چون مثل بارانى است كه كشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد، سپس [آن كشت] خشك شود و آن را زرد بينى، آنگاه خاشاك شود و در آخرت [دنيا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا، آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنيا جز سراى فريبنده نيست».
خود پيامبر «صلى الله عليه وآله»- كه مصداق اسوه حسنه است «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(3)- براى مسلمين مثالى بود از زهد و سادگى و عدم تكلف در زندگى و طبق روايات بسيار، ايشان علاوه بر عبادات واجب، شبها مناجات نموده و گاهى انزوا پيشه مىكردند.
همچنين عارفان مناسباتى ميان انسان و خدا مطرح مىكنند كه برگرفته از آيه «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى»(4) است. و يا مباحثى چون وحدت وجود را از آياتى مانند: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(5) و «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا»،(6) برداشت كردهاند و بنابراين «اسلام»، يعنى «عرفان» و «عرفان»، يعنى «اسلام» و عرفان اسلامى به حقيقت و واقعيت از اسلام گرفته شده است نه از مشربهاى ديگر.(7)
دوم. اين ديدگاه معتقد است: تصوف در ميان مسلمانان، از آغاز پيدايش و نيز در مراحل تكاملى خويش، همواره تحت تأثير فرهنگهاى بيرون از حوزه اسلام بوده و در واقع از بيرون وارد حوزه اسلامى شده است بدين صورت كه مسلمانان در اثر تماس و آشنايى با راهبان مسيحى، عارفان هندى و فلسفههاى يونانى، چنين راه و روشى را برگزيدند.
بنابراين آنچه «عرفان اسلامى» خوانده مىشود، در واقع آميختهاى است از آنچه كه در اين فرهنگها و تمدنها وجود داشته است. البته اين عناصر به دست مسلمانان- كه از نبوغ و ذوق سرشارى برخوردار بودند- صورت نوينى به خود گرفت و تكامل يافت و به دست كسانى چون محى الدين عربى، به اوج خود رسيد.(8)
اين عده معتقدند: تصوف در سطح جهان بينى و حوزه عملى و كردارى، به هيچ مذهب يا دين خاصى مربوط نيست و در واقع اين يك نگرش انسانى است.(9) گروهى از معتقدان به اين ديدگاه برآنند كه: در بستر تاريخ انديشه و تأمل انسانى، سه جريان شناختى و اعتقادى عمده شكل گرفته است: جريان وحى (دين و قرآن)، جريان عقل (فلسفه و برهان) و جريان كشف (رياضت و عرفان). اين سه جريان از هم جدا بوده و هيچ ارتباطى به هم ندارند بنابراين از اختلاط شان بايد جلوگيرى كرد.(10) برخى از طرفداران اين ايده، به كلمات ابن عربى تمسك كرده و مدعىاند: عرفان يك دين انسانى است كه دين اسلام، آن را تأييد كرده است.(11)
ابن عربى در فصوص الحكم مىگويد:
«دين بر دو گونه است: دين الهى و دين انسانى. «دين الهى» آن است كه خدا و پيامبران و جانشينان آنان به آن دعوت كردهاند و «دين انسانى» آن است كه بشر ابداع كرده و خداوند هم آن را تأييد كرده است. دين
الهى را خداوند برگزيده و آن را از دين خلق، برتر نهاده است نظام رهبانيت و رياضتى كه بشر آن را ابداع و اختراع كرده است، شامل مجموعهاى از فرمانها و قواعد مبتنى بر حكمت است كه به وسيله هيچ يك از پيامبران و به آيين و شيوه شناخته شده بعثت، ابلاغ نشده است. امّا چون قواعد و اصول آن با نظام مشروع و حكم الهى سازگار است، خداوند آن را نيز همانند دين الهى، تأييد كرده است مردم هم با پيروى از اين نظام رياضتى، خوشبخت شده و با مخالفت آن، موجب ناخشنودى حق خواهند بود.(12)
طرفداران اين ديدگاه، مدعىاند: اسلام، دينى ساده و عمومى و خالى از هرگونه رمز و پيچيدگى است. علاوه بر آنكه آداب عرفانى، آدابى است كه فقه اسلامى از آن بى خبر است. از نظر اين گروه، نيكان و صحابه رسول اكرم «صلى الله عليه وآله»- كه عرفاى متصوفه خود را به آنها منتسب مىكنند و آنان را پيشرو خود مىدانند- زاهدانى بيش نبودهاند و روح آنان از سلوك و توحيد عرفانى بىخبر بوده است. درباره آيات و احاديثى كه اهل تصوف بعدها براى تطبيق و ارتباط اصول و مبانى تصوف با آيين اسلام به آنها متوسل شدهاند بايد گفت: بسيارى از اينها مجهول و فاقد سند صحيح است و يا اينكه تصرفاتى در تفسير آنها به عمل آمده و متأخران صوفيه، مطابق ذوق و مبانى خود، روايات را معنا كردهاند و نيز در معانى آيات بيشتر مرتكب تأويلات بعيد و تفسيرهاى بىمورد شدهاند.(13)
سوّم. عرفان و تصوف نخستين مايههاى خود را- چه در زمينه انديشهها و افكار (عرفان نظرى) و چه در قلمرو و روش و طريقه خاص زندگى (عرفان عملى)- از اسلام گرفته است ولى بايد به چند نكته توجه كرد تا مقصود اين ديدگاه روشن شود.
1- 3. اين عرفان نه مانند علم و فقه و حديث، صددرصد برخاسته از متون و منابع اسلامى و بدون تأثير از افكار و فرهنگهاى بيرون از حوزه اسلام است و نه مانند علم رياضيات و طب، كاملًا وارداتى به شمار مىرود بلكه حد وسطى ميان آن دو است. هم اصول را از اسلام مايه گرفته است و هم تحت تأثير جريانهاى خارج از جهان اسلام- به خصوص فلسفه اشراق- بوده است.
البته اينكه عارفان چه اندازه توانستهاند قواعد و ضوابط صحيح براى اصول و مبانى اولى اسلامى بيان كنند و چه اندازه مقيد بودهاند كه از اصول واقعى اسلام منحرف نشوند جاى بررسى و تأمل دارد.
و آيا عرفان اسلامى آنها را در خود جذب كرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسير خود از آنها استفاده كرده است و يا برعكس موج آن جريانات، عرفان اسلامى را در جهت مسير خود انداخته است مطلبى است كه بايد درباره آن پژوهشهاى بيشترى انجام گيرد. در هر صورت «عرفان اسلامى» سرمايه اصلى خويش را از اسلام گرفته است.(14)
2- 3. بسيارى از آيات قرآنى و روايات موثق و صحيح، حاوى مطالب و نكاتى است كه به هيچ روى نمىتوان آنها را خارج از سلوك نظرى و عملى فهميد و دريافت كرد: «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»،(15) «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»،(16) «وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»،(17) «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ»،(18) «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»،(19) «وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»،(20) «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ»(21)، «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِى الْآفاقِ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(22) و(23)
3- 3. قبول الهامگيرى عرفان از اسلام، بدين معنا نيست كه تمامى عارفان و صوفيان از آغاز تاكنون، ابتدا به قرآن مراجعه كرده و بدون هيچ گونه پيشداورى، تنها در پى آن بودهاند كه بدانند قرآن چه مىگويد و آن را نصبالعين خويش قرار دهند. البته اگر چنين بود، بسيارى از انحرافات- كه در ميان متصوفه وجود دارد- زمينه ظهور و تداوم نمىيافت.
4- 3. تصوف و عرفان اسلامى داراى تحولات و تطورات فراوانى است و طيف بسيار وسيع و گستردهاى را در بر مىگيرد. از سويى شامل كسانى مىشود كه هيچ گونه تقيّد و التزامى به شريعت اسلامى ندارند و از سوى ديگر كسانى چون صدرالمتألهين، سيد حيدر آملى، ابن فهد حلى، علامه طباطبايى و حضرت امام «قدس سرهم» را شامل مىگردد كه سر سوزنى تخطّى از طريق مستقيم شريعت را جايز نمىشمردند و در عمل نيز خود چنين كردهاند. عرفان راستين و حقيقى- كه مايه خود را از قرآن و اسلام مىگيرد-
با گروه دوّم گره مىخورد نه با گروه نخست.(24)
5- 3. كشف و شهود و رياضت، جزء دين است نه كنار و نه خود آن. ما قبول داريم كه تمامى «عرفان» با تمامى «اسلام» برابر نيست ولى از طرفى اين نكته را نمىپذيريم كه كشف و شهود در درون دين، جزء آن نمىباشد و به تمامى در عرض دين و در برابر و مقابل آن است. به اعتقاد ما عرفان و كشف و شهود، يكى از عناصر اصلى دين است كه بدون آن دينى به تمام و كمال وجود ندارد.(25)
پىنوشت
(1) عرفان دينى و دين عرفانى، ص 37 و 38.
(2) حديد (57)، آيه 20.
(3) احزاب (33)، آيه 21.
(4) ص (38)، آيه 72.
(5) نور (24)، آيه 35.
(6) مجادله (58)، آيه 7.
(7) عرفان دينى و دين عرفانى، ص 38 عرفان اسلامى چيست، صص 30- 25 و صص 107- 114.
(8) نگا: نقد صوفى، صص 32- 51.
(9) دين و عرفان، صص 41 و 42.
(10) مكتب تفكيك، صص 54- 74.
(11) دين و عرفان، صص 58- 60.
(12) فصوص الحكم، فص يعقوبى) 8).
(13) دين و عرفان، صص 44 و 45 عرفان دينى و دين عرفانى، صص 40- 42.
(14) آشنايى با علوم اسلامى، ج 2، ص 84 تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ص 244 عرفان دينى و دين عرفانى، صص 24- 44.
(15) ق (50)، آيه 16.
(16) بقره (2)، آيه 115.
(17) نور (24)، آيه 40.
(18) كهف (18)، آيه 11.
(19) فجر (15)، آيه 99.
(20) انعام (6)، آيه 75.
(21) تكاثر (102)، آيه 5- 6.
(22) فصلت (41)، آيه 53.
(23) نگا: دين عرفانى و عرفان دينى، صص 63- 104.
(24) نگا: همان، صص 44- 46.
(25) نگا: تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج 6، صص 35 و 36.
| جواب : | | | |
|
|
|
|
|
|