|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| طرح سوال : | |
براستى قلم در برابر عظمت ووفاى حجر، عاجز و ناتوان است، او كسى نبود كه بزرگيها و فداكاريهاى او را بتوان به آسانى ترسيم كرد.
او مرد خدا بود، مرد رزم بود، مرد وفا بود، شب زندهدار و روزه دار بود او يك مسلمان راستين بود.
از دوران جوانى، دلاورى و شجاعت با سرشت او در هم آميخته شده و خون حماسه و پيكار در رگهاى او جارى بود. زندگانى او از روزى كه اسلام آورد، در مبارزه و پيكار با كفر و شرك و پيروان باطل سپرى شد و سرانجام نيز جان خود را در اين راه فدا كرد و با آغوش باز از مرگ استقبال كرد.
خوبست در اينجا قدرى درنگ كنيم و تاريخ را ورق بزنيم و با تاريخچة زندگانى پر افتخار و حماسه آفرين «حجر» بيشتر آشنا شويم:
او در نوجوانى همراه برادرش «هانى بن عدى» به حضور پيامبر اسلام (ص) شرفياب شد و به آئين اسلام گرويد.(1)
گوهر شخصيت او در پرتو اسلام درخشندگى يافت و وجود او كه كانون مشتعل استعدادها و شايستگىهاى شگرف بود، نضج و تكامل يافت و به حدى رسيد كه تاريخ نگاران دربارة او مىنويسند:
«او با اينكه در زمان پيامبر از نظر سن و سال جوان بود، از ياران با فضيلت و عاليقدر آن حضرت بشمار مىرفت».(2) او از دوران حيات پيامبر چيزى درك نكرد و پس از اندك زمانى كه از مسلمانى او مىگذشت، پيامبر از دنيا رفت، به همين جهت تاريخ، مشخصات بيشترى از كوششها و مجاهدتهاى حجر را در زمان حيات پيامبر اسلام ثبت نكرده است و در جنگهاى زمان آن حضرت نيز اسم او به چشم نمىخورد، ولى درفتح شام يكى از سربازان فاتح بود(3) و همو بود كه «مرج عذرا» را فتح كرد.(4)
و نيز در جنگ «قادسيه» شركت داشت.(5)
حجر در ميدان جنگ، از هيچ خطرى نمىترسيد و در راه پيروزى ارتش اسلام، هيچ چيز نمىتوانست مانع پيشروى او باشد.
در جريان فتح «مدائن» هنگامى كه ارتش اسلام به كنار رود «دجله» رسيد، با چنين رود بزرگى رو برو شد بطورى كه هيچكس جرات نداشت وارد دجله شود، در اين هنگام صداى رساى «حجر» بلند شد كه:
«چه چيز مانع شده است كه از اين رود گذشته خود را به دشمن برسانيد؟ هيچ كس بدون اذن پروردگار، و پيش از رسيدن اجل قطعى نخواهند مرد»(6) اين را گفت و با اسب به داخل دجله تاخت، همينكه حجر وارد آب شد، بقية سپاه نيز خود را به آب زدند، ايرانيان كه اين منظره را ديدند، وحشت كرده گفتند: «اينان (كه چنين از آب عبور مىكنند) سپاه «ديو» اند» و از بيم نابودى فرار كردند(7)
«حجر بن عدى» سلحشور دلير و جانبازى بود كه هرگز در صحنة جنگ، بيم به خود راه نمىداد، اما آنچه به شخصيت او جاودانگى بخشيده، تنها سلحشورى و جنگ آورى او نبود، بلكه رمز جاودانگى او در اين است كه در عين رزمجوئى، مرد تقوى و نيايش و معنويت بود، و به همين سبب او را «حجر الخير» (حجر نيك) مىناميدند، در برابر «حجر شر» كه از ياران معاويه بود.(8)
او از مردان خدا و يكى از نيايش كنندگان بزرگ بود، نسبت به مادرش همواره نيكى مىكرد، و نماز و روزة فراوان انجام مىداد او هرگز بىوضو نمىماند و هر وقت وضو مىگرفت، نماز مىخواند.(9)
حجر به قدرى پاك نهاد و پرهيزگار بود كه بعضى از رجال و شخصيتها حتى «معاويه» و «زياد بن ابيه» نتوانستند نيكيها و فضائل او را انكار كنند و يكى از آنان بنام «شريح بنهانى» كه از بزرگان كوفه بود، شهادتى را كه «زياد بن ابيه» به نام او جعل كرده بود، تكذيب كرد، زياد پس از دستگيرى و اعزام حجر به شام (كه تفصيل آن در صفحات آينده خواهد آمد) طومارى با امضاها و شهادتهاى دروغين برضد حجر و يارانش تهيه كرد و شهادتنامهاى نيز بنام «شريح بن هانى» جعل كرد و براى معاوية فرستاد، شريح پس از اطلاع از اين موضوع، طىنامة جداگانهاى خطاب به معاويه نوشت:
«شنيدهام زياد، شهادتى از قول من در مورد حجر، به تو نوشته است، شهادت من در مورد حجر اين است كه او از نماز گزاران و زكات دهندگان است، او پيوسته حج و عمره به جاى مىآورد و امر به معروف و نهى از منكر مىكند، خون و مال او حرام است، اينك مىخواهى او را بكش، مىخواهى آزاد كن».(10)
حجر بر اثر همين پاكدلى
و پرهيزگارى، از افراد معدود «مستجاب الدعوة» بود و دعاهاى او، در پيشگاه پروردگار به هدف اجابت مىرسيد(11)
چنانكه هنگامى كه حجر با عدهاى از ياران و شيعيان على (ع) در «مرج عذرا» باز داشت بود، روزى احتياج به غسل پيدا كرد، دژخيمان از دادن آب خود دارى كردند، حجر گفت: سهم آب مرا بدهيد با آن غسل كنم، اگر خواستيد فردا آب ندهيد
مامور گفت: مىترسم از تشنگى بميرى و معاويه مرا بكشد دراين هنگام كه حجر، با قلبى پاك دست به دعا بلند كرد و از خدا آب خواست طولى نكشيد ابرى ظاهر شد و به فرمان پروردگار ريزش باران آغاز شد حجر به اندازة نياز از آب باران استفاده كرد.
همرزمان حجر كه اين منظره را ديدند، از او خواستند تا براى نجات خود و آنان دعا كند، حجر گفت: خدايا آنچه سعادت ما، در آنست: پيش بياور(12)
حجر مرد هدف و عقيده بود، او به مردان حق و فضيلت عشق مىورزيد، او هنگام مرگ «ابوذر» در «ربذه» همراه «اشتر» بربالين او حاضر شد، آرى مردان خدا از همرزمان خود، چنين ياد مىكنند(13) حجر، پس از رحلت پيامبر (ص) پيوسته در كنار على بود و از ياران خاص و علاقهمندان وفادار اميرمؤمنان بشمار مىرفت، ليكن علاقة او به على (ع) و جاذبة على دردل او، مثل ساير علاقهها و مانند ساير جاذبهها نبود، بلكه اين پيوند و كشش، و راى همة پيوندها و كششهاى عادى بود. حجر كه شيفتة حق و عدالت و تشنة فضيلت و مردانگى و پيرو راستين اسلام بود، همة اينها را در وجود على مىديد، و على كه در زمان خلافت كوتاه مدتش براى استقرار حكومت عادلانة اسلامى نيازمند مردان وارسته و مبارز و حق طلب بود، حجر را عنصرى شايسته براى اين هدف مىديد، به همين دليل حجر در اخلاص و فداكارى در راه على به حدى رسيده بود كه در ميان ياران على (ع) نمونه بود(14)
او در هر سه جنگى كه در مدت خلافت اميرمؤمنان (ع) پيش آمد، يعنى جنگ صفين، نهروان، و جمل، در ركاب آن حضرت شمشير مىزد او در جنگ صفين فرماندهى قبيلة خود «كنده»(15) و در جنگ نهروان فرماندهى جناح چپ سپاه على (ع) را به عهده داشت(16)
حجر در راه على و براى سركوبى دشمنان داخلى اسلام، همة خطرها را به جان مىخريد و از هيچ گونه فداكارى دريغ نمىورزيد. او پيش از شروع جنگ صفين، روزى پشتيبانى خود را از اميرمؤمنان چنين اعلام كرد:
«ما، زادة جنگ و فرزندان شمشيريم، مىدانيم جنگ را از كجا بايد شروع كرد و چگونه از آن بهره بردارى نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و خوب شناختهايم.
ما، داراى ياران نيك، خويشان و عشيرة فراوان، رأى آزموده، و نيروى پسنديدهاى هستيم، اينك اختيار ما در دست توست، اگر به شرق يا غرب جهان بروى، در ركاب تو هستيم و هر چه دستور بدهى اطاعت مىكنيم»
على (ع) پرسيد: آيا همة افراد قبيلهات همين رأى را دارند؟
عرض كرد: من جز نيكى از آنان نديدهام، و اينك از طرف همة آنان دست وفادارى و پيروى به سوى شما دراز مىكنم.
اميرمؤمنان (ع) از اين ابراز وفادارى خوشحال شد و دربارة او دعا كرد(17)
رشادتها و فداكاريها حجر در جنگ صفين ديدنى بود، او در مواقع حساس و دشوار جنگ، مثل كوه استوار پايدارى مىكرد و با بازوانى نيرومند و دلى سرشار از ايمان، پيكار مىكرد. او در گرما گرم جنگ، اشعار مهيج و پرشورى در ستايش على مىخواند و دلهاى ياران على را لبريز از عشق و محبت آن حضرت نموده آنان را به جنگ با دشمنان على ترغيب مىكرد. او ضمن اشعار پرسوزى چنين مىگفت:
«پروردگار على را براى ما سالم نگهدار، او را كه خدا پرستى پاكنهاد و پاكيزه سرشت، راهياب حق، و مورد رضايت توست و (مثل دشمنانش) نادان و كج انديش نيست، براى ما حفظ كن، و او را هادى اين امت قرار بده.
خدايا همچنانكه پيامبر را حفظ نمودى، على را نيز حفظ كن، چه، او يار نزديك پيامبر و وصى و جانشين برگزيدة اوست»(18)
هنگامى كه «سفيان بن عوف غامدى» به دستور معاويه به شهر «انبار» واقع در قلمرو حكومت اميرمؤمنان (ع) حمله كرد و گروهى را كشت و شهر را غارت كرد و در آن حدود رعب و وحشت شديدى ايجاد نمود، اميرمؤمنان (ع) پس از دريافت گزارش اين حمله، «سعيد بن قيس همدانى» را با هشت هزار
نفر سپاه براى مقابله با «سفيان» و بيرون راندن او از عراق، اعزام نمود. امام از اينكه در اثر سستى و عدم همكارى عراقيان، نيروهاى معاويه تاقلمرو حكومت آن حضرت نفوذ كرده بودند، سخت آزرده و متأثر بود، و چون در آن روزها حال مزاجى حضرت خوب نبود، خطبهاى نوشت و به دست غلامش «سعد» داد تا در حضور او براى مسلمانان بخواند، سعد خطبة حضرت را كه بنام خطبة «جهاد» معروف شده است، خواند.
بعد از چند روز، باز حضرت خطبهاى ايراد نمود و مردم عراق را به واسطة سستى و بىحالى آنان، توبيخ كرد، پس از پايان سخنان امام، سر و صدا حضار بلند شد و بعضى از مسلمانان، سخنان بيهودهاى گفتند و از هر حنجرهاى صدائى برخاست ووضع مجلس آشفته شد. در اين هنگام «حجر بن عدى» و «سعيد بن قيس همدانى» (كه از ماموريت نظامى برگشته بود) به پا خاستند و با شور و حرارت كاملى ابراز وفادارى نموده چنين گفتند:
«اى اميرمؤمنان خدا هرگز براى شما حادثة بد پيش نياورد، هر دستورى دارى بده تا ما انجام بدهيم، به خدا سوگند ما هرگز از يارى تو دريغ نمىورزيم، اگر تمام اموال ما در راه يارى تو از بين برود يا تمام اقوام ما در اين راه كشته شوند، باكى نداريم»(19)
پىنوشت
(1)) اسدالغابه/ 1/ 385)
(2)) الاستيعاب/ 1/ 355)
(3)) الغارات/ 2/ 814)
(4)) طبقات ابن سعد/ 6/ 355)
(5)) طبقات/ 6/ 217)
(6)) آل عمران: 145)
(7)) حياة الصحابة/ 511/ 4 بنقل از تفسير ابن كثير/ 1/ 410)
(8)) صفين نصر بن مزاحم/ 243)
(9)) الغدير/ 11/ 54)
(10)) تاريخ طبرى/ 6/ 153)
(11)) الاستيعاب/ 1/ 357)
(12)) الاصابه/ 1/ 314)
(13)) همان/ 313)
(14)) اسدالغابه/ 1/ 385)
(15)) صفين/ 117)
(16)) اسدالغابه/ 1/ 385)
(17)) صفين/ 104)
(18)) صفين/ 381)
(19)) الغارات: ثقفى/ 2/ 481)
آية الله جعفر سبحانى، شخصيتهاى اسلامى شيعه ج 1 2
| جواب : | | | |
|
|
|
|
|
|