يكى از شاگردان امام صادقعليه السلام مىگويد: به امام صادقعليه السلام گفتم كه حديثى از شما براى ما روايتشده كه گفتهايد: «اذا عرفت فاعمل ما شئت»; يعنى وقتى به شناخت (امر و راه ما) رسيدى، هر چه خواستى انجام بده! امامعليه السلام فرمودند: بله، گفتهام. پرسيدم: حتى اگر سرقت كنند، شراب بخورند و زنا كنند؟
امام صادقعليه السلام آيه استرجاع «انا لله و انا اليه راجعون» را از روى شگفتى قرائت كرد و فرمود: به خدا قسم كه انصاف را رعايت نكردهاند. در جايى كه ما خودمان عمل (به اعمال صالح) و تلاش مىنماييم، چگونه ديگران را معاف مىكنيم و بار مسؤوليت را از شانه ديگران بر مىداريم؟ آنچه من گفتهام چنين بوده است: آنگاه كه به شناخت رسيدى، هر چه از خير خواستى انجام بده، كم يا زياد باشد; زيرا خداوند از تو قبول مىكند. (1)
به سادگى از اين قصه مىتوان فهميد كه منشاءاشتباه در مفاهيم مكتب، اعم از بد فهمى، تحريف، انحراف، خيانت و... مىتواند تاثير بدى بر مسير سلوك پيروان داشته و آنان را به شدت دچار گمراهى نمايد.
بنابراين از آنجا كه تمسك به ولايت جايگاه اجتناب ناپذيرى در رشد و تعالى مؤمنين دارد، بايد روشن و واضح شود; زيرا اين ارتباط ولايى نيز گاه به محبت تنها و عشق ورزيدن خلاصه مىگردد و يا محدود به ابعاد اجتماعى آن شده و از مسؤوليتهاى جانبى و اصيل آن كه همان تبيعت و سازندگى خود و ديگران است، غفلت مىشود.
شايان ذكر است كه اصيلترين وجه ولايت همان رهبرى انسان است و بر خلاف آنچه تصور شده، اين نكته فقط حد فاصل و فارق بين تشيع و تسنن نيست، بلكه اين ويژگى تفكر دين و شكل ناب آن يعنى تشيع، همه انديشههاى سياسى در مساله رهبرى رابه چالش مىكشاند. در هر صورت، براى شفافيت جامع اين ديدگاه مترقى، لازم است كه چند موضوع تبيين گردد.
1 - مفهوم ولايت
2 - ضرورت ولايت
3 - زير بناى ولايت
4 - اهداف ولايت
5 - تصوير حقيقى تمسك به ولايت
مفهوم لغوى ولايت
كلمه ولايت، لغت مانوسى است كه در قرآن به صورتهاى گوناگون به كار رفته است. ولايت (با فتح واو) به معناى سرپرستى، رهبرى و ولايت (به كسر واو) به معنى نصرت مىباشد. شهيد مطهرىقدس سره نوشته است: ولاء، ولايت، ولى، مولى همه از ماده «ولى» اشتقاق يافتهاند. اين واژه از پر استعمالترين واژههاى قرآن است كه 124 مورد به صورت اسم و 112 مورد در قالب فعل به كار رفتهاست. راغب در «مفردات القرآن» گفتهاست: قرار گرفتن چيزى در كنار چيز ديگر، به نوعى كه فاصلهاى در كار نباشد. و در معانى ديگر مثل قرب، چه مكانى چه زمانى، دوستى، يارى، تصدى امر و تسلط نيز توسعه دارد. راغب نيز تاييد نموده كه ولايت (به كسر واو) به معنى نصرت و (به فتح واو) به معنى تصدى و صاحب اختيار شدن كار است و ادامه مىدهد كه هر دو كلمه (با فتحه و با كسره) يك معنا دارد و حقيقت آن، همانا تصدى و صاحب اختيارى مىباشد. (2)
حاصل جمع اين بررسى آن است كه به مناسبت موضوع امامت و ساير قرينهها، معنى شاخص و آشكار ولايت همان رهبرى مىباشد. درباره اين موضوع تحقيقات كاملى انجام شده و آيات قرآنى و داستان غدير، به صراحت گوياى اين معناست كه ولايت همان رهبرى است و جاى هيچ ترديد و شكى نيست.
اما آن چه بايد مورد بحث قرار گيرد، اين است كه اين ولايت چه ضرورتى داشته و چه جنبههايى را در انسان و در جامعه انسانى تحت تاثير قرار مىدهد.
ضرورت ولايت
انسان موجودى اجتماعى است. او به خاطر نيازهاى گسترده و زيادهطلبى و تنوع طلبى به جامعه پيوند مىخورد و نمىتواند در كوهها و غارها به تنهايى زندگى كند. هنگامى كه اجتماع تشكيل شد، بطور طبيعى نياز به حكومت و رهبرى مطرح مىشود. از آنجا كه انسان موجودى است آزاد و داراى اختيار امكانات بيشترى را مىطلبد، اين مجموعه زمينه تجاوز را آماده مىكند، بويژه آنكه وقتى با قدرت پيوند بخورد. پس چارهاى جز رهبرى و تشكيل حكومت نيست; حتى اگر اين حكومتستم پيشه هم باشد. علىعليه السلام وقتى شنيد كه خوارج مىگويند: «لاحكم الا لله»; فرمانى جز فرمان خدا نيست، فرمود: اين سخن حقى است كه هدف باطلى را دنبال مىكند. آرى! درست است كه فرمانى جز فرمان خدا نيست، ولى اينها مىگويند كه زمامدارى جز براى خدا نيست، در حالى كه مردم به فرماندارى نيازمندند; خواه نيكوكار باشد، يا بدكار، تا مؤمنان در سايه حكومتبه كار خويش مشغول و كافران هم بهرهمند شوند. مردم در سايه اين حكومت زندگى كنند و به وسيله او اموال بيتالمال جمعآورى گردد و به كمك او با دشمنان مبارزه شود. جادهها امن و امان و حق ضعيفان از نيرومندان گرفته شود. نيكوكاران در رفاه و از دست بدكاران در امان باشند. (3)
اما در زمان حكومت پاكان، پرهيزكاران بخوبى انجام وظيفه مىكنند، ولى در حكومتبدكاران، ناپاكان از آن بهرهمند مىشوند تا مدتش به سر آيد و مرگش فرا رسد. (4)
بنابر آن چه گذشت، در جامعه بشرى رهبرى و حكومت اجتنابناپذير است. حكومت مىتواند جمهورى استبدادى، دمكراتيك، ليبرال، موروثى و سلطنتى، يا نظام اسلامى يعنى بر پايه امامتباشد.
نكته ارزشمند در اين جا اين است كه انتخاب نوع حكومت وابسته به ديدگاه حكومتبر انسان و جهان است.
1 - اگر انسان موجودى باشد كه فقط با مشتركات حيوانى بررسى شود، ديگر نيازى به حكومت ولايى نيست. چون اين شخص جز خوردن و خوابيدن و خوش بودن، هدف ديگرى ندارد و دنياى او چيزى جز آخور و خوابگاه و عشرتكده نيست و هدفهاى اين جامعه تا حد رفاه و امنيت و آزادى و حتى عدالت كفايت مىكند.
اما در صورتى كه عقل، فكر، روح، وجدان و استعدادهاى عظيم انسان را شناسايى كنيم، اعتراض بر اهداف ذكر شده شروع مىشود; زيرا در آن حكومت انسان در حد حيوان و جامعه او در حد دامپرورى سقوط مىكند. با شناخت ابعاد گسترده وجود آدمى، ديگر وضع موجود قانع كننده نيست و انسان آگاه، وضع مطلوب را جستجو خواهد كرد. از اين رو، شيعه هميشه معترض بودهاست.
2- از طرف ديگر، وقتى دانستيم انسان فقط در جامعه مطرح نيست، بلكه در هستى و كل نظام جهان مطرح است و اين انسان معاد و استمرار دارد، ديگر نمىتوان به آگاهىهاى محدود و تجربهها و حتى عقل جمعى او اعتماد كرد. چنين بينش بزرگى سبتبه اتصال و پيوند آدمى، حاكم و رهبرى برتر مىطلبد; رهبرى كه از دانشى برتر به نام وحى بهرهمند باشد.
ويژگىها و زير بناى ولايت
رهبرى انسان با مقدمهاى كه گذشت، بايد داراى چند خصوصيتباشد:
1. آگاهى;
2. آزادى و رهايى از تعلقات كه به آلودگى و گناه مىانجامد;
3. دلسوزى.
مجموعه اين عناصر همان چيزى كه است كه تشيع در امام معصوم يافته است و معصوم كسى است كه داراى آگاهى لازم، پاكى و عدم تعلق و دلسوزى است. اين خصوصيات نياز به نورى از جانب حق دارد. بىحكمت نيست كه از امام به عنوان نور ياد شده است: «الامامة هي النور; و ذلك قوله عزوجل «آمنوا با لله و رسوله و النور الذي انزلنا» النور هو الامام»; امامت نور است و اين همان قول خداى تعالى در قرآن است كه فرمود: ايمان بياوريد به خدا و رسول او و نورى كه نازل كرديم، نور همان امام است. (5)
اين تعبير بسيار دقيق است; زيرا بدون نور اصلا چشم قادر به ديدن نيست. پس با نور امامت است كه انسان هستى واقعى خود را مىيابد و به مقصود مىرسد. از اهميت اين مطلب است كه بعد از نبوت نياز به امامت است، همچنان كه ابراهيمعليه السلام پس از پيامبرى به مقام امامت رسيد.
علىعليه السلام به عنوان ريشه امامت و پدر ائمهعليهم السلام علم گسترده وحى را از رسولاللهصلى الله عليه وآلهتحويل گرفت; چنانكه مىفرمايد: رسول خداصلى الله عليه وآله هزار در از حلال و حرام از آنچه بوده و آنچه تا قيامتخواهد بود، برايم گشود كه از هر درى هزار در ديگر باز مىشد تا آنكه دانش آينده و حوادث و بلاها و جدا نمودن حق از باطل را دانستم. (6)
جزئيات اين دانش عظيم در روايات علم امامعليه السلام آمدهاست.
اين علم شامل همه ابعاد وجود انسان است; از فيزيولوژى جسم گرفته تا لايههاى تو در توى روح آدمى. به نمونه زير توجه كنيد:
زنى نزد امام صادقعليه السلام رفته و از عادت ماهانه و نشانههاى آن پرسش مىكند. وقتى امامعليه السلام براى او توضيح مىدهد و زن پاسخ را مىگيرد، بيرون مىرود و اين جمله را مىگويد: «و الله لوكان امراة ما زاد على هذا»; به خدا قسم اگر او زن مىبود، چيزى بر اين مطلب نمىافزود. (7)
و نمونهاى ديگر
ابوحبيب تياجى گويد: شبى رسول خداصلى الله عليه وآله را در خواب ديدم كه به تياج (روستايى در خراسان) آمده و در مسجدى كه حاجيان هر سال مىآمدند، نشست. محضر ايشان رفته و سلام كرده و مقابلش ايستادم. نزد آن حضرت ظرفى از خرما بود. رسول خدا مشتى از آن خرما به من داد. شمردم، هيجده عدد بود. بيست روز از اين رؤيا گذشت. در زمين خود مشغول كشاورزى بودم كه مردى پيشم آمد و گفت: حضرت ابوالحسن، امام رضاعليه السلام به تياج آمده و الان در مسجد نشستهاند. به مسجد شتافتم. مردم همه به ديدار او مىآمدند.
امام رضاعليه السلام را ديدم كه در محلى نشسته بود كه رسول خداصلى الله عليه وآله را در آنجا ديده بودم. امامعليه السلام روى حصيرى نشسته بود كه در خواب، رسولالله روى آن نشسته بود. در مقابل امامعليه السلام طبقى از خرما بود. سلام كردم; جواب سلامم را داد واز من خواست نزدش بروم. مشتى خرما به من داد كه آن را شمردم، دقيقا هجده تا بود. گفتم: اى پسر رسول خدا ! زيادتر بدهيد. امامعليه السلام بىدرنگ فرمود: اگر رسول خدا زيادتر دادهبود ما هم مىداديم! اين است امام كه به رؤياى من و تو اشراف دارد. (8)
نمونههايى از پاكى مقام ولايت
علىعليه السلام مىفرمايد: «انا الذي اهنت الدنيا»; من بودم كه دنيا را تحقير نمودم. (9) ايشان بعد از داستان عقيل و آتش نهادن بر دست او مىگويد: شگفتآورتر از اين سرگذشت داستان كسى است كه نيمه شب ظرفى سرپوشيده پر از حلواى خوش طعم و لذيذ به درب خانه ما آورد، ولى اين حلوا معجونى بود كه من از آن متنفر شدم. گويا آن را با آب دهان مار يا استفراغش خمير كرده بود. به او گفتم: هديه استيا زكات و صدقه؟ كه اين هر دو بر ما اهل بيتحرام است. گفت: نه اين است و نه آن، بلكه هديه است. به او گفتم: زنان بچه مرده بر تو گريه كنند ! آيا از طريق آيين خدا وارد شدهاى كه مرا بفريبى ؟! دستگاه ادراكتبه هم ريخته يا ديوانه شدهاى و يا هذيان مىگويى؟ به خدا سوگند ! اگر سرزمينهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانهاست را به من دهند كه با گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى، خدا را نافرمانى كنم، هرگز نخواهم كرد و اين دنياى شما از برگ جويدهاى كه در دهان ملخى باشد، نزد من خوارتر و بىارزشتر است. على را با نعمتهاى فناپذير و لذتهاى نابود شدنى دنيا چه كار. از به خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبيح به خدا پناه مىبريم و از او يارى مىجوييم (10) .
براى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله مقدارى حلوا ساخته شده از آرد و روغن آوردند. آن گرامى از خوردن ابا كرد. به ايشان گفته شد: آيا تحريم مىفرماييد؟ فرمود: نه، ليكن دوست ندارم كه نفس من مشتاق به آن حلواگردد و علاقهام شدت گيرد. سپس آيه 20 سوره احقاف را خواند كه مىفرمايد: شما بهره خود را از طيبات در دنيا برديد.
نيز هنگامى كه امام موسىعليه السلام در زندان بود، هارون قاصدى فرستاد كه دستور بدهيد غذايى را كه دوست دارد، تهيه كنيم. امام پاسخ دادند: اينجا مالى ندارم كه خرج غذا كنم. پس مىماند كه از كسى بخواهم و حال آنكه «ما خلقتسؤولا»; من خواهش كننده آفريده نشدهام.
مصداق اين آزادگى و طهارت، آيه تطهير است كه به شهادت شيعه و سنى درباره اهل بيتعليه السلام نازل شده است (11) .
نمونهاى از دلسوزى و محبت مقام ولايت
رميله مىگويد: بيمارى سختى داشتم، اما ناگهان سبك شدم. با خود گفتم كه به مسجد بروم و در نماز علىعليه السلام شركت كنم. نمازم را به امام اقتدا نمودم. بعد از نماز امام به سخنرانى پرداخت و من نشسته و گوش مىكردم. ناگهان حالم به هم خورد، اما تحمل نمودم و بعد از سخنان امام با ايشان براى خروج، همراه شدم اميرالمؤمنين به من فرمود: رميله! ديدم كه تو آرام نداشتى من نيز جريان بيمارى را تعريف نمودم. امام با لحن صميمى فرمود: اى رميله! وقتى يكى از شما مريض شود، ما رنجور مىشويم و وقتى دعا كنيد، آمين مىگوييم و اگر ساكتباشيد، ما براى شما دعا مىكنيم. پرسيدم: آيا اين توجه و عنايتشما محدود به اين محيط است؟ پاسخ دادند: اى رميله هيچ مؤمنى در شرق و غرب عالم از نظر ما پنهان نيست (12) .
و چنين است كه درمىيابيم امام و رهبر در بينش شيعى كسى است كه از خود ما به ما آگاهتر و مهربانتر است; چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: «و الله لانا لارحم بكم من انفسكم»; به خدا قسم من از شما به خودتان مهربانترم. (13)
نتيجه اين ويژگىها
اين خصوصيات فقط در رهبرى يافته مىشود كه توحيد در تمامى سلولهايش سريان دارد و از توحيد در همه ابعاد وجودى خويش بهرهمند است; زيرا توحيد در وسعت هستى، خدايان و بتها را به كنار مىريزد و در درون چنان كه تاثير مىكند كه موحد جز خدا كسى را حاكم نمىگيرد; چيزى جز وظيفه، او را حركت نمىدهد و هيچ دستورى او را فعال نمىكند، مگر دستور و امر خدا.
كسى كه جز امر حق امرى و جز خواهش او خواهشى نداشته باشد، اين روح به ولايت مىرسد و از همين جاست كه رسول اكرمصلى الله عليه وآله به ولايت و اولويت رسيد (14) و خداوند درباره او در سوره احزاب، آيه 6 چنين فرمود: پيامبر از مؤمنين به خودشان و جانشان اولى و مقدم است. و در جريان غدير، اين ولايتبه امام و نظام امامت تفويض گرديد.
آيا چنين رهبرى مىتواند براى شيعيان و پيروان وظيفهاى در حد محبت قرار دهد؟ محبت ارادتى قلبى است كه از شناخت مرحله ذهنى نتيجه مىشود، اما اين احساس قلبى بايد ميوه داشته باشد، همانگونه كه ميوه شناخت، عشق و محبت است.
پىنوشتها : 1) وسائل الشيعه، ج 1، ص 87. در حديث ديگرى چنين آمده كه راوى به امام صادقعليه السلام مىگويد: پدر شما چنين جملهاى گفته وعدهاى چنين فهميدهاند كه هر حرامى حلال است! امامعليه السلام آنان را نفرين نموده و فرمود: خير! پدرم چنين فرمود، و سپس جمله تصحيح شده را ذكر نمود. (ص 88 - همان).
2) شهيد مطهرى، ولاء و ولايتها، ص 5 - 6.
3) نهجالبلاغه (معجم المفهرس)، خطبه 40.
4) همان خطبه.
5) ميزان الحكمة، ج 1.
6) همان، ص 221.
7) وسائل الشيعه، ج 1، ص 537.
8) قريشى، سيد على اكبر، خاندان وحى، ص 572.
9) ميزان الحكمه، ج 1، ص 216.
10) نهجالبلاغه، خطبه 224.
11) سوره احزاب / 33.
12) بحار الانوار، ج 26، ص 140، ح 11.
13) بحار الانوار، ج 47، ص 78، ح 56.
14) حائرى، على، غدير، ص 7.
ادامه دارد ... عزيز الله حيدرى
منبع : ای رسانه |