تشنگي به دنياcccc
اسم اين مرض را شنيدهاي؟... مرضي است كه در آن، تشنگي، بيمار را از پا مياندازد. هر قدر هم كه آب بخورد، باز هم احساس تشنگي ميكند و آب ميخواهد. آبي كه ميخورد، او را سيراب نميكند... .
گاهي روح آدم هم همين مرض را ميگيرد و دچار عطش بيپايان ميشود. اگر هر چه بخواهد، برايش آماده كني بيشتر ميخواهد و به آنچه برايش تهيه كردي، قانع نميشود. اين تشنگي دروني يا همان «حرص و آز» كم كم بر وجود آدمي چيره ميشود و سرانجام هم او را از پا در ميآورد.
اگر نفست و روح و روانت را با «قناعت» آشنا كردي، نه تنها زندگي ديگر برايت سخت و طاقتفرسا نيست، كه لذتبخش هم هست.
قناعت؛ يعني انسان به آنچه خداوند از رزق و روزي و امكانات زندگي برايش تعيين كرده است، قانع و راضي باشد، آرزوهاي طولاني و بلندپروازي، حرصورزي و طمع به مال ديگران نداشته باشد و در امور زندگي ميانهرو باشد. امام علي(ع) نيز فرموده: «شكرگزارترين مردم نسبت به نعمتها، قانعترين آنهاست و ناسپاسترين آنان در برابر نعمتها، حريصترين آنها».[1]
گروهي از مردم به دليل خوشگذراني و ولخرجي، بيش از درآمد خود خرج ميكنند و در نتيجه، هر روز بيشتر از روز قبل بدهكار ميشوند تا اينكه زندگيشان فلج ميشود. به فرموده پيامبر خدا قناعت، ثروتي تمام نشدني است.[2]
به راستي، انسان اگر تمام ثروت دنيا و همه امكانات را داشته باشد ولي صفت قناعت در او نباشد، فقير و بيچاره است و نه تنها دنيا، بلكه آخرت خويش را نيز از دست ميدهد. امام صادق(ع) فرمود:
به آنچه خداوند قسمت تو كرده، قانع باش و به آنچه ديگران دارند، چشم مدوز و آنچه را بدان نميرسي، آرزو مكن؛ زيرا كسي كه قانع باشد، سير ميشود و كسي كه قانع نباشد، سير نميشود. پس بهره آخرتت را درياب.[3]
سعدي ميگويد:
درويشي را ديدم كه در آتش ميسوخت و خرقه بر خرقه ميدوخت و تسلّي خاطر خود را اين بيت ترنّم ميكرد:
به نان خشك قناعت كنيم و جامه دلق[4]
كه بار محنت خود بهْ كه بار منّت خلق
كسي گفتش: چه نشيني كه فلان را درين شهر طبعي كريم دارد و كرَمي عميم[5] و ميان به خدمت آزادگان بسته و بر درِ دلها نشسته. اگر بر صورتِ حالِ تو مطلع گردد، پاسِ خاطر عزيزان منّت دارد و غنيمت شمارد. گفت: خاموش كه در گرسنگي مردن، به كه حاجت پيش كسي بردن.
هم رقعه[6] دوختن بِِهْ و الزامِ كنجِ صبر
كز بهرِ جامه، رقعه برِ خواجگان نوشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پايمردي همسايه در بهشت[7]
به راستي تا كجا ميخواهيم پيش رويم؟ اين روح تشنه كي سيراب ميشود؟ آيا اين حرصورزيها براي بيشتر به دست آوردن را پاياني هست؟ آيا تا به حال از خود پرسيدهايم تا كي اين تن رنجور و اين روح دردمند بايد به دنبال اين نفس سركش بدوند؟ نفسي كه حرص ميورزد، طمع ميكند و عمر خويش هدر ميدهد.
اسب سركش نفس ميتازد و ميتازد و ما را در پي خود ميكشاند... و ناگاه روزي ميرسد كه فرصتهاي ناب را از دست دادهايم و آن روز، حسرت بر از دست دادهها بر درونمان ميافزايد؛ آن روز همان روزي است كه «يوم الحسرة» نام دارد.
خدا را ندانست و طاعت نكرد
كه بر بخت و روزي قناعت نكرد
قناعت توانگر كند مرد را
خبر كن حريص جهانگرد را...
درون جاي قوت است و ذِكر و نَفَس
تو پنداري از بهر نان است و بس
كجا ذكر گنجد در انبان آز؟
به سختي نفس ميكند پا دراز
ندارند تن پروران آگهي
كه پر معده باشد ز حكمت تهي[8]
آيههايي درباره قناعت و سادهزيستي
1. لا تَمُدّنّ عَيْنَيْكَ إِلي ما مَتّعْنا بِهِ أَزْواجًا مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنينَ. (حجر: 88)
و به آنچه ما دستههايي از آنان ] كافران[ را بدان برخوردار ساختهايم، چشممدوز و بر ايشان اندوه مخور و مال خويش را براي مؤمنان فرو گستر.
2. وَ لا تَمُدّنّ عَيْنَيْكَ إِلي ما مَتّعْنا بِهِ أَزْواجًا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقي. (طه: 131 )
و زنهار به سوي آنچه گروههايي از ايشان را برخوردار كنيم ]و فقط[ زيور زندگي دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم. چشم مدوز و [بدان كه] روزيِ پروردگار تو بهتر و پايدارتر است.
3. فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنّما يُريدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ. (توبه: 55)
اموال و فرزندانشان تو را به شگفت نياورد، خدا ميخواهد در زندگي دنيا به وسيله اينها عذابشان كند و جانشان در حال كفر بيرون رود.
4. مَنْ كانَ يُريدُ الْحَياةَ الدّنْيا وَ زينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لا يُبْخَسُونَ أُولئِكَ الّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي اْلآخِرَةِ إِلاّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. (هود: 15 و 16 )
كساني كه زندگي دنيا و زيور آن را بخواهند، ]مزد[ كارهايشان را در دنيا به طور كامل به آنان ميدهيم و به آنان در آنجا كم داده نخواهد شد. اينان كساني هستند كه در آخرت جز آتش برايشان نخواهد بود و آنچه در دنيا، كردهاند به هدر رفته و آنچه انجام ميدادهاند، باطل شده است.
5. اِعلَمُوا انَّما الحَيوةُ الدُنيا لَعِبٌ وَ لَهوٌ وَ زينَةٌ وَ تفاخُرٌ بينَكم و تكاثُرٌ في الاَموال و الاولادِ كَمَثَلِ غَيبٍ اَعجَبَ الکفار نَباتُهُ ثُمَّ يَهَيجُ فَتَريهُ مُصفَراً ثُمَّ يَكونُ حُطاماً و فِي الاخرةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغفِرَةٌ مِن اللهِ وَ رضوانٌ وَ مَالحيوةُ الدُنيا الّا مَتاعٌ الغُرور. (حديد: 20)
بدانيد كه زندگي دنيا در حقيقت بازي و سرگرمي و آرايش و فخر فروشي به يكديگر و فزونخواهي در اموال و فرزندان است. ]مَثَل آنها[ مثل باراني است كه رستني آن ]باران[ كشاورزان را به شگفتي آورد. سپس ]آن كشت[ خشك شود و آن را زرد بيني. آنگاه خاشاك شود و در آخرت ]دنياپرستان را[ عذابي سخت است و ]مؤمنان را[ از جانب خدا آمرزش و خشنودي است و زندگاني دنيا، جز كالاي فريبنده نيست.
ساده زيستي و قناعت در كلام حضرت علي(ع)
ـ قناعت مالي است كه پايان نمييابد.[9]
ـ خوشا به حال پارسايان در دنيا كه به آخرت دلبستهاند. ايشان گروهي هستند كه زمين را فرش و خاك آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار دادهاند... .[10]
ـ خوشا به حال كسي كه معاد را به ياد آورد و براي روز حساب كار كرد و به گذران روز [به قدر كفاف] قناعت كرد و از خدا راضي بود.[11]
ـ اگر صلاح نفست را ميخواهي، بر تو لازم است كه با ميانهروي و قناعت و سادگي رفتار كني.[12]
ـ به خدا سوگند! نفس خود را چنان رياضت و پرورش دهم كه به گرده ناني ـ اگر بتواند به دست آورد ـ شاد شود و نمك را خورش نانش سازد.[13]
ـ شكرگزارترين مردم، قانعترين آنهاست و ناسپاسترين مردم در برابر نعمتها، آزمندترين آنها![14]
ـ براي سالم ماندن دينتان، به اندكي از [نعمت] دنيا قانع باشيد كه كفاف دنيا مؤمن را قانع ميسازد.[15]
ـ كسي كه به اندكِ دنيا قانع نباشد، ثروت بسيار آن را نيز هرچه گرد آورد، بينياز نشود.[16]
ـ اي فرزند آدم! اگر از دنيا به قدري كه تو را كفايت كند ميخواهي، بدان كه كمترين بهره دنيا تو را كفايت ميكند و اگر از دنيا بيش از اندازه كفايت بخواهي، بدان كه همه دنيا برايت كافي نخواهد بود.[17]
ـ نيكو بهرهاي است، قناعت.[18]
سادهزيستي در سيره امام علي(ع)
علي(ع) كه الگوي زهد و قناعت و سادهزيستي است، هنگامي كه باخبر شد كارگزارش عثمان بن حنيف انصاري در جشن عروسي جواني بصري شركت كرده كه در آن مجلس بسيار ريخت و پاش شده، نامهاي به او نوشت و ضمن توبيخ او به خاطر شركت در آن مهماني، زندگي خود را چنين توصيف كرد:
... آگاه باش براي هر مسلماني، پيشوايي است كه بايد از او پيروي كند و به نور او روشن شود. اينك بدان كه پوشاك پيشواي تو در اين دنيا، جامهاي پاره و پشمين و طعامش، خوراكي ناگوار و قرص ناني جوين است و پيوسته به اينها بسنده ميكند. شما نميتوانيد چنين زندگي كنيد، ولي مرا به زهد و پاكدامني و كوشش در راه حق و عدالت ياري كنيد. به خدا سوگند! در اين دنيا درهم و دينار و طلايي نيندوخته و از غنيمتهاي آن ثروتي پسانداز نكردهام و به جز اين رداي كهنه كه بر تن دارم، جامه ديگري براي خويش تدارك نديدهام... .
اگر بخواهم برايم آسان است كه از شهدهاي پاك و مغز نان گندم و جامههاي زربافت و ابريشمي بهره گيرم، ولي دستم را از دامان اين آرزوهاي فريبنده كوتاه كردهام و مرا رغبتي نيست كه با حرص و ولع دهان به طعامهاي خوشگوار و شيرين آشنا كنم[19]
به قناعت، نفس ذليل ميشود
اَسْوَد و عَلْقَمِه گفتند: بر حضرت علي(ع) وارد شديم، و برابر آن حضرت طبقي از ليف خرما قرار داشت كه در آن دو گرده نان جوين بود و نخاله آرد جو بر روي نانها آشكارا ديده ميشد.
حضرت نانها را برداشت آنها را بر زانوي خود زد تا شكسته شد، سپس با نمك ميل فرمود، به فضه خادمه گفتيم: چه ميشد اگر نخاله اين آرد را براي حضرت ميگرفتي؟
فضه گفت: نان گوارا را علي(ع) بخورد و گناهش بر گردن من باشد!
در اين هنگام اميرالمؤمنين علي(ع) تبسمي كرد و فرمود: خودم دستور دادهام نخالهاش را نگيرد! گفتيم: براي چه يا علي؟ فرمود: زيرا با اين كار نفسم بهتر ذليل (و قانع)ميشود، و مؤمنان از من پيروي خواهند كرد تا وقتي كه به اصحاب بپيوندم.[20]
صفت يك مسلمان
فاطمه نوري
خبّاب ـ پسر اَرت ـ از مسلمانان صدر اسلام بود كه در مكه آسيب فراواني ديد، تا آنجا كه مشركان پشت او را داغ كردند. وي در سال 37 هجري در جنگ صفين و در ركاب اميرمؤمنان علي(ع) به شهادت رسيد.
آن حضرت در توصيف اين يار وفادار خود فرمود:
خدا خبّاب بن ارَت را رحمت كند، با رغبت مسلمان شد و از روي فرمانبرداري هجرت كرد و با قناعت زندگي را گذراند و از خدا راضي بود و مجاهد زندگي كرد.[21]
اشعار سادهزيستي و قناعت
اي دل، مــدار خــويشتن اندر هــواي زر
چــون خــاك، پايــمال مـشو از براي زر
زر بيوفاست، صرف مكن جان براي او
چون هيچ كس نديد به عالم وفاي زر
سعدي
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
حافظ
دنيا طلبان ز حرص، مَستَند همه
موسي كُش و فرعون پرستند همه
هر عهد كه با خداي بستند همه
از دوستي حرص شكستند همه
عطار
***
خلعت دنيا زياد از خويشتن درد سر است
آنچه ميآيد زياد از آستين، چين ميشود
عطار
دنيا ز كف گذار چو دعوي دين كني
آنقدر از آن بخواه كه تا صرف اينكني
رو قناعت كن صغيرا تا كه كار آسان شود
گر تو آسانگير باشي كارها دشوار نيست
***
كسي كه او نظر مهر در زمانه كند
چنان سزد كه همه كار عاقلانه كند
قناعت است و مروّت نشان آزادي
نخست خانه دل وقف اين دوگانه كند
سعدي
قناعت و سادهزيستي در كلام بزرگان[22]
ولخرج امروز، گداي فرداست.
آن كس كه به حد خويش قناعت كند،هميشه توانگر است.
آن كس كه آنچه نياز ندارد ميخرد، به زودي مجبور خواهد شد لوازمش را بفروشد.
از هزينههاي كوچك غيرضروري بپرهيز؛ زيرا يك سوراخ كوچك سبب غرق شدن يك كشتي بزرگ ميشود.
اگر بذر صرفهجويي بكاريم، آزادي درو خواهيم كرد؛ اين محصولي طلايي است.
با قناعت امور خود را بگذران تا پادشاه خود باشي.
بشر براي خوشبخت زيستن در دنيا بايد از بخشي از خواستههاي خود بكاهد.
بسياري از اشياي لوكس و چيزهايي كه وسايل آسايش خوانده ميشوند، نه تنها لازم نيستند، موانع بزرگي برسر راه ترقي و تعالي انسانند.
توانگري به قناعت است نه به بضاعت.
چشم ديگران چشمي است كه ما را ورشكست ميكند. اگر جز خودم همه كور بودند، من نه به خانه باشكوه احتياج داشتم نه به مبل عالي.
پی نوشتها :
[1]. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ترجمه: حميدرضا شيخي، قم، دارالحديث، 1422 هـ .ق، ص661.
[2].همان.
[3]. همان، ص 662.
[4]. لباس كهنه و ژنده.
[5]. تمام، گسترده.
[6]. وصله.
[7]. كليات سعدي، گلستان، باب سوم، حكايت سوم.
[8]. کليات سعدي، بوستان، باب ششم.
[9]. نهج¬البلاغه، ترجمه: سيد جعفر شهيدي، انتشارات علمي و فرهنگي، 1378، ج 14، ص 370، حکمت 57.
[10]. همان، ص 486، حكمت 104.
[11]. همان، ص 368، كلمه 44
[12]. عبد الواحد تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، شرح: سيد جمال¬الدين محدث، انتشارات دانشگاه تهران، 1373، ج 3،ص 192.
[13]. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمة، ترجمه: حميدرضا شيخي، دارالحديث، چ 3، ج 10، ص 5053، ح 17128.
[14]. همان، ص 5055، ح 17134.
[15]. همان، ص 5059، ح 17170.
[16]. همان، ص 5059، ح 17176.
[17]. همان، ص 5059، ح 17177.
[18]. همان، ص 5053، ح 17131.
[19]. نهج¬البلاغه، نامه 45.
[20]. داستانهاي زندگي علي، ص 119؛ يك¬صد موضوع 500 داستان، ص 431.
[21]. نهج البلاغه، کلمات قصار، ش 43.
[22]. غلامحسين ذوالفقاري، موضوعات و شيوه¬هاي گفتگو با نسل جوان، نشر وسان، چ 12، صص 616- 618 و 676. |