|
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد...
یک شنبه 20 دی 1388
|
 |
|
چیزی به روز معلم نمانده بود. یک روز آقای مدیر سر صف گفت: (( دانش آموزان عزیز! قرار شده امسال در مدرسه مسابقه¬ای برگزار کنیم و کلاسی...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
گرماى جنوب بيداد مى كرد. بيش از بيست روز بود كه در كنار آفتاب سوزان خوزستان و خشكى منطقه، تشنگى و خستگى، عجيب طاقت بچه هاى رزمنده را...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
با حيرت به من نگريست و گفت: «سؤال خوبي نيست، اما با اين وصف، به آن پاسخ مي دهم. پدرم مي خواست كه مرا به نسخه تازه از خود بدل كند. عموي...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
روزي از روزهاي بهار بود. شادي و غم كنار درياچه اي به هم رسيدند. با هم حال و احوال كردند و نزديك آبهاي آرام به گفت و گو نشستند.شادي...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
زيبايي و زشتي بر ساحل دريايي با هم ديدار كردند. هر يك از آن دو به ديگري گفت: «ميل شنا داري؟»جامه هاشان را از تن به در آوردند و در موج...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
يك روز توفاني، پدر روحاني در كليساي بزرگ اش بود كه زني غير مسيحي نزد او آمد، رو به رويش نشست و گفت: «من مسيحي نيستم، اما آيا از آتش...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
مردي به ديگري گفت: «هنگام مد دريا، با نوك كفش ام سطري بر ماسه ها نوشتم. مردم همواره مي ايستند تا آن را بخوانند و آرزو دارند كه چيزي...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
صدفي به صدف همسايه گفت: «من دردي بزرگ در اندرون دارم؛ سنگين و چرخان، با آن در رنج و عذابم».صدف ديگر با آرامش و تكبر گفت: «سپاس آسمان...
دوشنبه 23 شهریور 1388
|
 |
|
روزي «شاري نبي» - در باغ - كودكي را ديد. كودك به محض ديدن او به سويش رفت و گفت: «صبح به خير، آقا!»پيامبر نيز گفت: «صبح به خير، آقا!»...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
ماه تمام به شكوه بر شهر تابيد. همه سگهاي شهر براي ماه پارس كردند. تنها يك سگ پارس نكرده بود كه با صدايي گوش خراش به دوستان اش گفت:...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
داستان «کسی که آمدنی است» سید مهدی شجاعی از کتاب «گزیده ادبیات معاصر» انتخاب شده است. نویسنده ای که حضور در عرصه ادبیات و هنر دینی،...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
داستان کوتاه «شبیه، شبیه، شبیه» در میان اندک داستان های امین پور در خور توجه است، چرا که امتیاز مهم آن، ظرفیتی است که نویسنده در تلفیق...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
چند دقیقه همین جوری تو فکر بودم. داشت بدنم گرم می شد. داشت یواش یواش خوابم میگرفت. گفتم بلند شوم تلویزیون را خاموش کنم. بلند شدم....
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
چشمهایت حرف می زنند، بیخود تلاش نكن برای سخن گفتن، همین نگاه تو شیرین ترین حكایت دنیاست، شیواترین كلام در چشمهای تو خفته است.تو را...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
آتش بر چراغداني از زمرد . بنفشه لب هاي نيلگونش را باز كرد ، آهي كشيد و با حسرت گفت: "در بين گياهان چه گياه كم اقبالي هستم و ميان گل...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
آورده اند که سـلطان سـکندر کابلی ملقـب به صاحبقـران! دوتا شـاخ داشـت ــ بـُرّا، بـراق، و تـابیـده به عـقـب ــ که جـز ملکه و وزیر دسـت...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
عصربود. قتل گرمای تابستان. بیشتر مغازه¬ها بسته بودند. من و سهیلا چه می¬کردیم در آن خیابان خلوت خواب آلود؟ از کتابخانه بر می¬گشتیم لابد،...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
سگرمههاش توی هم بود. چپچپ نگاهم میکرد. لباس زرد تنش بود و دستانش را روی سینه جمع کرده بود. با زبان بیزبانی میگفت اگه برگردم پوست...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |
|
سارا به تقویم روی دیوار نگاه کرد و با ناراحتی گفت: (( دو روز بیشتر نمانده، حالا چه کار کنم؟)) آن وقت رفت و نشست روی تختش. کمی که نشست،...
چهارشنبه 18 شهریور 1388
|
 |