|
روزي مارتين با چهره اي بسيار غمگين به خانه آمد؛ همسرش مي پرسد: «چه شده؟ چرا اين قدر ناراحتي؟!» مارتين لوتر کينگ با دلگيري خاصي مي گويد:...
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگـاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران...
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
هاشم در بدمخمصهاى افتاده بود. تكلیفاش را نمىدانست. هر چى فكر مىكرد راه حلى براى مشكلى كه پیش آمده بود پیدا نمىكرد. نوید گفت: حالا...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
ترافیك سنگینی بود. خسته و گرسنه از دفتر روزنامه به طرف خانه میآمدم. بوی ناهنجار داخل تاكسی نفسم را بند آورده بود. راننده مدام نق میزد،...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
… ساعت 4 بعد ازظهر،به منزل پدر عروس خانم رسیدیم.همه دعوت شدگان آمده بودند،مگر خواهر كوچك آقای داماد و خانوادهاش.مناسبت این مهمانی...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
سر و صداى بایرام خان همسایه دیوار به دیوارمان كه داشت با آواز بلند بهار را صدا مىزد و فرش مىشست كوچه را پر كرده بود. شلنگ آب دستش...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
ظرفهاى شام و صبحانه، پیراهن على و دبههاى خالى را توى فرغون مىریزم. از در حیاط بیرون مىآیم. میان شبدرهاى سرسبز على را مىبینم. با...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
مغازه را بستم و بهسوی مسجد راه افتادم. باید قبل از آنكه شیخ میآمد، سجادهاش را در محراب پهن میكردم. هنگامیكه به دكان سیدعباس بزاز...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
روزي يک کشتي در دريا اسير طوفان شد. از تمامي مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختي خود را به جزيره اي رساندند. يکي از آنان فردي با ايمان...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسيــار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي...
پنج شنبه 6 اسفند 1388
|
 |
|
در بيمارستاني، دو بيمار، در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره...
چهارشنبه 5 اسفند 1388
|
 |
|
پيامبري و درختي و جواني درجوار هم بودند. پيامبر نامش آشنا بود، درخت نامش سرو و جوان نامي نداشت. او شهيدي گمنام بود.
پنج شنبه 15 بهمن 1388
|
 |
|
سلام نماز صبحش را كه داد، گوشي تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. ميخوام بيام تو فريزر!1» و ارسالش كرد. چند ثانيه بعد، گوشي تكزنگي...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
چيزي به آمدن مرد نمانده بود. هر روز همين وقتها ميآمد. روز پاييزي، ابري و گرفته به نظر ميرسيد. زن روبهروي آيينه نشست. آيينه نگاهي...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
غصه پُر ميشود توي دلم. امامخوان1 كه ميآيد تكيه ميدهم به نردههاي سبز تكيه. چادر سياه را ميكشم توي صورتم. امامخوان كه ميخواند...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
نفسزنان سربالايي را كه به خانهام ميرسد طي ميكنم و از رديف ساختمانهاي شيك و بلند ميگذرم. خواستم امروز را پاي پياده بيايم تا شور...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
يكي از شبهاي سهشنبه است. شب سكوت. شب سرد. منبر، کنج حياط است. جاي وعظ و روضه، صداي گنجشكهاست كه از ميان شاخههاي درخت خرمالوي حياط...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
بازهم زمين زير پايم ميلرزد. مثل اينكه مهمات ارتش عراق تمامي ندارد. صداي غرش گلولة توپ را كه ميشنوم تا به زمين بخورد و هزار تكه شود...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
سالها قبل، در گوشهاي از اين دنياي پهناور و در شهري بزرگ، قاضي عالمي بر مسند قضاوت نشسته بود که هميشه در کارش رضاي خدا را در نظر گرفته...
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |
|
«مفقود شدن محقق و دكتر باستانشناس، كاشفِ مرد نمكي.»
شنبه 10 بهمن 1388
|
 |