|
ننه، يك نان گذاشت توي بقچه و داد دستم و گفت: «اين را ببر بده خاله نوبر.» بقچه را گرفتم. از ظهر تا حالا كه چيزي به غروب نمانده بود،...
پنج شنبه 29 مهر 1389
|
 |
|
يك روز در يك پيست مسابقه ماشين راني،دو تا ماشين مسابقه با هم آشنا شدند. يكي از آنها سبزرنگ بود و ديگري آبي. به هم رسيدند و آبي به سبز...
یک شنبه 25 مهر 1389
|
 |
|
حيران رسيد مغازه بعد. در دکان پيرمردي نشسته بود و خوش داشت ره گذران سرا را خوب بپايد. مرد را قاليچه به دست که ديد، انگار که ماهي شکم...
شنبه 24 مهر 1389
|
 |
|
شايد با داستان طوطي و بازرگان که در مثنوي مولوي هم به آن پرداخته شده است به انحاء مختلف آشنا شده باشيد ، با اين مضمون که بازرگاني طوطيي...
چهارشنبه 31 شهریور 1389
|
 |
|
من بودم و باران خمپاره و ده ها مجروح خودي و عراقي. پشت يک خاکريز تيرتراش شده که در پناه آن، مجروحين آه و ناله مي کردند. من مستأصل مانده...
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
2 مهر 1387 ساعت 14:14 مواد مورد نياز براي بابا شدن؛- پسري حدودا 20 ساله، سالم، خوب و مومن، پايبند به مسائل اخلاقي، ترجيحا پول دار،...
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
بايد مي نوشتم . نوشتم . شب ساعت ده . نوشتم . اين بار به خودم گفتم راحت بنوسم . راحت نوشتم . راحت آمد . اين بار تصميم گرفتم زياد شلوغش...
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
ببين چه بلايي سر پيك اومده! چند ساعته ارتباطش قطع شده!
دارعلي دست روي سر طاسش كشيد.
به چشم آقا مرتضي!
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
مرد به سختي نفس مي کشد . پرستار کپسول اکسيژن را کنار تخت مي گذارد و مي رود . پنجره ي کنار مرد بسته است . حياط از لابه لاي پرده عمودي...
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
با کي داري لج مي کني؟ ! آخه برادر من! رفيق من! نوکرتم! نه تو و نه ساير رزمندگاني که در جبهه ي جنگ بوديد آن قدر قدر و منزلتتان بالا...
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
داستان شهيدي که غصه مردم را مي خورد
دوشنبه 9 فروردین 1389
|
 |
|
پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد
شنبه 7 فروردین 1389
|
 |
|
خون، تمام تنت را گرفته بود لبهايت مثل كويري كه ساليان سال باران نخورده باشد،ترك خورده بود. پلكت سنگيني ميكرد. چشمهايت به گودي نشسته...
چهارشنبه 12 اسفند 1388
|
 |
|
... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
در ميان عابران زني زيبا با قامتي موزون و دلربا ديد. در دم به وي دل بست و فريفته جمال او گرديد. دستور داد تحقيق كنند ببينند زن كيست...
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
پسر بچه اي در راه پله يک ساختمان نشسته بود با يک کلاه پيش پايش. يک نوشته با اين مضمون داشت: من کور هستم، لطفا کمک کنيد:
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي، تمام دنيا را گرفته بود.
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان...
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
يك روز كارمند پستي كه به نامههاي آدرسهاي نامعلوم رسيدگي ميكرد، متوجه نامهاي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامهاي...
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |
|
پرسان پرسان ساختمان شهرداري منطقه را پيدا كردم و با عجله از پلههاي ساختمان بالا رفتم. در داخل ساختمان همه چيز شيك و مرتب به نظر ميرسيد...
شنبه 8 اسفند 1388
|
 |