|
«من نمی توانم بگویم در این آزمون چه سؤال های مطرح می شود. من نمی توانم بگویم چند امتیاز بگیرید، قبول می شوید. من چیزی نمی توانم بگویم،...
سه شنبه 3 خرداد 1390
|
 |
|
آن روزها اتفاقی در حال افتادن بود و من نظاره گر این اتفاق بودم و حالا اگر مرا این جا می بینی به خاطر این است که روزگاری در مقابل آن...
سه شنبه 3 خرداد 1390
|
 |
|
با آن که مطمئن بودم انوار در این آخرین عکس هم مثل بیست و سه عکس دیگر محو است، از محلول درش آوردم و دیدم که عکس از وقار انوار خالی است....
دوشنبه 2 خرداد 1390
|
 |
|
در روزگاران قدیم شهر بزرگی بود که پادشاه ظالمی داشت. این پادشاه همیشه به مردم ظلم میکرد و آنها را آزار میداد. تا اینکه روزی مردم...
یک شنبه 18 اردیبهشت 1390
|
 |
|
زن، «ارتباط با خدا» را کنار آن چندتای دیگر در کیفش گذاشت و زیپ آن را بست. پسر چیزی نگفت و به فکر فرو رفت. زن آهسته قدم برداشت و از...
پنج شنبه 15 اردیبهشت 1390
|
 |
|
مرد روی صندلی می نشیند و به دور برش نگاه می کند. میدان خلوت است و مسافرها کم اند. دکمه های کتش را باز می کند. ساکش را روی نیمکت می...
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390
|
 |
|
هاشم در بدمخمصهاى افتاده بود. تكلیفاش را نمىدانست. هر چى فكر مىكرد راه حلى براى مشكلى كه پیش آمده بود پیدا نمىكرد. نوید گفت: حالا...
شنبه 14 اسفند 1389
|
 |
|
ترافیك سنگینی بود. خسته و گرسنه از دفتر روزنامه به طرف خانه میآمدم. بوی ناهنجار داخل تاكسی نفسم را بند آورده بود. راننده مدام نق میزد،...
شنبه 14 اسفند 1389
|
 |
|
علي پشت پنجره اتاقش نشسته بود و بيرون را تماشا ميكرد. برف بشدت ميباريد و حياط خانهشان را سفيدپوش كرده بود. علي خوشحال و شاد فكر...
یک شنبه 1 اسفند 1389
|
 |
|
«خوش به حالش،بچه دارهم شد. ديگه واقعاً از خدا چي مي خواد؟ به تمام آرزوهاش رسيد؛همه يه شوهرپولدار ودکتر گيرش اومد،هم خونه به نامش شد،هم...
شنبه 30 بهمن 1389
|
 |
|
پيرزني نحيف وبي رمق وازکارافتاده بود. تنها دل خوشي اودردنيا اين بود که زمين مسجدي را که پيامبرخدا درآن نماز مي خواند،جارو بکشد .ونماز...
پنج شنبه 28 بهمن 1389
|
 |
|
سر و صداى بایرام خان همسایه دیوار به دیوارمان كه داشت با آواز بلند بهار را صدا مىزد و فرش مىشست كوچه را پر كرده بود. شلنگ آب دستش...
یک شنبه 24 بهمن 1389
|
 |
|
… ساعت 4 بعد ازظهر،به منزل پدر عروس خانم رسیدیم.همه دعوت شدگان آمده بودند،مگر خواهر كوچك آقای داماد و خانوادهاش.مناسبت این مهمانی...
پنج شنبه 21 بهمن 1389
|
 |
|
ظرفهاى شام و صبحانه، پیراهن على و دبههاى خالى را توى فرغون مىریزم. از در حیاط بیرون مىآیم. میان شبدرهاى سرسبز على را مىبینم. با...
سه شنبه 12 بهمن 1389
|
 |
|
در ماه صفر سال 1267ه. ق. به امير كبير اطلاع دادند كه در پايتخت، چند بيمار مبتلا به آبله پيدا شدهاند كه سعي و كوشش براي بهبود آنها مؤثر...
سه شنبه 21 دی 1389
|
 |
|
روزي به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خيلي گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسي حق ندارد ماست را گران بفروشد....
پنج شنبه 16 دی 1389
|
 |
|
يکي از سربازها به افسر نگهبان خبر مي دهد که شخصي وارد مسجد پايگاه شده و خوابيده است. افسر نگهبان خود را به مسجد مي رساند ، بالاي سر...
دوشنبه 22 آذر 1389
|
 |
|
پاشو كوبيد روي ترمز. صدايي شبيه ناله بلند شد.
آرامآرام سرش را بالا گرفت و از توي آيينه نگاهي به عقب انداخت؛ چه رد ترمزي به جا گذاشت....
شنبه 6 آذر 1389
|
 |
|
«هرطور شده، باید دلیلی برای عزیز پیدا کنم. حداقل چند کلمهای که بتواند راضی اش کند.
بابا، خدابیامرز اگر بود، دچار این مشکلات نمیشدم؛...
سه شنبه 2 آذر 1389
|
 |
|
تا به حال غصّهدار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندانهای صدفی سفید فاصلهدارش از پس لبان خندانش دیده میشد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها...
دوشنبه 1 آذر 1389
|
 |