|
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتی ست دارم...
چهارشنبه 28 دی 1390
|
 |
|
پیرزن به عکس های روی داشبورد اشاره کرد:
ـ آفرین، چه جوان خانواده دوستی هستی.
راننده روی یکی از عکس ها انگشت گذاشت و گفت: این عکس...
سه شنبه 8 آذر 1390
|
 |
|
روي صندلي پارك، كنار دوستم نشسته بودم و چند دقيقه اي بود كه هر دوتامون سكوت كرده بوديم. با اينكه آرامش و سكوت خيلي وقت ها لذت بخشه...
شنبه 9 مهر 1390
|
 |
|
زن با دستهای هیزم که بر دوش انداخته بود نزدیک کلبه شد. هیزمها را پای تنور پشت کلبه انداخت. چانههای خمیر را از کنار تنور برداشت و...
پنج شنبه 7 مهر 1390
|
 |
|
- به خودم اجازه نمي دادم حتي به يك ثانيه نبودنش فكر كنم. هر روز صبح با صدايش انرژي مي گرفتم و رزوم نه با تابش خورشيد كه با آهنگ صداي...
یک شنبه 20 شهریور 1390
|
 |
|
زن زيپ بلند كيف را كشيد، يك بار ديگر هم امتحانش كرد، مثل اينكه ميخواست مطمئن شود در كيف بسته است. آن وقت همانطور كه كيف را روي پايش...
یک شنبه 23 مرداد 1390
|
 |
|
- به خودم اجازه نمي دادم حتي به يك ثانيه نبودنش فكر كنم. هر روز صبح با صدايش انرژي مي گرفتم و رزوم نه با تابش خورشيد كه با آهنگ صداي...
یک شنبه 16 مرداد 1390
|
 |
|
از درکه وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همین طوری دنگم گرفته بود قد باشم . رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای...
سه شنبه 11 مرداد 1390
|
 |
|
روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند...
دوشنبه 3 مرداد 1390
|
 |
|
توي مبل راحتي زهوار در رفتهاش فرو رفته بود. از پس شيشه پنجره، سايه گربهاي ـ كه قوز كرده و لب هره نشسته بود ـ افتاده...
دوشنبه 27 تیر 1390
|
 |
|
شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی...
سه شنبه 21 تیر 1390
|
 |
|
توی این سالها که در این جزیره دورافتاده زندگی می کند . صد بار داستانهای رابینسون کروزوئه ... خانواده دکتر ارنست و حتی فیلم دور افتاده...
چهارشنبه 15 تیر 1390
|
 |
|
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی می کردند .یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم...
یک شنبه 12 تیر 1390
|
 |
|
آن روزها اتفاقی در حال افتادن بود و من نظاره گر این اتفاق بودم و حالا اگر مرا این جا می بینی به خاطر این است که روزگاری در مقابل آن...
سه شنبه 31 خرداد 1390
|
 |
|
مرد خیـاطی کــوزهای عسل در دکــانش داشت. یک روز که میخـواست دنبــال کاری برود، به شاگــردش گفت: این کـوزه پر از زهر است؛ مواظب باش...
چهارشنبه 25 خرداد 1390
|
 |
|
اولين باري كه قرار بود برم مشهد براي زيارت . سنم خيلي كم بود . هفت يا هشت سال . خيلي ذوق زده بودم . از دو سه روز مونده به موعد حركت...
سه شنبه 24 خرداد 1390
|
 |
|
بدانكه كه شد پادشاهیش زاست
فزون گشت شادی و انده بكاست
یكی از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجیر رفت. پیرمردی با عصایی...
دوشنبه 16 خرداد 1390
|
 |
|
روزنامه را برمی داری و برمی گردانی. عکس سیاه و سفید دخترت را می بینی. عروسکش را دستش گرفته و گردنش را کج کرده و دارد به دوربین می خندد....
یک شنبه 8 خرداد 1390
|
 |
|
چند دقیقه همین جوری تو فکر بودم. داشت بدنم گرم می شد. داشت یواش یواش خوابم میگرفت. گفتم بلند شوم تلویزیون را خاموش کنم. بلند شدم....
پنج شنبه 5 خرداد 1390
|
 |
|
مرد سر تکان داد و زیرچشمی به زن نگاه کرد و پلکهایش را گذاشت روی هم و فشار داد. زن چادرش را زد زیر بغلش و وقتی نشست روی تکه سنگی، چشمهای...
چهارشنبه 4 خرداد 1390
|
 |