ماجراى وليعهدى يزيد
قسمت چهارم
موضع عايشه
پاسخ عبداللّه بن زبير به سخنان معاويه
دسيسه مزورانه معاويه
5. اقدامات تبليغى و فرهنگى معاويه
الف- ترويج و بهره بردارى از عقايد و باورهاى باطل
ب ـ استخدام شاعران
ج- نمايش سيماى مذهبى و پذيرفتنى از يزيد
د ـ تكيه بر شايستگى جوانان هاشمى براى خلافت
پی نوشتها :
1 . كارشناسى ارشد تاريخ.2 . مسعودى در اين باره مى نويسد: «قال [ابوسفيان]: يا بنى امية، تلقّفوها تلقّف الكرة، فَوَالّذى يحلِفُ به ابوسفيان مازلتُ اَرْجُوها لكم و لتصيرنَّ الى صبيانكم وراثة; ابوسفيان گفت: اى بنى اميه! به خدايى كه ابوسفيان به او قسم مى خورد، من پيوسته اميد داشتم خلافت به شما رسيده و ميان كودكان شما موروثى شود.» (مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج2، ص 341). افزون بر اين، توجه به اين نكته كه يكى از مواد پيمان نامةٌ صلح امام حسن(عليه السلام) با معاويه آن بود كه خلافت بعد از معاويه از آنِ حسن بن على (عليه السلام) است و معاويه حق انتخاب جانشين براى خود را ندارد، روشن مى شود كه احتمال چنين اقدامى از سوى معاويه دور از واقع نبوده، چندان كه امام حسن(عليه السلام) را واداشته تا اين ماده را به مواد ديگر پيمان نامه بيفزايد. 3. ر. ك: راضى آل ياسين، صلح الحسن (عليه السلام)، ص 259 ـ 260.4 . ابن اعثم، اولين پيشنهاد دهنده وليعهدى يزيد را «عمروعاص» مى داند. او در اين باره مى نويسد: «چون خبر شهادت اميرالمؤمنين حسن(عليه السلام) در اطراف شايع گشت و عمرو عاص شنيد، به نزد معاويه آمد و گفت : اى معاويه، حسن بن على را فرمان حق رسيد و عرصه خالى شد و خلافت به منازعت، تو را و فرزندان تو را مسلّم گشت. اكنون مصلحت آن است كه يكى از اهل بيت خويش را وليعهد كنى، چنان كه رضايت مردمان بر آن مقرون باشد، تا بعد از تو تيمار اين كار بدارد و مردمان او را متابعت نمايند تا بلكه بعد از تو خلافت در خاندان تو بماند. معاويه گفت: نيكو گفتى، در اين كار انديشه كنم و وليعهدى كه اين امر خطير را تواند به دست گرفت و از عهده برآيد، نصب خواهم كرد. بعد از آن، معاويه به عمال و نواب خود چنين نوشت: اراده آن است كه يزيد را وليعهد خويش گردانم و اين خبر به اطراف رسيد.» (الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى، تصحيح غلامرضا طباطبايى مجد (چاپ اول: تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372) ص 792).5. شعبى در اين باره مى گويد: دُهات و زيركان نيرنگ باز عرب چهار نفر بودند: معاويه، عمروعاص، زياد و مغيره. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 19 ص 182; ابوالفداء اسماعيل بن كثير دمشقى، البداية و النهاية، تحقيق على شيرى (چاپ اول: بيروت، داراحيا، التراث العربى، 1408 ق) ج8، ص 53، افراد ياد شده به سركردگى معاويه، صحنه گردان اصلى جريانات سياسى و تاريخى روزگار خويش بودند و معاويه، از سه نفر ديگر جهت پيشبرد اهداف خويش به خوبى استفاده مى كرد.6. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، تحقيق ابوالفداء عبدالله القاضى (چاپ دوم: بيروت، دار الكتب العلمية، 1415 ق) ج 3، ص 349. ابن قتيبه و طبرى اين جريان را به اختصار نقل كرده اند. ابن قتيبة دينورى، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى (چاپ اوّل: قم، منشورات الشريف الرضى، 1371) ج 1، ص 187 و ابو جعفر محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (چاپ پنجم: بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ق)، ج 4، ص 224.7. ابن اثير، همان، ج 3، ص 224.8. يا چنين گفت: او دريافت كه دين ايشان در نظرشان ارزان است.9. همان.10. طبرى، پيشين، ج 4، ص 224 ـ 225 و ابن اثير، پيشين، ج 3، ص 350 ـ 351.11. ابن كثير نيز گزارش عدم تمايل و مخالفت زياد را بيان كرده است. همان، ج 8، ص 86.12. ابن واضح يعقوبى، تاريخ اليعقوبى (بيروت، دار صادر، [بى تا]) ج 2، ص 220.13. محمد بن سعد، ترجمة الامام الحسن، تحقيق سيد عبدالعزيز طباطبايى (چاپ اول: قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث (عليه السلام)، 1416 ق) ص 97; يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 238 ـ 239; مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 34; ابوالقاسم على بن هبة الله (ابن عساكر) تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى (چاپ اول: بيروت، دار الفكر، 1418 ق) ج 21، ص 126 و 128. البته در اين كه معاويه دومين سفر حج خويش را در عصر حاكميتش در سال 50 يا 51 ق برگزار كرد، بين مورخان اختلاف است. ر. ك: طبرى، پيشين، ج 4، ص 179; ابن عساكر، پيشين، ج 59، ص 160 و ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 142.14. يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 238; طبرى، پيشين، ج 4، ص 224 و ابن كثير، همان، ج 8، ص 85.15. انفال(8) آيه 75: «و اولوا الارحام بعضهم أولى ببعض فى كتاب الله».16. يعقوبى در اين باره تصريح مى كند كه معاويه بعد از شهادت امام مجتبى(عليه السلام) مردم را به بيعت با يزيد فراخواند كه در اين ميان چهار نفر با بيعت مخالف كردند: حسين بن على (عليه السلام)، عبدالله بن عرم، عبدالله بن زبير و عبدالرحمان بن ابى بكر. عبدالله بن عمر در مخالفت با جانشينى يزيد گفت: اگر با كسى كه با ميمون ها و سگ ها بازى مى كند و شراب مى نوشد و كارهاى فسق و فجور را آشكارا انجام مى دهد، بيعت كنيم، چه عذرى در پيشگاه خداوند داريم؟ (پيشين، ج 2، ص 228).17. ابن قتبيه دينورى، پيشين، ج 1، ص 194 ـ 196.18. اين كه اين جريان در چه سالى اتفاق افتاده است، بين مورخان اختلاف است، ابن اعثم (پيشين، ج 4، ص332 و ابن عبد ربّه اندلسى، العقد الفريد، تحقيق على شيرى (چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1409 ق) ج 4، ص 344) آن را در سال 55، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 352 ـ 353، در سال 56 و مسعودى، مروج الذهب، ج 3، 35، در سال 59 ق دانسته است.19. كنيه احنف بن قيس، ابوبحر و اسم او ضحاك است. او از بزرگان بصره و آن قدر آراسته به حلم و بردبارى بود كه ضرب المثل در عرب بوده است. شيخ عباس قمى، سفينة البحار (چاپ دوم: تهران، دار الاسوة، 1416 ق) ج 2، ص 474. شيخ طوسى وى را از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) و امام حسن(عليه السلام) شمرده است. ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، رجال الطوسى، تحقيق محمد بن جواد قيّومى (قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1415 ق) ص 26، 41، 57 و 93. در جنگ جمل چون امير مؤمنان (عليه السلام) با شركت وى موافقت نكرد، حضور پيدا نكرد، اما در جنگ صفين در ركاب امير مؤمنان(عليه السلام) با معاويه جنگيد. در جريان قيام مختار، او به طرفدارى از مصعب بن زبير برخاست. احنف سرانجام در سال 67 ق در كوفه در گذشت و مصعب بر جنازه اش نماز گزارد. ابن عبدالبر قرطبى، الاستيعاب، ج 2، ص 271 ـ 272.20. ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 332; ابن عبد ربه، پيشين، ج 4، ص 345.21. ضحاك بن قيس فهرى قرشى از بزرگان قبيله بنى فهر در روزگار خويش بود كه در فتح دمشق حضور داشت و ساكن آن جا شد. در جنگ صفين فرماندهى بخشى از سپاهيان معاويه را عهده دار بود. او سمت رئيس پليس معاويه را نيز داشت. ضحاك در سال هاى پايانى خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام)، حمله ها و غارت هاى فراوانى را در عراق فرماندهى كرد. معاويه او را به پاس خوش خدمتى هايش، در سال 53 ق (بعد از مرگ زياد) والى كوفه كرد. بعد از كناره گرفتن معاويه از خلافت، ضحاك مردم دمشق را به بيعت با عبداللّه بن زبير فراخواند و روياروى مروان قرار گرفت. سرانجام چون بيعت عمومى با مروان شده بود، در محلى به نام «مرج راهط» نبردى ميان سپاه ضحاك و لشكر مروان در سال 64 ق روى داد كه به كشته شدن ضحاك منجر شد. (طبرى، پيشين، ج4، ص 104 و 410; مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 97; ابن اثير، اسدالغابة فى معرفة الصحابة (بيروت، دارالفكر، 1409 ق) ج2، ص 431 ـ 432. 22. ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 332.23. ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 188. ابن ابى الحديد مشابه اين جريان را به اختصار آورده است. او در اين گزارش، تنها به سخنان عمر و بن سعيد بن اشدق اشاره كرده است. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (چاپ دوم: بيروت، دار احيا ء التراث العربى، 1387 ق) ج 17، ص 45 ـ 46.24. ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 333; پيشين، ج 4، ص 346; ابن اثير، پيشين، ج 3، ص 352. اما ابن قتيبه نام اين شخص را «ابو حنيف» دانسته = (همان، ج 1، ص 192) و تعبير مسعودى در اين باره «مردى از قبيله ازْد» است (همان، ج 3، ص 36).25. ابن اثير، پيشين، ج 3، ص 352.26. بقره (2) آيه 285.27. ابن قتيبه دينورى، پيشين، ج 1، ص 188 ـ 194. ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 333 ـ 334; مسعودى، پيشين، ج 3، ص 35 ـ 36; ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 345 ـ 346 و ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 352 اين جريان را به اختصار آورده اند. 28. مقاتل الطالبين (دوم: قم، منشورات الشريف الرضى، 1374)، ص 80 ـ 81.29. ابو المؤيد موفق بن احمد خوارزمى (اخطب خوارزم)، مقتل الحسين، تحقيق محمد السماوى (چاپ اول: قم، دار انوار الهدى، 1418 ق) ج 1، ص 198.30. يعقوبى، همان، ج 2، ص 220.31. ابن قتيبه دينورى، پيشين، ج 1، ص 214; ابن عساكر، پيشين، ج 8، ص 231.32. اين كه محتواى اين پيمان نامه چه بوده و طرفين آن چه كسانى بوده اند، مآخذ تاريخى متعرض آن نشده اند. 33. همان، ج 4، ص 344; طبرى نيز به چنين نامه اى اشاره كرده است. (پيشين، ج 4، ص 225).34. ابومحمد احمد بن اعثم كوفى، الفتوح تحقيق على شيرى، دارالاضواء (چاپ اول: 1411 ق) ج 4، ص 334 - 335; ابن عبد ربّه، پيشين، ج 4، ص 346.35. طبرى، تنها عزل مروان را از استاندارى مدينه بيان نموده وبه علت آن نپرداخته است (پيشين، ج 4، ص 173)، اما ابن عبد ربّه و ابن اعثم نوشته اند كه چون نامه معاويه به دست مروان رسيد، وى مردم مدينه را به بيعت با يزيد و جلوگيرى از وقوع فتنه فراخواند. (ابن عبدريه، پيشين، ج 4، ص 346، ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 334 ـ 335).36. ابن قتيبة، همان، ج 1، ص 197 ـ 199.37. همان، ص 199.38. مسعودى، همان، ج 3، ص 37.39. احقاف (46) آيه 17: «و الذى قال لوالديه افّ لكما».40. چشم زاغ، ترجمه «زرقاء» است و زرقاء صفتى بوده كه به مادر مروان داده اند. از آن جا كه داشتن چشم زاغ، رنگ چشم روميان بوده، عرب آن را منفورترين و مبغوض ترين رنگ چشم مى دانست. از اين رو به عنوان تحقير و اهانت به صاحب آن، اين واژه را به كار مى بردند. (فخر الدين طريحى، مجمع البحرين، تحقيق سيد احمد حسينى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1367) الربع الثانى، ص 275، ماده «زرق» و مجلسى، بحار الانوار، ج 49، ص 252. ابن جوزى ذيل سخن امام حسين(عليه السلام) كه به مروان فرمود: «يابن الزرقاء الداعية الى نفسها بسوق ذى المجاز...» مى نويسد: اصمعى مى گويد: امّا گفته حسين(عليه السلام) (خطاب به مروان): اى پسر زنى كه در بازار ذى المجاز، مردان را به خود فرا مى خواند...، ابن اسحاق نقل كرده است كه مادر مروان، به نام «اميه» از زنان روسپى و بدكاره بود و مانند دامپزشكان، پرچم داشت كه با آن شناخته مى شد و به سبب آن، «ام حبتل الزرقاء» (زن بدكاره زاغ چشم) خوانده مى شد. ابن جوزى، تذكرة الخواص، تقديم سيد محمد صادق بحر العلوم (تهران، مكتبة نينوى الحديثة، [بى تا ]) ص 208. و مجلسى، پيشين، ج 44، ص 109 و ج 49، ص 253.41.ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 335; ابن عبد ربه، پيشين، ج 4، ص 346 ـ 347 و ابن اثير، پيشين، ج 3، ص 351 ـ 352.42. ابن قتيبه، حاكم جديد را «سعيد بن عاص» دانسته است، اما با توجه به نقل ابن عبد البر و ابن اثير (كه مروان دو بار از حكومت مدينه عزل شده است، يكى در سال 48 ق كه بعد از وى سعيد بن عاص تا سال 54 حاكم مدينه بوده است و ديگرى بعد از عزل سعيد در سال 54 كه مدتى نيز حكومت مدينه را عهده دار بوده و سپس معاويه او را عزل كرده و اين بار وليد بن عتبه را به استاندارى مدينه برگزيد) و نيز اين نكته كه اقدامات معاويه درباره جانشينى يزيد از سال 53 شدت يافت، مى توان چنين نتيجه گرفت كه جريان ياد شده در بار دوم عزل بوده كه حاكم بعدى در اين صورت، وليد بن عتبه بوده است نه سعيد بن عاص.43. ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 199 ـ 200.44. همان، ص 200 ـ 201.45. روم (30) آيه 60.46. ابن قتيبه دينورى، پيشين، ص 201 و با اختلاف در الفاظ. ر. ك: بلاذرى، پيشين، ج 5، ص 128 و شيخ طوسى اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّى)، تصحيح و تعليق حسن مصطفوى (مشهد، دانشگاه مشهد [بى تا]) ص 48 ـ 49.47. الولد للفراش و للعاهر الحجر.48. ابن قتيبه دينورى، پيشين، ص 202 ـ 204. بلاذرى، پيشين، ج 5، ص 128 ـ 130. شيخ طوسى، پيشين، ص 49 ـ 1 و الطبرسى، الاحتجاج، تحقيق سيد محمد باقر موسوى خرسان (چاپ دوم: بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1410 ق) ج 2، ص 297 ـ 298.49. ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 201 ـ 202.50. همان ص 204 ـ 205.51. همان، ص 205 ـ 206، اما ابن اثير واكنش عايشه را در برابر وليعهدى يزيد چنين نوشته است: معاويه از دست حسين و يارانش به عايشه شكايت كرد. عايشه او را اندرز داد و گفت: شنيده ام كه آنان را به مرگ تهديد كرده اى. معاويه گفت: اى مادر مؤمنان! آنان گرامى تر از اين امر هستند، اما من و ديگران با يزيد بيعت كرده ايم. آيا نظر شما آن است كه بيعتى كه استوار شده، بشكنم؟ عايشه گفت: با آنان به نرمى رفتار كن كه به خواست خدا، به آن چه دوست دارى، گرايش يابند! معاويه گفت: چنين كنم. (پيشين، ج 3، ص 353). ابن اعثم نيز مشابه همين پاسخ را با تفصيل بيشترى آورده است ر. ك: پيشين، ج 4 ص 337.52. ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 206 ـ 207 و طبرى، پيشين، ج 4، ص 225 ـ 226. چنان كه ملاحظه مى شود در دو نقل ياد شده، از ديدار معاويه با ابن عباس سخنى به ميان نيامده است، هم چنان كه با اين كه عبدالرحمان بن ابوبكر جزء افرادى كه معاويه برايشان نامه نوشت، نيست، اما در دو منبع ياد شده، از وى سخن به ميان آمده است.53. منظور معاويه، عمر و بن عاص بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را فرمانده اين جنگ كرد و سپس ابوبكر، عمر و ابو عبيده جراح را به كمك او فرستاد. ر. ك: عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى سقا و ديگران (چاپ اوّل: بيروت، دار احياء التراث العربى 1415 ق) ج 4، ص 280.54. عبارت متن چنين است: «.. بالمجمع عليه من الصواب؟». اما به نظر مى رسد تعبير صحيح اين باشد على المجمع عليه من غير الصواب؟55. ابن قتيبه دينورى، پيشين، ص 208 ـ 209.56. ابن اثير مى نويسد: صحت جريان ديدار معاويه با عبدالرحمان در صورتى است كه سال مرگ عبد الرحمان بعد از سال 53 ق دانسته شود. بنابراين، اگر سال مرگ وى را سال 53 بدانيم، اين جريان صحت نخواهد داشت (پيشين، ج 3، ص 335).57. ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 209 ـ 212.58. ابن اعثم و ابن اثير با تفاوت هايى جريان اين مقالات را در مكه نوشته اند (ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 339 ـ 341 و ابن اثير، پيشين، ج 3، ص 353 ـ 354). هم چنين بنا بر گزارش ابن اثير، پيشنهاد ديدار با معاويه، از طرف اين چند نفر بوده است: «معاويه چندان كه خواست خدا بود، در مدينه ماند، سپس راهى مكه شد و مردم به ديدار او آمدند. آن چند نفر گفتند: با وى ديدار كنيم، شايد از آن چه از او سر زد، پشيمان شده باشد. آنان را «بطن مرّ» با او ديدار كردند...».59. همان، ص 212 ـ 213، ابن اعثم نيز با تفاوت هايى اين جريان را نقل كرده است (پيشين، 4، ص 343).60. ابن عبد ربّه، پيشين، ج 4، ص 348 ـ 349 و ابن اثير، پيشين، ج 3، ص 354 ـ 355.61. ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 205.62. همان، ص 210.63. ابن اعثم، همان، ج 4، ص 336.64. همو، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى، ص 797.65. مسعودى، پيشين، ج 3، ص 36 ـ 37:66. ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 331.فان يأتوا برملة او بهند *** نبايعها اميرة مؤمنينا اذا مات كسرى قام كسرى *** نعدّ ثلاثة متنافسينا فيا لهفى لو انّ لنا أنوفا *** ولكن نقود كما عنينا اذاً لضربتم حتى تعودوا *** بمكة تلعقون بها الخسينا حشينا الغيظ حتى لو شربنا *** دماء بنى اميّة ما روينا لقد ضاعت رعيتكم و انتم *** تصيدون الأرانب غافليناابن اعثم، اين اشعار را مفصل تر آورده است ر. ك: ج 4، ص 330 ـ 331.67. در متن گزارش، تعبير «فارسل معاوية ببُدرْة اخرى» آمده است كه با توجه به آن كه هر بُدْره (كيسه) در آن زمان شامل ده هزار درهم بوده و تعبير «اُخرى» نيز همين معنا را تأييد مى كند، در ترجمه فارسى تعبير به «ده هزار درهم» شد.68. همان، ص 329 ـ 330.69. يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 220.70. طبرى، پيشين، ج 4، ص 213.71. ابن عساكر، پيشين، ج 21، ص 126 و ج 65، ص 406.72. ابن اعثم، پيشين، ج 4، ص 329. مترجم كتاب الفتوح نيز در اين باره مى نويسد: «يزيد در آن سال [ سال شهادت امام حسن(عليه السلام) ] به زيارت مكه آمده به جهت تحصيل نام نيكو اموال بسيار در مكه و مدينه خرج نموده، دل ها به دست آورد و نام او به سخاوت و مروت در افواه افتاد.» (پيشين، ص 792).73. چنان كه وقتى او خوددارى على(عليه السلام) را از بيعت با ابوبكر ديد، به حضرت گفت: اى پسرعمو، تو كم سن و سال هستى و آنان بزرگان قوم تو هستند. تو به اندازه آنان تجربه و آشنايى با امور (خلافت و اداره جامعه) را ندارى. ابوبكر از تو نيرومندتر است و كارها را از همه جوانب، بررسى و مورد نظر قرار مى دهد. پس امر خلافت را به او واگذار...(ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 29).74. سيد جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام (چاپ بيست و يكم: تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1376) ص 174.
محسن رنجبرمنبع : فصلنامه تاریخ در آئینه پژوهش شماره 1