مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
مداحی محرم87
جهانی سازی
ارتباطات
تحولات ایران (کودتای 28 مرداد تا 1340)
تاریخ اسلام (عصر رسالت)
مقالات برتر  
ازدواج و رضایت از زندگی
بحثهای اول زندگی
توصیه هایی برای بارداری...
فاطمه زهراء درکلام محمّد...
چند توصیه براي مصرف و...
هاليوود و تروريسم
كدام جوان؟ كدام سينما؟
اثرات مهم درخت مسواک
جنگ عليه سرطان با سبزيجات
خواص دارويي زيتون
نكاتي در باره چاي سبز
گلابي ضد كم خوني
دل نوشته هایی درباره...
دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
انقلاب مهدي(عج) و نزول...
وهابیّت و بهائیّت در...
دنیا در عصر ظهور
پاسخ به پرسشی درباره...
فواید گلاب
هدف از آفرینش جهان چیست
شبهاتي پيرامون ملاقات...
کشتارها در هنگامه ظهور
بررسی شبهات مهدویّت
مردان پرخاشگر تر از زنان...
من حق ندارم به همسرم...
    دفعات نمایش: 51    یک شنبه 3 خرداد 1388 

ماجراى وليعهدى يزيد


ماجراى وليعهدى يزيد

قسمت سوم

بيعت خواهى از مردم مدينه

معاويه در ادامه اقداماتش طى نامه اى به وليد بن عتبه،(42) كارگزار جديد خويش در مدينه فرمان داد تا از مردم مدينه براى يزيد بيعت بگيرد. چون حاكم مدينه نامه معاويه را دريافت كرد، مردم را به اين امر فراخواند. در اين ميان، از فرزندان هاشم، حتى يك نفر دعوت حاكم را اجابت نكرد. عبدالله بن زبير، از جمله كسانى بود كه با اين بيعت به شدت مخالفت كرد.
حاكم مدينه كه در اجراى فرمان معاويه ناكام مانده بود، در نامه اى براى معاويه چنين نوشت:
تو مرا فرمان داده بودى كه مردم را به بيعت با يزيد فراخوانم و برايت بنويسم كه چه كسى در اين امر، شتاب و چه كسى كندى كرد. به تو خبر مى دهم كه مردم در اين باره كندى مى كنند و به ويژه از خاندان بنى هاشم، تاكنون كسى اين دعوت را اجابت نكرده و از جانب آنان اخبارى به من رسيده كه بيانش را ناخوش دارم. اما كسى كه در اين ميان، دشمنى و خوددارى خويش را از بيعت نمايان ساخته، عبداللّه بن زبير است. من بدون استفاده از مردان جنگى نمى توانم از آنان بيعت بگيرم. مگر اين كه خود بيايى و نظرت را در اين باره بيان كنى.

نامه هاى معاويه با شخصيت هاى برجسته مدينه و پاسخ آنان

معاويه پس از دريافت چنين پاسخى از استاندار مدينه، نامه هايى براى عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن زبير، عبداللّه بن جعفر و حسين بن على(عليه السلام) نوشت و به حاكم مدينه فرمان داد نامه ها را براى اين افراد ارسال كرده و جواب آنان را برايش بفرستد. او در پاسخ حاكم مدينه چنين نوشت:
نامه تو را دريافت كردم و دانستم كه مردم، به ويژه بنى هاشم در مورد بيعت با يزيد به كندى حركت مى كنند و نيز دانستم آن چه را كه عبدالله بن زبير گفته است. من نامه هايى به بزرگان نوشته ام، آن ها را به آنان بده و پاسخشان را برايم بفرست تا نظر خود را در اين باره بيان كنم... مخصوصاً مراقب حسين باش، مبادا از جانب تو به او بدى برسد، زيرا او خويشاوند است و حق بزرگى بر گردن ما دارد كه هيچ مرد و زن مسلمانى منكر آن نيست. او همانند شيرى در بيشه است و مى ترسم اگر با او بحث و مجادله كنى، نتوانى بر او غلبه كنى. اما آن كه با درندگان راه مى آيد و حيله و تدبير مى كند، عبدالله پسر زبير است، از او به شدت پرهيز كن، اگر خدا بخواهد، من به نزد تو خواهم آمد.(43)
نامه معاويه به عبداللّه بن عباس چنين بود:
خبر سستى تو براى بيعت با يزيد به من رسيده است. اگر تو را به خاطر عثمان بكشم، حق خود مى دانم، زيرا تو از كسانى بودى كه مردم را براى كشتن او گرد آوردى. تو از طرف من در امان نيستى تا از اين راه، مطمئن و خشنود باشى، وقتى كه نامه من به تو رسيد، به مسجد برو و كسانى كه عثمان را كشته اند، لعن و نفرين كن و با فرماندار من بيعت كن.
ابن عباس به او چنين پاسخ داد:
آن چه را گفتى كه من نزد تو امان نخواهم داشت، دانستم. به خدا سوگند اى معاويه! من هيچ گاه از تو امان نخواسته ام، امان از پروردگار جهانيان خواسته مى شود. اما اين كه از كشتن من سخن گفتى، به خدا قسم اگر مرا بكشى، به ديدار خدا خواهم شتافت، در حالى كه محمد ـ كه درود خدا بر او باد ـ دشمن توست و كسى كه رسول خدا دشمن او باشد، هرگز رستگار نخواهد شد...
معاويه به عبداللّه بن جعفر نيز چنين نوشت:
مى دانى كه من تو را بر ديگران ترجيح مى دهم و نسبت به تو و خانواده ات نظر مساعد دارم. خبرهايى از تو به من رسيده است كه از آن ها ناخشنودم. اگر بيعت كنى، سپاس گزارم و اگر امتناع كنى، مجبور خواهى شد.(44)
عبداللّه بن جعفر در پاسخ وى نوشت:
...اين كه گفته اى مرا به بيعت با يزيد مجبور خواهى كرد، اگر مرا وادار به بيعت كنى، ما هم تو و پدرت را بر اسلام آوردن مجبور كرديم و شما را با اكراه به اسلام وارد كرديم، بدون آن كه در درون اطاعت كنيد.
پسر ابوسفيان به حسين بن على(عليه السلام) نيز چنين نگاشت:
از طرف تو امورى به من رسيده است كه هرگز گمان نمى كردم به آن ها گرايش داشته باشى. شايسته ترين مردم در وفادارى به آن چه بيعت كرده است، در بزرگى و شرافت و منزلت كسى همانند توست. در امر خلافت منازعه نكن. از خدا بترس و اين امت را در فتنه مينداز و متوجه خود و دين خود و امت محمّد باش.» [اين آيه قرآن هم، پايان بخش نامه معاويه بود:] «و لايستخفّنّك الذين لايوقنون;(45) مبادا آنان كه به پايه يقين نرسيده اند تو را بى ثبات و سبك سر گردانند».(46)
حضرت، در ابتداى نامه خود، ضمن ردّ و تكذيب اخبار و گزارش هاى عمّال معاويه درباره قيام خويش بر ضد معاويه، چنين نوشتند:
من قصد جنگ و اختلاف ندارم، اما از جنگ نكردن، با تو و حزب تو كه از قاسطين و حزب ستم گر و ياران شيطان هستند، به خدا پناه مى برم. آيا تو قاتل حُجر و ياران او كه اهل زهد و عبادت بودند و براى از ميان بردن بدعت و انجام امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند، نيستى؟! تو از روى ظلم و تجاوزگرى پس از آن كه با آنان پيمان هاى محكم و ميثاق هاى مؤكّد بستى، پيمانت را شكستى و آنان را كشتى، و با اين كار، بر خدا گستاخى نموده، پيمان او را سبك شمردى. آيا تو كشنده عَمْرِوبن حَمِق كه از بسيارىِ عبادت، چهره و بدنش لاغر و فرسوده شده بود، نيستى كه پس از دادن امان و بستن پيمان (پيمانى كه اگر به آهوان بيابان مى دادى، از قله هاى كوه ها پايين مى آمدند) او را كشتى؟! آيا تو ادعا نكردى كه زياد فرزند ابوسفيان است، در حالى كه پيامبر ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فرموده است: «فرزند به شوهر ملحق مى گردد و زناكار بايد سنگسار گردد»؟!(47) سپس او را بر مردم مسلط كردى. او بر مسلمانان سخت گرفته دست، و پاى آنان را قطع كرد، و بر شاخه هاى نخل به دار آويخت! اى معاويه! گويى از اين امت نيستى و آن ها هم از تو نيستند...
و گفتى كه من مردم را در فتنه نيندازم; به خدا سوگند! من فتنه اى براى مردم بزرگ تر از حكومت تو نمى بينم. و گفتى كه درباره خودم و دينم و امت محمّد بينديشم; به خدا قسم! من كارى برتر از جهاد با تو نمى بينم كه اگر با تو بجنگم به خدا تقرّب جسته ام و اگر از نبرد با تو باز ايستم از خدا طلب آمرزش مى كنم و از خدا مى خواهم مرا به آن چه موجب رضا و خشنودى اوست، ارشاد و هدايت كند. و گفتى كه به من نيرنگ خواهى زد. اى معاويه! هر نيرنگى كه مى خواهى به من بزن، به جان خودم سوگند! از ديرباز، نيرنگ بازان با شايسته كاران چنين كرده اند و من اميد آن دارم كه زيان آن به خودت برسد و عملت را تباه گرداند. پس هر كارى كه مى توانى بكن.
اى معاويه! از خدا بترس و بدان كه خداوند كتاب و پرونده اى دارد كه هر عمل بزرگ و كوچكى را در آن ثبت مى كند و بدان كه خداوند جنايات تو را كه به صِرف ظنّ و گمان مردم را مى كشى و به محض اتهام، آنان را به بند مى كشى و گرفتار مى سازى و كودكى شراب خوار و سگ باز را زمام دار مسلمانان كرده اى، هرگز فراموش نخواهد كرد. تو با اين كارها، خود را به هلاكت افكنده، دين خود را تباه ساختى و حقوق مردم را پايمال كردى.(48)
معاويه براى عبدالله بن زبير اشعارى به اين مضمون نوشت:
مردان بزگوارى را ديدم كه اگر از راه بردبارى، از (لغزش) مردم چشم بپوشند، آنان نسبت به وى حق شناسى مى كنند، بهويژه اگر كسى كه گذشت كرده و در منصب قدرت باشد، كه در اين صورت بايد از وى بيشتر حق شناسى و تجليل كرد. تو پست نيستى تا سرزنش كننده ات تو را به دليل رفتارى كه از تو سر زده ملامت كند، بلكه حيله گرى هستى كه كارى جز نيرنگ بازى نمى شناسى و شيطان پيش از اين، آدم را فريفت، اما با اين كار در واقع خود را گول زد. پس مورد لعن و نفرين قرار گرفت، با اين كه در گذشته مورد عزت و احترام بود. من مى ترسم آن چه را كه با كردارت به دنبال آن هستى(يعنى كيفر) به تو بدهم، آن گاه خداوند آن كس را كه ستم كارتر است، به كيفرش برساند.
پسر زبير در پاسخ معاويه اين اشعار را نوشت:
بدان خداوندى كه من بنده او هستم، سخنت را شنيد. او كه خداى خلق است، آن كس را كه ستم كارتر است و در برابر خداى حليم، گستاخى مى نمايد و از كسان ديگر، براى تبه كارى و ارتكاب گناهان شتاب زده تر است، رسوا ساخت. آيا از اين مغرور شده اى كه به تو گفته اند: با آن كه قدرت دارى، حليم هستى، در حالى كه تو بردبار نيستى، بلكه خود را به بردبارى زده اى. اگر تصميمى را كه در باره من دارى عملى سازى، خواهى ديد كه شير ميدان پيكارم. سوگند مى خورم كه اگر نبود بيعتى كه من با تو كرده ام و اين كه نمى خواهم آن را زير پا بگذارم، جان سالم از دستم به در نمى بردى.(49)

4. سفر دوم معاويه به مدينه

چنان كه نوشته شد، سفر دوم معاويه به مدينه، در سال 56 ق بود. مورّخان نوشته اند كه چون مردم مدينه با وليعهدى يزيد مخالفت كردند، معاويه طى نامه اى به حاكم مدينه به وى دستور داد تا با خشونت و شدت عمل، از مردم براى يزيد بيعت بستاند و هيچ يك از انصار و مهاجران و فرزندانشان را بدون بيعت رها نكند. از طرف ديگر، از وى خواست كه آن چند نفر را تحريك نكند. والى مدينه، طبق فرمان معاويه، به انواع تهديدها و خشونت ها متوسل شد، اما با اين وجود، هيچ كس به بيعت با وى حاضر نشد، از اين رو طى نامه اى به معاويه نوشت:
هيچ يك از مردم با من بيعت نكردند. مردم پيرو آن چند نفر هستند، اگر آنان بيعت كنند، همه مردم بيعت خواهند كرد.
معاويه در پاسخ حاكم مدينه نوشت: «آنان را تا رسيدن من به مدينه تحريك نكن». آن گاه پس از آن كه عمره به جا آورد، رهسپار مدينه شد. چون به نزديكى مدينه رسيد، مردم به ملاقات وى شتافتند. معاويه در منطقة جُرْف، حسين بن على(عليه السلام) و ابن عباس را ملاقات كرد و ضمن برخورد نرم و ملاطفت آميز همراه با ستايش از آنان، درباره آنان به مردم مدينه گفت كه اين دو نفر بزرگان پسران عبدمناف هستند. سپس حسين بن على(عليه السلام) به خانه اش و ابن عباس به مسجد رفت.(50)

موضع عايشه

معاويه در ابتدا با عايشه ديدار كرد و درباره جانشينى يزيد به وى گفت كه اين مسئله به تقدير و قضاى الهى بوده و بندگان خدا در (رد يا انتخاب) آن اختيارى ندارند! وى افزود كه مردم بر اين امر پيمان بسته و بيعت كرده اند و تو (اى عايشه) مى خواهى آنان پيمان خود را بشكنند؟ عايشه چون چنين شنيد، دانست كه معاويه به زودى اين امر را به انجام خواهد رساند، از اين رو به معاويه گفت: اما آن چه درباره عهدها و پيمان ها گفتى، درباره هم پيمانانت از خدا بترس، و نسبت به آنان با شتاب، رفتار و قضاوت نكن، شايد آنان تنها آن چه را كه تو دوست دارى، انجام مى دهند.(51) سپس معاويه برخاست و بعد از سخنان ديگرى كه بين او و عايشه رد و بدل شد، به محل اقامتش برگشت. آن گاه به دنبال حسين بن على(عليه السلام)، عبداللّه بن زبير، عبداللّه بن عمر و عبدالرحمان بن ابوبكر فرستاد و در نشست هاى جداگانه به سه نفر اول گفت كه همه مردم آماده بيعت هستند، جز پنج نفر از قريش كه مخالفت مى كنند. به امام حسين(عليه السلام) گفت كه رهبرى آن چهار نفر ديگر بر عهده توست. اين سخن را به پسر عمر و پسر زبير نيز گفت و به هر سه نفر سفارش كرد كه از اين نشست و گفت و گو با كسى سخن نگويند. معاويه با اين كار مى خواست هر يك گمان كند كه در موضع رهبرى است و معاويه تنها براى او حساب باز كرده است. اگرچه چنين ترفندى از سوى معاويه در مورد حسين بن على(عليه السلام) اشتباه بود، اما پيداست سخنان معاويه چه تأثيرى در روحيه عبداللّه بن زبير و عبداللّه بن عمر خواهد داشت. امّا معاويه در ديدارش با عبدالرحمان گفت: با چه نيرو و توانى از من نافرمانى مى كنى؟ عبدالرحمان گفت: اميدوارم كه اين امر (فقدان قدرت و نيرو) براى من بهتر باشد. معاويه گفت: به خدا سوگند! تصميم گرفته ام كه تو را بكشم. عبدالرحمان گفت: اگر چنين كنى، خدا در دنيا تو را گرفتار خواهد ساخت و در آخرت به دوزخ در خواهد آورد. سپس عبدالرحمان از نزد معاويه بيرون رفت و معاويه در بقيه روز، به اعيان و خواص بخشش كرد و به نكوهش مردم توجهى نكرد.(52)
چون روز دوم فرا رسيد، معاويه فرمان داد تا جايگاهش را بيارايند و خود را آراسته كرد، لباس هاى فاخر پوشيد و به خود عطر زد و فرمان داد هيچ كس را حتى از نزديكان به داخل راه ندهند. پس از آن، دنبال حسين بن على(عليه السلام) و عبداللّه بن زبير فرستاد. ابن عباس زودتر آمد. معاويه از او پرسش هايى كرد و ابن عباس پاسخ هايى به او داد، تا اين كه حسين بن على(عليه السلام) وارد شد. معاويه وقتى حسين(عليه السلام) را ديد، ايشان را در سمت راست خود نشاند و درباره حال برادر زادگانش پرسش كرد. آن حضرت او را از احوال آنان آگاه كرد و سپس ساكت شد. معاويه آغاز به سخن كرد و بعد از ستايش خدا و شهادت به وحدانيت او و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سخن از خلافت سه خليفه، گفت:
درباره يزيد از پيش آگاهى داريد. خدا مى داند كه با اين كار مى خواهم درهاى اختلاف را به روى مردم ببندم و با وليعهدى يزيد، چشم ها بيدار شوند و كارها نيكو شود. درباره يزيد هدفى جز اين ندارم. شما دو نفر، از فضيلت خويشاوندى (با پيامبر) و از دانش و جوانمردى برخوردار هستيد و من طى برخوردها و نشست و برخاست هايى كه با يزيد داشته ام، ويژگى هايى را در او يافته ام كه در شما دو نفر و غير شما نيافته ام. او نيز سنت شناس و قرآن خوان(!) و چنان بردبار است كه سنگ سخت را نرم مى كند. شما مى دانيد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه داراى عصمت در رسالت بود، در جنگ سلاسل مردى(53) را بر ابوبكر و عمر و ديگر اصحاب بزرگ و مهاجرانِ اوليه، مقدم داشت و او را فرمانده كرد، با آن كه آن شخص نه از جهت خويشاوندى نزديك، و نه از حيث سابقه و روش گذشته اش، هم رتبه افراد ياد شده بود، اما اين مرد بر آنان فرماندهى كرد و امامت نماز آنان را كرد و غنايم را براى آنان نگه دارى كرد و چون فرمانى مى داد، هيچ كس چون و چرا نمى كرد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)سرمشق نيكوى ماست. اى فرزندان عبدالمطّلب! آرام باشيد، من و شما مصالح مشترك داريم و من اميدوارم كه در اين جلسه، سخن به انصاف گوييد، زيرا هيچ كس نيست كه گفته شما را برتر و با اهميت نشمارد. بنابراين در جواب من از روى بصيرت، سخن بگوييد. از خدا براى خود و شما دو نفر طلب آمرزش مى كنم.
ابن عباس خواست پاسخ معاويه را بدهد كه حسين بن على(عليه السلام) به او اشاره كرد و فرمود: مراد معاويه من بودم و سهم من از اتهامات او بيشتر است. سپس امام حسين(عليه السلام) پاسخ معاويه را چنين داد:
اى معاويه، هر سخنورى درباره شخصيت و ويژگى هاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سخن بگويد هر چند گفتارش به درازا بكشد، ولى باز هم نمى تواند، همه صفات و ويژگى هاى ايشان را بازگو كند... سپيده صبحگاهى، سياهى شب را رسوا كرده و نور خورشيد پرتو چراغ را خيره كرده است. تو در گفتارت راه افراط پيمودى و در خودخواهى و خودپسنديت بسيار مفاخره نمودى و در منع حقوق مسلمانان، راه بخل را پيشه كردى و آن قدر پيش تاختى كه به تجاوز پرداختى و بهره اى براى حق داران باقى نگذاشتى تا آن جا كه شيطان از كردارت سودى فراوان و بهره اى شايان به دست آورد.
آن چه درباره يزيد گفتى كه به حدّ كمال رسيده و مى تواند امت محمّد را اداره كند، دريافتم. مى خواهى با اين سخنان، مردم را درباره او به اشتباه اندازى. گويا مى خواهى درباره شخصى ناشناخته سخن گويى و يا غايبى را بستايى و از كسى كه مردم درباره او چيزى نمى دانند، سخن گويى، در صورتى كه يزيد خود، شخصيّت و باطنش را آشكار ساخته است. اگر مى خواهى از مهارت و توانايى يزيد آگاه شوى، از او درباره سگ هاى شكارى و كبوتران پيش پرواز به هنگام تاختن و مسابقه دادن بپرس و در مورد كنيزان آوازه خوان و نوازنده سؤال كن تا تو را به خوبى آگاهى داده و يارى كنند. دست از اين تلاش ها بردار. چه سودى برايت دارد كه خدا را با گناهان اين مردم به بيشتر از آن چه خود دارا هستى، ملاقات كنى؟!
به خدا سوگند! تو پيوسته باطل و ستم و بيدادگرى را اختيار نموده اى تا آن جا كه جامِ تبه كاريت لبريز شده و اكنون بين تو و مرگ، جز يك چشم بر هم نهادن فاصله نيست كه پس از آن در روز رستاخيز بر عمل ماندگار خود درآيى و آن روز هرگز گريزگاهى نخواهى داشت. اين تو بودى كه امر مهم خلافت را كه از نياكانمان به ارث رسيده بود، از ما بازداشتى با اين كه به خدا سوگند ما از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ از جهت نَسَبى ارث مى بريم و تو آن را (به عنوان حجت خلافت يزيد!) نزد ما آورده اى!...
تو درباره مردى كه در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از سوى آن حضرت مأموريت يافت، سخن گفتى. آرى، چنين است. در آن زمان عمرو بن عاص از امتياز هم نشينى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و بيعت با وى برخوردار بود. به خدا سوگند! تا او فرمانده شد، مردم از اين امر اظهار ناخشنودى كردند كه چرا او بر ديگران مقدم شمرده شده است، از اين رو كارهاى او را شمردند، در نتيجه، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اى گروه مهاجران! از اين پس هيچ كس جز من فرمانده شما نخواهد بود. پس چگونه به آن چه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آن را در مهم ترين و برترين احكام نسخ كرده، استناد مى كنى، در حالى كه بر نادرستى آن اتفاق و اجماع وجود دارد؟54 تو چگونه با كسى دم ساز مى شوى كه حتى اطرافيانت به او ايمان ندارند و به دين دارى و خويشاونديش اعتماد نمى كنند؟ تو مردم را رها كرده و به شخصى مسرف و فريفته روى آورده اى. تو (با اين كار) مى خواهى مردم را به اشتباه بيندازى و به گناهى وادارى كه بازماندگانت در دنيا كامياب شوند و خودت در آخرت به بدبختى بيفتى. اين زيانى آشكار است... .(55)
معاويه به ابن عباس نگاه كرد و گفت: اين گفته ها چيست؟ حتما آن چه تو مى خواهى بگويى تلخ تر و مصيبت بارتر از گفته هاى حسين است.
ابن عباس گفت: به خدا سوگند، او از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و يكى از اصحاب كساست و در خانه پاك به دنيا آمده است. از هدفت صرف نظر كن... .
معاويه گفت: من هميشه بردبار بوده ام و بهترين بردبارى آن است كه نسبت به خويشاوندان صورت گيرد. برويد در پناه خدا. آن گاه به دنبال عبدالرحمان بن ابى بكر،(56)عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبير فرستاد. آنان آمده و نشستند. معاويه به عبداللّه بن عمر گفت: تو هميشه مى گفتى دوست ندارى كه شبى را بى آن كه بيعت مورد پذيرش جماعت، بر گردنت است، به سر آورى، هر چند دنيا و آن چه در آن است، از آنِ تو باشد. من تو را منع مى كنم از اين كه خواسته باشى وحدت مسلمانان را بر هم بزنى و در راه تفرقه آنان بكوشى و خون آنان را بريزى. كار يزيد قضا و قدر الهى بود كه انجام گرفت و مردم در اين باره اختيارى ندارند. مردم بيعت شان را بر گردن شان محكم كرده و بر اين امر عهدها و پيمان ها داده اند.
پسر عمر در پاسخ معاويه گفت : اى معاويه! پيش از تو خلفايى بودند و پسرانى داشتند كه پسرت بهتر از آنان نيست، و آنان نظرى را كه تو درباره پسرت دارى درباره پسرانشان نداشتند و در امر حكومت، علاقه و دوستى كسى را دخالت ندادند، بلكه براى زمام دارى اين امت هر كس را كه شايسته تر مى دانستند، برگزيدند. اين كه مرا از برهم زدن وحدت مسلمانان و ريختن خونشان بر حذر مى دارى، (اگر خدا بخواهد) من چنين كارى نمى كنم، بلكه اگر مردم، هم رأى شدند، آن چه را پسنديده بود و مورد اتفاق امت محمد(صلى الله عليه وآله) بود، مى پذيرم. معاويه گفت: خدا تو را رحمت كند، تو مخالفتى ندارى.
سپس شبيه آن چه را كه به پسر عمر گفته بود، به عبدالرحمان بن ابى بكر گفت. او در پاسخ گفت: به خدا سوگند! با اين گستاخى كه درباره كار يزيد كردى، تو را به خدا وامى گذارم. قسم به كسى كه جانم در دست او است، بايد تعيين خلافت را به شورا واگذارى و گرنه آن را زير و رو خواهم كرد. سپس برخاست كه برود. معاويه گوشه لباسش را گرفت و گفت: آرام باش. خدايا، او را هر طور كه مى خواهى كفايت كن. آن گاه به او گفت: مبادا نظرت را براى شاميان بيان كنى، چون مى ترسم آسيبى به تو برسانند.
سپس افزون بر آن چه به ابن عمر گفته بود، به پسر زبير گفت: تو روباه حيله گرى هستى كه از اين سوراخ به آن سوراخ مى روى. تو اين دو نفر را تحريك كردى و به مخالفت كشاندى. پسر زبير گفت: تو مى خواهى براى يزيد بيعت بگيرى؟ اگر با او بيعت كرديم، بايد از كدام يك از شما دو نفر فرمان ببريم؟ از تو يا او؟ اگر از خلافت خسته شده اى، از آن كناره بگير و با يزيد بيعت كن تا ما هم با او بيعت كنيم. بعد از آن، سخنان زيادى بين معاويه و ابن زبير رد و بدل شد. سرانجام معاويه آنان را مرخص كرد و سه روز از ديدار مردم خوددارى كرد و از محل اقامتش بيرون نيامد. روز چهارم از خانه خارج شد و به مناديان دستور داد تا مردم را براى يك كار عمومى در مسجد گرد آورند. مردم اجتماع كردند و آن چند نفر نيز كنار منبر نشستند. معاويه بعد از حمد و ستايش خدا، از فضل و كمال و قرآن خواندن يزيد ياد كرد، سپس گفت: اى مردم مدينه! من تصميم گرفته ام براى يزيد بيعت بگيرم و در اين باره شهر و دهى نگذاشته ام كه تقاضاى بيعت براى آن نفرستاده باشم. مردم همه بيعت كرده و تسليم شده اند و مردم مدينه بيعت خود را به تأخير انداخته اند. (با خود) گفتم كه مردم اين شهر، اصل و خويش يزيد هستند و كسانى هستند كه بر آنان (به سبب عدم بيعت شان) هراسان نيستم. كسانى كه از بيعت امتناع كردند، شايسته ترين افراد براى بيعت با يزيد هستند. به خدا سوگند اگر بدانم كسى بهتر از يزيد براى مسلمانان است، با او بيعت مى كردم.
در اين هنگام امام حسين(عليه السلام) برخاست و فرمود: تو كسى را كه بهتر از يزيد از جهت پدر و مادر و شخصيت است، رها كرده اى. معاويه پرسيد: گويا خود را اراده كرده اى؟ حسين(عليه السلام) فرمود: آرى. معاويه گفت: اكنون من تو را خبر مى دهم. اما گفته تو مبنى بر اين كه مادرت از مادرش بهتر است، به جانم سوگند، مادرت بهتر از مادرش است، و اگر مادر تو تنها يك زن قرشى بود، برترين زن قرشى بود، تا چه رسد به اين كه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است و در دين و سابقه دينداريش بى همتاست. بنابراين، مادرت برتر از مادر اوست. اما درباره پدرت، پس پدرت، پدرش (معاويه) را براى داورى به پيشگاه خدا برد و خدا به نفع پدرش و به ضرر پدرت حكم كرد! حسين(عليه السلام) فرمود: همين نادانى، تو را بس است كه زندگى زود گذر دنيا را بر سراى جاويدان ترجيح مى دهى. معاويه ادامه داد: اما اين كه گفتى تو شخصاً از يزيد بهترى، به خدا! يزيد از تو براى امت محمد بهتر است. امام حسين(عليه السلام) فرمود: اين سخن تو بهتان و دروغ است. يزيدِ شراب خوار و اهل بيهودگى و هوس باز، از من بهتر است؟! معاويه گفت: از دشنام گويى به پسر عمويت دست بردار، چون اگر پيش او از تو بدگويى شود، او از تو بد نخواهد گفت. سپس رو به مردم كرد و گفت:
اى مردم! شما مى دانيد كه وقتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درگذشت، كسى را جانشين خود نكرد، پس مسلمانان چنين مصلحت ديدند كه با ابوبكر بيعت كنند و بيعتى كه با وى شد، بيعت هدايت (طبق موازين شرع) بود و او به قرآن و سنت عمل كرد و وقتى اجلش فرا رسيد، عمر را به جانشينى خود تعيين كرد و او نيز به كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كرد و چون مرگش فرا رسيد، تصميم گرفت كه تعيين جانشين را به شوراى شش نفره كه از ميان مسلمانان انتخاب كرده بود، واگذارد. بنابراين، ابوبكر به شيوه اى عمل كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) عمل نكرد و عمر به گونه اى عمل كرد كه ابوبكر عمل نكرد، و هر يك به مصلحت مسلمانان چنان كردند. از اين رو من چنين مصلحت ديدم كه چون سابقاً اختلاف و كشمكش هايى در اين خصوص بروز كرد، و بايد با مردم به انصاف برخورد كرد، براى يزيد بيعت بگيرم.(57)

محسن رنجبر

 
 
   اخبار تاریخ و سیاست 
• ماجرای داماد لرستان و فرزند آذربایجان دوباره از زبان عروس...
• سومين سفر استاني به هرمزگان:تصويب 140 مصوبه براي توسعه هرمزگان...
• شبكه تلويزيوني عربستان العربیه به القاي تقلب در انتخابات...
• دیدار ابطحی با تاج زاده پس از زندان
• احمدي‌نژاد: روز 11 سپتامبر برج‌هاي دوقلو از صهيونيست‌ها...
• نامه استاد حیدر رحيم پور ازغدي به انقلابي سابق، فتنه گر...
• انتقاد نماينده روحاني مجلس از علي لاريجاني
• فرقه بهائیت برای جذب دانش آموزان دستورالعمل صادر کرد
   عنوان شاخه ها  
  کوتاه و خواندنی  
بهترين سياست صداقت است.





ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما