مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
مداحی محرم87
جهانی سازی
ارتباطات
تحولات ایران (کودتای 28 مرداد تا 1340)
تاریخ اسلام (عصر رسالت)
مقالات برتر  
ازدواج و رضایت از زندگی
بحثهای اول زندگی
توصیه هایی برای بارداری...
فاطمه زهراء درکلام محمّد...
چند توصیه براي مصرف و...
هاليوود و تروريسم
كدام جوان؟ كدام سينما؟
اثرات مهم درخت مسواک
جنگ عليه سرطان با سبزيجات
خواص دارويي زيتون
نكاتي در باره چاي سبز
گلابي ضد كم خوني
دل نوشته هایی درباره...
دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
انقلاب مهدي(عج) و نزول...
وهابیّت و بهائیّت در...
دنیا در عصر ظهور
پاسخ به پرسشی درباره...
فواید گلاب
هدف از آفرینش جهان چیست
شبهاتي پيرامون ملاقات...
کشتارها در هنگامه ظهور
بررسی شبهات مهدویّت
مردان پرخاشگر تر از زنان...
من حق ندارم به همسرم...
    دفعات نمایش: 41    یک شنبه 3 خرداد 1388 

ماجراى وليعهدى يزيد


ماجراى وليعهدى يزيد

قسمت دوم

2. دست يابى به حمايت نمايشى مردم از وليعهدى يزيد(18)

از ديگر اقدامات معاويه در اجراى طرح جانشينى يزيد، فراخوانى نمايندگان ساير مناطق اسلامى به شام بود تا طبق برنامه از قبل طراحى شده، موافقت خود را از نزديك با وليعهدى يزيد اعلام كنند. درپاسخ به اين دعوت، گروه هايى از تمام شهرها، از جمله كوفه، بصره، مكه، مدينه، مصر و جزيره نزد معاويه رفتند. در ميان افراد دعوت شده به دمشق، احنف بن قيس19 نيز بود. معاويه درباره بيعت با يزيد با آنان به مشورت پرداخت.
مردى از اهالى مدينه به نام محمد بن عمرو برخاست و گفت: اى معاويه، يزيد شايستگى آن چه را كه تو خواسته اى برايش ترسيم كنى، دارد. به جانم سوگند! او از جهت ثروت، فردى متمكن و نيز بهترين نسب را دارد، اما خداوند از هر زمام دارى درباره رعيتش بازخواست مى كند، پس اى معاويه! از خدا بترس و بنگر امر امت محمد(صلى الله عليه وآله) را به چه كسى مى سپارى! معاويه، نفس عميقى كشيد و سپس گفت: اى پسر عمرو! تو مرد خيرخواهى هستى، نظرت را بيان كردى و غير از اين از تو انتظار نمى رفت، اما از فرزندان صحابه تنها پسرم و پسران شان باقى مانده اند و از نظر من پسرم از پسران آنان محبوتر است. مردم ساكت شدند و برگشتند.(20) فرداى آن روز، معاويه به ضحاك بن قيس فهرى(21) گفت: وقتى من بالاى منبر رفتم و موعظه را آغاز كردم و قدرى سخن گفتم، تو برخيز و از من اجازه سخن گفتن بخواه! وقتى اجازه دادم، خداوند را سپاس گو و شروع كن از يزيد تعريف و تمجيد كردن و از من بخواه كه يزيد را بعد از خودم به عنوان خليفه معرفى كنم.(22) سپس معاويه عبدالرحمان بن عثمان ثقفى، عبداللّه بن مسعدة فزارى، ثور بن مَعن سلمى و عبداللّه بن عصام اشعرى را فراخواند و به آنان امر كرد كه بعد از سخنان ضحاك برخيزند و سخنان وى را تأييد كنند.(23)
ابن قتبيه تمامى اظهارات بازيگران اين نمايش نامه را كه نويسنده آن خود معاويه بود، آورده است. بديهى است هدف معاويه از تشكيل چنين اجتماعى، گرفتن موافقت علنى از حاضران و مرعوب ساختن و در نهايت، تسليم كردن برخى افراد بود كه احتمالا در ابتدا چندان از جانشينى يزيد خشنود نبودند. بنابراين، معاويه با ترتيب دادن اين نمايش حساب شده و سخنرانى چند نفر (كه از پيش توسط معاويه براى اين كار اجير شده بودند) در ستايش از خودش و بيان مناقب و كمالات يزيد، توانست فضاى جلسه را به نفع خويش هدايت كند. سپس از آنان پرسيد كه آيا همگى شان با جانشينى يزيد موافق هستند؟ و آنان پاسخ مثبت دادند. با اين همه، افرادى، همچون احنف بن قيس نظر مساعدى نسبت به خلافت يزيد نداشتند. از اين رو معاويه سراغ احنف بن قيس را (كه در ميان جمعيت بود) گرفت و از او خواست كه در اين باره سخن بگويد. احنف در بخشى از سخنانش خطاب به معاويه گفت:
اى اميرالمؤمنين! متوجه باش كه امر خلافت را بعد از خودت به چه كسى واگذار مى كنى آن گاه پيشنهادى را كه به تو مى كنند، رد كن. مبادا افرادِ مورد مشورتت، تو را بفريبند و در كارت دقت نظر نشان ندهند، در حالى كه تو در امر جماعت، بيناتر و به پايدارى در اطاعت، داناتر هستى. از اين گذشته، تا زمانى كه حسن(عليه السلام) زنده است، مردم حجاز و عراق به چنين كارى رضايت نمى دهند و با يزيد بيعت نمى كنند.
سخنان احنف كه شك و دو دلى را در ميان جمعيت حاضر برانگيخته بود، ضحاك را خشمگين كرد و او را واداشت تا در رد سخنان احنف بكوشد. وى در نكوهش مردم عراق گفت : اين مردم، منافق هستند و رهبرشان را شيطان قرار داده اند. براى حسن و خاندانش از سلطنتى كه خداوند به معاويه در زمين داده است، بهره و حقى نيست.
احنف در رد سخنان ضحاك، براى بار دوم به سخنرانى پرداخت و گفت: اى معاويه تو خود مى دانى كه عراق را به نيروى سپاه نگشودى و بر آن دست نيافتى، بلكه با حسن بن على پيمان بستى و طبق يكى از شرايط آن، خلافت بعد از تو بايد به حسن برسد، اگر به اين پيمان وفا كنى مردى وفادارى و اگر بخواهى آن را بشكنى، بايد بدانى كه در پشت سر حسن سپاهيان ارزنده و نيرومند و شمشيرهايى تيز قرار دارند كه اگر بخواهى يك وجب از روى فريب و خيانت پيش بيايى، به اندازه دو دست باز، نيرو و پشتيبان از عقب او، خواهى يافت. تو خود مى دانى كه مردم عراق از زمانى كه تو را دشمن مى دانند، تو را دوست ندارند و از وقتى كه على(عليه السلام) و حسن(عليه السلام) را دوست دارند، با آنان دشمنى نمى كنند. اكنون همان شمشيرهايى كه عراقى ها در صفين به رويت كشيدند، به دوش دارند و همان دل هاى سرشار از كينه نسبت به تو، در نهاد آنان قرار دارد. به خدا سوگند! مردم عراق حسن را از على بيشتر دوست دارند.
اين بار عبدالرحمان بن عثمان به دفاع از معاويه برخاست و ضمن باطل دانستن گفته هاى احنف، معاويه را بر انجام اين كار تشويق و تحريك كرد. معاويه كه فضا را براى اعمال تهديد و زور، مناسب ديد سخنان تهديدآميز و هراسناكى را گفت، سپس چون در مجموع، از نتيجه كار خشنود بود، ضحاك را به پاس اين خوش خدمتى، والى كوفه، و عبدالرحمان بن عثمان را استاندار جزيره كرد. در ادامه، شخصى به نام يزيد بن مُقَنَّع(24) هم برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان! ما تحمل زبان آورى و سخن گويى قبيلة مُضَر را نداريم. تو اميرمؤمنان هستى، وقتى مُردى، يزيد بعد از تو اميرمؤمنان است، هر كس هم امتناع كند، (در حالى كه شمشيرش را از نيام كشيده به آن اشاره مى كرد، گفت:) سر و كارش با اين (شمشير) است! معاويه به او گفت: تو زبان آورترين و بهترين اين مردم هستى!
احنف بن قيس چون ديد كه معاويه دست بردار نيست و به هر قيمتى شده مى خواهد مسئله جانشينى يزيد را به مسلمانان بقبولاند، براى سومين بار چنين گفت : اگر راست بگوييم، از تو مى ترسيم و اگر دروغ گوييم از خدا،(25) و تو اى اميرمؤمنان! از ما به شب و روز يزيد آگاه ترى و آشكار و پنهانِ وى را بهتر مى دانى، اگر مى دانى كه او براى تو بهتر است، پس او را به عنوان جانشين خود برگزين، و اگر مى دانى كه او شرّ است، او را بر دنيا حاكم نكن، در حالى كه خود به سراى آخرت روان هستى، چرا كه تنها از آن چه خوشايند است، در آخرت بهره اى دارى. بدان تو نزد خدا حجت و دليلى ندارى كه يزيد را بر حسن و حسين برترى دهى، در حالى كه مى دانى كه آن دو چه كسى هستند و چگونه شخصيتى دارند. ما تنها مى توانيم بگوييم:
شنيديم و فرمان برديم. پروردگارا، آمرزش تو را خواهانيم و بازگشت [ما] به سوى توست.(26)
سپس مردم بيعت كردند و به خانه هاى شان بازگشتند.(27)

3. تطميع، تهديد و سركوب مخالفان

يكى از موانع معاويه در راه جانشينى يزيد، وجود رقيبانى سرشناس و با نفوذ بود كه حاضر نبودند تن به خلافت يزيد دهند، چرا كه وى را به هيچ رو شايسته چنين منصبى نمى ديدند و خود را در اين امر، مقدم مى دانستند. اشخاص سرشناسى، همانند حسن بن على(عليه السلام)، حسين بن على(عليه السلام)، عبداللّه بن جعفر، عبداللّه بن عباس، سعد بن ابىوقاص، عبداللّه بن زبير، عبداللّه بن عمر، مروان بن حكم، عبدالرحمان بن خالد بن وليد، زياد بن سميه و سعيد بن عثمان از جمله كسانى بودند كه با زمام دارى يزيد مخالف بودند. از اين رو، معاويه با تهديد و در نهايت، كشتن افرادى همچون امام حسن(عليه السلام)، سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن خالد، هدف خويش را پيش برد. ابن عبدالبر در باره چگونگى ترور عبدالرحمان مى نويسد:
معاويه در يكى از سخنرانى هايش براى مردم شام، از آنان خواست كه برايش جانشين انتخاب كنند و آنان عبدالرحمان بن خالد بن وليد را پيشنهاد كردند.اين نظر بر معاويه گران آمد، اما به روى خود نياورد. پس از چندى عبدالرحمان مريض شد و معاويه طبيب يهودىِ دربار خود را مأمور كرد تا به او شربتى بنوشاند كه ديگر زنده نباشد. آن طبيب شربتى به او خوراند و او بر اثرخوردن آن سم، مرد.
ابوالفرج اصفهانى نيز در اين باره مى نگارد:
معاويه خواست از مردم براى پسرش يزيد بيعت بگيرد، پس هيچ چيز براى او گران تر از مسئله حسن بن على(عليه السلام) و سعد بن ابى قاص نبود، از اين رو با نيرنگ سمى به آنان خوراند و آن دو در اثر آن درگذشتند.(28)
مغيرة بن مقسم در اين باره مى گويد:
حسن بن على(عليه السلام) و سعد بن ابىوقاص در مدت يك هفته از دنيا رفتند و مردم مى گفتند : معاويه اين دو را با هم، سم خورانده است.(29)
معاويه هم چنين با تهديد زياد بن سميّه به ملحق كردن وى به پدر و مادرش،(30)عزل مروان از استاندارى مدينه، تطميع سعيد بن عثمان با سپردن حكومت خراسان به وى(31) و بخشش صد هزار درهم به عبداللّه بن عمر و تطميع يا تهديد باقى افراد ياد شده به كشتن شدن در صورت عدم همراهى، مسئله جانشينى يزيد را ترويج و تثبيت كرد.
البته چنين امرى به سرعت انجام نشد و يك دهه طول كشيد تا معاويه توانست وليعهدى يزيد را به جامعه اسلامى بقبولاند. با اين همه، وى نتوانست از مخالفانى هم چون حسين بن على(عليه السلام) بيعت بستاند، از اين رو پس از مرگ معاويه، ايشان عَلَم مخالفت را برافراشت و قيام خويش را بر ضد حكومت اموى آغاز كرد.

شهادت امام حسن(عليه السلام) و تحرك مجدد معاويه

بدون ترديد وجود امام مجتبى(عليه السلام) و متن صلح نامه بين ايشان و معاويه، طرح جانشينى يزيد را با مشكل جدى روبه رو ساخته و معاويه به روشنى دريافته بود تا زمانى كه امام(عليه السلام) زنده است، اجراى طرح ياد شده، به هزينه هاى فراوان و چه بسا غير قابل تحمل، نياز دارد. از اين رو، بعد از گفتوگوهاى ياد شده با سران و شخصيت هاى مدينه در نخستين سفرش به اين شهر، تا هنگام شهادت حضرت، طرح جانشينى يزيد را مسكوت گذاشت. اما با مسموم كردن امام حسن(عليه السلام) و در نهايت، شهادت ايشان در سال 51 ق، گشايشى در كار معاويه و يزيد پديد آمد، از اين رو بعد از مدت كوتاهى، از مردم شام براى يزيد بيعت گرفت و در اين باره، نامه هايى به گوشه و كنار شهرهاى اسلامى فرستاد.

بهره بردارى معاويه از مرگ زياد و جعل پيمان نامه سياسى!

چون زياد بن سميه، از ديگر مخالفان طرح وليعهدى يزيد، از دنيا رفت، معاويه براى اجراى طرح جانشينى يزيد، باز هم مجال و جسارت بيشترى يافت. ابن عبدربه از قول مدائنى در اين باره مى نويسد:
چون زياد در سال 53 ق مرد، معاويه پيمان نامه اى جعلى(32) را به مردم نشان داد و براى آنان خواند. در پيمان ياد شده، مسئله جانشينى يزيد بعد از معاويه مطرح شده بود. معاويه با جعل چنين پيمان نامه اى مى خواست، مسئله بيعت ستاندن براى يزيد را آسان كند، چرا كه مردم هفت سال پيش [از زمان پيشنهاد مغيره در سال 46 ق] حاضر به بيعت با يزيد نشدند، از اين رو معاويه در اين باره با افراد به رايزنى پرداخت و به نزديكان بخشش هاى فراوان كرد و خود را به غير نزديكان نيز نزديك كرد تا آن جا كه برايش مسلم شد كه بيشتر مردم حاضر به بيعت هستند.(33)

عزل مروان از حكومت مدينه

معاويه در نامه اش به مروان، حاكم مدينه ضمن آگاه كردن او از اين كه مصر، عراق و شام با وى (بر سر جانشينى يزيد) بيعت كرده اند،(34)نوشت:
من پير شده ام و استخوانم نرم شده است و مى ترسم كه «امت» پس از من دچار ناسازگارى و پراكندگى شوند، از اين رو بر آن شدم كه براى آنان كسى را برگزينم كه بعد از من به كارهايشان برخيزد. من نخواستم بدون مشاوره با تو، به اين كار اقدام كنم. اين موضوع را به مردم آن شهر عرضه كن و آن چه را به تو پاسخ مى دهند، براى من بازگوكن.
مآخذ تاريخى، موضع مروان را در برابر طرح وليعهدى يزيد متفاوت نوشته اند.(35) ابن قتيبه در اين باره نگاشته است: وقتى مروان نامه معاويه را خواند، او و قريش از انجام فرمان معاويه سرباز زدند، آن گاه مروان در نامه اى به معاويه نوشت : قوم تو از بيعت با يزيد سرپيچى كرده اند و من نظر تو را در اين باره جويا هستم. چون نامه مروان به معاويه رسيد، معاويه دانست كه اين نافرمانى از جانب خود مروان بوده است، از اين رو طى نامه اى به مروان، او را از استاندارى مدينه عزل كرد و به او خبر داد كه سعيد بن عاص را به جايش منصوب كرده است.
چون نامه معاويه به مروان رسيد، با خشمگينى نزد خاندان و خويشانش رفت. پس از آن نزد دايى هاى خود كه از قبيله بنى كنانه بودند رفت و آن چه بين او و معاويه اتفاق افتاده بود، با آنان در ميان گذاشت. آنان در پاسخ وى گفتند: ما تيرى در دست تو و شمشيرت در نيام هستيم، ما را به سوى هر كس كه پرتاب كنى، به او خواهيم خورد، نظر، نظر تو است. ما در اختيار تو هستيم. مروان با گروهى از خاندان و بستگانش رهسپار دمشق شد و ضمن ديدار با معاويه، طى سخنانى چند در عظمت و قدرت خداوند و سيره خلفاى گذشته، از وليعهدى يزيد انتقاد كرد و معاويه را از اين كار بر حذر داشت. معاويه با آن كه از سخنان مروان برآشفته و خشمگين شده بود،(36) خشم خود را به سبب دورانديشى اش فرو برد و ضمن ستايش از مروان و خاندانش، هزار دينار براى وى و صد دينار براى خانواده اش در هر ماه، مقررى تعيين كرد(37) و با اين كار دهان او را بست!
مسعودى نيز در باره واكنش مروان مى نويسد:
وقتى مروان نامه معاويه را خواند، خشمگين شد و خاندان و خويشانش را كه از بنى كنانه بودند، جمع كرد و با آنان به شام نزد معاويه رفت. و چون به جايى رسيد كه معاويه سخنش را مى شنيد، بر وى سلام كرد و سخن بسيار گفت. مروان در سخنانش ضمن نكوهش معاويه گفت: اى پسر ابوسفيان! كارها را به درستى انجام بده و از حكومت دادن كودكان چشم بپوش. بدان كه در قوم تو مردانى همسان تو هستند كه در كارهاى مهم تو را يارى كنند. معاويه (از روى فريب كارى) گفت: تو همانند امير مؤمنانى و در حوادث سخت، مورد اعتماد و حامى و پشتيبان او و نفر دوم بعد از وليعهد هستى. آن گاه معاويه او را وليعهد يزيد قرار داد و به مدينه فرستاد. پس از آن، وى را از حكومت مدينه عزل و وليد بن عتبة بن ابوسفيان را به جاى او گمارد و به وعده خود مبنى بر وليعهدى مروان براى يزيد عمل نكرد.(38)
اما ابن اثير در اين باره مى نويسد: مروان، درخواست معاويه را در ميان مردم مطرح كرد. مردم گفتند: به خواسته اش رسيد و كامياب شد. ما خواستيم كه براى ما كسى را برگزيند و در اين كار سستى نكند. مروان اين خبر را براى معاويه نوشت. معاويه در پاسخ مروان، نام يزيد را به ميان آورد. مروان در ميان مردم سخنرانى كرد و گفت: امير مؤمنان براى شما كسى را برگزيده و سستى و كوتاهى نكرده است. او پسرش يزيد را به جانشينى خويش برگزيده است. در اين هنگام عبدالرحمان بن ابى بكر برخاست و گفت: به خدا سوگند اى مروان! تو دروغ گفتى و معاويه نيز دروغ گفت. شما خير و خوبى را براى امت محمد(صلى الله عليه وآله) نخواسته ايد، بلكه (با اين كار) مى خواهيد خلافت را به شيوة هِرقِلى (پادشاهى) كنيد كه هر وقت هرقلى مرد، هرقل ديگرى (كه پسرش باشد) به جاى وى برخيزد. مروان كه نتوانست سخنان عبدالرحمان را تحمل كند، در پاسخ، با اشاره به وى گفت: اين شخص كسى است كه قرآن در مذمتش گفته است: «آن كه به پدر و مادرش گفت: اُفّ بر شما».(39)عبدالرحمان از سخن مروان برآشفت و او را دشنام داده و گفت: اى زادة زن چشم زاغ(40)، درباره ما قرآن را تأويل مى كنى در حالى كه تو خود رانده شده و نيز پسر رانده شده هستى. سپس به سوى او شتافت و پايش را گرفت و به او گفت: اى دشمن خدا! از اين منبر پايين بيا، هيچ كس مانند تو نيست كه بر چوب هاى اين منبر چنين سخنانى را بر زبان جارى كند. عايشه گفتار مروان را شنيد و از پس پرده برخاست و آواز داد: اى مروان! اى مروان! مردم خاموش شدند. مروان روى سوى عايشه برگرداند. عايشه گفت: اين تو بودى كه به عبدالرحمان گفتى كه قرآن درباره تو نازل شده است! دروغ گفتى، او پسر فلان بن فلان است، اما تو تركشى هستى كه از نفرين رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به گوشه اى پرتاب شده اى. حسين بن على(عليه السلام) برخاست و وليعهدى يزيد را رد كرد و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبير نيز چنين كردند. مروان اين واكنش ها و مخالفت ها را طى نامه اى به معاويه گزارش كرد.(41)
بديهى است كه مخالفت افرادى، همچون مروان با وليعهدى يزيد نه از سرِ دل سوزى نسبت به سرنوشت مسلمانان بود و نه به دليل دغدغه حفظ و پاسدارى از ارزش هاى الهى و دينى در جامعه اسلامى، بلكه مخالفت وى از اين رو بود كه او خود را به عنوان يك رقيب سياسى، مقدم تر و شايسته تر از يزيد در امر خلافت مى دانست، از اين رو با جانشينى يزيد مخالفت مى كرد.

محسن رنجبر

 
 
   عنوان شاخه ها  
  کوتاه و خواندنی  
خود را قربانی کنيم بهتر است تا ديگران را





ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما