مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
مداحی محرم87
جهانی سازی
ارتباطات
تحولات ایران (کودتای 28 مرداد تا 1340)
تاریخ اسلام (عصر رسالت)
مقالات برتر  
ازدواج و رضایت از زندگی
بحثهای اول زندگی
توصیه هایی برای بارداری...
فاطمه زهراء درکلام محمّد...
چند توصیه براي مصرف و...
هاليوود و تروريسم
كدام جوان؟ كدام سينما؟
اثرات مهم درخت مسواک
جنگ عليه سرطان با سبزيجات
خواص دارويي زيتون
نكاتي در باره چاي سبز
گلابي ضد كم خوني
دل نوشته هایی درباره...
دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
انقلاب مهدي(عج) و نزول...
وهابیّت و بهائیّت در...
دنیا در عصر ظهور
پاسخ به پرسشی درباره...
فواید گلاب
هدف از آفرینش جهان چیست
شبهاتي پيرامون ملاقات...
کشتارها در هنگامه ظهور
بررسی شبهات مهدویّت
مردان پرخاشگر تر از زنان...
من حق ندارم به همسرم...
    دفعات نمایش: 50    یک شنبه 3 خرداد 1388 

ماجراى وليعهدى يزيد


ماجراى وليعهدى يزيد

قسمت اول

بررسى ماجراى وليعهدى يزيد

يكى از اقدامات معاويه در راستاى تثبيت و تحكيم پايه هاى زمام دارى موروثى سلسله اموى و نيز استمرار اهداف دين ستيزانه خويش، طرح «وليعهدى يزيد» بود كه از همان سال هاى آغازين حاكميتش به آن مى انديشيد. علاوه بر شخصيت معاويه و منش حكومتى اش مى توان وصيت ابوسفيان را در اوايل خلافت عثمان به خاندان بنى اميّه مبنى بر چرخاندن گوى خلافت در بين خود و موروثى كردنش، حتى با سپردن آن به دست كودكان بنى اميّه(2)، از جمله عوامل اين مسئله به شمار آورد.
البته خود معاويه به خوبى مى دانست كه عملى شدن اين كار، مشكلات و موانع فراوانى دارد. راز دشوارى هاى اين كار را بايد از يك سو، شخصيت منفى و تبه كار يزيد دانست، چرا كه يزيد جوانى لاابالى، فاسق، هرزه، بى بندوبار، آلوده و در يك كلام، بى دين بود و افكار عمومى، به ويژه صحابه و مسلمانان برجسته اى كه هنوز در قيد حيات بودند و روش و منش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به ياد داشتند، به سادگى پذيراى چنين شخصى به عنوان خليفه مسلمانان نبودند. از سوى ديگر، بنا بر يكى از بندهاى صلح نامه، خلافت بعد از معاويه از آنِ حسن بن على(عليه السلام) و اگر براى ايشان اتفاقى افتاد، از آنِ حسين بن على(عليه السلام) بود و معاويه حق نداشت كسى را به عنوان جانشين بعد از خود، انتخاب كند،(3) از اين رو تا امام مجتبى(عليه السلام) در قيد حيات بود، معاويه با مانع بزرگى در جهت انتخاب جانشين رو به رو بود. گذشته از اين ها اصلا تا آن زمان، هيچ يك از خلفاى پيشين، فرزند خود را به عنوان جانشين انتخاب نكرده بود و اصولا خلافت، يك منصب موروثى نبود تا بعد از مرگ پدر، پسر بر جاى وى تكيه زند.
معاويه كه به اين موانع و مشكلات واقف بود و مى دانست طرح چنين مسئله و پيشنهادى در بدو امر و بدون انجام مقدماتى، عدم پذيرش جامعه اسلامى و در نتيجه، تنش ها، چالش ها و پيامدهاى منفى و زيان بارى را براى حكومتش در پى خواهد داشت، در ابتدا از طرح آن به طور آشكار و گسترده، خوددارى كرد و ضمن صبر و انتظار تا زمانى كه شرايط لازم فراهم آيد، تدابيرى انديشيد و هر گونه ترفند و حيله اى كه ممكن و لازم بود به كار بست. انجام سفرها، نوشتن نامه ها، تطميع يا تهديد و ارعاب برخى افراد براى همراه كردن آن ها با خود، از جمله اقدامات اوست. به هر تقدير، شرايط لازم براى انجام چنين كارى در سال هاى آخر عمرمعاويه فراهم شد و او توانست جامعه اسلامى را آماده پذيراى اين امر كند.
نكته اى كه در اين نوشتار شايان يادآورى است، اين است كه منابع تاريخى متقدم، در ارائه ترتيب زمانى حوادث و تصويرى منسجم و منظم از فعاليت هاى معاويه در اين باره، چندان توفيقى نداشته و علاوه بر آشفتگى اخبار آن ها، در برخى موارد نيز گزارش هاى متناقضى آورده اند. از اين رو براى بازسازى و كشف ترتيب حوادث و سير زمانى اين جريان، و در يك كلام، دست يابى به حقيقت ماجرا در حد امكان بايد از قراين و شواهد ديگر تاريخى بهره جست.

آغاز جريان

در اين كه آغاز طرح مسئله جانشينى يزيد و بيعت ستاندن براى وى از چه زمانى و توسط چه كسى بوده، مآخذ تاريخى كهن آن را در نيمه دوم دهه چهل هجرى و طراح آن را مغيره،(4) يكى از چهار دُهات عرب(5) مى دانند; يعنى زمانى كه معاويه ديد اوضاع كوفه آرام شده و امور اين شهر بر وفق مراد وى سامان يافته است، ترجيح داد اداره شهر كوفه را كه بيش از ديگر مناطق و شهرها مركز تجمع و ازدحام پيروان على(عليه السلام) بود به فردى از خاندان بنى اميه بسپارد. بنابراين، درصدد بر آمد كه مُغِيرة بن شعبه را از استاندارى كوفه عزل و به جاى وى، سعيد بن عاص را بگمارد. مغيره كه فردى جاه طلب بود و حاضر بود رياست چند روزه دنيا را، حتى به قيمت گمراهى و بدبختى امت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بخرد، ديد اگر از اين باره اقدامى نكند، حكومت چند روزه بر كوفه را از كف خواهد داد، در اين رو به شام رفت و با يزيد به ملاقات و گفت و گو پرداخت. مغيره به يزيد گفت:
اصحاب برجسته پيامبر(صلى الله عليه وآله) و بزرگان و سالخوردگان قريش از دنيا رفته و تنها فرزندانشان به جاى مانده اند و تو در اين ميان، برترين، ژرف انديش ترين و آگاه ترين شان به سنت و سياست رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هستى، نمى دانم چرا اميرالمؤمنين براى تو بيعت نمى گيرد؟ يزيد پرسيد: به نظر تو اين كار به پايان مى رسد؟ مغيره گفت: آرى.
يزيد آن چه را كه مغيره گفته بود، به پدرش معاويه گزارش كرد. معاويه، مغيره را فراخواند و در اين باره از وى، پرسوجو كرد. مغيره گفت: اى امير مؤمنان! خود مى دانى كه پس از عثمان اختلاف و فتنه اى نصيب اين امت شد! مرگ تو نزديك است، من از آن ترسانم كه همان مصيبت هايى كه مردم پس از مرگ عثمان در آن افتادند، بعد از تو نيز به آن گرفتار آيند! پس از خود، كسى را به عنوان رهبر و راهنما براى مردم انتخاب كن كه ملجأ و پناه آنان باشد. يزيد جانشين توست. بيعت براى او بستان كه اگر براى تو پيش آمدى رخ دهد، او پناه مردم و جانشين تو باشد و خونى ريخته نشود و آشوبى به راه نيفتد. معاويه گفت: چه كسى مرا در اين كار يارى مى دهد؟ مغيره گفت: كوفه را من برايت رام مى كنم و بصره را زياد بن ابيه; پس از اين دو شهر، كسى نيست كه با تو از درِ ناسازگارى درآيد.(6) معاويه گفت: بر سر كارت بازگرد و در اين باره با كسانى كه به آنان اعتماد دارى، گفتوگو كن تا تو پيامد را بنگرى و ما فرجام كار را بسنجيم. مغيره به نزد يارانش بازگشت و به آنان گفت: پاى معاويه را به زيان امت محمد در چنان ركاب لغزانى نهادم كه هرگز از آن به در نيايد و در ميان آنان چنان شكافى افكندم كه هرگز استوار نگردد.(7)
مغيره، روانه كوفه شد و مسئله وليعهدى يزيد را با افرادى كه مورد اعتماد و پيرو بنى اميّه بودند، در ميان گذاشت. آنان پذيرفتند كه با او بيعت كنند. مغيره از ميان ايشان، ده (يا چهل) تن را روانه دربار معاويه كرد و سى هزار درهم به هريك از آنان داد و پسرش موسى (يا عروه) را سرپرست آنان قرار داد. چون اين هيئت نزد معاويه رفتند، مسئله بيعت را در نظر معاويه آراسته و او را به استوار ساختن آن سفارش كردند. معاويه به آنان گفت: در آشكار كردن اين راز، عجله نكنيد و بر رأى خود باشيد، سپس به پسر مغيره گفت: پدرت دين آنان را به چه قيمتى خريده است؟ گفت: به سى هزار [درهم] (يا چهارصد دينار). معاويه گفت: دين شان براى ايشان بسى خوار گشته است (كه اين قدر آن را ارزان فروخته اند!)(8) سپس به آنان گفت: درباره پيشنهاد شما تأمل مى كنم و خدا هر آن چه را اراده كرده باشد، به آن حكم خواهد كرد و شكيبايى و پايدارى بهتر از شتاب زدگى است.(9)

رايزنى معاويه با زياد

بعد از اين، معاويه با انگيزه و جرأت بيشترى موضوع وليعهدى يزيد را پى گيرى كرد، از جمله اين كه كسى را نزد زياد بن سميّه فرستاد و نظر وى را در اين باره جويا شد. زياد با شخصى به نام زياد بن عُبَيد بن كعب نُمَيرى كه طرف مشورت و قابل اعتماد وى بود، رايزنى كرد. عبيد گفت: نظر من آن است كه من نزد يزيد بروم و به وى بگويم كه معاويه براى زياد نامه اى نگاشته و او را به رايزنى فرا خوانده، چون مى خواهد براى جانشينى تو از مردم بيعت بستاند، اما زياد مى ترسد كه مردم به سبب بسيارى از خرده گيرهايى كه بر تو دارند، با تو ناسازگارى كنند، از اين رو او بهتر مى بيند كه تو دست از آن كارها بردارى تا حجت به سود تو در نزد مردم استوار شود و آن چه او مى خواهد به فرجام رسد. با اين كار اى زياد، هم از خيرخواهى براى معاويه دريغ نكرده اى و هم از ترس بر فرجام امر امت، آسوده شده اى. زياد پيشنهاد عبيد را پسنديد و عبيد نزد يزيد رفت و آن چه را كه قرار شده بود بگويد، با وى در ميان گذاشت. يزيد بسيارى از كارهاى زشت خود را كنار گذاشت. آن گاه زياد، عبيد را همراه نامه اى پيش معاويه فرستاد. زياد در آن نامه به معاويه نوشت كه در اين امر درنگ و شكيبايى ورزد و از شتاب زدگى دورى گزيند. معاويه سخن زياد را پذيرفت.(10)
اما يعقوبى در اين باره مى نويسد:
چون زياد نامه معاويه را خواند، مردى از اصحاب خود را كه به برترى و فهم او اطمينان داشت، خواست و گفت: من تو را مى خواهم بر چيزى امين قرار دهم كه نامه هاى سربسته را هم بر آن امين قرار نداده ام. نزد معاويه برو و به او بگو كه مردم چه مى گويند هر گاه آنان را به بيعت با يزيد دعوت كنيم با اين كه او با سگ ها و ميمون ها بازى مى كند و جامه هاى رنگين مى پوشد و پيوسته شراب مى نوشد و شب را با ساز و آواز مى گذراند و هنوز حسين بن على(عليه السلام) عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن زبير و عبداللّه بن عمر در ميان مردم هستند،(11) آيا مى شود او را دستور دهى تا يك يا دو سال به اخلاق آنان درآيد، شايد بتوانيم امر را بر مردم مشتبه سازيم؟ چون فرستاده، نزد معاويه آمد و پيام زياد را به او رسانيد، گفت: واى بر پسر عبيد، به من خبر رسيده كه در گوش او خوانده اند كه امير بعد از من زياد است، به خدا سوگند، او را به مادرش سميه و پدرش عبيد باز مى گردانم.(12)
معاويه در ادامه اين كارها يك سلسله اقدامات و فعاليت هايى را تا سال هاى پايانى عمرش انجام داد و در پى آن، موفق شد خلافت يزيد را بر جامعه اسلامى تحميل كند. اين اقدامات و كوشش ها را مى توان در قالب ذيل ارائه داد:

1. سفر به مدينه

معاويه براى گرفتن بيعت براى يزيد و جلب خشنودى مردم مدينه، به ويژه بزرگان و شخصيت هاى ممتاز اين شهر، دو بار به مدينه سفر كرد. اين سفرها زمانى بود كه معاويه براى حج يا عمره، شام را به مقصد حجاز ترك مى كرد. بنابراين، براى آن كه روشن شود معاويه چه سال هايى براى بيعت ستاندن از مردم مدينه به اين شهر رفته است، بايد ديد در چه سال هايى معاويه به حج يا عمره رفته است. با مراجعه به منابع اوليه تاريخى، چنين به دست مى آيد كه معاويه در مدت زمام دارى بيست ساله خويش، دو بار حج به جا آورد. يكى سال 44 و دومى سال 50 ق.(13)وى در سال 56 ق نيز به سفر عمره رفت(14) و در مدينه چند روزى توقف كرد.

سفر نخست معاويه

اولين سفر معاويه به مدينه جهت بيعت گيرى از مردم و سران و بزرگان مدينه در سال 50 ق بود. ابن قتيبه دينورى گزارش نسبتاً مفصلى از ملاقات و گفت و گوى معاويه با سران و شخصيت هاى برجستة مدينه آورده است كه آن را مرور مى كنيم:
چون معاويه در مدينه در محل اقامتش مستقر شد، در پى شخصيت هاى با نفوذ اين شهر، يعنى عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن جعفر، عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبير فرستاد. هنگامى كه آنان نزد معاويه آمدند، وى به دربانان خود دستور داد تا زمانى كه آنان نزد وى هستند، كسى را به داخل راه ندهند. چون آنان نشستند، معاويه آغاز سخن كرد.

سخنان معاويه

معاويه بعد از حمد و ستايش خدا و گواهى به رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) خطاب به آنان گفت:
من به سن پيرى رسيده ام و استخوان هايم سست شده و اجلم نزديك است، بيم آن دارم كه هر لحظه به سوى حق خوانده شوم. تصميم گرفته ام براى پس از خود، يزيد را به عنوان خليفه معرفى كنم. از شما مى خواهم كه به اين كار خشنود باشيد. شما عبداللّه هاى قريش و بهترين آنان هستيد، چيزى كه مانع شد تا حسن و حسين را فراخوانم، آن است كه آنان فرزندان على هستند، با آن كه در باره آن دو نظر مساعد دارم و آنان را شديداً دوست دارم. از شما مى خواهم كه پاسخ نيكو دهيد. خدا شما را رحمت كند.

پاسخ بزرگان مدينه

عبدالله بن عباس در پاسخ به درخواست معاويه، بعد از حمد و ستايش خدا و شهادت به رسالت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و درود فرستادن بر آن حضرت و خاندانش گفت:
سخنانى بر زبان راندى كه در برابر آن سكوت كرديم. گفتى و شنيديم كه خداوند محمد(صلى الله عليه وآله) را براى رسالتش برگزيد و ايشان را مورد خطاب قرار داد. او را به سبب آن كه به رسالت برگزيد و به او وحى كرد و برترى بر خلقش داشت، اختيار كرد. شريف ترين مردم كسى است كه به واسطه او، شريف شد و سزاوارترين آنان به امر (خلافت و حكومت) نزديك ترين آنان به او مى باشد. بر مردم است كه در برابر پيامبر(صلى الله عليه وآله) تسليم باشند، زيرا خداوند آن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى آنان برگزيده است... .
سپس عبداللّه بن جعفر در جواب سخنان معاويه چنين گفت:
... اگر در اين خلافت، حكم قرآن لحاظ شده است، در كتاب خدا برخى از خويشاوندان از بعضى ديگر، سزاوارترند.(15) اگر سنت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) معيار است، خاندان ايشان به اين امر شايسته ترند. و اگر در اين امر، سنت ابوبكر و عمر ملاك عمل است، پس چه كسى برتر و كامل تر و سزاوارتر از خاندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به اين كار است؟ به خدا سوگند، اگر خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) زمام خلافت را به دست بگيرند، خلافت در جايگاه خود قرار گرفته، اطاعت خداوند و نافرمانى شيطان شده است و دو شمشير بين امت به كار نخواهد افتاد. معاويه! از خدا بترس، تو سرپرست و پيشوا هستى و ما رعيت و شهروند، در كار رعيت خود بنگر، فردا در برابر آنان بايد پاسخ گو باشى. اما درباره دو پسر عمويم گفتى و آنان را به اين جا نخواندى، به خدا سوگند، به حق رفتار نكردى در حالى كه خلافت براى تو بدون آنان راست نمى گردد. تو مى دانى كه آن دو سرچشمه دانش و بزرگوارى هستند... .
عبداللّه بن زبير درباره پيشنهاد معاويه گفت :
... اين خلافت تنها از آنِ قريش است كه با فضايل و مناقب درخشانى كه دارند، آن را به دست گرفته اند، چرا كه آنان داراى رفتارى نيك و پدرانى بزرگوار و فرزندانى بخشنده هستند. معاويه! تقواى الهى را پيشه خود كن و (در اين باره) انصاف را رعايت كن. اين عبدالله بن عباس پسر عموى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، و اين نيز عبداللّه بن جعفر طيار پسر عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) است. من عبداللّه بن زبير پسر عمه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هستم. على، حسن و حسين را به يادگار گذاشته و تو مى دانى كه آن دو چه كسانى هستند و شخصيت شان چگونه است. معاويه! از خدا بترس، تو داور ميان ما و خود هستى. سپس سكوت كرد.
اما عبداللّه بن عمر در پاسخ معاويه چنين سخن راند:
... اين خلافت همانند سلطنت هرقل، قيصر و كسرى نيست كه پسران از پدران ارث ببرند، اگر اين چنين بود، من بايد بعد از پدرم به اين كار اقدام مى كردم. به خدا قسم پدرم مرا به اين جهت عضو شوراى شش نفره نكرد كه خلافت، شرط براى عضويت نيست. خلافت تنها متعلق به قريش است و آن كسى كه شايستگى آن را داشته باشد و مسلمانان او را براى خود بپسندند، البته آن كس كه پرهيزكارتر و بيش از همه مورد رضايت باشد. به جانم سوگند يزيد يكى از جوانان قريش است، ولى بدان كه وى تو را از خدا بى نياز نمى كند.(16)
اگر با كسى كه با ميمون ها و سگ ها بازى مى كند و شراب مى نوشد و كارهاى فسق و فجور را آشكارا انجام مى دهد، بيعت كنيم، چه عذرى در پيشگاه خداوند داريم.

سخنان مجدد معاويه

معاويه مجددا به آن ها چنين گفت:
من گفتم شما نيز گفتيد، پدران رفتند و فرزندان باقى ماندند، پسرم را بيش از پسران شان دوست دارم. اگر با پسرم هم صحبت شويد، خواهيد ديد كه او اهل سخنورى است. اين امر (خلافت) از آنِ فرزندان عبدمناف است، زيرا آنان خويشاوند رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هستند. وقتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درگذشت، مردم ابوبكر و عمر را بدون آن كه از خاندان پادشاهى و خلافت باشند، به خلافت رساندند، بااين همه، آن دو به سيره نيكو عمل كردند. سپس حكومت، به فررندان عبد مناف برگشت و تا روز قيامت در دست آنان ماندگار خواهد بود. خدا شما را اى پسر زبير و اى پسر عمر از آن محروم كرده است. اما اين دو پسر عمويم (عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر) اگر خدا بخواهد، از امر خلافت محروم نخواهند بود.
معاويه پس از اين سخنان، دستور داد كاروانش را بربندند و ديگر از مسئله بيعت براى يزيد تا سال 51 ق سخنى نگفت وهم چنين هدايا و بخشش هاى خود را از اين چهار تن قطع نكرد.(17)

محسن رنجبر

 
 
   اخبار تاریخ و سیاست 
   عنوان شاخه ها  
  کوتاه و خواندنی  
خود را قربانی کنيم بهتر است تا ديگران را





ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما