مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
مداحی محرم87
جهانی سازی
ارتباطات
تحولات ایران (کودتای 28 مرداد تا 1340)
تاریخ اسلام (عصر رسالت)
مقالات برتر  
ازدواج و رضایت از زندگی
بحثهای اول زندگی
توصیه هایی برای بارداری...
فاطمه زهراء درکلام محمّد...
چند توصیه براي مصرف و...
هاليوود و تروريسم
كدام جوان؟ كدام سينما؟
اثرات مهم درخت مسواک
جنگ عليه سرطان با سبزيجات
خواص دارويي زيتون
نكاتي در باره چاي سبز
گلابي ضد كم خوني
دل نوشته هایی درباره...
دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
انقلاب مهدي(عج) و نزول...
وهابیّت و بهائیّت در...
دنیا در عصر ظهور
پاسخ به پرسشی درباره...
فواید گلاب
هدف از آفرینش جهان چیست
شبهاتي پيرامون ملاقات...
کشتارها در هنگامه ظهور
بررسی شبهات مهدویّت
مردان پرخاشگر تر از زنان...
من حق ندارم به همسرم...
    دفعات نمایش: 32    یک شنبه 3 خرداد 1388 

مأمون و سياست ولايتعهدي امام رضا(ع)

مأمون و سياست ولايتعهدي امام رضا(ع)
پذيرش ولايتعهدي از سوي امام باعث پرسشهاي فراوان در حوزه تاريخ سياسي اسلام و شيعيان شده است و اينكه چرا امام، ولايتعهدي خليفه ناحق عباسي را پذيرفت و حتي برخي از شيعيان در زمان حضرت رضا(ع) معتقد بودند ايشان نبايد ولايتعهدي مأمون را مي پذيرفت و در برابر مأمون مقاومت مي كرد و حتي اين مقاومت به كشته شدن ايشان منجر مي شد. حتي طبق نظر آية ا... خالص زاده، برخي از شيعيان به خاطر پذيرش ولايتعهدي از سوي امام در صدد قتل ايشان نيز بوده اند.
به نظر مي رسد، اين گونه پرسش ها در طول تاريخ مطرح بوده است، كما اينكه در مسأله صلح امام حسن(ع) نيز افراد بسياري به امام ايراد مي گرفتند كه چرا ايشان با معاوية بن ابي سفيان صلح نمود.

عباسيان و علويان

عباسيان از زمان مبارزه عليه امويان، سعي مي كردند اسرار سياسي خود را از نگاه ها دور دارند. «جرجي زيدان» در كتاب «تاريخ تمدن» خود به اين مسأله اشاره دارد. به عقيده وي، عباسيان بر اساس همين سياست، توانستند ياران و طرفداران بي شماري عليه امويان جلب كنند و پس از شكست آنان، سعي نمودند با علويان مبارزه كنند. مسعودي در «مروج الذهب» و ابن اثير در كتاب «الكامل» خود شرح مفصلي از قيامهاي علويان عليه عباسيان ذكر كرده كه همواره عباسيان از قدرت خود استفاده كرده و به سركوب آنان مي پرداختند آن گونه كه كشتار علويان در زمان عباسيان به مراتب بيشتر از كشتار علويان به وسيله امويان بوده است، هر چند جنايت امويان نسبت به امام حسين (ع) قابل قياس با هيچ يك از جنايت هاي عباسيان نيست، ولي در مجموع ظلم و جور عباسيان عليه علويان بسيار گسترده بوده است. حال براي يك پرسشگر تاريخي اين پرسش مطرح است كه براساس اين نقل هاي تاريخي چه علل و عواملي موجب شد كه مأمون عباسي از امام رضا(ع) كه سرور و رهبر علويان محسوب مي شد، به مرو دعوت نمايد؟ و بنا به نقل اكثر مورخان مأمون ابتدا خلافت را به حضرت امام رضا(ع) پيشنهاد نمود و در نهايت با عدم پذيرش حكومت از سوي امام(ع) مواجه گرديد، بنابراين مسأله ولايتعهدي را طرح كرد و حتي در اين مورد امام را تهديد نمود. در پي اين تهديد و اصرار به پذيرش ولايتعهدي اين پرسشها مطرح مي شود كه چه چيزي مأمون را وادار كرد كه اين موضوع را با امام مطرح كند؟ او در اين كار چه انگيزه اي داشته است؟ چه جرياني در كار بوده است؟ آيا واقعاً مأمون ولايتعهدي را به امام رضا(ع) واگذار مي كرد و در صورت فوت مأمون خلافت به خاندان علي ابن ابيطالب انتقال مي يافت؟ و اگر مأمون اين اعتقاد را داشت، آيا تا آخر عمر خود به اعتقاد خود وفادار بود؟ يا از اوايل توطئه اي در كار بوده است؟

وجوه واگذاري ولايتعهدي

براي پاسخ به اين پرسش ها مي توان چندين وجه ذكر كرد كه هر كدام از آنها مي تواند مستند به منابع تاريخ و يا حدس هاي تاريخي و سياسي باشد. در ذيل به هر كدام از اين وجوه اشاره مي شود.

وجه اول

مأمون يك سياستمدار كهنه كار بود، زيرا در دربار خلافت تربيت يافته بود و در دربار خلافت به فنون و آداب سياست آشنا گرديده بود. مأمون از پدر خود آموخته بود كه «الملك عقيم» يعني حكومت و سياست فرزند ندارد و نمي شناسند. لذا مأمون از ابتداي مرگ هارون با برادر و مخالفان خود درگير بود و توانست آنان را شكست دهد و در همين راستا سعي كرد مهمترين موافقان خود را كه ايراني ها بودند، همواره به عنوان پشتيبان نگاه دارد.
بنا به گفته برخي از مورخان، مأمون مي دانست كه ايراني ها عموماً تمايل به خاندان پيامبر(ص) و آل علي(ع) دارند و حتي قيام عليه امويان نيز از سوي ايراني ها صورت گرفت. همچنين مأمون براساس محاسباتي كه داشت، به اين نتيجه رسيده بود كه امام رضا(ع) حدود 50 سال دارد و حال آن كه خود وي، حدود 30 سال دارد و طبق محاسبات عادي امام رضا(ع) پيرتر است و قبل از مأمون فوت خواهد كرد، لذا عقل سياسي حكم مي كند در اين وضعيت بايد به كسي تكيه كرد كه اولاً سن او از خليفه بيشتر است و ثانياً در تأليف قلوب ايراني و وفاداري آنان نسبت به حكومت اثر زيادي دارد. بنابراين عده اي معتقد هستند كه لقب «الرضا» به وسيله مأمون به امام رضا(ع) اعطا شد و هدف مأمون از اين كار اين بوده است كه به شيعيان تفهيم كند، من آرزوي چندين دهه شما را برآورده كرده ام و رضايت آل محمد را جلب نموده ام.

وجه دوم

وجه ديگري درباره سياست واگذاري خلافت و يا ولايتعهدي مأمون وجود دارد كه آن را اصطلاحاً در مديريت سياسي، «خلع سلاح كردن مخالف» مي گويند. پس از رحلت پيامبر(ص)، آل علي(ع) با حكومتهاي وقت مخالف بودند و همواره اين انديشه ترويج داده مي شد كه اگر حكومت از آن آل علي باشد، عدالت و عدالت خواهي در جامعه رواج پيدا خواهد كرد. در نتيجه در شرايط و اوضاع موجود آل علي از منتقدان حكومت خواهد بود و مردم نيز به تبعيت از آنان، به گروه منتقدان خواهد پيوست. لذا مأمون طي محاسبات سياسي كه با خود داشت، به اين نتيجه رسيد كه با واگذاري ولايتعهدي، اولاً آل علي را از گروه مخالفان خارج خواهد كرد و به تبع آن، بسياري از مردم نيز دست از مخالفت بر خواهند داشت و ثانياً مخالفي را در درون سيستم حكومتي وارد نموده است و اين ورود براي مأمون سه حسن داشت: اولاً امام رضا(ع) مسؤول و پاسخگو در برابر مردم مي شود، ثانياً مردم ناراضي ديگر نمي توانند به امام رضا(ع) رجوع كرده و ايشان از نارضايتي آنان عليه حكومت و و خلافت استفاده نمايد و ثالثاً مأمون با اين كار به مردم تفهيم مي كند كه حكومت بني عباس و آل علي با هم ديگر فرقي ندارد و آل علي از آن جا كه دستشان از حكومت كوتاه بود، شعارهاي بسيار عالي در راستاي عدالت گستري ارائه مي دادند. مورخان بزرگ اهل سنت و شيعه در تاريخ خود ذكر كرده اند كه حضرت امام رضا(ع) ابتدا حاضر نشد ولايتعهدي را بپذيرد، ولي بر اثر اصرار مأمون به ناچار پذيرفت؛ البته با اين شرط، اينكه در عزل و نصبها و مسؤوليتهاي اجرايي دخالت نكند و تنها عنوان ولايتعهدي را داشته باشد. واكنش امام(ع) نسبت به اين موضوع موجب شده است كه برخي اين وجه را تقويت نمايند و شهيد مطهري در كتاب سيري در سيره ائمه اطهار با نقل روايتي از امام رضا(ع) اين وجه را موجه تر مي نمايد.

وجه سوم

مورخان وجه سومي در سياست واگذاري ولايتعهدي از سوي مأمون ذكر كرده اند كه عبارت است از مقابله با قيامهاي علويان. عيون اخبار الرضا در جلد 2 و «الكامل» ابن اثير در جلد 5 ضمن ذكر قيامهاي علويان به مهمترين قيام آنان اشاره مي نمايد كه رهبري آن بر عهده محمد بن ابراهيم بن الحسين بوده است. وي در آغاز قيام از مدينه رهسپار كوفه شد و در كوفه با استقبال وسيع مردمي مواجه گرديد، هر چند اين قيام با شكست روبه رو شد، ولي پس از وي قيامهاي علويان در سراسر امپراتوري اسلامي مأمون ادامه داشت. مأمون براي اينكه با اين قيامها مقابله كند، ترفند ولايتعهدي امام رضا(ع) را پيش كشيد، زيرا همه علويان براي امام رضا(ع) احترام خاصي قائل بودند. براساس اين سياست، وقتي امام رضا(ع) در رأس حكومت قرار گيرد، در صورت قيام نيز علويان شكست خواهند خورد، زيرا در اين صورت، قيام هر يك از علويان در نگاه مردم و دستگاه حكومتي مأمون، در حقيقت قيام عليه حكومت و خلافتي خواهد بود كه امام رضا(ع) وليعهد آن مي باشد. مورخان ذكر كرده اند پيرو مسأله ولايتعهدي مأمون براي بسياري از علويان كه عليه حكومت قيام كرده بودند، منع تعقيب صادر گرديد و در نهايت از سوي حكومت بخشوده شدند.

وجه چهارم

برخي از مورخان شيعي مثل شيخ صدوق و ديگران ذكر كرده اند اظهار محبت مأمون به امام هشتم(ع) و علويان، ناشي از شيعه گري اوست. لذا گفته مي شود كه مأمون به خط فكري امام رضا(ع) ايمان داشت و نسبت به علويان و اولاد علي و فاطمه علاقه مند بود و در راستاي اثبات اين علاقه مندي چندين مرتبه فدك را به اولاد فاطمه برگرداند و كوشيد بدگويي و دشنام بر معاويه و يزيد بن معاويه سنت معمول در جامعه اسلامي گردد و بنا به روايت علل الشرايع صدوق آشكارا نوشت كه: «هر كس معاويه را به خوبي ياد كند ذمه اش مشغول است و از او راضي نيستم و برترين آفريده خدا پس از رسول اكرم(ص) علي بن ابيطالب است.»
علماي اسلامي تقريباً اتفاق نظر دارند كه مأمون تمايلات شيعي داشته است، ولي اين تمايلات حاصل چه عواملي مي باشد، ديدگاه هاي متعددي ذكر شده است. يكي از دلايل شيعه گري مأمون را نحوه تربيت او ذكر مي نمايند. در تاريخ ذكر شده است كه مادر مأمون ايراني بود و اصولاً ايرانيان محب اهل بيت بوده اند و مادر مأمون براي اينكه فرزند ش از هر جهت صاحب فضل و كمالات باشد، يك مرد شيعي مذهب را معلم او نمود تا او را تربيت و تأديب كند همچنين مادر مأمون و معلم شيعي او، مأمون را از اوايل جواني در اطراف خراسان استقرار دادند، در حالي كه بيشتر مردم خراسان گرايشهاي شيعي داشتند. روايت ديگري از شيعه گري مأمون در عيون اخبار الرضا ذكر شده است كه از زبان خود مأمون است. مي گويند روزي مأمون رو به ياران و اطرافيان خود كرد و گفت: آيا مي دانيد چه كسي تشيع را به من آموخت؟ گفتند: نه! گفت هارون الرشيد آن را به من آموخت. گفتند چگونه؟ گفت: روزي موسي بن جعفر(ع) از مدينه بر رشيد وارد شد، فروتني رشيد را در برابر او ديدم و ديدم كه چگونه او را بزرگ مي داشت. هنگامي كه با پدر تنها شديم پرسيدم: اي اميرمؤمنان اين مرد كيست كه او را چنين بزرگ داشتي و تجليل كردي و در مجلس خود به سوي او از جاي برخاستي و او را به پيشواز رفتي و در بالاي مجلس خود نشاندي و فروتر از او نشستي و به ما فرمان دادي كه ركاب او را بگيريم؟ رشيد گفت: او امام مردم است و حجت خدا بر آفريدگان او، و خليفه او نزد پرستندگان اوست.
گفتم: اي امير مؤمنان آيا تو همه اين صفات را نداري؟
گفت: من به ظاهر و با توسل به زور و غلبه، امام مردم هستم. امام موسي بن جعفر امام بر حق است. به خدا سوگند اي فرزند! او به مقام رسول ا...(ص) از من و از همه آفريدگان استحقاق بيشتر دارد. به خدا سوگند اگر تو با من در سر اين مقام نزاع كني، همانا چيزي را از تو مي گيرم كه چشمانت در آن است. (كنايه از بريدن سر مي باشد) چرا كه سياست پدر و مادر نمي شناسد. براساس نقل قول تاريخي فوق عده اي بر اين عقيده استوار گشته اند كه تشيع و شيعه گري مأمون را يكي از علل و عوامل اصلي مسأله واگذاري خلافت و يا ولايتعهدي به امام رضا(ع)، مطرح نمايد. به نظر مي رسد با توجه به فرازهاي پاياني گفتگوي مأمون با پدرش رشيد، پايه هاي ديدگاه فوق را متزلزل مي نمايد، زيرا در اين فراز عنوان شده است كه ملك و حكومتداري عقيم است. اين عبارت كنايه از اين است كه حكومت فرزند و عيال و خانمان نمي شناسد تا چه برسد به چيز ديگر. كما اينكه هارون با علم به امامت و فضيلت امام موسي بن جعفر، خلافت را به ايشان واگذار نكرد، مأمون نيز كه فرزند وي بود، بر طبل همين سياست مي كوبيده و بعيد است شيعه گري وي عامل اساسي در واگذاري حكومت باشد.

وجه پنجم

وجه پنجمي را ابوالفرج اصفهاني اهل سنت در مقاتل الطالبين، شيخ صدوق در علل الشرايع و شيخ مفيد در الارشاد نقل مي نمايند كه در ادامه وجه چهارم است، با اين وصف كه معتقدند، مأمون از ابتداي امر در ارائه خلافت و ولايتعهدي صداقت داشت، ولي بعداً از اين امر پشيمان شده است.
استناد وجه پنجم به خود مأمون است و او بنا به روايان اخبار، پس از استحكام خلافت خود نقل مي كند كه «پس از مرگ پدرم، امين خليفه شد و من وليعهد بودم و مرا از مرو به بغداد احضار كرد، ولي من از فرمان امين سرپيچي كردم و پس از سرپيچي من، امين لشكري فرستاد تا مرا دست بسته پيش ايشان ببرند. از سوي ديگر در همين زمان در نواحي خراسان بزرگ و منطقه حكومتي من، شورش ها و قيام هايي صورت مي گرفت و برخي اوقات در اين قيامها لشگريان من شكست مي خوردند. شكست از قيامهاي خراسان و هجوم لشكريان امين به سوي من براي دستگيري ام و تحويل به امين، موجب شد كه سرنوشت شوم در مقابل چشمانم هويدا گردد، لذا روزي بين خود و خداي خود تقاضاي توبه به درگاه خدا كردم، لذا براي استجابت درخواستم، ابتدا غسل كردم و سپس به خواندن نماز و قرآن مشغول شدم و پس از آن نذر كردم اگر من بتوانم در جنگ عليه برادرم (و حتي عليه شورش هاي خراسان) پيروز شوم، خلافت را به برترين مردمان از خاندان ابي طالب بسپارم. از آن جا كه اين عهد و نذر با خلوص نيت صورت گرفت، پس از آن در جنگ ها و كارهاي من گشايش حاصل شد و در تمام جنگها و حتي به برادرم با فرماندهي طاهر بن الحسين پيروز شدم. لذا به شكرانه اين استجابت مي خواهم نذر و عهد خود را وفا نمايم.» شيخ صدوق در علل الشرايع تقريباً اين ديدگاه را قبول كرده و معتقد است، واگذاري خلافت و ولايتعهدي فقط و فقط در اداي نذر و عهد بود و لاغير.
در نقد اين وجه بايد گفت كه اگر مأمون واقعاً مي خواست به نذر خود وفا نمايد، براساس اصول حكومتداري بايد تمام فرماندهان و واليان خود را در مرو جمع مي كرد و ابتدا آنان را براي اين امر آماده مي كرد و سپس به امام واگذار كرده و به شدت از اين مسأله حمايت مي كرد، نه اينكه ابتدا از طريق اصحاب خاص خود، فضل بن سهل و برادر وي حسن بن سهل عنوان نمايد و پس از اطمينان از عدم پذيرش به دلايل ديگر ولايتعهدي را به اجبار بر امام تحميل كند.

وجه ششم

اين وجه را بسياري از مستشرقان مطرح كرده اند و بر اين باورند كه واگذاري خلافت و ولايتعهدي، سياست و انديشه فضل بن سهل، ملقب به ذو الرياستين بود. نويسندگان غربي براساس نگاه ملي گرايي و تعصبات ملي اعتقاد دارند كه چون فضل بن سهل ايراني بود و ايرانيان نيز به اهل بيت و خاندان علي(ع) علاقه مند بودند، لذا فضل بن سهل تلاش وسيعي انجام داد كه اين واگذاري صورت گيرد. حتي شخصي مانند «جرجي زيدان» بر اين باور است كه فضل بن سهل خود شيعه بود و به امام شيعه نيز علاقه مند بود.
مستشرقان بر اين باورند كه روزي از روزها فضل نزد مأمون رفت و به او گفت: پدران تو همواره با خاندان پيامبر(ص) بد رفتاري داشتند، حالا سزاوار است كه شما با بهترين فرد آل پيامبر(ص) علي بن موسي، خوشرفتاري بنمايي و او را به مرو دعوت كرده و حداقل ولايتعهدي را به او واگذاري. مأمون هر چند از اين پيشنهاد خوشحال نشد و از آن جا كه فضل در مأمون نفوذ عميق داشت پذيرفت و امام رضا(ع) را به مرو دعوت كرد.
در باره اين احتمال مي توان به چند نكته اشاره كرد و سپس نتيجه گرفت كه آيا اقدام ولايتعهدي مأمون به وسيله فضل بن سهل پيشنهاد شده يا نه؟
ايراني بودن فضل بر هيچ مورخي پوشيده نيست، فضل بن سهل و حسن بن سهل دو برادر و ايراني زرتشتي بودند كه به خاطر زيركي و با هوشي فضل آن دو به دستگاه حكومتي برامكه راه يافته و به وسيله آنان مسلمان شده بودند. به خاطر زرنگي و مديريت و علم فضل بن سهل، نفوذ آنان در درون حكومت برامكه ايراني بيشتر و گسترده تر شد، به گونه اي كه فضل در زمان مأمون دو منصب در اختيار گرفت كه عبارت بود از وزارت (يعني نفر دوم بعد از خليفه) و رئيس ستاد و فرماندهي قشون خلافت. از آن جا كه تمام ارتش مأمون ايراني بودند و فضل بن سهل هم ايراني بود، لذا وي به فرماندهي انتخاب شد. از آن پس به وي لقب «ذو الرياستين» را دادند. يعني داراي دو رياست وزارت و فرماندهي است. از اين رو فضل بن سهل و برادرش بر تمام اوضاع خلافت مسلط بودند و مأمون نيز تا زمان ورود امام رضا(ع)، پيوسته از ديدگاه و نظرات وي استفاده مي كرده است. ولي پرسش اساسي كه مطرح مي شود،، اين است كه آيا نفوذ در مأمون موجب فشار بر وي جهت واگذاري خلافت به امام رضا(ع) مي شود؟
وانگهي در شيعه بودن فضل ترديد جدي وجود دارد و در تاريخ اين موضوع به صورت موثق ذكر نشده است و از سوي ديگر منابع اصيل شيعي عكس آن را مطرح كرده اند. شيخ مفيد در كتاب گرانسنگ خود دو مطلب نقل مي كند كه هر دو حاكي از مخالفت فضل بن سهل با خلافت و ولايتعهدي امام رضا(ع) بوده است. ايشان در فرازي نقل مي كند كه حسن بن محمد از جدش ابن سلمه نقل مي كند كه روزي ذو الرياستين (فضل بن سهل) بيرون آمده مي گفت: شگفتا! چيز شگفتي ديدم! از من بپرسيد چه ديدم؟ خدايت اصلاح كند چه ديدي؟ گفت ديدم مأمون به علي بن موسي مي گفت: من چنين انديشه كرده ام كه كار مسلمانان و خلافت را بر عهده تو نهم و آنچه در گردنم مي باشد، آن را برداشته به گردن شما بنهم؟ و ديدم كه علي بن موسي مي گفت: من طاقت و تاب و نيروي آن را ندارم. من هرگز خلافتي را بي ارزش تر از اين خلافت نديدم كه مأمون شانه از زير بار آن خالي مي كرد و به علي بن موسي واگذار مي كرد، و علي بن موسي از پذيرفتن آن خودداري مي كرد و به سوي مأمون برمي گرداند.
فراز فوق مخالفت فضل بن سهل را در واگذاري خلافت به امام رضا(ع) اثبات مي كند. شيخ مفيد در فراز ديگر كتاب الارشاد درباره ولايتعهدي امام رضا(ع) مي نويسد: چون مأمون تصميم گرفت وليعهدي خود را به حضرت رضا(ع) واگذار كند، فضل بن سهل را طلبيد و او را از تصميم خود آگاه كرد. و به او دستور داد با برادرش حسن بن سهل نيز در اين باره گفتگو كند، فضل نزد برادرش حسن رفت و هر دو پيش مأمون آمدند، حسن بن سهل بزرگي اين كار را به مأمون گوشزد كرد و به او گفت: با اين كار، خلافت از خاندان شما بيرون خواهد رفت.

نتيجه گيري

وجوه فوق، مباحث و مسائلي بود كه درباره انگيزه هاي واگذاري خلافت و ولايتعهدي مأمون به امام رضا(ع) در ميان محققان و مورخان به بحث و مناظره گذاشته شده است. ولي مي توان وجه ديگري ذكر كرد كه با آنها شباهت نداشته باشد و در عين حال به واقعيت نزديك باشد و آن اين است كه اصولاً مأمون در واگذاري خلافت و ولايتعهدي صداقت نداشت، چرا؟ به دلايل ذيل مي توان عدم صداقت او را ذكر كرد.
1 وقتي مأمون خلافت را با اصرار فراوان مطرح كرد، امام(ع) نقشه مأمون را مي دانست كه وي مي خواهد به نوعي مشروعيت براي خلافت خود جلب نمايد، امام(ع) به او فرمود: آيا خلافت جامه اي است كه خداي بر تو پوشانده است؟ و اگر جامه اي است كه خدا بر تو پوشانده است، تو نمي تواني آن را از خود دور سازي و به من واگذاري! و اگر چنين چيزي نيست كه خداي به تو عطا كرده باشد، پس چگونه چيزي را كه مالك آن نيستي به من واگذار مي كني؟
امام(ع) با اين گفتار اولاً عدم صداقت مأمون را تأييد كرد و ثانياً مهر مشروعيت بر خلافت وي نزد.
2 در مسأله واگذاري ولايتعهدي نيز امام رضا(ع) با اصرار و تهديد فراوان مأمون مواجه شد، نه از روي رضايت خود، زيرا در واگذاري ولايتعهدي صداقت نمي ديد. شروطي براي پذيرش ولايتعهدي گذاشت، شروط امام دال بر اين است كه طرح ولايتعهدي، از اساس نيرنگ گونه بوده است. امام(ع) به مأمون فرمود: من وليعهدي را مي پذيرم به شرط آنكه نه امري كنم و نه نهيي، و نه فتوايي دهم و نه حكمي و نه كسي را به كار گمارم و نه كسي را از كار بركنار كنم و هيچ چيزي را كه پا برجاست دگرگونش نسازم.
امام(ع) به شرط خود وفادار بود، هر چند مأمون برخي اوقات از شروط خود غفلت مي كرد.
3 دليل سوم مبني بر عدم صداقت مأمون در واگذاري ولايتعهدي، مسأله نماز عيد ثامن الحجج(ع) مي باشد. به اصرار مأمون امام(ع) براي اقامه نماز عيد آماده شد. نحوه رفتن به نماز نيز به شيوه جدش حضرت رسول(ص) بود. وقتي اين شيوه نماز خواندن در ميان مردم مطرح گرديد، آنان با سنت جديد مواجه شدند كه پيشتر انجام نمي شد. لذا فضل بن سهل به مأمون گفت: اگر با اين وضع علي ابن موسي الرضا(ع) به مصلي برود، مردم شيفته او خواهند شد و همه ما بر خون خود انديشناك خواهيم شد. لذا مأمون مأموراني فرستاد و امام را از اقامه نماز باز گرداند. در صورتي كه مأمون صداقت داشت بايد مي گذاشت كه امام(ع) به همان شيوه به اقامه نماز بپردازد.

منابع
1 الارشاد/ شيخ مفيد
2 علل الشرايع/ شيخ صدوق
3 مقاتل الطالبين/ ابوالفرج اصفهاني
4 عيون اخبار الرضا/ شيخ صدوق
5 سيري در سيره ائمه اطهار/ شهيد مطهري
6 پيشوايان ما/ عادل اديب.
علي شيرخاني
استاديار دانشگاه آزاد قم
www.qudsdaily.com

 
 
   عنوان شاخه ها  
  کوتاه و خواندنی  
خود را قربانی کنيم بهتر است تا ديگران را





ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما