|
باستان گرایی، حربه ی جدید روشنفکران ؟ روشنفکران خط و زبان فارسی را به عنوان یک معضله ی فرهنگی مهم مطرح کردند. البته بعضی نظیر آخوندزاده به این موضوع به صورت مشکل تمدنی ایران نگاه کرده و حل آن را کلید تجدد می دانستند.چون به صورتی سادهانگارانه آن را علت تداوم دین ومانع کسب در علم و معرفت غربی تلقی می نمودند.[i] اما این نوع رویکرد به تاریخ ایران، نسخه ای برگرفته از رویکرد ما قبل تجدد یعنی دوران قرون وسطی است که در ایران به شکل افراطی به کار گرفته شده است. از این منظر اوج شــکـوفایی تمدن ایران بلکه کل تاریخ تا زمان خود یعنی دوره ی اسـلامی دوره ی ظلمانی و انحطاط با قرون وسطی تصویر می شد. این همان احیای هویت تاریخ ما قبل اسلامی است که در غالب باستانگرایی و ناسیونالیسم ارائه شده است و ایرانیّت در چهارچوب باستان گرایی معنای تازه ای می یابد. به بیان دیگر ایرانیّت نه آنچه ما اکنون هستیم بلکه یک حقیقت با ویژگیای است که با آمدن اسلام از دست رفته است و به تعبیر روشنفکران منهدم و تخریب گشته است. این دورهی از دست رفته نه صرفاً به اعتبار امپراطوریهای جهانی آن، بلکه در کلیّت آن شایستهی تکریم و تمجید و ستایش است! اینها شامل دین زرتشت، آئین و رسوم فرهنگی خلق وخوی ایرانیان باستان و حتی ویژگیهای نژادی و جسمانی آریاییها میشود. به این دلیل در حالی که سلاطین دورهی پادشاهی دوران ایران اسلامی مظهر غارت ویرانگری قلمداد می شوند، بدیلهای آن از جمله پادشاهان سلسله ی ساسانیان و به ویژه خسرو انوشیروان، مظهر عدالت و سازندگی را در این طرح نمایندگی می کنند. هویت باستانی یا ناسیونالیستی به غلط تا امروز مترادف هویت ملی ایرانی مطرح می شود. متجدّدین از همان آغاز با این مخالفت طرح خود را به عنوان طرحی ملّی و بومی جا می انداختند. از همان آغاز تا امروز این بعد به منظور نفی هویت ماقبل بحران ایرانیان مطرح شد و محملی برای تغییر هویت ایرانی به هویتی متجددانه بوده است؛ نه این که به خودی خود مطلوبیتی داشته باشد. آخوند زاده اعتراف می کند که اصولاً، ملّی گرایی و وطن پرستی با تبدیل ملت به موضوع پرستش و شایستهی ایثار، جایگزین دین و دعوتهای آن به از خود گذشتگی و جان بازی است.[ii] ملی گرایی ایرانی از دو جهت با تجدد غربی یا به بیان آخوندزاده اندیشهی ترقی[iii] پیوند دارد که یکی به تمایل آن به حاکمیت ملی و دیگری به گرایش آن به مدنیت غربی برمیگردد.[iv] از این جهت ناسیونالیسم ایرانی به طور چاره ناپذیری در عین اینکه در تضاد با هویت بومی یا سنتی قرار می گیرد، طالب و جویای هویت غربی نیز می گردد که این حقیقت جز غرب طلبی چیزی نیست.
موج گفتمان آریایی گرایی درزمان رضا خان موج آریایی گرایی از دهه ی هفتم قرن18 میلادی در ایران ایجاد شد. گفتمان ناسیونالیسم ایرانی با آریایی گرایی چیزی جر همان گفتمان هویتی منورالفکری یعنی گفتمان اولیه ی تجدّد نیست. طرح هویتی اولیه ی منورالفکر ها اجزای متفاوتی داشت که یکی از آنها احیای هویت باستانی ایرانی یا آریایی بود. اگر بیشتر دقت کنیم، متوجه می شویم که گفتمان ناسیونالیسم ایرانی همان شکل دگرگونه یا پخته و اجرایی طرح اولیه است.[v] سرآغاز این موج آثار میرزا فتحعلی آخوندزاده است و آثاری چون نژادنامه رضا قلی خان هدایت و نامه خسروان شاهزاده جلال الدین میرزا و فرهنگ انجمن آرای ناصری و...،همه متعلق به این دوره است و در پیرامون یک کانون معین ایجاد شدند.[vi] با روی کار آمدن رضا خان شرایطی پیش آمدن که متجددین ایرانی بتوانند طرح خویش را به شکل پختهتری به اجرا در آورند که این بار در قالب گفتمان تازهای به نام ناسیونالیسم آریایی صورت بندی شد. منور الفکران نه تنها طراحی برنامه های رضا خان را برعهده داشتند، بلکه اجرای طرح ها نیز به دست آنان صورت می گرفته است. از جمله این اقدامات طراحی شده؛ می توان از هدم با حداقل طرد کامل علمای دینی از صحنه ی اجتماع و سیاست و تغییر نظام آموزش دینی مخالف با انجام مناسک و شعائر دینی، کشف حجاب، ایجاد نظام های حقوقی برکنار از دین و احیای هویت آریایی و دیانت زرتشتی را نام برد. اینها برنامه ها و طرحهایی بود که در قالب یـک برنامهی مشخـص به رضــاخان دیکته می شد .
گفتمان باستان گرایی با گفتمانی جدید گفتمان جدید صرفاً تمرکز برروی نقد دین و هویت تاریخی موجود و همچنین تجددخواهی خام، تسلیم طلبانه و بی پروا بود. امّا پیش از آنکه به لحاظ عقیدتی و نمادین به آنها پرداخته شود گفتمان مذکور، تلاش برای اعتلای وترقی ایران و احیای شکوه از دست رفته باستانی بود. البته ما نباید نگاه سنتی ایرانی را با تاریخ باستان و آریایی گرایی به یک معنا تصور کنیم؛ ما بایستی تفاوت قائل شویم، میان نگاه سنتی ایرانی با تاریخ سنتی باستانی آریاییگرایی. مثلاً در تاریخ طبری یا شاهنامه فردوسی و بسیاری آثار دیگر در ادبیات ما بازتاب وسیع دارد. آریاییگرایی با این نگاه سنتی و ریشه دار فرق دارد. یک ایدئولوژی جدید می سازد که شاخص آن ایجاد تضاد دو دوره از تاریخ ایران است: ایران باستان و ایران اسلامی؛که متعاقب آن ایران باستان را دراوج عظمت قرار می دهد و ظهور اسلام را سرآغاز انحطاط ایران و حضور اسلام را علّت العلل همهی بدبختی ها عنوان می کند، و در نهایت یک پیام مسیحایی دارد. " اعادهی مجد و عظمت کیان" این همان ایدئولوژی است کهرضا شاه به ارمغان آورد . در گفتمان ناسیونالیستی این دوره در جهتی هماهنگ با گفتمان اولّیه، اعراب و تاحدی ترکها به عنوان «دیگری» تلقی می شوند. اعراب نه تنها مسئول انهدام دوره ی شکوهمند ایران بلکه مسئول انحطاط بعدی آن نیز بودهاند.
یک باستانگرایی به شدّت گزینشی و هدفدار یکی از پارادوکس های عجیب تفکر جدید سیاسی در ایران، ناسیونالیسم با رویکرد باستانی گرایانه آن است. یکی از پایه های این باستانگرایی اندیشه تمرکز غیر طبیعی قدرت سیاسی و "دیکتاتوری مصلح " است که منشأ آن به نظام سیاسی ایران هخامنشی نسبت داده میشد. این سنت فکری در پایهی تاریخنگاری ایران باستان در دوران پهلوی قرارگرفت و امروزه منابع تاریخ ایران باستان ما سرشار از آن است. این باستان گرایی آریایی به بخش مهمی از تاریخ تمدن در ایران پشت پا می زند. قابل توجه است که مفهوم "تاریخ 2500 ساله ی ایران" تا چه اندازه رواج یافته است، در حالیکه این توهین به تاریخ و فرهنگ ماست. حکومت پهلوی که خاستگاه خود را در ایدئولوژی آریایی می دید، مبداء تاریخ تمدن در ایران را صعود کوروش گذاشت و یکباره تمام تاریخ ایران پیش از هخامنشی را به "ماقبل تاریخ" بدل کرد. حتی مادهای آریایی نیز به دلیل اقدام نابخشودنی هووخشتر[1] علیه یهودیان از صحنه ی تاریخ ایران طرد شدند. در حالیکه ما حداقل چهار هزار سال پیش از هخامنشیان تمدنهای پیشرفتهی کوچ نشینی و کشاورزی (هردو ) داریم. حدود ششصد سال پیش از آغاز سلطنت هخامنشیان، تمدن کشاورزی ایلام در خوزستان در اوج عظمت خود بود. کسانیکه تاریخ تمدنی ایران را به "مهاجرت آریایی ها" یعنی به اوایل هزاره ی اول پیش از میلاد و حتی به آغاز دولت هخامنشی محدود می کنند، در واقع تاریخ تمدن ایرانی را بسیار حقیر می نمایند. توجه کنیم که دو تمدن همسایه، آشوری و بابلی، به ترتیب از هزاره ی پنجم میلادی و هزاره ی دوم پیش از میلاد آغاز میشوند و بدینسان چنین جلوهگر می شود که گویی در دوران شکوفایی تمدن های عظیم خاورمیانه، ایران برهوتی بیش نبوده است . این سخن با بیاعتنایی به تمدن های ما قبل " آریایی " یعنی در واقع بر چند هزار سال تاریخ تمدن ایرانی، خط بطلان می کشد. تا " افتخار " پیوند با قومی افسانه را نصیب سرزمین ایران کند و برپایه ی موهوماتی نژاد پرستانه میان ایرانیان و اروپائیان نوعی خویشاوندی تاریخی پدید آورد.[vii] امپریالیست ها با جعل ایدئولوژی آریایی گرایی که به وسیلهی روشنفکران و از طریق رضا خان، که در کشور حاکم بود، می خواستند در ایران و شرق تحریف تاریخ و متعاقب آن تجزیه گری به راه اندازند.
اسلام و ملی گرایی اساس ناسیونالیسم بر اصالت دادن واحدهای «ملّی» و نژادی است. ملّی گرایی بر مبنای مرزهای جغرافیایی با عوامل نژاد، زبان، تاریخ، نهاد سیاسی و غیره جامعه بشریت را در «واحد» های مستقل و محدود، تجزیه می کنند و افراد یک « واحد ملّی » را وادار میسازد تا انسانهائی را که خارج ازآن واحد هستند، اجنبی تلقی کند و چه بسا موضعگیری خصمانهای نسبت به همدیگر داشته باشند. مخاطب ملّی گرایی یا ناسیونالیسم، کلّ بشریت نیست؛ بلکه «واحد های ملّی» هستند و هدف نهائی آن نیز استقرار جامعه جهانی نیست بلکه جوامع ملّی[viii] است. در مقابل، مخاطب اسلام تمام انسانها می باشند و اسلام کل بشریت را یک «واحد» تلقی می کند. هدف نهایی اسلام نیز استقرار «جامعه ی جهانی توحید است ».[ix] ( که شهید مطهری از آن به عنوان انتر ناسیونالیسم اسلامی یاد میکند ) جامعه ای که محدودیتهای مرزهای جغرافیایی و نژادی و زبان و فرهنگ را فرومی ریزد و از این همه تاروپود یک قماش می سازد. اسلام تجزیهی انسانها را بر مبنای «خاک» و «خون» در واحد های ملی و نژادی محکوم می کند. به تفاوتهای «ملّی» و نژادی اصالت نمی دهد و تنها محک ارزش گزاری افراد را «تقوی»[x] و «عقیده » و «ایمان » و عمل صالح می داند و میزان، تقوی است . اسلام به مقولات به صورت جهانی می اندیشد و همهی انسانها را به یک چشم می نگرد و تنها ملاک را تقوی و عمل درست قرار می دهد. اسلام رسالت جهانی دارد، نه رسالت ملّی و قومی و می خواهد روابط آزادانهای بین انسانها برقرار نماید، زیرا که گسترش پیام آسمانی و فرهنگ و معنویت وابسته به آن است. خواستارتکامل و تعالی همه ی بشریت است و خودخواهی و خود محوری قومی را طرد می کند. در حالیکه ناسیونالیسم اخلاق «قوم مدارانه» را در افراد ایجاد می کند که طی آن، هر فرد به جامعه ی خودش خدمت نموده و مترصد منافع و جویای عظمت آن میباشد؛ ولو در این راه منافع برحق ملل دیگر قربانی گردد. ولی اسلام اخلاق «انسان مدارانه» را به وجود می آورد که هر فرد منافع کل بشریت را در نظر داشته باشد و در این راه حتّی به «ایثار» دست زند و چه بسا که منافع گروه خود را فداسازد. خلاصه اینکه اسلام نگرش و رسالت جهانی داشته و محدوده های «ملی » و «قومی» را در هم می نوردد. قرآن بر وحدت جهانی بشر تأکید ویژهای دارد.[xi]و خاطرنشان میسازد که تفاوت مرز و بوم و محل زاد و ولد و پرورش هیچ تأثیر جوهری نداشته و نمی تواند زمینه تجزیه وحدت بشریت در «واحد های محدود» باشد : «هوالذی اَنشَاَء کُم من نفسٍ واحدةٍ فَمُستقر و مُستوَدَع»[xii] اختلاف نژاد و قبیله و ملّت و خانواده نیز اصالت حقوقی ندارد و اساس وحدت و یا معیار برتری و پستی نیست و تنها به خاطر تسهیل و تنظیم روابط انسانها است : ( یا ایّها الّناس اناخلقناکم من ذَکَر وانثی و جعلناکُم شعوباً و قبائل لتعارفوا، ان اکرمکم عندالله اتقیکم ).[xiii] یعنی وجود«شعوب» و «قبائل » تنها برای تسهیل نظم امور و شناخت همدیگر است نه به خاطر اینکه میزان حبّ و بغض و پستی و برتری و تفاخر و زمینه جنگ و جدال گردد. تفاوت «شعوب» و قبائل هیچ اصالتی ندارد، ملاک تنها «تقوی» و «ایمان» و«عقیده» است. قرآن کریم تجزیه انسانها را در واحدهای سیاسی و ملی و گروهها، عذاب الهی قلمداد می کند که به بدبختی بشریت می انجامد. تجزیهی قلمرو انسانها و امتیاز میان آنان بر مینای "خاک" و "خون" به عنوان یکی از جنایات بزرگ فرعون، در قرآن محکوم گردیده است : ( ان فرعون علاء فی الارض و جعل اهلها شیعاً) همانطور که به قرآن می نگرید خواهید فهمید که قرآن تمامی انسانهای جهان را به خیر و سعادت فرا می خواند، نه به امتیاز ملّی ونژادی. و بدینسان پیامبر به طور صریح اعلام کرد که دیگر بستگیهای خونی نمی تواند زمینه فخر فروشی قرار گیرد. «خون» ملاک هیچ فضیلتی نیست، تنها ملاک امتیاز «عقیده» و رفتار و منش درست است ؛ پیامبر اسلام همواره بر وحدت تمام انسانها و نفی تجزیه آنان در واحدهای محدودتر نژادی و ملی تأکید داشتهاند.
ملی گرایی یا وطن دوستی ؟! البته فرق است میان «وطن دوستی » و ملّی گرایی. چرا که « وطن دوستی » (که عرب ها آنرا «وطنّیه » و فرنگیان «پاتریالیسم» می گویند.) و ملی گرایی ( با اصطلاح عربها «قومیّه» و با اصطلاح غریبان «ناسیونالیسم» ) دو پدیده کاملاً متفاوتند که گاه فرق میان آن فراموش می شود.[xiv] «وطن دوستی » احساس غریزی طبیعی انسانی است ولی ملّیگرایی یک احساس نیست بلکه ایدئولوژی است، وطن پرستی عاطفهای است و ناسونالیسم یک مکتب و شبه مذهب، که بر شالودهی آن غریزه و عاطفه پایهگزاری میشود. چرا که وطندوستی باعث همبستگی بیشتر و روابط حسنه بیشتر و احسان و خدمت بیشتر به کسانی که با آنها زندگی مشترک دارید می شود و ضد عقل و منطق نیست و از نظر اسلام مذموم نمی باشد.[xv]
پی نوشتها : [1].بخت النصر داماد هووخشتر،پادشاه ماد بود و به دلیل اتحاد یهویاکین ، شاه یهود ، در فلسطین با تحو ،فرعون مصر علیه ایران و بابل به بیت المقدس لشگر کشید و خانواده سلطنتی یهودیان ، به ویژه مادر جاه طلب شاه به نام نحوشطارا ، که زنی دسیسه گر و بانی و باعث فتنه بود به بابل آورد و به شکلی کاملا محترمانه تحت نظر قرار داد .در لسگر بخت النصر سپاهیان ایرانی نقش اصلی یا مهمی داشتند و ماموریت او به فرمان هووخشتر ، پدر زنش بود . نقش ایران در این ماجرا تا بدان حد است که برخی از منابع ، مثل تاریخ طبری و مینو خرد ، بخت النصررا یک سردار ایرانی و مامور از طرف "کی لهراسب"ذکرکرده اند . [i]. کچویان ، حسین ، گفتمان های هویتی در ایران،نشرنی،ص86 [ii]. کچویان ، حسین ، گفتمان های هویتی در ایران،نشرنی،ص88 . [iii]کچویان ، حسین ، همان [iv]. آدمیت ، فریدون ، فکرآزادی و مقدمه نهضت مشروطیت در ایران ، 1349،ص160 [v]. کچویان ، حسین ، گفتمان های هویتی در ایران،نشرنی، ص86 [vi]. شهبازی ، عبدالله ، مجموعه مقالات تاریخ و تاریخنگاری جدید در ایران،ص10، چاپ شده در روزنامه ایران [vii]. شهبازی ، عبدالله ، مجموعه مقالات تاریخ و تاریخنگاری جدید در ایران،صص12و13، چاپ شده در روزنامه ایران [viii]. National State . [ix]نقوی ،علی محمد ، اسلام و ملی گرایی ، 1369، ص101 [x]. قرآن کریم ، حجرات ، آیه 13 [xi]. قرآن کریم ، نسا ، آیه 1 [xii]. قرآن کریم ، انعام ، آیه 98 [xiii]. قرآن کریم ، حجرات ، آیه 130 [xiv]. نقوی ،علی محمد ، اسلام و ملی گرایی ، 1369، ص60 [xv]. مطهری ، مرتضی ،خدمات متقابل اسلام و ایران ، نشر صدرا ،1385 ،ص58 مرکز اسناد انقلاب اسلامی سید احسان رئیس الساداتی |