جنگهاى استقلال در ايالات متحده آمريكا از سال 1776 تا 1783 مطابق با 1155 تا 1162 هـ . ش تداوم يافت كه در آن ها مردم آمريكا با برخوردارى از حمايت دولتهاى فرانسه، اسپانيا و هلند عليه انگلستان و پيروزى نيروهاى استقلال مبارزه كردند. كه سرانجام با شكست انگلستان و پيروزى نيروهاى استقلال طلب پايان يافت . در قرن هجدهم و نوزدهم(دوازدهم و سيزدهم هجرى) در حالى كه ايالات متحده آمريكا با اتخاذ خط مشى انزواطلبانه هيچ نقشى در صحنه مسایل جهانى و بين المللى نداشت اروپا عرصه رقابت شديد و تنازعات وسيع ميان انگليس، فرانسه و روسيه براى گسترش حوزه نفوذ و كسب منافع بيشتر در داخل و خارج اروپا بود و بر اساس خط مشى كلى حفظ توازن قوا، كشورهاى اروپايى و مستعمرات شان مستمرا در حال جنگهاى فرسايشى بسر مىبردند . انقلاب فرانسه در سال 1789 ( 1168 هـ . ش) تغييرات و دگرگونىهاى شگرف در تحولات سياسى اروپا پديد آورد كه پىآمد آن شكلگيرى دستهبندىهاى جديد حول محور دو مفهوم سياسى ليبراليسم و ناسيوناليسم بود با ظهور ناپلئون و چالشهايى كه ميان آرمانهاى انقلاب فرانسه با نظام هاى سنتى اروپا به وجود آمد نقشه جغرافيايى سياسى اروپا دگرگون گرديد و خط مشى توازن قوا در هم شكست . در اين زمان همه نظامهاى حكومتى اروپا دشمن جدى نظريه آزادي خواهى حاكم بر انقلاب فرانسه شدند . در سال 1822 (1201 ه .ش) حكومت ايالات متحده آمريكا رسما استقلال مستعمرات واقع در قاره آمريكا را به رسميت شناخت . در سال بعد، نظريه ی دكترين مونرو محور سياست خارجى آمريكا قرار گرفت به اين معنى كه جيمز مونرو ریيس جمهورى آمريكا، اعلام كرد كه «هر گاه يك دولت اروپايى در جمهورىهاى جديد و تازه استقلال يافته آمريكايى لاتين مستعمراتى به دست آورد و يا در امور داخلى كشورهاى آمريكايى لاتين مداخله كند ايالات متحده آمريكا اين عمل را تجاوزكارانه تلقى خواهد كرد» حوزه عمل دكترين مونرو قاره آمريكا بود . در حقيقت ايالات متحده با اعلام اين نظريه اعلام مىكرد كه به ساير نقاط جهانكارى ندارد و قدرتهاى اروپايى مىتوانند تمام كشورهاى جهان را حوزه نفوذ و سلطه خود قلمداد كنند و بر سر آنها به رقابت برخيزند اما كشورهاى قاره آمريكا بايد در حوزه ايالات متحده قرار داشته باشند . انقلاب صنعتى در انگلستان و سپس در كشورهاى اروپايى غربى چهره اروپا را با تغييرات بنيادين مواجه ساخت . ليبراليسم كه پس از شكست ناپلئون بشدت توسط مجموع حكومتهاى اشرافى و استبدادى اروپا سركوب شده بود، مجددا قد علم كرد و در صحنههاى سياسى حضور يافت . در طول سالهاى 1830 تا 1848 اروپا وارث يك نظام دوقطبى شد و آزادي خواهان در مقابل اشرافيت سنتگرا قرار گرفتند . فرانسه و انگليس در تلاش براى ترويج ليبرايسم بودند و روسيه ، اتريش و پروس(آلمان) براى حفظ حكومتهاى سنتى و اشرافى از هيچ كوششى دريغ نداشتند . سرانجام ليبراليسم و ناسيوناليسم و بر حكومتهاى اشرافى غلبه كرد و اصلاحات زيربنايى در سر تا سر اروپاى غربى پديدار گشت . ناسيوناليسم در اروپاى قرن نوزدهم داراى دو مفهوم متفاوت بود : يكى ملىگرايى ناشى از انقلاب فرانسه كه از سال 1789( 1168 ه . ش) الهام بخش انديشههاى استقلال طلبى، دستيابى به وحدت ملى، حاكميت مردم و حق ملت در تعيين سرنوشت خود بود، و ديگرى ناسيوناليسم متكى بر سنتگرايى و تعلقات قومى و نژادى با هالهاى از رمانتيسيم يا مسلك رمانتيك بود. بر اساس اين تفكرات وحدت ايتاليا در دهه 1860 و وحدت آلمان در سالهاى 1866 تا 1871 شكل گرفت و جنبشهاى استقلال طلبانه درسرزمينهاى اروپايى و امپراطوري هاى عثمانى و اتريش زمينهها اصلى تحولات قرن بيستم را فراهم آورد . تشكيل آلمان واحد مهمترين واقعه قرن نوزدهم در اروپا بود كه اوضاع اين قاره را دگرگون ساخت و مركز ثقل جديدى را پديدار نمود . انقلاب صنعتى در انگلستان و گسترش دامنه آن به اروپاى غربى آثار متفاوتى در ايالتهاى شمال و جنوب آمريكا برجاى گذاشت . ايالتهاى جنوبى از نظر اقتصادى به انگلستان وابسته بودند زيرا كه مهمترين تهيه كنندگان پنبه خام براى كارخانههاى پارچهبافى انگلستان وابسته بودند زيرا كه مهمترين تهيه كنندگان پنبه خام كارخانهاى پارچه بافى انگلستان محسوب مىشدند و مصنوعات ديگرى نداشتند و با تكيه بر اقتصاد تك محصولى ساير مايحتاج خود از انگلستان خريدارى مىكردند، اما ايالتهاى شمالى آمريكا تحت تأثير مستقيم انقلاب صنعتى قرار گرفتند و صنعت رشد چشمگيرى در اين ايالتها يافت بنابراين صاحبان كارخانهها در ايالتهاى شمالى طرفدار تعرفههاى سنگين گمركى براى محصولات وارداتى به ويژه كالاهاى انگليسى بودند تا بتوانند توليدات خود را بهتر به فروش برسانند، اما ايالتهاى جنوبى با اين تعرفهها مخالفت مىكردند. ساختار كشاورزى جنوب به استفاده از بردگان وابسته بود لذا دراين مناطق از بردهبردارى حمايت مىشد و بالقوه با لغو آن بشدت مخالفت مىكردند، در مقابل ايالتهاى شمالى كه صنعتى بودند نياز چندانى به برده نداشتند از سوى ديگر صاحبان صنايع درصدد احداث خط آهن بودند تا دستيابى به بازارهاى جديد را تسهيل كنند . در سال 1860 آبراهام لينكلن از حزب جمهورى خواه با شعار ازدياد تعرفههاى گمركى، احداث راه آهن سراسرى و لغو بردهدارى نامزد مقام رياست جمهورى آمريكا شد . ايالات جنوبى كه منافع خود را در خطر مىديدند و از اتحاد سال 1820 ( 1199 هـ . ش) معروف به«توافق نامه ميسورى» خارج شدند و جنگ 4 ساله شمال و جنوب با انگيزههاى فوق الذكر آغاز گرديد . حكومتهاى اروپايى به ويژه انگلستان در باطن از فروپاشى ايالات متحده آمريكا حمايت مىكردند. و خواستار پيروزى جنوبىها بودند اما اين موضع را رسما اعلام نمىكردند ولى در عمل به جنوبىها كمك مىرساندند . به هر حلال جنگ با پيروزى ايالتهاى شمالى پايان يافت و زمينههاى پيدايش قدرتى بزرگ در عرصه سياست جهانى فراهم آمد .
مبانى سياست خارجى آمريكا در قرن نوزدهم سياست خارجى آمريكا تا پايان قرن نوزدهم مبتنى بر سه اصل زير بود : 1. تأكيد بر دكترين مونرو به مفهوم پافشارى بر عدم مداخله كشورهاى اروپايى در امور مربوط به نيم كره غربى و تأكيد بر اين كه آمريكايى لاتين حوزه اصلى نفوذ آمريكا است . 2. انزواگرايى به معناى عدم شركت در شبكه پيچيده اتحاديههاى دولتهاى اروپايى عليه يكديگر . 3. تأكيد بر تجارت آزاد بين المللى و توسعه تجارت با عنايت به اجتناب از برخوردهاى خارجى و تنازعات بين المللى . ايالات متحده آمريكا در قرن نوزدهم با تكيه بر سه اصل فوق الذكر در رقابتها و تنازعات كشورهاى اروپايى با يكديگر بر سر گسترش دامنه سلطه و نفوذ بر ساير مناطق جهان دخالت نداشت و سياستى كاملا انزواطلبانه اتخاذ كرده بود .
مبانى سياست خارجى آمريكا در ابتداى قرن بيستم . گسترش اكتشافات و اختراعات كه محصول انقلاب صنعتى بود زمينههاى رشد توليد در كشورهاى انگليس، فرانسه، آلمان و آمريكا را فراهم آورد و نياز اين كشورها را به مواد خام و بازار فروش افزايش داد . لذا طى سالهاى 1870 تا 1949 (1114 تا 1293 ه . ش) رقابت بر سر تهيه مواد خام ارزان و دستيابى به بازارهاى فروش محصولات براى كسب درآمدهاى بيشتر ابعاد تازه و وسيعى گرفت . اين امر تنازعات گذشته را در خصوص رقابت بر سر حوزه نفوذ و سلطه و بر مستعمرات بيش از پيش گسترش داد . در اين زمان روحيه امپرياليستى و استعمارگرانه و افكار و عقايد سلطه جويانه اساس خط مشى سياستمداران و صاحبان صنايع را تشكيل مىداد و تسلط بر نظامهاى حاكم بر كشورهاى آسيا، آفريقا و آمريكايى لاتين همراه با گسترش دايره نفوذ اقتصادى از مهمترين محورهاى سياست خارجى انگليس، فرانسه، آلمان و روسيه بود و رقابتها هر روز ابعاد وسيعترى مىيافت . آمريكا كه تا پايان نوزدهم بر سياست انزواطلبانه و نظريه مونرو تأكيد داشت و فقط آمريكاى لاتين را حوزه نفوذ و سلطه خود قلمداد مىنمود، از اوايل قرن بيستم به جمع ساير قدرتهاى سلطهگر جهانى پيوست و تمايل بيشترى براى تسلط بر ساير نقاط جهان نشان داد . احداث كانال پاناما در سال 1903(1282 هـ . ش) موجب تقويت موقعيت آمريكا در اقيانوس آرام شد و زمينههاى نفوذ جدى اين كشور را در خاور دور فراهم آورد . در اوايل قرن بيستم كشورهاى انگليس، آلمان، فرانسه، آمريكا و ژاپن ازنظر داخلى كاملا تثبيت شده بودند، بنابراين نيازهاى اقتصادى سلطهگرايانه و توسعه طلبانه آن ها به مواد خام، نيروى كار ارزان و بازار فروش سبب شد كه مناطق توسعه نيافته در سراسر دنيا به عرصه تاخت و تاز و صحنه رقابت آن ها تبديل گردد. حضور آمريكا در مقام يك قدرت جديد كشمكشها و تخاصمات ميان قدرتهاى سلطهگر تحولى جديد در آغاز قرن بيتسم بود .
راه برده نظام سلطه جهانى براى گسترش مستعمرات قدرتهاى سلطهگر در اوايل قرن بيستم بهرغم رقابتهاى شديد استعمارى، دراصول زير براى چپاول و غارت مواد خام و سرمايههاى كشورهاى زير سلطه توافق داشتند و در اجراى اين اصول نوعى هماهنگى و همبستگى ميان آن ها ديده مىشد : 1. تدوين قوانين براى حمايت از سرمايهگذارىهاى خارجى و بين المللى كردن آن ها ، 2. همكارى در زمينه منافع مشترك مانند استقرار صهيونيست ها در سرزمين فلسطين ، 3. ايجاد دولتهاى وابسته با گرايش به سياستهاى استعمار نو و منسوخ كردن راه بردها و برنامههاى اشغال نظامى ، 4. ايجاد اقتصاد تك محصولى در كشورهاى زير سلطه ، 5. مقابله با فرهنگهاى بومى به ويژه فرهنگ اسلامى در جهان اسلام ، 6. برنامه مشترك در سركوب جنبشهاى آزادي بخش ، 7. اشاعه و ترويج وسيع فرهنگ غربى در كشورهاى زير سلطه ، اوجگيرى رقابت ميان كشورهاى استعمارگر مانع از همبستگى و همكارى آن ها در موارد فوقالذكر نبود چنان كه همه قدرتهاى سلطهگر براى استقرار صهيونيستها در سرزمين فلسطين با يكديگر همكارى كردند . در كنگره برلين كليه كشورهاى استعمارگر در زمينه روند تقسيم آفريقا ميان خود و چگونگى تسلط بر سواحل رودخانه كنگو به توافق دست يافتند . از سوى ديگر آلمان، انگليس و پرتغال موافقت نامهاى در مورد كيفيت اداره مستعمرات منعقد نمودند . كه براساس آن موزامبيك به تصرف انگليس درآمد و آن گولا تحت سلطه آلمان قرار گرفت، بر اساس آن توافق شد كه چنان چه پرتغال قادر نباشد كه مستعمرات خود را اداره كند آلمان و انگليس مستعمرات پرتغال را ميان خود تقسيم كند . آمريكا از اوايل قرن بيستم به تدريج در صحنه بين المللى حضور فعال پيدا كرده و با شروع جنگ جهانى اول و مخصوصا پس از جنگ جهانى دوم قدرت بلامنازع نظام سلطه جهانى شد .
پىآمدهاى جنگ جهانى اول در افزايش قدرت آمريكا رقابت توأم با توازن قوا تا سال 1905 (1284 هـ . ش) ادامه داشت اما در اين سال رقابت بر سر به دست آوردن بيشتر مناطق تحت سلطه در سراسر جهان ابعاد وسيعترى يافت . اين رقابتها تا آنجا قوت گرفت . كه سرانجام دو قطب در عرصه قدرتهاب مسلط جهانى پديدار گشت : انگليس، فرانسه و روسيه اتحادى عليه آلمان، ايتاليا و اتريش تشكيل دادند كه در نتيجه آن مسابقه تسليحاتى به اوج خود رسيد . در سال 1908 ( 1287 هـ. ش) اتريش و صربستان تا آستانه جنگ پيش رفتند . در سال 1911( 1290 هـ .ش ) ايتاليا در جهت تسلط بر ليبى اقدام كرد و اين امر منجر به بروز جنگ ميان ايتاليا و دولت عثمانى گرديد . در سالهاى 1292 و 1291 جنگ دربالكان همهگير شد و شورش عليه دولت عثمانى افزايش يافت كه سرانجام منجر به تشكيل صربستان بزرگ در بالكان گرديد . رقابتهاى استعمارى چنان گسترش يافته بود كه جرقهاى مىتوانست انبار باروت را منفجر نمايد اين جرقه در 28 ژوئن 1914 ( 1293 هـ . ش ) با ترور فرانسيس فرديناند وليعهد اتريش به دست يك فرد صرب در بوسنى زده شد و منجر به بروز جنگ جهانى اول گرديد . جنگ جهانى اول 4 سال ميان دو قطب قدرت در اروپا و مستعمرات شان ادامه يافت آمريكا سه سال نسبت به اين جنگ بىطرف باقى ماند و وقتى كشورهاى درگير بشدت ضعيف شدند به نفع اتحاد انگليس، فرانسه و روسيه وارد عمل شد و عليه آلمان، ايتاليا و اتريش به جنگ پرداخت و در سال 1918 جنگ جهانى اول با شكست آلمان - ايتاليا و اتريش پايان يافت . كشورهاى پيروز در جنگ به همراه آمريكا عهدنامه ورساى را بر قدرتهاى شكست خورده به ويژه آلمان تحميل كردند، به اين ترتيب برنده اصلى در جنگ جهانى اول ايالات متحده آمريكا بدو بدون آن كه صدمهاى ببيند . در حقيقت اروپاييان با هم جنگيدند و آمريكا بهره آن را برد . آمريكا كه قبل از جنگ جهانى اول 3 ميليارده و 700 ميليون دلار مقروض بود پس از جنگ به كشورى ثروتمند تبديل گرديد تا جاى كه طى يك دهه از سال 1916 تا 1925 كشورهاى انگليس ، فرانسه و روسيه 21 ميليارد دلار به آمريكا بدهكار شدند . در سالهاى 1919 و 1920 آمريكا يك ششم صادرات جهان و يك هشتم واردات جهان را به انحصار خود درآورده بود . آمريكا كه قبل از جنگ جهانى اول بعد از انگليس، فرانسه و آلمان و روسيه در زمينه قدرتهاى درجه دوم محسوب مىشد چنان رشد كرد كه درآمدهاى ملى اين كشور از جمع درآمد ملى كشورهاى انگليس، فرانسه آلمان، كانادا، ژاپن و روسيه بيشتر شد .
پىآمدهاى جنگ جهانى دوم در افزايش قدرت آمريكا پس از جنگ جهانى اول قدرتهاى اروپايى تدريجا به بازسازى اقتصادهاى ويران خود پرداختند . توليدات كشاورزى اروپا در سال 1925 به سطح سال 1913 رسيد و به ميزانى كه اروپا رشد اقتصادى مىيافت آمريكا به همان اندازه دچار بحران مىشد و توليدات فراوان اين كشور بىبازار مىماند . رشد اقتصادى ژاپن پس از جنگ جهانى اول نيز بر بحران اقتصادى آمريكا افزود . اين عوامل سبب شدند كه آمريكا دهه 1930 (1310 ه .ش) را با بحران ركود اقتصادى بزرگى آغاز نمايد . قيمت مواد خام 50% افزايش و قيمت مصنوعات آمريكا 30% كاهش يافت و اقتصاد آمريكا يا 30 ميليون بيكار مواجه شد . سقوط بازار بورس و بحران مالى آمريكا به علت سرمايهگذارىهاى كلان اين كشور در كشورهاى اروپايى على الخصوص آلمان، فرانسه، انگليس و اتريش بود . نهايتاً بحران اقتصادى آمريكا بر اروپا نيز تأثير مستقيم گذاشت . بحرانهاى اقتصادى و تضعيف تفكرات ليبراليستى و رشد نظرات ناسيوناليستى به همراه مجموعه تحولات دهه 1930 سبب روى كار آمدن هيلتر در آلمان و موسيلينى در ايتاليا شدند و رقابت براى يافتن بازار فروش محصولات و دستيابى به نيروى كار ارزان و مسابقه براى چپاول و تاراج منابع خام و ثروتهاى كشورهاى توسعه نيافته در جهان سوم ابعاد بسيار گسترده پيدا كرد . هيلتر در مارس 1935 ( اسفند 1314 ) مقررات عهدنامه ورساى را نقض كرد و به تجهيز ارتش آلمان پرداخت . ژاپن با اشغال منچورى دامنه نفوذ خود را تا مرز چين گسترش داد . ايتاليا سريعا اتيوپى را اشغال كرد و مجددا قطببندىها در اروپا براى حفظ توزان قوا شكل گرفت . انگليس، فرانسه و روسيه درمقابل آلمان، ايتاليا و ژاپن صفآرايى كردن و بدين شكب جنگ جهانى دوم در سال 1939 اوج گرفت و اروپا را در كام خود فروبرد . در جنگ جهانى دوم نيز برنده اصلى آمريكا بود . اقتصاد آمريكا كه قبل از جنگ جهانى دوم فلج شده بود شكوفا گرديد زيرا كه در پايان جنگ جهانى دوم نيمى ازمحصولات صنعتى جهان در آمريكا ساخته مىشد، نزديك به 50% كشتىهاى جهان متعلق به ايالات متحده بود در حالى كه اين كشور در سال 1939(1318 هـ . ش )تنها 14% كشتىهاى جهان را در اختيار داشت . در سال 1948(1326 هـ . ش ) بيش از يك سوم صادارات جهان به آمريكا تعلق داشت، در صورتى كه واردات اين كشور يك دهم واردات كل جهان بود . درآمد ملى ايالات متحده كه در سال 1937 حدود 74 ميليارد دلار بود در سال 1944 ( 1323 هـ . ش)به بيش از 182 ميليارد رسيد . سطح توليدات كشاورزى 36% افزايش ياقتند . اين ها در حالى بود كه آلمان به كلى ويران شده بود، ذخاير طلاى انگليس نابود گشته و اين كشور در ابعاد گستردهاى مقروض بود، سهم فرانسه در صادرات نسبت به كشورهاى سرمايهدار به كمتر از 1% كاهش يافته بود. كشورهاى اروپايى به دليل از دست دادن ناوگان دريايى خود درآمدهاى ناشى از حمل و نقل و كشتيرانى را از دست دادند و درآمدهاى حاصله از عمليات بانكى و بيمه نيز به شكل و خيمى رو به تنزل نهاد مثلا توليدات صنعتى فرانسه به 30% ميزان توليد پيش از جنگ رسيد . سود حاصل از سرمايهگذارىهاى خارجى در اروپا كه در سال 1938 حدود 32% بود در سال 1951 (1330 هـ . ش) به 9% كاهش يافت و اروپا اگر مىخواست به درآمدهاى سال 1938 دست يابد 80% بيش از آن چه در سال 1938 صادر كرده بود صادارات داشت باشد . ژاپن صدمات فراوان ديده بود و شهرهاى مهم و صنعتى اين كشور با بمبهاى اتمى آمريكا به كلى ويران شده بودند بنابراين برنده اصلى جنگ جهانى دوم نيز همانند جنگ جهانى اول آمريكا بود . ايالات متحده در آغاز نيمه دوم قرن بيستم يعنى در سال 1950 (1329ه .ش) به قدرت اول جهان تبديل شد و از اين زمان نقش وسيع اين كشور در عرصه بينالمللى آغاز گشت كه يكى از ابعاد آن حضور ايالات متحده در ايران و نقش يافتن اين كشور در تحولات نيم قرن اخير كشورمان است .
وضعيت جهان پس از جنگ جهانى اول و دوم 1. امپراطورى عثمانى تجزيه شد و دولتهاى خاورميانه كنونى شكل گرفت ؛ 2. زمينههاى تشكيل حكومت صهيونيستى فراهم شدند و بحران خاورميانه آغاز گشت ؛ 3. جغرافيايى سياسى اروپا دگرگون شد و تغييرات كلى در نقشه سياسى اروپا پديدار گشت ؛ 4. امپراطورىهاى بزرگ مغلوب در جنگ تجزيه شدند و قاره اروپا كه تا آن زمان مركز ثقل سياست جهانى به شمار مىرفت ويران شد و به دو قسمت شرقى و غربى تقسيم گرديد ؛ 5. ملىگرايان حقوقى بر ملىگرايى رومانتيك غليه يافت ؛ 6. روسيه با انقلاب كمونيستى سال 1917 وارد مرحله جديدى شد ؛ 7. نهادهاى بين المللى نظير جامع ملل و بعد سازمان ملل و شوراى امنيت شكل گرفتند ؛ 8. تسليحات كشتار جمعى بويژه سلاحهاى هستهاى و موشكى رشد فزايندهاى يافتند ؛ 9. جهان دو قطبى شد و « بلوك شرق » در برابر « بلوك غرب » قرار گرفت ؛ 10. معادلات سياسى جهان حول محور « جنگ سرد» ترسيم گرديد ؛ 11.مسابقه تسليحاتى با شدت بيشترى تداوم يافت ؛ 12.استعمار كهنه مبتنى بر اشغال نظامى منسوخ شد و سياستهاى نوين استعمارى براى تسلط بر جوامع در دستور كار نظامهاى سلطهگر قرار گرفت . 13. تفكرات كمونيستى ابعاد وسيعترى يافتند و بسيارى از كشورها به اعتقادهاى ماترياليستى گرايش پيدا كردند ؛ 14. نفوذ و سلطه اتحاد جماهير شوروى بر كشورهاى اروپايى شرقى تثبيت گرديد ؛ 15. آلمان به دو كشور آلمان غربى و آلمان شرقى تقسيم شد ؛ 16. نظام سرمايهدارى با اشكال پيچيدهترى به استعمار ملتهاى ضعيف مبادرت ورزيد كه مبتنى بر سياست نئوكلانيستى بود ؛ 17. «سازمان پيمان آتلانتيك شمالى» موسوم به«ناتو» اعلام موجوديت نمود ؛ 18.«پيمان ورشو» توسط اردوگاه شرق منعقد گرديد و در مقابل ناتو قرار داده شد ؛ 19. همبستگى و هماهنگى بيشترى در نظام سرمايهدارى براى سركوب جنبشهاى آزادي بخش پديد آمد ؛ 20. تخريب فرهنگهاى ملى و بومى كشورهاى ضعيف و جايگزين ساختن آن ها با فرهنگ غربى همراه با اشاعه و ترويج مبانى نظرى و مظاهر زندگى غربى در دستور كار مجموعه كشورهاى غربى اعم از غالب و مغلوب قرار گرفت ؛ در عرصه تبليغات، اردوگاه غرب مبلغ و مروج انديشههاى ليبرال دموكراسى برون آمده از امانيسم(فلسفه انسان مدارى) شد . و اردوگاه شرق بشدت با وحى، دين و الهيات الهى به مبارزه برخاست زيرا كه دين را افيون تودهها مىدانست، اردوگاه غرب نيز برسكولاريسم و انكار مرجعيت دين و وحى در قوانين حكومتى و اجتماعى پافشارى مىنمود آن چه در اين ميان قربانى تحركات اردوگاههاى غرب و شرق مىشد تفكر دينى، قوانين الهى، معنويت، ارزشهاى اخلاقى، فرامين اللهى و وحى بودند زيرا كه اردوگاههاى شرق و غرب برامانيسم اتكای داشتند و مكاتب هر دو قطب از اين طرز فكر نشأت مىگرفتند.كمونيسم با حربه مبارزه مستقيم به جنگ دين و معنويت رفت و غرب با ابزار سكولاريسم و افكار مرجعيت دين و با اعتقاد به جدايى دين از سياست، ارزشهاى اخلاقى و دينى را در مسلخ زندگى پوچ مادى و دنيايى قربانى مىساخت هر دو اردوگاه شرق و غرب نگرشى تك بعدى از نظر هستى شناختى به انسان داشتند كه در مغايرت كامل با فطرت انسانى است به همين دليل اردوگاه شرق و تفكرات كمونيستى كاملا مضمحل گرديد و غرب نيز به همان سرنوشت دچار خواهد شد .
دست آوردهاى جنگهاى جهانى اول و دوم براى آمريكا 1. تضعيف اروپا بر اثر جنگ و بهرهبردارى آمريكا ار فرصتهاى پديد آمده در جهت تقويت خود سبب شد كه ايالات متحده آمريكا پس از جنگ جهانى دوم به يك قدرت بلامنازع جهانى مبدل گردد و توانمندترين كشور جهان شود ؛ 2. آمريكا سياست انزواطلبى و حركت در چارچوب دكترين مونرو را كاملا كنار گذاشت ؛ 3. خط مشى سياست خارجى ايالات متحده آمريكا بر اساس گسترش دايره نفوذ و ازدياد تسلط بر مناطق استراتژيك جهان همراه با تعميق سلطه بر كشورها و ملتهاى ضعيف در سراسر جهان تعيين و ترسيم شد ؛ 4. مستعمرات كشورهاى اروپايى يكى پس از ديگرى در اختيار آمريكا قرار گرفتند، و ايالات متحده جايگزين قدرتهاى پير استعمارى در جهان شد ؛ 5 . آمريكا عملا رهبرى جهان غرب را در دست گرفت و از اين طريق قلمروهاى نفوذ و سلطه خود را گسترش داد ؛ 6 . نفوذ آمريكا بر انگليس، آلمان، فرانسه كه خود اداره كننده امپراطورىهاى استعمارى عظيمى در قرون دوازدهم تا اوسط قرن حاضر بودند با صدمات دهشتناكى كه اين كشورها در دو جنگ جهانى اول و دوم ديدند افزايش چشمگير يافت و زمينه براى پيش برد اهداف و سياست بين المللى آمريكا مهيا شد ؛ 7. جنگ سرد و خطر اردوگاه شرق براى امنيت اروپايى غربى سبب وابستگى گسترده نظامى و امنيتى اروپايى غربى به آمريكا گرديد و به حضور نظامى آمريكا در اروپا رسميت داد . 8 . وابستگىهاى اقتصادى اروپا به آمريكا با طرح مارشال تثبيت شد ؛ 9. ايالات متحده آمريكا با استفاده ابزارى از اعلاميه حقوق بشر، شعار نوينى براى اعمال مبانى حقوق، سياسى و اقتصادى، فرهنگى و ارزشهاى غربى به ساير جواعم و ملل مستقل ابداع نمود و از اين اهرمها براى تسلط بر ملتهاى مظلوم و ضعيف استفاده كرد . بدين ترتيب سياست آمريكا و غرب براى تحت فشار قرار دادن نظامهاى مستقل و استمثار آن ها ابعاد گستردهترى يافت و از اين طريق حاكميت اين كشور بر مناطق سوق الجيشى جهان و كشورهاى ضعيف افزايش يافت ؛ 10.آمريكا با كنار گذاردن سياست انزوا و پيروى از خط مشى حوض فعال در صحنه بينالمللى به مداخله مستقيم نظامى در امور داخلى كشورها و مناطق استراتژيك جهان مبادرت نمود و از اواسط قرن بيستم لشكركشىهاى آمريكا به ساير نقاط جهان ابعاد وسيعى يافت و اين كشوري كه تاز سياستهاى استعمارى سلطهگرانه شد ؛ 11. از آنجا كه شكست آلمان و متحدانش درجنگ جهانى دوم با دخالت مستقيم و همه جانبه آمريكا ميسر شد در واقع آمريكا مانع اصلى پيروزى ارتش هيلتر بر انگلستان مىخواست كه مرحله به مرحله از مستعمراتش به نفع آمريكا عقب نشينى كند و در عمل نيز غرامتهاى خود را از كشورهاى اروپايى غربى به همين شكل ستاند ؛ 12. منشور « پيمان آتلانتيك شمالى » كه بوسيله روزولت و چرچيل امضای شد و در واقع پيش درآمد جابجايى قدرت برتر جهانى از انگليس به آمريكا بود ؛ 13. نظر به اين كه ماهيت نظامهاى سرمايهدارى و سلطهگرايانه حاكم بر آمريكا و اروپا اقتضا دارد كه از اصول مشتركى تبعيت كنند لذا پس از جنگ جهانى دوم آمريكا و اروپايى غربى براى دستيابى به نيازهاى مشترك استعمارى، چپاول و تاراج مواد خام كشورهاى ضعيف و تبديل آن ها به بازار فروش محصولات خود و استثمار آنها به عنوان نيروى كار ارزان و مبارزه با تحركات استقلال طلبانه و جنبشهاى آزادي بخش به هماهنگى و همكارى با يكديگر پرداختند؛ 14. پس از جنگ جهانى دوم جهانى به رغم خسارات و زيانهاى وارده بر آلمان، انگليس، فرانسه و ايتاليا و به رغم حضور گسترده نظامى، اقتصادى و امنيتى آمريكا در اروپا و اجراى طرح مارشال، حاكميت آمريكا بر اروپا هيچ گاه از مرحله اعمال نفوذ فراتر نرفت و به ايجاد سلطه بر اين كشورها نينجاميد ؛ 15. بهرهبردارى آمريكا از شرايط ممتاز به دست آمده پس از جنگهاى اول و دوم جاهنى براى تبديل فرهنگ آمريكايى به تمدن غالب درصحنه بينالملى به صورت يكى از محورهاى مهم سياست خارجى آمريكا درآمد ؛ 16. تلاش وسيع و همه جانبه براى تسلط بر منابع انرژى، مكانيزم گردش پول در عرصه بين المللى و حاكميت بر رسانههاى ارتباط جمعى به صورت سه شاخص زيربناى براى تحكيم سلطه و حاكميت ايالات متحده آمريكا بركره زمين از وجوه ابعاد مهم خط مشهاى خارجى اين كشور درآمدند ؛ 17. تلاش براى ايفاى نقش ژاندارم جهانى براى حفظ منافع نظام سرمايهدارى در جهت پيش برد استراتژى جهانى آمريكا و صيانت از منافع شركتهاى چند مليتى، سهم بارزى در تحركات بين المللى كاخ سفيد ايفا نمود . 18. برنامهريزى براى ممانعت از دستيابى كشورهاى توسعه يافته به تكنولوژى پيشرفته به ويژه فن آورىهاى هستهاى موشكى و الكترونيك على الخصوص مقابله با دستيابى كشورهاى در حال توسعه به تسليحات هستهاى، موشكهاى بالستيك و تكنولوژىهاى دو منظوره در صدر برنامههاى مجموعه كشورهاى تشكيل دهنده نظام سلطه جهانى قرار گرفت و به اين ترتيب علم و تكنولوژى در خدمت استضعاف بيشتر ملتهاى مظلوم درآمد ؛ 19. ترويج و اشاعه مبانى نظرى انديشههاى اومانيستى و ماترياليستى و مقابله همه جانبه با فرهنگ اسلامى و اسلام ناب همراه با تضعيف مجموعه جهان اسلام و تحريف اسلام و به صورت يكى از معدود اشتراكات اردوگاههاى شرق و غرب درآمد و انديشمندان هر دو اردوگاه در تضعيف اسلام در نيم قرن اخير مشتركا فعال بودهاند زيرا كه هم تفكرات كمونيستى و هم ليبراليستى غرب از امانيسم نشأت يافتهاند ؛ 20. حمايت و پشتيبانى از حاكميت رژيم صهيونيستى بر كشور فلسطين از محورهاى مهم تحركات نيم قرن اخير آمريكا، اردوگاه غرب و اردوگاه شرق بود و اين امر پس از جنگ جهانى دوم از اجزای مهم سياست خارجى ايالات متحده شد كه هم چنان ادامه دارد . نظام سرمايهدارى غرب و نظام كمونيستى شرق بهرغم تمام تضادها و تنازعات كه آن ها را در چند نوبت تا سرحد جنگ مستقيم نظامى و هستهاى پيش برد، بر سه موضوع اشتراك نظر و وحدت رويه داشتند كه عبارتند از : الف- دفاع از صهيونيسم بينالمللى و پشتيبانى از حاكميت صهيونيستها بر سرزمين فلسطين ؛ ب- مقابله با اسلام و فرهنگ اسلامى ؛ ج - مخالفت با انقلاب اسلامى و حمايت از عراق در جنگ تحميلى و مقابله مستقيم با پيروزى ايران در جنگ و ايجاد وحدت استراتژيك براى تخريب چهره اسلام و جمهورى اسلامى ايران در افكار عمومى ؛ بر اساس مفاد بندهاى بيستگانه فوق ، جنگهاى جهانى اول و دوم دستاوردهاى بسيار عظيمى براى ايالات متحده آمريكا به ارمغان آوردند و اين كشور را به قدرتمندترين كشور جهان مبدل ساختند . آمريكا با قبول نقش رهبرى نظام سرمايه دارى غرب، سياست انزاوطلبانه خود را بكلى كنار گذاشت و به صحنه معادلات بين المللى گام نهاد و از سال 1945 (1324) تا سال 2000 1379)در عرض 55 سال به مهمترين قدرت سلطهگير و استعمارى جهان مبدل شد .
روشهاى آمريكا براى تسلط بر ملتها و مناطق استراتژيك جهان ايالات متحده آمريكا براى تأمين منافع و تثبيت سلطه خود بر مناطق سوق الجيشى جهان طى نيم قرن اخير چه در دوران جنگ سرد و چه بعد از آن چهار راهبرد و خط مشى را متناسب با شرايط زمانى و مكانى مختلف دنبال نموده است كه عبارتند از :
خط مشى اول يا سياست انتقام همه جانبه به موجب سياست انتقام همه جانبه، آمريكا خود را موظف به حضور نظامى در جهان و ورود به جنگ نظامى مستقيم در خارج از مرزهاى خود براى تأمين منافع خويش مىداند كه نمونههاى بارز آن در ويتنام، كره و عراق، يوگسلاوى، .... تبلور يافته است .
خط مشى دوم يا سياست پايدارى تا آستانه جنگ بر اساس سياست پايدارى تا آستانه ورود به جنگ، آمريكا ارتش خود را تا آستانه جنگ مستقيم حتى هستهاى پيش رانده است به گونهاى كه براى طرف مقابل تصميم قاطع آمريكا براى ورود به جنگ مستقيم مسجل شود اما در واقع هدف حقيقى و اصلى آمريكا ورود به جنگ نبوده بلكه از ايجاد حالت جنگى براى پيشبرد اهداف خود استفاده كرده است . در اين خط مشى، جنگ همواره خط قرمز محسوب بوده است ولى استقامت به گونهاى صورت گرفته است كه طرف مقابل خط قرمز محسوب بوده است ولى استقامت به گونهاى صورت گرفته است كه طرف مقابل خط قرمز را درك نكند . به عبارت ديگر در اين سياست، گرفتن حالت جنگى نوعى بازار گرمى براى اخذ امتياز از رقيب است كه نمونههاى بارز آن، بحران برلين و بحران موشكى كوبا در دريايى كاریيب بودند .
خط مشى يا كودتاى نظامى سياست كودتاى نظامى همواره در دستور كار ايالات متحده آمريكا براى تأمين منافع و تحكيم سلطه بر مناطق استراتژيك قرار داشته است و اين امر نشان دهنده آن است كه شعارهاى محورى آمريكا در زمينههاى مربوط به حقوق بشر، دموكراسى، آزادى و حق تعيين سرنوشت ابزارى براى فريب افكار عمومى و پوششى براى مخفى نگه داشتن چهره واقعى ايالات متحده است . استفاده از استراتژى كودتاى نظامى در بسيارى از كشورهاب جهان بوقع پيوسته است كه نمونههاى بارز آن در كودتاى 28 مرداد 1332، در ايران و در كودتا عليه آلنده به كودتاى ديگرى عليه ايران كرد به«كودتاى نوژه » معروف شد و به شكست انجاميد .
خط مشى چهارم يا كودتاى خزنده در اين خط مشس نفوذ تدريجى در سيستم حكومتى و فراهم كردن زمينههاى لازم براى تغيير حكومت بر اساس طراحىهاى قبلى از طريق تهاجمات فرهنگى و سياسى، ايجاد نشريات وابسته و تشكلهاى سياسى تحت نفوذ و بىاعتبار كردن نظام حكومتى در افكار عمومى به مرحله اجرا درمىآيد كه نمونه بارز آن طرح فروپاشى شوروى و تغيير حكومتهاى كشورهاى اروپاى شرقى است . بررسى روند حركت ايالات متحده آمريكا و مقايسههاى آمارى نشان مىدهد كه خط مشى مداخله نظامى و سياست نظامى گرى در اين كشور همواره در حال رشد و گسترش بوده است چنان كه آمريكا در آغاز شكل گيرى جنگ جهانى دوم در سال 1318 ارتشى بالغ بر 000/185 نفر و بدوجه نظامى معادل پانصد ميليون دلار داشت؛ اين كشور با هيچ كشور جهان پيمان نظامى نداشت و سربازان آمريكايى در هيچ كشورى مستقر نبودند؛ سياست اين كشور مبتنى بر انزواطلبى بود زيرا از امنيت طبيعى تضمين شدهاى برخوردار بود كه از موقعيت جغرافيايى اين كشور نشأت مىگرفت. 31 سال بعد يعنى در سال 1350 ايالات متحده ارتشى متشكل از دو ميليون نفر و بودجه نظامى بالغ بر صد ميليارد دلار داشت و با 48 كشور درجهان پيمان نظامى بسته بود و اكنون در سال 2000 شمار نفرات ارتش آمريكا بيش از 5/2 ميليون نفر است و بودجه ی نظامى اين كشور بالغ بر 299 ميليارد ددلار در سال است و بيش از 5/1 ميليون نفر از سربازان نيروى زمينى، دريايى و هوايى آمريكا در بيش از 120 كشور جهان مستقر هستند؛ و پس از فروپاشى اردوگاه شرق با ارایه نظم نوين داعيه رهبرى جهان را دارد و در مقام ژاندارم بين المللى عمل مىنمايد و به دنبال تأمين منافع هر چه بيشتر از اين طريق مىباشد . آمار فوق نشان مىدهند كه آمريكا در نيم قرن اخير سير صعودى در سياست نظامىگرى داشته است و هدف اصلى آن كشور و كسب رهبرى كره زمين است و اين روند هم چنان سير صعودى دارد، زيرا بودجه نظامى آمريكا در سال 1374 در حدود 256 ميليارد دلار بود و در عرض چهار سال اكنون به 299 ميليارد دلار رسيده است .
شيوههاى دستيابى آمريكا بر مستعمرات استعمارگران قبلى پس از آن كه ايالات متحده آمريكا در اوسط قرن بيستم سياست انزواطلبانه را رها ساخت با تمام قدرت برعرصه منازعات و مناقشات بينالمللى گام گذاشت . از آنجا كه به قدرتمندترين كشور جهان مبدل گشته بود . عملا در رأس نظام سلطه جهانى قرار گرفت و وارث مستعمرات قدرتهاى استعمارگر شد . آمريكا براى افزايش قلمرو نفوذ بينالمللى خود و تسلط بر كشورهاى ضعيف و هم چنين حاكميت بر مستعمرات دول استعمارى قرون گذشته به همراه فرانسه، آلمان، ايتاليا، هلند و پرتغال به واسطه جنگهاى جهانى اول و دوم به شدت تضعيف شده بودند و با بحرانهاى داخلى ناشى از ويرانىهاى جنگ دست و پنجه نرم مىكردند . روشهاى آمريكا براى حاكميت بر مستعمرات و تعميق سلطه بر كشورها عبارت بودند از : الف- سازماندهى مداخلات مستقيم نظامى از طريق لشكركشى و جنگ ؛ ب- مقابله با حكومتهاى مردمى از راه سازماندهى كودتاهاى نظامى؛ ج- متلاشى كردن حكومتهاى مقتدر و قوى از طريق كودتاهاى خزنده و تدريجى؛ د- حضور غيرمستقيم درمناقشات داخلى كشورها از طريق حمايتهاى مالى، اطلاعاتى - تسليحاتى از يكى از طرفين مناقشه و حاكم ساختن جناح هم گام با آمريكا بر مقدرات مردم ؛ ه- استفاده از حربه تحريم اقتصادى براى تضعيف بنيه مالى و توان ملى كشورها ؛ و- طراحى بحرانهاى منطقهاى و راهاندازى جنگهاى فرسايشى ميان كشورها ؛ ز- استفاده ابزارى از سازمان بينالمللى و ائتلافهاى منطقهاى و مؤسسات مالى جهانى براى اعمال فشارهاى سياسى، اقتصادى امنيتى و منطقهاى بر كشورهاى مستقل ؛ ح- نمايش قدرت نظامى براى مرعوب ساختن ملتها و دولتها ؛
پی نوشت 1- پس از اشغال كويت توسط عراق در سال 1369 و بعد از آن كه آمريكا نيروهاى نظامى خود را در خليج فارس مستقر كرد و به عراق اولتيماتوم داد كه در عرض سه ماه از كويت خارج گردد و گرنه در صورت تداوم اشغال با حمله نظامى آمريكا مواجه خواهد شد سه هفته قبل از حمله آمريكا به عراق، معاون اول صدام حسين به ايران آمد . پس از ملاقات با ریيس جمهورى ايران وقتى از او سؤال شد كه در برابر اولتيماتوم آمريكا و حمله اين كشور به عراق چه تدابيرى انديشيدهاند، گفت آمريكا به عراق حلمه نخواهد كرد بلكه آمريكا براساس سياست پايدارى تا آستانه جنگ به دنبال ترساندن ماست . |