در اين مقاله تلاش گرديده تا ضمن بررسي گفتمانهاي مختلف در مورد نحوه تأثيرگذاري ارزشهاي ديني در علوم انساني در دوران بعد از انقلاب اسلامي، ويژگيهاي گفتمان و راهبرد مسلط در اين دوران تبيين گردد.
چكيده: چكيده : در اين مقاله ابتدا در قالب يك بحث نظري به بررسي ديدگاههاي اثباتگرايي و مابعد اثباتگرايي در مورد امكان تأثير گذاري ارزشهاي ديني در علوم به خصوص علوم انساني پرداخته شده است و با توجه به پذيرش نظري تأثير ارزشها در علوم انساني در ديدگاههاي مابعد اثباتگرايي، تلاش گرديده تا ضمن بررسي گفتمانهاي مختلف در مورد نحوه تأثيرگذاري ارزشهاي ديني در علوم انساني در دوران بعد از انقلاب اسلامي، ويژگيهاي گفتمان و راهبرد مسلط در اين دوران تبيين گردد. كليدواژهها : علوم انساني، دين، انقلاب اسلامي ايران، متافيزيك، علم.
متن: الف) طرح بحث جايگاه آموزهها و باورهاي متافيزيكي و ديني در علوم يكي از مباحث مهم تاريخ علم ميباشد و در اين مورد ديدگاههاي مختلفي مطرح است. بعد از انقلاب اسلامي در ايران با توجه به اينكه اين انقلاب انقلابي ديني بود كه تحقق جامعهاي با ارزشهاي ديني را به عنوان يك آرمان مدّ نظر داشت، لذا از همان ابتدا بحث در مورد ديني كردن عرصههاي مختلف حيات سياسي، اجتماعي و اقتصادي در سرلوحه هدف متفكران مسلمان قرار گرفت و در سالهاي بعد از انقلاب براي تحقق اين اهداف بحثهاي مختلفي بين انديشمندان در ايران مطرح بوده است كه در اين مقاله ضمن بررسي ديدگاههاي مختلفي كه براي تحقق اين اهداف مطرح بوده است تلاش ميكنيم تا به اين سؤالات پاسخ دهيم كه:اولاً، آيا اصولاً ميتوان از تأثير ارزشهاي بومي و ديني بر علوم انساني سخن گفت؟ ثانياً، در صورت اثبات اين تأثيرگذاري در چه حوزههايي از علوم انساني اين تأثيرات ميتواند مشهود باشد؟ ثالثاً، چه راهبردهايي در ايران براي تحقق اين تأثيرگذاري اتخاذ شده است؟
ب) بحث نظري: ارزشهاي ديني و علوم انساني درمورد رابطه علم و دين يا به مفهوم ديگر رابطه علم و متافيزيك ديدگاههاي مختلفي مطرح است. در اين مورد اثباتگرايان و اعضاي حلقة وين در نيمه نخست قرن بيستم به شكل افراطي علم را از متافيزيك جدا دانستند. زيرا گزارههاي متافيزيكي و ديني را گزارههاي بيمعنا ميدانستند، يعني گزارههايي كه قابل اثبات تجربي نيست. ايشان قلمرو علم را از قلمرو دين كه در بردارنده آموزهها و معاني متافيزيكي است كاملاً تفكيك كردند (Baoily 1982: 128). اما به تدريج در نيمة دوم قرن بيستم با رشد ديدگاههاي جديدي كه از آنها به مابعد اثباتگرا ياد ميشود. اين ديدگاهها با ترديد جدّي مواجه شد و مرزهاي بين متافيزيك و علم به تدريج كمرنگ گرديد و در برابر جريان ضد متافيزيكي در علم، بسياري از متفكران به صور مختلف بر جايگاه متافيزيك و نقش آن در علم تأكيد كردند. پوپر، به عنوان يكي از برجستهترين متفكران مابعد اثباتگرايي، اعتقاد داشت كه متافيزيك ميتواند منبع مؤثري بر فرايند كشف علمي باشد. وي از متافيزيك اثرآفرين سخن گفت كه از نظر وي ميتواند مبناي نظريهپردازي علمي باشد. او برخلاف اثبات گرايان، بر آن است كه علوم اجتماعي يا انساني را نميتوان دقيقاً با معيار علوم طبيعي سنجيد، زيرا امكان ابطالهاي دقيق در علوم انساني فراهم نيست (Popper 1952:110). آگاس (1959) نيز در اين مورد ميگويد: «هنگاميكه ميكوشيم فرضيهاي را شكل دهيم، عموماً ديدگاهي كلي را پشتوانة خود قرار دادهايم. پارهاي اصول كه پيش از چهارچوب بخشيدن به فرضيهها مورد قبول واقع ميشود ... به نحو پيشيني پذيرفته ميشوند. به اين معنا كه مقدم بر فرضيهاي كه ميخواهيم صورت بخشيم، پذيرفته ميشوند» (Quine 1975:45). تامس كوهن (1970) نظريههاي علمي را برحسب الگوهاي (كلان) علمي توضيح ميدهد. غالب فيلسوفان علم، از اين سخن چنين برداشت كردهاند كه الگوهاي (كلان) علمي در ديدگاه كوهن، الگوهايي متافيزيكياند (Kuhn 1970). ايمره لاكاتوش، گام بلندتري در اين زمينه برداشت. او جايگاه كنوني گزارههاي متافيزيكي را نه تنها در علوم انساني بلكه حتي در علوم طبيعي نيز نشان ميدهد. بهطور خلاصه، لاكاتوش علم را در قالب «برنامههاي پژوهشي» مينگرد. در يك برنامة پژوهشي ميتوان از «سخت هسته» ، الهام بخشي منفي يا سلبي و الهامبخشي مثبت يا ايجابي سخن گفت. مفروضات بنيادي و انديشههاي اساسي هر برنامة پژوهشي در سخت هستة آن استقرار مييابد. نظريهپرداز، بر اساس تصميمي روششناختي، سخت هسته را ابطالناپذير ميداند و آن را دور از دسترس شواهد مخالف قرار ميدهد (Lakatos 1970:15). بنابراين، آنچه را پوپر متافيزيكي و ابطالناپذير ميدانست، لاكاتوش در كانون برنامة پژوهشي قرار ميدهد و به اين ترتيب، در هم تنيدگي علم و متافيزيك را در حد اعلا باز مينمايد. بر اين اساس ديدگاههاي مابعد اثباتگرايي از تأثيرگذاري دين و متافيزيك در حوزه علم و به خصوص علوم انساني سخن گفته و به اين وسيله تصوير تازهاي از علم بهدست ميدهد كه در آن، متافيزيك سرچشمة تأثيرهاي قابل توجهي بر علم و نيز شكلگيري و تحول آن است. درمجموع براساس ديدگاههاي موجود تفكيك قاطعي بين متافيزيك و علم و به تعبير ديگر بين دين و علم نميتوان قائل شد، بلكه بايد از تأثير دين و آموزههاي ديني بر علم سخن گفت.
ج) ديدگاهها در مورد رابطة دين و علوم انساني در ايران بعد از انقلاب با توجه به اين مباحث بحث درمورد تأثير دين بر علم يكي از مباحث مهم در دهههاي گذشته در بين برخي متفكران جهان اسلام بوده است (براي نمونه ر.ك.به: العطاس الف 1374، ب 1374؛ عبدالفتاح طياره 1982). طرح علم ديني سابقهاي بيشتر از انقلاب اسلامي دارد و در گسترهاي وسيعتر از ايران و حتي جهان اسلام موضوعي شناخته شده است در سالهاي1930، 1356، 1361، 1363 چند كنفرانس بين المللي در زمينه آموزش و پرورش اسلامي در كشورهاي عربستان و پاكستان و مالزي برگزار شد و در آنها اسلامي كردن رشتههاي مختلف دانش بحث و بررسي شد. در همين مدت تعدادي كتاب و مجله علمي در زمينه علوم اسلامي در كشورهاي مختلفي همچون، پاكستان، مالزي، الجزاير، هند، امريكا و انگلستان و… منتشر شد. در جهان مسيحيت نيز، در سه دهه اخير، روي اين مسأله با قوت بحث شده و حتي كنفرانسهايي برگزار گرديده است. امروزه اصطلاح Science Theistic در محافل علمي و فرهنگي غرب اصطلاح جاافتادهاي است. به طور كلي، از حدود دويست سال پيش كه علم غربي وارد جهان اسلام شد، واكنشهاي متفاوتي در برابر پذيرش علم جديد در جهان اسلام رخ داد. برخي ديدگاهها (مانند وهابيها و برخي سلفيها) علم جديد را ناسازگار با اسلام تلقي، و آن را طرد كردند. گروهي ديگر (براي نمونه سيد احمدخان در پاكستان) با آغوش باز به استقبال علم جديد رفتند و براي پذيرش آن تلاش زيادي كردند. از ديدگاه اين افراد، راه علاج عقب ماندگي جوامع اسلامي، فقط تسليم در برابر علم جديد و جايگزيني جهانبيني ديني با جهان بيني علمي است. بعضي ديدگاهها (براي نمونه رجوع شود به آثار مهدي بازرگان در ايران) نيز فقط به دنبال اين بودهاند كه صرفاً سازگاري اسلام با علم جديد را نشان دهند. برخي ديگر از انديشمندان مسلمان نيز در پي آن هستند كه يافتههاي علم جديد را از ضمائم فلسفي آن جدا كنند. اينان در حالي كه كوشش دانشمندان غربي را براي كشف اسرار طبيعت ميستايند، مسلمانان را از ملزومات ماده گرايانة علم جديد بر حذر ميدارند. از نظر اين گروه، علم جديد تنها ميتواند بعضي از ويژگيهاي جهان فيزيكي را توضيح دهد، اما نميتواند مدعي همه دانشها باشد. علم جديد را بايد در متن جهان بيني اسلامي قرار داد. متني كه در آن سطح بالاتر دانش به رسميت شناخته ميشود و نقش علم در نزديك كردن ما به خداوند تحقق مييابد (Nasr 1979: 88-110). در ايران نيز بعد از انقلاب اسلامي اين بحث از اهميت خاصي در بين متفكران مسلمان برخوردار شد. اين بحث از عوامل مختلفي ناشي ميشد. اولين عامل اين بود كه انقلاب ايران انقلابي بود كه آرمان آن تحقق جامعهاي بر اساس ارزشهاي ديني بود. لذا از همان ابتدا بحث درمورد ديني كردن عرصههاي مختلف حيات سياسي، اجتماعي و اقتصادي در سرلوحه هدف متفكران مسلمان قرار گرفت. عامل دوم، اعتقاد به جامعيت دين بود. متفكران مسلمان با نوع تفسير خود از جامعيت دين معتقد بودند كه اسلام ديني جامع است. به اين معنا كه پاسخ به همه نيازهاي بشر را ميتوان در دين جستجو كرد. بنابراين دين، همة حقايق و امور عملي، اعم از كليات و جزئيات يا اصول و فروع را بيان كرده است. بر اين اساس آنان از وحدت قلمرو علم با معارف ديني سخن ميگفتند و بهنظر آنان «معارف ديني در واقع مبين همان قوانين و سنن ثابتي هستند كه علوم مختلف در جستجوي آنها ميباشند، به همين دليل اين قوانين بهعنوان ميزاني قطعي و يقيني رهآورد علوم مختلف را توزين كرده و صحت و سقم آنها را باز مينمايند» (جوادي آملي 1372؛ 1375). بر اين اساس اين گروه به دفاع از علوم انساني ديني پرداختند. عامل سوم، تأكيد بر تفاوت انسان شناسي ديني با انسان شناسي غير ديني بود. با توجه به اينكه موضوع بحث علوم انساني، شناخت رفتار انسان است، بنابراين عدم ارائه تصويري درست از انسان ميتواند پيش فرض نامناسبي براي نظريات علمي باشد. در نتيجه علوم انساني بايد بر تصوير درستي از انسان استوار باشد كه همان تصويري است كه دين از انسان ارائه ميدهد و درآن انسان موجودي است كه علاوه بر ابعاد مادي داراي ابعاد متعالي نيز ميباشد. عامل چهارم اين بود كه آنان معتقد بودند كه به دليل ماهيت غير بومي علوم انساني در جهان سوم، اين علوم ارتباط مناسبي با فرهنگ و زير ساختهاي فرهنگي اين جوامع ندارد، لذا با نيازهاي بومي اين جوامع ارتباط محدودي داشته و بنابراين بازسازي اين علوم با تأثير پذيري از مباني فكري و فرهنگي اين جوامع ميتواند به كاربردي كردن اين علوم بر اساس نيازهاي خاص آن جوامع كمك كند . با اين مقدمات، تحول در حوزه علوم انساني براساس آرمانهاي ديني در نزد اين متفكران از اهميت خاصي برخوردار است، اما در مورد نحوه تأثيرگذاري دين بر علوم انساني سه ديدگاه مهم مطرح ميشود: گروه اول با نگاهي حداقلي و با تأثير پذيري از ديدگاه پوزيتيويستي معتقدند كه علم و دين دو حوزه متفاوت هستند و فقط اين تأثيرگذاري در به كارگيري آن در خدمت منافع دينداران ميباشد (ر.ك.به: منصوري 1387: 67؛ ملكيان 1386: 171). گروه دوم ديدگاهي حداكثري را مطرح كرده و معتقدند كه علاوه بر اينكه دين ميتواند در مرحله آغازين فعاليت علمي، يعني در تعيين پيش فرضها، طرح سؤال و فرضيات و نحوه گردآوري دادهها نقش مهمي را ايفا كند، در مرحله داوري و روش رسيدن به نتايج نيز تأثيرگذار ميباشد. در واقع اين گروه نقصان معرفتي را در عرصه علوم انساني موجود مطرح كرده و معتقدند كه علوم انساني موجود حتي در شناخت همه عوامل دخيل در پديدهها ناتوان است و با محدويت رهيافتها و روشها، ابزارها و قلمرو مواجه است. دين ميتواند با طرح مراتب والاتر هستي و بازكردن افقهاي جديد و ارائه ابزارهاي جديد شناخت در فرا روي محققان، اين نقصان معرفتي را جبران كند و وجوه ديگري از واقعيت و بخشي از عوامل طبيعي دخيل در پديدهها را كه از نگاه عالمان تجربي مخفي مانده آشكار سازد. اين گروه از نوعي علم تأسيسي ديني دفاع كردند كه از نظر مباني و روش داراي تفاوتهاي اساسي با علوم موجود بود و از ضرورت بازنگري راديكال و اساسي در علوم انساني و تدوين روانشناسي اسلامي، جامعهشناسي اسلامي و .... سخن گفتند (ر.ك.به: حسني 1386: 133). گروه سوم از يك ديدگاه ميانه حمايت ميكنند. اين گروه بر تأثيرگذاري دين بر عناصر اصلي علمي در مرحله قبل از داوري تأكيد ميكنند. به اين معنا كه در اين مرحله ميتوان با الهام گرفتن از گزارههاي متون ديني به عنوان پيش فرض به طرح سؤال و فرضيه سازي و نظريه پردازي اقدام كرد و در مقام داوري و اثبات فرضيهها از روشهاي تجربي علم بهره گرفت (ر.ك.به: سروش 1375؛ گلشني 1377؛ باقري 1382). اين گروه از متفكران را كه اكثريت انديشمندان را تشكيل ميدهند ميتوان ديدگاه غالب در بين نظريه پردازان انقلاب اسلامي دانست. بر اساس اين ديدگاه دين با توجه به تأثيري كه در نحوه نگرش و نگاه عالم به جاي ميگذارد ميتواند در عرصه علم تأثيرگذار باشد و علم ديني درواقع علمي است كه تحت تأثير سؤالات و فرضيهها و پيشفرضهاي يك عالم ديني كه داراي نوع نگاه خاصي به جهان و هستي است شكل گرفته است. بر اساس ديدگاه گروه سوم، نحوه تأثيرگذاري دين در حوزه علوم انساني را ميتوان در محورهاي زير خلاصه كرد:
1) تأثير انگيزهها و آموزههاي ديني بر انتخاب مسأله و موضوع پژوهش انگيزه دانشمندان براي پيگيري مسأله خاص كه در قالب طرحهاي پژوهشي تجلي پيدا ميكند ارتباط نزديكي با عوامل رواني و ديدگاههاي فلسفي و ديني افراد دارد و در واقع دغدغههاي فلسفي و مكتبي هر محقق ميتواند در شكلدهي به طرح مسائل مؤثر باشند. به بيان ديگر، مسائل پژوهشي در واقع به گونهاي ماهيت گزينشي دارند. به سخن ديگر، چنين نيست كه مسائل پژوهشي بهطور مستقيم و خنثي در دسترس محققان قرار داشته باشند. مفروضات هستي شناختي معيني لازم است تا بتوان در بستر آنها، به صورتبندي سؤال و مسألهاي پرداخت كه دين اين زمينهها را در اختيار محققان قرار ميدهد.
2) تأثير آموزههاي دين در پيشفرضها و فرضيات پژوهشي فرضيه پاسخي محتمل براي مسألة پژوهشي بهشمار ميرود. اما نكته قابل تأمل در اينجا در همين مفهوم «محتمل» نهفته است. چرا يك پژوهشگر، فرضية (الف) و پژوهشگر ديگر فرضية (ب) را محتملتر ميداند؟ در واقع فرضية هر پژوهشگر، باتوجه به مفروضات اوست كه ميتواند محتمل شمرده شود. به سخن ديگر، يك پژوهشگر با در نظر داشتن و به حساب آوردن مفروضات خود، احتمال بيشتري براي درستي يك فرضيه لحاظ ميكند. بنابراين، اگر مفروضات وي را از صحنه بيرون بريم، فرضية او با از دست دادن پشتوانة خود، اعتبار خود را هم از دست خواهد داد. از سوي ديگر، به گفته برخي از اين متفكران هنگاميكه مسأله پژوهشي شكل گرفت، پژوهشگر دربارة آن ميانديشد و با توسل به مفاهيم ديگر و احتمالاً الگوپردازي، ميكوشد مسأله را براي خود قابل فهم كند. بيترديد، انبوهي از مفاهيم در اختيار پژوهشگر است، اما اينكه وي كدام يك و كدام دسته از آنها را بهكار گيرد، مستلزم داشتن معياري است. در اينجا نيز مفروضات متافيزيكي پژوهشگر به منزلة عاملي براي ترجيح برخي از مفاهيم بر برخي ديگر است. به سخن ديگر، در همان فضايي كه مسألة پژوهشي شكل ميگيرد، نوع مفاهيم و الگوهاي مناسب براي فهم و تحليل آن نيز مشخص ميشود. مثلاً اعتقاد به اصل موجبيت سبب آن ميشود تا محقق به استفاده از الگوهاي تحليل علّي روي آورد. اگر پژوهشگر ما بهجاي باور داشتن به ديدگاه موجبيت، قائل به عدم موجبيت باشد، تبيين علت و معلولي در طرح پژوهشي او راه نخواهد يافت؛ بلكه تبييني برحسب احتمالات يا اراده گرايانه و با توسل به خواست و تصميم فرد، با زمينة فكري او متناسبتر خواهد بود. همچنين، اگر زمينة فكري او غايتگرايانه باشد، ممكن است به تبييني برحسب علت غايي يا دلايل عقلاني و خودآگاهانة فرد روي آورد (باقري 1382: 43).
3) تأثير مفروضات ديني بر نحوة مشاهده محقق بهنظر برخي از فيلسوفان و مورخان علم مابعد اثباتگرا، با داشتن مفروضاتي معين، جهان به گونة خاصي ديده ميشود و با عوض شدن آنها، همان امور مشاهدهاي بهگونهاي ديگر نگريسته ميشوند. تأثير مفروضات متافيزيكي را در مرحلة مشاهده نميتوان كاملاً حذف كرد. اين تأثير را دست كم ميتوان در محدود كردن حوزة ديد و نيز تفسير آنچه ديده ميشود، ملاحظه كرد. به بيان ديگر، در برابر اعتقاد اثباتگرايان بر اينكه مشاهده منفك از نظريه و مقدم بر آن است، در رويكرد مابعد اثبات گرايان، مشاهدة محض و فارغ از نظريه امكانپذير نيست. بر اين اساس متفكران اسلامي معتقدند كه مفروضات ديني ميتواند ابعاد گستردهتري از انسان و دادههاي بيشتر و بينش جامعتري را براي محققان فراهم آورد.
4) نقش باورهاي ديني در جهتگيري و كاربرد پژوهشهاي علمي علم ديني ميتواند جهتدهي مناسبي در مورد كاربردهاي علم داشته باشد و از كاربردهاي مخرب آن جلوگيري بهعمل آورد. به قول يكي از محققان: جهتگيري و كاربرد پژوهشهاي علمي ميتواند در نظامهاي ارزشي مختلف بهطور وضوح متفاوت باشد و چون ارزشهاي انساني غالباً ارتباط ارگانيك با عقايد ديني دارند، اعتقادات ديني را هنوز ميتوان با جهتگيري علم و فنآوري مرتبط دانست (گلشني 1377: 166). از اينجاست كه متفكران مسلمان نيز بر اساس احاديث اسلامي كه در آنها ، علم توأم با ايمان وسيلهاي براي رسيدن به سعادت معرفي شده است، معتقدند كه بايد از ابزار علم در پرتو جهانبيني ديني استفاده كرد تا مانع از شركت دانشمندان در طرحهايي شود كه به نابودي انسانها منجر ميشود و زمينه را براي به خدمت گرفتن علم به منظور تقويت ارزشهاي انساني در جهان معاصر فراهم آورد.
د) راهبردهاي تحول در حوزة علوم انساني در ايران بعد از انقلاب براساس نگرش مذكور راهبردهاي تحول در علوم انساني در ايران در قالب محورهاي زير با محوريت شورايي به نام شوراي انقلاب فرهنگي (كه با هدف برنامهريزي براي تعيين خطمشي فرهنگي آيندة دانشگاهها، بر اساس فرهنگ اسلامي شكل گرفت) بر اساس محورهاي زير مطرح گرديد:
1) تقويت جهان بيني و انسان شناسي ديني محققان تقويت اين مباني و انگيزهها ميتواند زمينه را براي نقش دين در روند پژوهشهاي محقق (از جمله مسألهيابي، طرح فرضيه و ...) فراهم آورد. به اين منظور و براي آشنا كردن دانشجويان با فرهنگ اسلامي و تقويت مباني تربيت معنوي و اخلاقي، دروسي همچون معارف اسلامي تحت عنوان دروس عمومي در تمام رشتههاي دانشگاهي پيش بيني شد. همچنين در بسياري از رشتههاي علوم انساني به عنوان ريشه و سوابق علمي اين موضوعات نزد انديشمندان و متفكرين مسلمان در قرون گذشته متناسب با هر رشته درسهايي خاص بهعنوان دروس تخصصي منظور گشت و تلاش براي تربيت مجموعهاي از محققان متعهد در دستور كار قرار گرفت.
2) تقويت ارتباط بين علماي ديني و محققان مختلف رشتههاي علوم انساني رهبران انقلاب بر گسترش ارتباط نخبگان فكري در حوزه علوم ديني و علوم انساني جديد به عنوان يك راهكار مهم كه ميتواند زمينه طرح سؤالات و مسائل مهم مرتبط با دين را فراهم آورد، تأكيد كردند. در همين راستا، وحدت حوزه و دانشگاه هم به عنوان يك هدف و هم به عنوان يك مكانيسم و وسيلة تحقق اهداف انقلاب فرهنگي گامي مؤثرجهت بازسازي علوم انساني بود. اين همكاري همواره مورد تأكيد امام خميني بود و ايشان از آن به عنوان يك همكاري استراتژيك ياد ميكرد و آن را ابزاري براي يافتن راهكاري براي حل مشكلات ميدانست. بر اين اساس و به منظور افزايش ارتباط گفتماني بين اساتيد حوزه و دانشگاه و تدارك بخشي از محتواي علمي مناسب در رشتههاي علوم انساني، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه تأسيس شد و نشستهاي علمي مشترك بين تعدادي از اساتيد رشتههاي علوم انساني و صاحبنظران حوزوي علاقهمند به مباحث آن رشته ساماندهي شد (دفتر همكاري حوزه و دانشگاه 1361). تأسيس سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاهها (سمت) در سال 1363 نيز يكي از اقدامات ديگر بود. اين سازمان تأسيس شد تا با استفاده از همكاري اساتيد حوزه و دانشگاه، كتب علوم انساني دانشگاهها تأليف و تدوين گردد .
3) گسترش گرايشهاي بين رشتهاي به اين منظور مباحث بين رشتهاي در ايران به شدت تقويت شده و تلاش گرديد تا با پيوند بين معارف اسلامي و علوم انساني رايج رشتههاي جديدي در نظام دانشگاهي طراحي و نيروهاي انساني مناسب تربيت شوند. به اين منظور، مراكز حوزوي ـ دانشگاهي كه متأثر از نظام دانشگاهي ساماندهي شده بود، به وجود آمد. تأسيس دانشگاه امام صادق(ع) و مدرسه عاليشهيد مطهري در تهران و نيز مركز آموزشي و پژوهشي امام خميني و دانشگاه مفيد و دانشگاه باقرالعلوم(ع) در قم و پژوهشكده امام خميني و انقلاب اسلامي در تهران از نمونههاي برجسته اين نوع اقدامات محسوب ميشود (ر.ك.به: فوزي 1385: 622ـ620) كه البته در تأسيس آنها توجه به نيازهاي عامتر جامعه در ساير بخشها نيز مورد عنايت بوده است (شرف زاده 1381: 352).
4) تلاش براي كاربردي كردن علوم انساني بر اساس نيازهاي بومي كاربردي كردن علوم انساني براي حل مشكلات جامعه و نيازهاي يك جامعه ديني نيز از جمله جهتگيريهاي مهم علوم انساني در دهههاي اخير بوده است كه اقداماتي در اين راستا انجام شده است. امام خميني اسلامي شدن دانشگاه را به معناي مفيد بودن دانشگاه براي جامعه و نفي وابستگي دانشگاهها مورد تأكيد قرار دادند و خواستار ايجاد بستري در دانشگاهها شدند كه تربيت شدههاي آن افراد مستقلي باشند كه به منافع ملي بينديشند و به ارزشهاي انساني پايبند باشند (معاونت پژوهشي مؤسسه... 1376: 187ـ186). اين جملات ايشان به صراحت منظورشان را از اسلامي شدن علوم نشان ميدهد. بعضي گمان كردند... كه علوم دو قسم است... علم هندسه يكي اسلامي است، يكي غير اسلامي. علم فيزيك يكي اسلامي است، يكي غير اسلامي. ... و بعضي توهّم كردند كه اينها كه قائلند به اينكه بايد دانشگاهها اسلامي بشود؛ يعني فقط علم فقه و تفسير و اصول در آنجا باشد. ... اينها اشتباهاتي است كه بعضي ميكنند، يا خودشان را به اشتباه مياندازند. آنچه كه ما ميخواهيم بگوييم اين است... كه دانشگاههاي ما، يك دانشگاههايي كه براي ملت ما مفيد باشد، نيست.... در اين پنجاه سال نتوانستيم... خودكفا باشيم... ميخواهيم بگوييم كه دانشگاههاي ما بايد در احتياجاتي كه ملت دارند، در خدمت ملت باشند، ... معني اسلامي شدن دانشگاه اين است كه استقلال پيدا كند... (امام خميني 1385 ج 12: 252ـ248). براي رفع اينگونه مشكلات و ارتباط هر چه بيشتر تحقيقات با نيازهاي جامعه شوراي انقلاب فرهنگي به بازنگري در برنامهريزي علوم انساني پرداخت و تلاش كرد با افزودن و يا كاستن برخي دروس و تغيير رئوس اساسي دروس، تغييراتي را در اين رشتهها در جهت تطبيق دروس با نيازهاي كشور ايفا كند و زمينه را براي رشد و تربيت در عرصههاي مختلف علمي كشور فراهم آورد. همچنين نهادي به نام جهاد دانشگاهي در 16 مرداد 1359 تأسيس شد و مواردي همچون ايجاد ارتباط بين دانشگاه و نيازهاي ملموس جامعه، و كوشش در حل مسائل اجتماعي و اقتصادي كشور را با استفاده از نيروي فكري دانشگاهها به صورت طرحهاي ضربتي و دراز مدت در جهت خودكفايي و بالنتيجه استقلال كشور دنبال كرد: در مجموع، جهاد دانشگاهي پيشتاز تدارك فضايي براي شناسايي نيازها و مشكلات جامعه بود و بدين طريق تلاش كرد تا انگيزه و روح تحقيق و تتبع و نوآوري را در سطحي وسيع، بسط و گسترش دهد و دستاوردهاي ارزندهاي نيز از خود بر جاي گذارد.
5) راه اندازي كرسيهاي نظريهپردازي به منظور تقويت روحيه ابتكار و ابداع در جهت ارائه نظريات جديد در حوزه علوم انساني كه ميتواند متأثر از پيشفرضهاي ديني باشد با تأكيد آيت الله خامنهاي، رهبر سياسي مذهبي جمهوري اسلامي ايران، مبني بر لزوم ايجاد نهضت نرم افزاري براي توليد علم ، كرسيهاي نظريهپردازي توسط شوراي انقلاب فرهنگي مطرح شد كه به تدريج در حال گسترش است و تلاش ميكند تا محققان را به سمت نظريه پردازي بومي و ديني در حوزه علم انساني سوق دهد . هدف اين اقدام، تشويق نخبگان و مراكز علمي كشور به ارائه نظريات پژوهشي وتوليد نظريه و علوم انساني با اتكا به مباني اسلامي به منظور خروج از جزمهاي ترجمهاي و وارداتي و نيز تحجر و قشريگري و زمينهسازي ويژه براي نهضت توليد و عرضه نظريه اسلامي در علوم انساني است. روش كار به اين صورت است كه صاحبان نقد و نوآوري علمي و نيز متخصصان علاقهمند به نقد و مناظره علمي ميتوانند از طريق دانشكدههاي متبوع خود، نوآوريهاي خود را در عرصة نظريهپردازي (و نقد يا هرگونه فعاليت علمي حاوي نوآوري در عرصه علوم انساني) ارائه نمايند و از مزاياي اين كرسيها بهرهمند شوند. بنابراين ميتوان گفت كه كرسيهاي نظريهپردازي، نقد و مناظره، زمينه ساز توليد و رشد علم هستند و شرط لازم را براي غنا بخشيدن به انديشههاي علمي و جريان علم فراهم ميسازند. استفاده از نوآوريهاي علمي حاصل شده در جهت استقلال كشور، نقد نسخههاي ترجمهاي علم در حوزة علوم انساني در جهت تغيير روند يك سويه علم در ايران، ايجاد فرصتهاي علمي جديد، مخصوصاً در طراحي علوم ميان رشتهاي در مراكز علمي و پژوهشي كشور، زمينه سازي براي استقلال فكري و علمي، برخي از دستاوردهاي كرسيهاي نظريهپردازي است. امتياز كرسيهاي نظريه پردازي براي ارتقاي علمي از سوي وزارت علوم به رسميت شناخته شده است. برخورداري از حمايتهاي صندوق حمايت از پژوهشگران، معرفي به بنياد ملّي نخبگان، اعطاي جايزه ملي علوم انساني و نيز معرفي براي شركت در جشنواره فارابي (ويژه علوم انساني)، چاپ حاصل كرسي، حق ثبت فكري، اعطاي كرسي استاد ممتازي، فرصت مطالعاتي، دادن حق ارتقاي دانشجويان با نظر دارنده امتياز به مقاطع عالي و ... . از جمله موارد حمايتي وزارت علوم از كرسيهاي نظريهپردازي است.
ه) جمع بندي و نتيجه گيري وچشم انداز آينده در مجموع ميتوان گفت رابطه دين و علم با نوع تعريف علم ارتباط دارد. اگر نگاه ما نگاهي پوزيتيويستي به علم باشد، در اين صورت دين و آموزههاي ديني حوزهاي كاملاً جدا از عرصه علم پيدا ميكند و تأثيري بر يكديگر نخواهد داشت. زيرا در نظريه اثباتگرا تبيين علمي نظريه و مسألهسازي از مشاهده تجربي ناشي ميشود و مشاهده نيز از نظر آنان فارغ از هرگونه ارزشي بوده و خنثي است. بنابراين مطابق اين ديدگاه تحقيق علمي به روشهاي تجربي محدود ميشود، متافيزيك نه تنها نفي ميشود كه ورود به متافيزيك منافي رشد علمي شناخته ميشود.
روند پژوهش در ديدگاه اثباتگرايي اما اگر تعريف از علم براساس ديدگاههاي جديد و ديدگاههاي مابعد پوزيتيويستي باشد در آن صورت ميتوان از رابطه علم ودين و تأثيرگذاري دين در عرصه علم سخن گفت. با توجه به اينكه بر اساس ديدگاههاي جديد، نظريه علمي مقدم بر مشاهده است و نظريه نيز متأثر از معرفـت شناسي، جهانبيني و هستيشناسي محقق است، در اين صورت دين با تأثيرگذاري بر اين مباني و پيش فرضها ميتواند نوع نگاه جديدي به محقق داده و زمينه را براي طرح نظريات جديد كه متأثر از اين افق جديد ديني است، فراهم آورد. در نتيجه، دين بر پيش فرضها و مباني نظري محقق تأثير ميگذارد. اين تأثيرگذاري در پيش فرضها، زمينه را براي سؤالات، فرضيهها و نحوه گزينش مفاهيم و الگوهاي پژوهش و حتي گزينش دادهها آماده ميكند و همچنين تأثير آن بر نحوة مشاهدة محقق نيز ظاهر خواهد شد.
روند پژوهش علمي در ديدگاههاي ما بعد اثبات گرايي و نحوه تأثير دين در اين فرايند براين اساس در ايران نيز برخي با تأثير گذاري از رهيافتهاي پوزوتيويستي به نفي هرگونه تأثيرگذاري دين در عرصه علوم معتقدند و برخي ديگر نيز با تأكيد بر رهيافتهاي جديد مابعد اثبات گرايي بر تأثيرگذاري آموزههاي ديني بر مباني نظري و پيش فرضهاي محققان تأكيد كرده و معتقدند تقويت اين روند ميتواند افق فراتري را پيش روي محققان باز نمايد و منجر به نظريه پردازيهاي جديد در عرصه علمي گردد. با توجه به اينكه شناخت انسان محور علوم انساني است و انسان داراي ابعاد پيچيدهتري نسبت به اشياء يا موجودات ديگر ميباشد، بديهي است استفاده از افق فراتر دين ميتواند ابعاد جديدي را در اين روند مطرح سازد و زمينههاي پژوهش جديدي را براي محققان باز نمايد. با توجه به اين بحث، به منظور تقويت اين ايده آنان راهبردهاي مختلفي را براي تقويت مباني نظري ديني و تقويت معرفتشناسي و هستي شناسي محققان پيشنهاد و مطرح كردهاند كه در اين مقاله به بررسي اين راهبرد اشاره گرديد. نتيجه اين راهبرد هرچند هنوز به شكل كاملي نتوانسته است در عرصه علوم انساني تأثيرات خود را نشان دهد اما زمينه را براي نقد جدي در مباني علوم انساني موجود فراهم آورده است كه اكنون آن را به خوبي ميتوان در فضاي علمي كشور در حوزه علوم انساني احساس كرد و اين نقادي وضع موجود ميتواند زمينه را براي تقويت مباني علوم انساني با توجه به افق گستردهتري كه آموزههاي ديني ميتواند براي آن آماده سازد فراهم آورد و با نگاه جامعتر به ابعاد وجودي انسان زمينه نظريهپردازيهاي جديد را در اين علوم موجب گردد.
منابع - امام خميني، سيد روح الله. (1385) صحيفة امام، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(س)، چاپ و نشر عروج، چاپ چهارم. - باقري، خسرو. (1382) هويت علم ديني، تهران: سازمان چاپ و انتشارات فرهنگ ارشاد اسلامي. - جوادي آملي، عبدالله. (1375) سلسله بحثهاي فلسفة دين: فلسفة حقوق بشر، قم: مركز نشر اسراء. - ـــــــــــــــ . (1372) شريعت در آئينه معرفت، تهران: مركز نشر فرهنگي رجاء. - حسني، حميدرضا. (1386) «مصاحبه با مهدي مير باقري»، مندرج در مجموعه مقالات علم ديني، قم: نشر پژوهشگاه حوزه ودانشگاه. - دفتر همكاري حوزه و دانشگاه. (1361) كارنامه دفتر همكاري حوزه و دانشگاه. - ستاد انقلاب فرهنگي. (1359) فرهنگ انقلاب، ش 1 . - سروش، عبدالكريم. (1375) تفرج صنع، تهران: مؤسسه فرهنگي صراط. - شرفزاده، محمد. (1381) بررسي عوامل استنباطهاي متفاوت از اهداف انقلاب فرهنگي با تأكيد بر حوزه علوم انساني و ديدگاه بانيان انقلاب فرهنگي، پايان نامه كارشناسي ارشد. - عبدالفتاح طياره، عفيف. (1982) روح الدين الاسلامي، بيروت: دارالعلم للملايين. - العطاس، سيد محمد نقيب. (الف1374) اسلام و دنيوي گري (سكولاريسم)، ترجمة احمدآرام، تهران: انتشارات مؤسسه مطالعات اسلامي دانشگاه تهران- ايران و مؤسسه بين المللي انديشه و تمدن اسلامي كوالالامپور- مالزي (ايستاك). - ـــــــــــــــ . (ب1374) درآمدي در جهان شناسي اسلامي، جمعي از مترجمان، تهران: انتشارات مؤسسه مطالعات اسلامي دانشگاه تهران - ايران و مؤسسه بين المللي انديشه و تمدن اسلامي كوالالامپور- مالزي (ايستاك). - فوزي، يحيي. (1385) تحولات سياسي اجتماعي بعد از انقلاب در ايران، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(س)، چاپ و نشر عروج. - گلشني، مهدي. (1377) از علم سكولار تا علم ديني، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي. - معاونت پژوهشي مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني. (1376) تبيان، دانشگاه و دانشگاهيان از ديدگاه امام خميني، دفتر 14، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(س). - ملكيان، مصطفي.(1386) «پيش فرضهاي بازسازي اسلامي علوم انساني»، مندرج در مجموعه مقالات علم ديني، به كوشش حميد رضا حسني و ديگران، قم: نشر پژوهشگاه حوزه ودانشگاه. - منصوري، رضا. (بهار 1387) «كدامين تلقي از علم»، فصلنامه حوزه و دانشگاه. - Baoily,K.D. (1982) Methods of Social Research, New york: Free Press & Durkheim. - Kuhn, T. (1970) The Structur of Scientific Revolutions, Second edition, Enlarged. The University of Chicago Press. - Lakatos, A. (1970) “Falsification and the Methodology of Scientific Research Programmes”, in Lakatos, and A. Musgrave (eds), Criticism and the Growth of Knowledge, Cambridge University Press. - Nasr, Seyyed Hossein, (1979) ''The Islamic Wordlview and Modern Science, in Islamic Though and Islamic Creativity. - Popper, K.R. (1952) The Logic of Scientific Discovery. London: Hutchinson. - Quine. W.V.O. (1975) “The Nature of Natural Khowledge”, in Samuel Guttenplan (ed.), Mind and Language, Oxford: Oxford University Press. نويسنده:دكتر يحيي فوزي منبع:پژوهشنامه متين شماره 43 |