جريانهاى شبه مذهبى در ايران پس از صفويه
پى نوشتها:
1. از دل اين مكتب، حكيمان برجستهاى همچون ملا محسن فيض كاشانى و قاضى سعيد قمى نيز درآمدهاند. 2 . خوانسارى، روضات الجنات، ص 36. 3. بهبهانى در سال 1117 (و بنا به روايت قصص العلماء در 1118) در اصفهان به دنيا آمد و در عنفوان جوانى به كربلا هجرت كرد و حسب خوابى كه امام حسين (ع) را مىبيند، تا آخر عمر (1208) در آنجا باقى مىماند. 4 . ر.ك: ميرزا محمد تنكابنى، قصص العلماء، (قم: حضور، چ 1، 1380)، ص 148. 5 . روضات الجنات، ص 123. 6. حامد آلگار، دين و دولت در ايران (نقش علما در دوره قاجار)، (تهران: توس، چ 1، 1356)، صص 49 51. 7. هانرى كربن درباره عنوان مكتب شيخيه مىنويسد: نامهاى «شيخى» و «مكتب شيخى» از سوى خود مكتب انتخاب نشده است؛ اين نامها را «ديگران» براى مشخص كردن مريدان شيخ احمد احسايى، به آنان دادهاند. شيخ احمد احسايى هرگز سر آن نداشت تا مكتبى را بنياد نهد. او سعى داشت تا با وفادارى كامل به تعليمات حكمى امامان شيعى اثنىعشرى خود را از «ديگران» ممتاز نمايد. شيخ احمد احسايى اين تعليمات را با تأملات شخصى خود كه حاصل عمر او بود، تعميق بخشيده بود. ضامن صحت اين تعليمات در نظر او، تجربه درونى همراه با گفتگوهاى شهودى با امامان بود كه شيخ احمد آنان را تنها استادان خود مىدانست. اين اعتقاد كامل به امامت با كجفهمى پايدارى مواجه شد كه داستان آن چندان آموزنده نيست. جاى آن دارد كه بگوييم اين اعتقاد به امامت، به اصلاحى در الهيات ناظر است كه با جنبشهاى «اصلاحى» دنياى اسلام نسبتىندارد. هانرى كربن، تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه سيد جواد طباطبايى، (تهران: كوير، چ 3، 1380)، صص 495 496. 8. هانرى كربن در خصوص ارتباط شيخيه و اخبارييون مىنويسد: اين موضع ميانى [شيخيه ]بدون شك، بيشتر به موضع اخبارىها نزديك است. تاريخ فلسفه اسلامى، ص 499. 9. مرتضى مدرسى چهاردهى، شيخ احمد احسايى، (تهران: بىنا، 1344)، ص 5. هانرى كربن درباره تلمذات شيخ احمد مىنويسد: شيخ احمد، شاگردى هيچ استادى نكرده است، گويى كه او را استادى جز استاد غيبى كه ديگر اهل معنا نيز خود را شاگرد او دانستهاند نداشته و اين امر در مورد شيخ صريحاً به معناى شاگردى تدريجى در نزديكى از چهارده معصوم است. با اين همه، نام چند تن از استادانى را كه شيخ احمد به استماع درس آنان پرداخت، مىشناسيم. تاريخ فلسفه اسلامى، صص 496 497. 10. عبدالله بن احمد الاحسايى، شرح حالات شيخ احمد الاحسايى، (بمبئى: بىنا، 1310 ق)، ص 25. 11. شاه در نامهاش به احسايى نوشته بود كه اگر احسايى دعوت او را براى آمدن به تهران نپذيرد، او ناگزير امور مملكت را رها كرده و شخصاً به يزد خواهد رفت. شاه برود. او همچنين بر روى پاكت شعر زير را نوشت: محرمىخواهم كه پيغامى برد / نزد جانان نام گمنامى برد. عضدالدوله، تاريخ عضدى، ص 69. 12. براى اطلاع تفصيلى از متن نامه، ر.ك: شيخ احمد احسايى، ص31. 13 . قصص العلما، ص 31. 14 . شيخ احمد احسايى، صص 8 9. 15 . روضات الجنات، ص 25؛ قصص العلما، ص 28. 16 . شرح حالات شيخ احمد الاحسايى، صص 48 54. 17. به عنوان مثال؛ هانرى كربن درباره معاد جسمانى از نظر شيخ احمد مىنويسد: شيخ احمد احسايى با بهرهگيرى از احاديث امامان معصوم، انسانشناسى ويژه مكتب خود را تدوين كرده است. اين انسانشناسى او را به آن امرى راهبر شده است كه مىتوان با تميز ميان دو جسد: جسد كثيف و جسد لطيف و دو جسم: جسم فلكى و جسم مثالى آغازين «كيمياى كالبد روز رستاخيز» ناميد. حالت كالبد روز رستاخيز كه از جسد دوم و جسم دوم به وجود آمده، همسان با اعمال كيميا توصيف شده و اينجا پيوندى با تعليمات مكتب باطنى غربى دارد. تاريخ فلسفه اسلامى، ص 500. 18 . برخى از نويسندگان به غلط معتقدند: شايد ارادت پايدارى كه از سوى شاه و خانوادهاش نسبت به احسايى ابراز مىشد، رشك برخى علما را برانگيخت و همين امر وسيله اكفار او شد. شايع بود كه شاه صد هزار تومان در ازاى بدهىهاى شيخ پرداخته و يك عباىمرواريددوزى و نيز دهكدهاى در كرمانشاه به او داده است (با تغيير اندك). محمد هاشمى كرمانى، «طايفه شيخيه»، مجله مردمشناسى، دوره 2، س 1337 ش، ص 252. حامد آلگار درباره ارتباط حسنه شاهزادگان و حكام قاجارى با احسايى مىنويسد: شاهزادگان نيز از رفتار شاه تبعيت مىكردند، بسيارى از حكام ايالات در زمان حكومت او با علما شخصاً رابطه برقرار كرده بودند، روابط حكام مزبور با علما يا از روى خلوص ارادت و ديانت بود يا براى نگهداشتن كرسىهاىحكومتشان. حكام يزد، كرمان، اصفهان، مشهد و كرمانشاه با احسايى به خوبى رفتار كردند. نخستين بار ابراهيم خان ظهيرالدوله توجه فتحعلى شاه را به شيخ احمد جلب كرد و بعدها پسرش حاجى محمدكريم خان قاجار به پيشوايى فرقه شيخيه رسيد. محمدعلى ميرزا حاكم كرمانشاه و پسر فتحعلى شاه، يكى از ابواب بهشت را از احسايى خريد و وصيت كرد كه سندش را لاى كفن وى بگذارند. عبدالوهاب معتمدالدوله (كه متخلص به نشاط بود) به احسايى نامه نوشت و شخصاً او را به تهران دعوت كرد. تلخيص از: دين و دولت در ايران، صص 99 101. 19. هنگامى كه وى در قزوين به كفر احسايى فتوى داد، علىتقى ميرزا، حاكم شهر، براى آشتى آن دو تلاشهاىزيادى كرد كه عقيم ماند. قصص العلما، صص 31 32. 20. وى در نهايت در قزوين به دست ميرزا صالح شيرازى در محراب مسجد كشته شد، هرچند در قصصالعلماء تعداد قاتلان چندين نفر بودند: به ناگاه چند نفر از فرقه غاديه ضاله مضله بابيه داخل مسجد شدند، در اول، نيزه بر گردن مبارك آن جناب زدند، آن جناب هيچ معترض نشد، زخم دوم را زدند كه آن جناب سر از سجده برداشته و فرموده چرا مرا مىكشيد؟ پيزه به دهان مباركش زدند. قصص العلما، ص 22. 21 . اين در حالى بود كه وى نزد دو تن از بزرگترين علماى شيعه در قرن سيزدهم (بهبهانى و بحرالعلوم) تلمذ كرده بود و نيز برخى از علماى بزرگ وقت از جمله حاجى ملا ابراهيم كلباسى و ملا على نورى از او اجتهاد دريافت كرده بودند. ر.ك: قصص العلما، صص 27 و 31؛ روضات الجنات، ص 26. 22. تلخيص از: دين و دولت در ايران، صص 94 99. هانرى كربن معتقد است: «شيخ احمد كه چهره معنوىبرجستهاى بود و همه ويژگىهاى «مرد خدا» را در خود داشت و هرگز مورد نفى كسى واقع نشده است... شرقشناسانى كه شايد جز نمونه كليساى رومى را نمىشناسند، نوشتهاند كه شيخ احمد توسط مجتهدان طرد شد و اين حرف درست نيست؛ هيچ يك از مجتهدان به توطئه شخصى و بىحاصل ملا برغانى در قزوين كه سعى كرد مفهوم طرد را وارد دنياى اسلام كند، نپيوست». تاريخ فلسفه اسلامى، صص 496 و 501 502. 23. تاريخ فلسفه اسلامى، ص 497. 24. سيدكاظم رشتى به سال 1259 ق در بغداد وفات كرد. از او آثار زيادى باقى مانده بود كه برخى از آنها در جريان دو غارت خانه وى در كربلا (همراه با نسخههاى خودنوشت آثار شيخ احمد) از ميان رفت. تاريخ فلسفه اسلامى، ص 497. 25. يكى از محققين تاريخ معاصر در خصوص منشأ و خاستگاه ظهور و بروز اين فرق شبهدينى مىنويسد: استعمارگران انگليسى و روسى در كنار همه تلاشهايى كه براى تضعيف ايران و ايرانيان كردند، از آنجا كه وحدت مذهبى مردم ايران را خطر بزرگى براى خود مىدانستند، كوشيدند تا با ايجاد فرقههاى مذهبى مختلف، وحدت اسلامى مردم را به تفرقه مبدل سازند. مسلك بابيت كه ريشه در دوره ضعف بعد از تركمنچاى داشت و نيز بهائيت كه در دوره ناصرى شكل گرفت، در واقع، تلاشى در اين راستا بود. اين فرقهها، به دليل آنكه از يك سو عمق ايمان و اعتقادات مردم در مذهب شيعه غيرقابل تشكيك بود و از سوى ديگر خود اين مرامها و فرقهها نقاط ضعف و تناقضات زيادى داشتند، زياد دوام و رسوخ نيافتند و بهرغم آنكه در سنوات و دهههايى صحنه اجتماعى و سياسىايران را متشنج كردند، تداوم جدى نداشتند و نفرت عمومى را برانگيختند؛ هرچند كه قدرتهاى خارجى از همان زمان تا اكنون هميشه از اين فرقهها در جهت مقاصد و مرامهاى خود، استفاده سياسى و فرهنگى كردهاند؛ به قدرت رسيدن تنى چند از آنان در مناصب حساس حكومتى در دوران پهلوى، نشانه اين امر است. موسى نجفى و موسى فقيهحقانى، تاريخ تحولات سياسى ايران، (موءسسه مطالعات تاريخ معاصر، چ 2، 1381)، صص 78 79. 26. به عنوان مثال؛ ميرزا احمد مجتهد تبريزى در سال 1264 ق به كفر شاگردان شيخ احمد احسايى و تبعه او فتوى داد. در فتواى وى، ورود پيروان احسايى به حمام مسلمين حرام شمرده شده، همچنان كه بر مس آنها توسط مسلمين، احكام مس كفار بار شده است. ناسخ التواريخ، ج 3، ص 1037. 27 . تحميل تقيه از زمانى آغاز شده بود كه سيد كاظم رشتى جانشين شيخ احمد احسايى و رهبر فقه شيخيه مجبور شده بود كه بگويد «ظواهر اين عباير شيخ احمد كفر است». قصص العلما، ص 31. 28 . بابىگرى، صص 19 20. 29. هانرى كربن درباره جانشينان شيخ احمد مىنويسد: با دومين جانشين شيخ احمد، مركز مكتب [شيخيه ]به كرمان انتقال يافت و در همين شهر داراى حوزههاىعلميه، مدرسه و چاپخانهاى است. شيخ محمدكريم خان كرمانى (متولد كرمان در سال 1225 ق و درگذشته 1288 ق) از سوى پدر خود، ابراهيم خان، به خانواده سلطنتى تعلق داشت. او در كربلا شاگرد سيد كاظم بود و آثار بسيارى به يادگار گذاشته (بالغ بر دويست و هفتاد و هشت عنوان) كه همه قلمروهاى علوم اسلامى و فلسفى حتى كيميا، طب، موسيقى و مناظر و مرايا را شامل مىشود. فرزند او شيخ محمدخان كرمانى (1263 1324 ق) جانشين پدر شد و آثار فراوانى از خود به جاى گذاشت. ميان پدر و فرزند، همكارى فكرى و معنوى نزديكى وجود داشت كه ميان محمدخان و برادر جوان او، شيخ زينالعابدين خان كرمانى (1276 1360 ق) كه جانشين او شد و آثار بسيارى از او باقى مانده است كه بخش اعظم آن به چاپ نرسيده، تجديد شد. بالاخره، پنجمين جانشين، شيخ ابوالقاسم ابراهيمى مشهور به «سركار آقا» (1314 1389 ق) است كه او نيز آثار فراوانى نوشته و در آنها به طرح پرسشهاى حساسى پرداخت، اما مجموعه آثار مشايخ، به صورتى كه در كرمان محفوظ است، بيش از هزار عنوان را شامل مىشود و تاكنون نزديك به نيمى از آنها به چاپ رسيده است. تاريخ فلسفه اسلامى، صص 497 498. 30. دين و دولت در ايران، صص 211 212. 31. بابيه و اسماعيليه از جهات متعددى شبيه هم هستند: اولاً هر دو از مذهب شيعه سرچشمه گرفته و بدعتآميز بودند و هدفشان از ميان بردن دين مورد قبول اكثريت (به ترتيب سنى و شيعه اثنىعشرى) با اعمال زور بود و نشر عقايد اين دو طايفه پنهانى بود. ثانياً به لحاظ عقيدتى در اسماعيليه عنوان باب به يكى از مراتب سبعه باطنى در سلسلهمراتب روحانى داده شده بود. بابيه نيز به سهم خود كاربرد رمزى عدد هفت را با نظريه «ذات حروفه سبعه» كه خداوند از رهگذر آنها در هفت روز كار آفرينش را به پايان برد، احيا كردند. ادوارد براون در كتاب «يك سال ميان ايرانيان» معتقد است چون عقايد بابى بهايى رنگ شيعى را از دست داد، اقليتهاى مذهبى به خصوص زرتشتيان را به خود جلب كردند. ثالثاً هر دو گروه، در فعاليتهاىشان عدم تعصب و آزادى مذهبى يا تلفيق اديان و مذاهب را پيشه خود ساخته بودند. 32. براى اطلاع تفصيلى از سير تاريخى كه سيد علىمحمد را به بابيت كشاند، ر.ك: اعتمادالسلطنه، تاريخ منتظم ناصرى، ج 3، به تصحيح محمداسماعيل رضوانى، (تهران: دنياى كتاب، چ 1، 1367)، صص 1669 1672. 33. Comte Arthur de Gobineau . 34. سيد يحيى دارابى كه بعداً قيام باب را در تبريز رهبرى كرد نيز در اين مناظرات حضور داشته است. 35. سكوت مآخذ بابيه درباره مجالس مكالمه باب با علما بيانگر اين است كه باب واقعاً در بحث با علما شكست خورده است. 36 . منتظم ناصرى، ج 3، صص 1670 1671؛ روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 311. 37. مهمترين علت موضعگيرى عالمان دينى در قبال باب، اعتقاد آنان به بدعتآورى باب و اطرافيان وى بود. به عنوان مثال؛ ملا علىاكبر اردستانى در مسجد آقا قاسم شيراز عبارت «اشهد ان علىمحمد بقيه الله» [ا.جى.براون، تاريخ جديد ميرزا علىمحمد باب، (كمبريج: 1893)، ص 200 ]را به اذان افزود كه باعث شد علما، حسينخان نظامالدوله حاكم شيراز را وادار كنند تا او را مجازات كند. روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 311؛ تاريخ منتظم ناصرى، ج 3، صص 1671 1672. . 38. در زمان همين آزادى بود كه ملا حسين بشرويهاى در رفتوآمدى كه با باب داشت، آيين او را پذيرفت و بعدها قيامهاى خراسان و مازندران را راه انداخت. 39 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 311. 40 . ر.ك: دين و دولت در ايران، صص 197 199. 41 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 312. 42 . ناسخ التواريخ، ج 3، صص 1010 1011. 43 . براى اطلاع تفصيلى از متن نامه علما به آقاسى، ر.ك: احمد كسروى، بهايىگرى، (تهران: بىرنا، بىتا)، ص 26؛ فريدون آدميت، اميركبير و ايران، (تهران: 1334)، ص 199. 44. براون بر اين باور است كه آقاسى مىترسيده كه پس از ملاقات محمدشاه و باب، اخلاصهاى معنوىمحمدشاه از او منصرف و متوجه باب شود. 45. وى چهل روز در تبريز ماند و در تمام اين مدت، علما از ملاقات با او خوددارى كردند. 46 . وى معلم ناصرالدين شاه بود. 47 . براى اطلاع تفصيلى از مفاد اين مناظره، ر.ك: روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 423؛ قصص العلما، ص 46؛ فريدون آدميت، اميركبير و ايران، (تهران: خوارزمى، چ 8، 1378)، ص 200؛ بهائىگرى، صص 32 33. 48. ر.ك: دين و دولت در ايران، صص 201 203. 49 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 456. همين اقدام اميركبير باعث شد كه بابىها به قتل وى همت گمارند. 50 . ر.ك: ناسخ التواريخ، ج 3، صص 1073 1075. يكى از علتهاى بىمهرى بابىها به اميركبير به ويژه در تاريخنگارى آنها، همين اعدام بابيه توسط وى مىباشد. به عنوان مثال؛ در اين خصوص مىتوان به نويسنده كتاب «قبله عالم» كه خود يك بهايى است، مراجعه كرد [ عباس امانت، قبله عالم، ترجمه حسن كامشاد، (تهران: كارنامه، چ 1، 1383) ]. 51 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 422. 52 . براون سعيدالعلما را يهودىتبار مىداند كه تازه به دين اسلام گرائيده بوده است اما در شرح حال مختصرى كه اعتمادالسلطنه در المآثر و الآثار از وى به دست داده است، از يهودىتبار بودن او ذكرى به ميان نياورده است. 53 . ر.ك: ناسخ التواريخ، ج 3، صص 1012 1036؛ روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 446. 54. ظاهراًً او بيش از همه به جنبههاى انقلابى بابيت دل باخته بود. 55 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 448. 56. ر.ك: ناسخ التواريخ، ج 3، صص 1058 1069؛ تاريخ منتظم ناصرى، ج 3، صص 1695 1696. 57. ر.ك: ناسخ التواريخ، ج 3، صص 1105 1110. 58. بعد از باب، فرقه وى به دو شاخه تقسيم شد: الف) پيروان يحيى صبح ازل (ازليه)؛ ب) پيروان برادر وى، ميرزا حسينعلى بهاء (بهائيه). روسها از ازليه و انگلستان از بهائيه حمايت مىكردند. 59. دين و دولت در ايران، صص 213 214.