|
به تمام افراد گردانمان، از جمله خودم، پانزده روز مرخصی داده بودند. وقتی آمدم خانه، دیدم اگر به بابام و مخصوصاً به ننهام بگویم مرخصی...
دوشنبه 15 آذر 1389
|
 |
|
وصيّت میكنم... وصيّت میكنم به كسی كه او را بيش از حد دوست میدارم! به معبودِ من! به معشوقِ من! به امام موسی صدر! كسی كه او را مظهر...
شنبه 13 آذر 1389
|
 |
|
گفت: هر سال با شروع فصل پاييز، به مناسبت سالگرد جنگ هشت ساله جشن و بزرگداشت مي گيرن! آخه جنگ که جشن و بزرگداشت نداره!؟
گفتم: بزرگداشت...
دوشنبه 8 آذر 1389
|
 |
|
در روز هشتم بهمن ماه سال 1361، برادر حسن باقری با من صحبت کرد که صبح روز بعد برای دیدن منطقهی«فکّه» برای عملیات والفجر مقدّماتی به...
چهارشنبه 3 آذر 1389
|
 |
|
علی هاشمی بعد از سالها برگشت و سکوت چندین ساله را شکست.
علی هاشمی برگشت و با خودش یک دنیا خاطره آورد.
علی هاشمی برگشت و بیش از...
چهارشنبه 3 آذر 1389
|
 |
|
نقش زنان در حماسهی سی و پنج روزهي خرمشهر محدود به زمان و مكان خاصي نيست و در جاي جاي خرمشهر از مراكز پشتيباني، تا خطوط مقدّم درگيريِ...
دوشنبه 1 آذر 1389
|
 |
|
شهيد احمد كاظمي در دوم مرداد سال 1338 درنجفآباد اصفهان دركوچه ملاصدرا در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد.
دوران تحصيل را در مدرسه دهقان...
دوشنبه 1 آذر 1389
|
 |
|
حجت الاسلام والمسلمين علي اکبر محمدي، نماينده ولي فقيه در لشکر 42 قدر اراک، از خاطرات ماه رمضان در جبهه مي گويد:
ربناي لحظه هاي افطار،...
یک شنبه 30 آبان 1389
|
 |
|
در دهه سی، زمانی كه جوّ غالب فكری و سیاسی در مراكز دانشگاهی و از جمله دانشگاه تهران در اختیار توده ای ها بود و دین و سیاست دو مقوله...
دوشنبه 24 آبان 1389
|
 |
|
من، حسن رضایی، پسر دوّم شهید حاج علی رضایی هستم. ما سه برادر هستیم که میخواهیم مثل پدرمان سرباز اسلام و قرآن باشیم.
وقتی 4 ساله...
چهارشنبه 19 آبان 1389
|
 |
|
/ یکی از بچّهها، به خیال خودش میخواست با نمایندهی صلیب سرخ که آن روز در اردوگاه بود، مزاحی کرده باشد.
پشت در مخفی شد و همینکه...
شنبه 15 آبان 1389
|
 |
|
هرچه گفتم تو لازم نيست بماني، برگرد و كارهاي برادرت را انجام بده قبول نكرد. گفت: چطور برادرم شهيد شود و من نشوم؟ خلاصه ماند تا شب كه...
دوشنبه 3 آبان 1389
|
 |
|
یک روز آقا مهدى باکرى فرمانده لشکر عاشورا آمد محل آموزش گروهان ما در قجریه، مثل بیشتر وقت ها لباس ساده بسیجى به تن داشت. از نزدیک کار...
چهارشنبه 21 مهر 1389
|
 |
|
براى انجام جلسه اى اضطرارى از سنگر فرمانده ارتش بى سیم زده، فرمانده گردان صبار حاج محمد طاهرى را خواستند.
در آن زمان حاج محمد در...
سه شنبه 20 مهر 1389
|
 |
|
قد بلندی داشت و زیرپیراهن سفیدش، از خون سرخ بود. هر دو دستش از کتف قطع شده بود و رگ و پیهایش آویزان و خونریزان بود. جلو رفتم تا کمکش...
دوشنبه 19 مهر 1389
|
 |
|
شهید عبدالحسین برونسی، متولد 1321
محل تولد: روستای گلبوی کدکن( تربیت حیدریه)
تاریخ شهادت: 19 اسفند 1363
*
- مادر شهید: در...
دوشنبه 19 مهر 1389
|
 |
|
همين كه از لندكروز پريدم پايين ديدمش. تازه از مرخصي آمده بود. كنار منبع آب نشسته بود و با حوصله وضو مي گرفت. از بلندگوي «موقعيت» صداي...
یک شنبه 18 مهر 1389
|
 |
|
محمدرضا، نورانى و زیبا و با لباسى سبز و تبسم کنان به طرفم آمد. با آن که مى دانستم شهید شده، اما از شوق شروع نمودم به بوسیدن او بعد...
شنبه 17 مهر 1389
|
 |
|
ضد انقلاب سر افسر ارتش را با ميخ سوراخ كرده بود
فردايش به ستاد عمليات رفته و اعلام آمادگي كردم كه جز نيروهاي آزادكننده پادگان بانه...
سه شنبه 13 مهر 1389
|
 |
|
حاج احمد گفت: تو خجالت نميكشي؟
حاج احمد با لحن گلايهآميز گفت: شنيدم ميخواهي از پيش ما بروي. سرم را پايين انداختم و گفتم: با اجازه...
یک شنبه 11 مهر 1389
|
 |