|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دفعات نمایش: 846
|
شنبه 15 اسفند 1388
|
|

بايستههاي دوران جواني
| اشاره
وقتي ميتوان قدر روزگار جواني را دانست که آن را با دوره پيري يا کودکي و محدوديت¬هاي آنها سنجيد. دوره جواني، دوره شور و نشاط و فعاليتهاي سازنده است؛ اما زمان پيري, وقت خمودي و ناتواني است. اگر جوان به اين امر آگاه شود که تواناييها و شور و نشاط اين دوره از زندگي¬اش هميشه با او نخواهد بود و روزي اين پويايي به خمودگي و ناتواني تبديل ميشود, قدر جواني¬اش را خواهد دانست و براي بهره¬مندي از آن، تمامي تلاش خود را خواهد کرد.
ماهيت دوره جواني
توصيه: «در هنگام جواني، پيرْ عقل و خويشتن¬دار باش. و مايه عزت و سبب تقدّم کمالْ, نفس و خرد دان, نه کِبَر سن و مُعَمَّر بودن. چهاي بسا پير که به سبب عدم تحصيل اين معني و وجود تقصير در اکتساب فضايل از جوانان مؤخر باشد.
جوان خردمند پوزش پذير
سزد گر نشيند به بالاي پير
پس شرف به حصول معاني است نه به پيري و جواني.
عقل شرف جز به معاني نداد
قدر به پيري و جواني نداد
سنگ شنيدم که چو گردد کهن
لعل شود, مختلف است اين سخن
حظ خويش از روزگار جواني بردار که چون پير شوي نتواني».
چون پير شدي ز کودکي دست بدار
بازي و ظرافت به جوانان بگذار
* * *
طرب نوجوان ز پير مجوي
که دگر نايد آب رفته به جوي
زرع را چون رسيد وقت درو
نخرامد چنانکه سبزه نو
* * *
دور جواني بشد از دستِ من
آه و دريغ آن زَمَنِ دل¬فروز
قوّت سرپنجه شيري برفت
راضيام اکنون به پنيري چو يوز
پيرزني موي سيه کرده بود
گفتمش اي مامک ديرينه روز
موي به تلبيس سيه کرده گير
راست نخواهد شدن اين پشتِ کوز
غرور كاذب در دوران جواني
حكايت: «وقتي به جهل جواني بانگ بر مادر زدم, دل آزرده به کنجي نشست و گريان همي گفت:
مگر خردي فراموش کردي که درشتي ميکني؟
چه خوش گفت زالي به فرزندخويش
چو ديدش پلنگافگن و پيلتن
گر از عهد خرديت ياد آمدي
که بيچاره بودي در آغوش من
نکردي در اين روز بر من جفا
که تو شيرمردي و من پيرزن».
حكايت: «جواني چست، لطيف, خندان, شيرين زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هيچ نوع غم نيامدي و لب از خنده فراهم.
روزگاري بر آمد که اتفاق ملاقات نيفتاد, بعد از آن ديدمش زن خواسته و بيخ نشاطش بريده و گل هوس پژمريده. پرسيدمش: چگونهاي و چه حالت است؟ گفت: تا کودکان بياوردم دگر کودکي نکردم».
آداب دوره جواني
توصيه
اي چو اَلِف عاشق بالاي خويش
اِلف[22] تو با وحشت سوداي خويش
گر «اَلِفي» مرغ پر افکنده باش
ورنه چو «با» حرف سرافکنده باش
چون الف آراستهاي مجلسي
هيچ نداري الف مفلسي
طفل نهاي پاي به بازي مکش
عمر نهاي سر به درازي مکش
روز به آخر شد و خورشيد دور
سايه بود پيش تو کم¬سو و نور
روز نبيني چو به پايان شود
سايه هر چيز دو چندان شود
سايه پرستي چه کني, همچو باغ
سايه شکن باش، چو نور چراغ
گر تو ز خود سايه تواني بريد
عيب تو چون روز شود ناپديد»
توصيه: «در ايام جواني، به هيچ حال، راه حق فراموش مکن. هشيار باش و به جواني غره مشو در طاعت و معصيت.
به هر حال که باشي، راه حق فراموش مکن؛ خواه پير و خواه جوان.
روزگار شباب غنيمت شمار و ضايع مگذار, چه تعاقب ليل و نهار بياختيار, تو را به منزل موحش پيري خواهد رسانيد.
پير دو مويي که شب و روز توست
روز جواني ادب¬آموز توست
کز تو جوانتر به جان چند بود
تا نشود پير در اين پند بود
پرده گل باد خزانيش برد
آمده پيري و جوانيش برد»
تفاوت پيري و جواني
حكايت: «آوردهاند که به شهر مرو، درزي¬اي بود بر در دروازه گورستان دکان داشت و کوزهاي در ميخي آويخته بود و هوس آنش داشتي که هر جنازهاي که از آن شهر بيرون بردندي وي سنگي اندر آن کوزه افگندي و هر ماهي، حساب آن سنگها بکردي که چند کس را بردند و باز کوزه تهي کردي و سنگ همي در افگندي تا ماهي ديگر. تا روزگار بر آمد، از قضا درزي بمرد. مردي به طلب درزي آمد و خبر مرگ درزي نداشت. در دکانش بسته ديد؛ همسايه را پرسيد که اين درزي کجاست که حاضر نيست؟ همسايه گفت: درزي نيز در کوزه افتاد».
توصيه: «اي پسر، هشيار باش و به جواني غره مشو اندر طاعت و معصيت. به هر حالي که باشي از خداي ـ عزوجل ـ ياد همي کن و آمرزش همي خواه و از مرگ همي ترس تا چون درزي ناگاه در کوزه نيفتي با بار گناهان بسيار و همه نشست و خاست با جوانان مدار, با پيران نيز مجالست کن و رفيقان و نديمان پير و جوان آميخته دار تا جوانان اگر در مستي جواني محالي کنند و گويند پيران مانع آن محال شوند. از آنکه پيران چيزها دانند که جوانان ندانند».
|
|
|
|
|
|
ثبت نظر شما
|
|
| | | | |
|