مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
جهانی سازی
پیوندهای ویژه  
تصاویری زیبا و رویایی از بازتاب...
مرزهاي خشونت و رحمت در سيره...
پناهگاه زن در آخرالزمان
اين منم، انسان
مهريه، فلسفه و اهداف آن
امام حسين(علیه السلام) در سايه...
سایت تخصصی آندروید
دهخدا و مشروطيت
نويد ظهور حضرت مهدي علیه السلام...
خصوصیات افراد خیلی حساس
سرپرستي و حاكميت حق مرد است...
تصويرسازي قرآن از قيامت
خشکسالی بی سابقه زاینده رود...
آرامش زیر چتر ولایت
ولادت حضرت مهدي(عج) در کتب اهل...
ترس از درد درد مي آورد
آستانِ بلند و دستِ تهى
اقسام توبه
عــشق و محبت در قلمرو حیوانات...
جنايت هاي پنهان كاپيتاليسم
آیا سرداب مقدس است؟
آنچه معتقدين يوگا مي‌خواهند...
زندگي هايي كه از هم فرو مي پاشند...
بررسي يكي از نشانه هاي توحيد
تصاویری بسیار زیبا از اسب های...
بقیع؛ در گذر تاریخ
آيا آية الله خامنه اي سيد خراسانيست؟...
تحوّل دولت در عصر جهانی شدن...
زن خوب ، مرد خوب
بايسته‌هاي اخلاقي از منظر امام...
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
سرنوشت آینده جهان از دید آیات و روایات ده گانه
حضرت آيت الله سبحاني در پاسخ به سوالي در خصوص «آينده جهان از نظر قرآن و روايات» تشريح کرده‌اند طبق نص...
حزب الله به رژیم صهیونیستی حمله می کند
الجزیره به نقل از سایت فرانسوی 'اینتلیجنس آنلاین' گفت: « 'حزب الله' لبنان قصد هجوم به اسرائیل را دارد.»
راهپیمایی 22 بهمن امسال عظیم‌ترین و پرشکوهترین راهپیمایی پس از انقلاب بود
دبیرکل جبهه پیروان خط امام و رهبری با بیان اینکه مجلس آینده قطعاً مهمترین مجلس پس از انقلاب خواهد بود،...
پرسپولیس متخلف شناخته شد
حسین محمد پورزرندی با اشاره به اینکه باشگاه پرسپولیس قرارداد میلیاردی خود را به صورت یک‌طرفه و البته...
روش عجیب تراکتورسازی در جذب بازیکن!
و منتظر آمدن دفترچه اش و مشخص شدن وضعیت خدمتش است تا پس از آن کارهایش را برای پیوستن به تراکتورسازی انجام...
چرا لاریجانی در راهپیمایی قم حضور نیافت؟
این منبع در بیان علت حضور لاریجانی در مشهد گفته كه این شهر مقدس در كشورمان بعد از قم، میزبان مهمترین...
بهترین بازیگر زن جشنواره فیلم فجر به شهدای ایران‌زمین ادای احترام کرد
«هنگامه قاضیانی» پس از دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن سی‌امین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر،...
اتفاق ساده در شبکه طبرستان
تجلیل از ایثارگران شبکه تبرستان، پخش برنامه اتفاق ساده و تجلیل از خانواده های شهدا از اخبار صدا و سیمای...
جدول تغییرات قیمت در بازار موبایل
به دنبال نوسانات قیمت ارز برخی از مدل‌های تلفن همراه طی دو ماه گذشته با افزایش قیمت در بازار عرضه می‌شوند...
خروس چيني تخم گذاشت+عکس
يك مرد روستايي در چين ادعا كرد كه خروسش تخم مي‌گذارد.
عروس و داماد در راهپیمایی+عکس
راهپیمایی ‌ 22 بهمن ...
خطری که "جمهوری اسلامی" را تهدید میکند
شاید هیچ کشوری در جهان وجود نداشته باشد که به اندازه ایران ، در یک مقطع زمانی فشرده 33 ساله این همه تضییقات...
نتايج آزمون دوره‌های ترمی علمی کاربردی منتشر شد
فهرست اسامی پذيرفته‌شدگان نهايی کدرشته ‌محل‌های‌متمرکز و معرفی شدگان چند برابر ظرفيت کدرشته محل‌های نيمه‌متمرکز...
بازار مسکن در رکود؛ قیمت آپارتمان در برخی مناطق تهران
فعالان بازار مسکن رکود خرید و فروش مسکن در تهران در شرایط فعلی را در نتیجه افزایش قیمتها و کاهش قدرت...
ویژه نامه دهه فجر
ویژه نامه هفدهم ربیع الاول
 
  دفعات نمایش: 1090    پنج شنبه 28 تیر 1386 



«در آن شب برفی‏»

داستان


ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه بود . برف شدیدی می‏بارید . محوطه دانشگاه یكپارچه سفید شده بود . بر خلاف روزهای گذشته، سكوتی رمز آلود بر خوابگاه حكمفرما بود . علیرغم علاقه فراوان به خاطر بارش برف و طولانی بودن مسیر، از مسافرت به شهرستان صرف نظر كردم . در ضمن این ایام برای آماده شدن جهت امتحانات پایان ترم مناسب بود .
پس از خداحافظی با جمعی از دوستان، آهسته آهسته وارد خوابگاه شدم و كنار پنجره روی تخت نشستم . راستی بارش برف چه زیبا و نشاط آور است . دانه‏های برف كه رقص كنان بر زمین می‏نشینند، انسان را در فضای بی‏كران خیال از این سو به آن سو می‏برند .
در همین رؤیاها غرق بودم كه بلند گوی سالن من را به خود آورد: «آقای محسن جوادی تلفن از شهرستان .» به سرعت‏خود را به تلفن رساندم .
صدای خواهرم را شناختم . در حالی كه ناراحتی از صدای لرزانش می‏بارید، گفت: داداش محسن، سلام، خودتی؟
- سلام، آره خودمم . چه خبر؟ همه خوبن؟ مادر چطوره؟ حالش خوبه .
یكدفعه خواهرم به گریه افتاد . گفتم: چیزی شده؟ مادر طوری شده؟
- آره . حالش یه دفعه خراب شد . تازه از بیمارستان برگشتم . اون اصرار كرد به تو خبر ندم; اما نتونستم . دكترها گفتن حالش بده شاید به عمل بكشه . تازه عملش . . . . .
حرفش را قطع كردم و در حالی كه بغض گلویم را فشار می‏داد، گفتم: حتما می‏آم; اما از امشب گذشته . این‏جا داره برف می‏باره . فردا حتما راه می‏افتم; بی‏خبرم نذار .
خدا حافظی كردم و گوشی را گذاشتم . احساس كردم، سالن تاریك‏تر و سردتر شده; تنها صدایی كه در سالن خلوت به گوش می‏رسید، صدای گام‏های خودم بود . در حالی كه اشك چشمم را پاك می‏كردم، وارد خوابگاه شدم . سه نفر از دوستانم را دیدم كه برای رفتن آماده می‏شدند . قبل از این‏كه متوجه آمدن من شوند، باقیمانده اشكم را پاك كردم و گفتم: ببخشید، تشریف می‏برید؟ سؤال بی‏موردی بود; ولی آن‏ها تنها افراد باقیمانده خوابگاه بودند و با رفتن‏شان تنهای تنها می‏شدم .
یكی از آن‏ها گفت: نه آقا محسن .
گفتم: پس كجا می‏رین؟
یكی دیگر از آن‏ها گفت: شب چهارشنبه‏اس می‏خوایم بریم جمكران .
عجب تصادفی! برای یك لحظه احساس كردم قرار است مریضی مادرم با حوادثی گره بخورد . حسی غریب به من می‏گفت رصت‏خوبی است . هم اظهار ارادت به امام زمان هم توسل جهت‏شفای مادر . من اسم این مسجد را خیلی شنیده بودم; ولی چیزی درباره‏اش نمی‏دانستم و هرگز آن‏جا را ندیده بودم .
گفتم: تو این هوا؟
یكی از آن‏ها در حالی كه بند كفشش را محكم می‏كرد، گفت:
در بیابان گر به شوق كعبه خواهی زد قدم
سر زنش‏ها گر كند خار مغیلان غم مخور
یكی از آن‏ها كه خود را در آینه مرتب می‏كرد، یكدفعه چشمش به چشمانم افتاد و گریه‏ام را دریافت . پرسید: چیزی شده؟ نكنه از این‏كه تنها می‏مونی ناراحتی؟ !
گفتم: نه .
شانه‏اش را در جیب گذاشت و با من خدا حافظی كرد . مریضی مادرم، شدت بارش برف، تنهایی در خوابگاه و بالاخره حسی غریب مرا سمت جمكران می‏خواند .
قبل از این‏كه سختی راه، سردی هوا و چیزهای دیگر باعث تردیدم شوند، گفتم: اگه ممكنه یه دقه صبر كنین منم می‏آم .
یكی از آن‏ها گفت: پس یا الله دیر شد .
خود را به سرعت آماده كردم و همراه آن‏ها راه افتادم .
تقریبا تمام مسیر تهران - قم برف می‏بارید . شیشه‏های اتوبوس بخار گرفته بود و هوای داخل شرجی می‏نمود . قسمتی از شیشه اتوبوس را پاك كردم و به بیرون نگریستم . چرا با این مسائل كم‏تر آشنایی دارم . چرا این چند سال اخیر از خودم فاصله گرفته‏ام . این پرسش‏ها رهایم نمی‏كرد .
غم عشقت‏بیابون پرورم كرد
هوای وصل بی‏بال و پرم كرد
به مو گفتی صبوری كن صبوری
صبوری طرفه خاكی بر سرم كرد
این كلماتی بود كه به زحمت از لابه‏لای صدای ناهنجار اتوبوس به گوش می‏رسید . با خودم گفتم: اینا عجب حالی دارن .
بدون مقدمه، به دوستم گفت: این مسجد چه جور جایی یه؟
خیلی نمی‏دونم; ولی شنیدم به دستور امام زمان (ع) ساخته شده; میگن خیلیا امام زمانو اون جا دیدن .
یعنی واقعا دیدنش؟
- می‏گن .
آنگاه سرش را زیرانداخت و چنین زمزمه كرد:
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی
در صندلی فرو رفتم و مشغول تماشای بارش برف شدم . لحظه‏ای بعد، اتوبوس ایستاد . شدت برف افق دید را محدود كرده بود . از دور شعله آتشی به چشم می‏خورد . اتوبوس آهسته حركت می‏كرد . یكدفعه همه با تعجب از روی صندلی‏ها بلند شدند؟ كنار جاده اتوبوسی واژگون شده بود . عجب صحنه‏ای . یكی از مسافران گفت: خدا كنه كسی طوری نشده باشه .
هنوز از صحنه تصادف فاصله نگرفته بودیم كه پیرمردی با محاسن سفید فریاد زد: برای سلامتی امام زمان صلوات . همه صلوات فرستادند .
- برای سلامتی خودتون و آقای راننده صلوات .
باز هم همه صلوات فرستادند . با خودم گفتم عجب آدمایی هستیم . وقتی تصادفی می‏بینیم، به فكر سلامتی می‏افتیم . در این فكر بودم كه دو مرتبه اتوبوس ترمز كرد . عوارضی قم رسیده بودیم . از دور گنبد طلایی حضرت معصومه (س) خودنمایی می‏كرد . بادیدن گنبد، همگی آهسته سلام دادند و ذكر گفتند .
پس از رسیدن به قم و رفتن به حرم و خواندن نماز مغرب و عشا، یكی از دوستان گفت: زود باشید جمكران دیر می‏شه .
از قم تا جمكران خیلی طول نكشید . چراغ‏های روشن این مسجد كه چون جزیره‏ای در دل اقیانوس می‏نمود، از دور جلوه‏ای زیبا داشت . مناره‏های مسجد مانند دو دست‏سوی آسمان بلند شده بود و همگان را به سوی پروردگار سوق می‏داد . همین كه مسافران مسجد را دیدند، برای سلامتی امام زمان صلوات فرستادند . از هر گوشه ماشین صدای ذكر و صلوات شنیده می‏شد . خیلی عجیب بود . این همه آدم تو این سرما برای چه جمع شده‏اند . در این‏جا، از همه جای ایران اتوبوس‏هایی دیده می‏شد; اتوبوس‏هایی با پارچه نوشته‏های سبز و سفید كه مثل كشتی‏های كوچك و بزرگ كنار این جزیره معنوی پهلو گرفته بودند . بی‏درنگ صحن مسجد را پشت‏سر گذاشتیم و وارد مسجد شدیم . پیرمردی خوش سیما و نورانی پشت پیشخوان كفشداری ایستاده بود . وقتی كفش‏هایم را به او دادم، با لبخندی ملیح شماره‏ای را دو دستی به من داد و گفت: التماس دعا جوون .
وارد مسجد كه شدم دیگر احساس سرما نمی‏كردم، از دور محراب زیبای مسجد توجهم را جلب كرد . به فكر مادرم افتادم . یاد روزهایی كه دستم را می‏گرفت و به مسجد محله می‏برد .
مسجد پر از جمعیت‏بود . در قسمت انتهایی جایی خالی یافتم . فكر مادرم از یك طرف و آشنا نبودن با اعمال مسجد از طرف دیگر، مرا بر آن داشت در آن گوشه خلوت بمانم تا دوستانم اعمالشان را انجام دهند . پس با آن‏ها خدا حافظی كردم . قرار گذاشتیم بعد از نماز صبح كنار جایگاه جمع آوری نذورات همدیگر را ببینیم .
همان جا نشستم، زانو هایم را بغل گرفتم و در جمعیت‏خیره شدم . اكثرا تسبیح در دست داشتند و چیزی را تكرار می‏كردند كه بعدا فهمیدم عبارت: «ایاك نعبد و ایاك نستعین‏» است . با خود فكر كردم چه حالی دارند این‏ها، توی این سرما این همه راه آمده‏اند تا نماز بخوانند .
نگاهی به ساعت كردم . بیست دقیقه به یك نصف شب مانده بود . با خود گفتم: حالا كجا اذان صبح كجا . كی حال داره این همه وقت‏بیدار باشه . سرم را روی زانو گذاشتم و در فكر مادرم فرو رفتم . وقتی پدرم به رحمت‏خدا رفت، او هم مادرم بود هم پدرم . اگر زحمت‏های او نبود من هرگز نمی‏توانستم به دانشگاه راه یابم .
در این فكرها بودم كه احساس كردم جوانی كنارم نشست و مهر و تسبیحش را روی زمین گذاشت . آهسته نگاهش كردم حدود 24 تا 25 ساله بود . از لباس و كیفش احتمال دادم دانشجو باشد . اول از نوع نماز و گریه‏اش ناراحت‏شدم و گفتم بعید است‏بتوانم در كنارش استراحت كنم; ولی بعد با خودم گفتم: مگه خوابگاه اومدی؟ دو مرتبه به حال و هوای خودم برگشتم; ولی مخفیانه او را زیر نظر داشتم . قبل از این‏كه نمازش را شروع كند، دو زانو نشست و این كلمات را زمزمه می‏كرد .
به هوای كوی تو آمدم كه رها ز بند هوا شوم
به امید روی تو آمدم كه ز تو كامروا شوم
نه رها ز بند هوا شدم نه ز یار كامروا شدم
متحیرم به كجا شوم كه دگر ز فكر رها شوم
كتابی در دستش بود ولی این‏ها را از حفظ می‏خواند . بعد نمازی مخصوص خواند . نماز اولش كه تمام شد، تسبیح به دست گرفت و نمازی دیگر آغاز كرد . نمازش كه تمام شد، سجده‏ای طولانی كرد .
با خود گفتم: حتما مادر این جوان هم بیمارستانه . خیلی بی‏تابی می‏كرد . اشك‏های چشمش كه روی فرش مسجد می‏ریخت، نشان دهنده سوز و عشق‏اش بود .
گفتم: ببخشید: . . .
او كه نمی‏خواست اشك چشمش را ببینم، با دستش نیمی از صورتش را پوشاند و گفت: بفرمایید .
- مادرتون مریضه .
- نه، چطور مگه؟
- حتما پدرتون مریض شده .
- نه عزیز من .
- پس برای كی این طور دعا می‏كردین؟
- برای سلامتی آقا .
با كمال شرمندگی بی‏معنا بودن پرسش هایم را دریافتم . گفتم: معذرت می‏خوام، اولین باره می‏آم این‏جا; می‏شه یه كم توضیح بدین .
دعا برای امام زمان یعنی چه؟ او كه رو به قبله نشسته بود، به طرف من برگشت; چهار زانو نشست و گفت: دانشجویی؟ گفتم: بله .
- منم دانشجوام . حتما منظورت اینه كه امام زمان چه احتیاجی به دعای ما داره; امام زمان احتیاجی به دعای مردم نداره; ولی مردم با دعا برای او نهایت عشق و علاقه خود شونو نشون می‏دن . این تنها یكی از وظیفه‏های شیعیان در برابر امام زمانه .
- برا چی؟
- این‏كه آن حضرت گردن ما حق داره نه تنها ما، كه گردن همه هستی حق داره .
- این وظایفی كه می‏گی چیه؟
یكدفعه متوجه شدم بعضی از كسانی كه كنار ما مشغول خواندن دعایند، به ما نگاه می‏كنند . گویا به گفت و گوی ما در آن موقعیت اعتراض داشتند . كمی خود را به جوان نزدیك كردم و آهسته‏تر گفتم: بفرمایید .
گفت: خوب معلومه ما خیلی وظیفه نسبت‏به امام زمان داریم . اولین و اصلی‏ترین وظیفه ما معرفت و شناخت امام زمانه . من با شنیدن این جمله احساس خجالت كردم و سرم را زیر انداختم . نشناختن امام زمان برای كسی كه خودش را شیعه و پیرو او می‏داند، راستی خجالت آور است . به خودم گفتم: ای بی‏معرفت!
- وظیفه دوم این‏كه انتظار فرج و ظهور حضرت رو داشته باشه . در واقع اگه كسی خوب آن حضرت رو بشناسه، به هیچ‏كس دل نمی‏بنده و همیشه منتظرش می‏مونه . دیگه این‏كه از دوری‏اش غمگین و ناراحته . وظیفه دیگه اینه كه برای سلامتی‏اش دعا كنه . البته صدقه برای سلامتی حضرت، آثار عجیبی داره كه من تجربه كردام .
یكدفعه به یاد مادرم افتادم در حالی كه اشك در چشمانم حلقه زده بود، با خود گفتم: ممكنه امام زمان به من كه دفعه اولمه این‏جا اومدم توجه كنه؟
جوان رو به من كرد، تغییر حالم را فهیمد و گفت: طوری شده؟
گفتم: نه .
گفت: ما حالا با هم دوستیم . اگر چیزی هس بگو، شاید كاری ازم بر بیاد .
گفتم: چیزی نیست .
وقتی اصرار كرد، ناگزیر داستان مریضی مادرم را شرح دادم . او برای سلامتی مادرم دعا كرد و گفت: وظیفه دیگر ما در برابر امام زمان اینه كه به او احترام بگذاریم و مثلا هر وقت اسمشو شنیدیم، به احترامش از جا بلند بشیم .
البته وظایف زیاده; ولی دو تای دیگه بیش‏تر یادم نمی‏آد . یكی این‏كه آدم آماده حضور در محضراش بشه; یعنی خودسازی كنه و دیگه این‏كه بعد از خودسازی به اصلاح جامعه بپردازه . در غیر این صورت اگه بگه منتظرم، دروغ می‏گه .
بعد من درباره مسجد و اعمالش پرسیدم . او با حوصله جواب داد . در پایان گفت: اگه نحوه خواندن نماز تحیت مسجد و نماز امام زمان (ع) رو فراموش كردی، درست روبه روت رو تابلویی كه می‏بینی نوشته شده .
احساس عجیبی داشتم . پرسیدم اهل همین شهرید؟
- نه، برای تحصیل این‏جام .
آدرس خوابگاه و شماره تلفنش را به من داد و من نیز كه علاقه شدید به او پیدا كرده بودم، شماره تلفن و نشانی‏ام را به او دادم . با هم خدا حافظی كردیم و من به طرف یكی ازتابلوهایی كه اعمال مسجد بر آن نوشته شده بود، حركت كردم .
پس از خواندن دو ركعت نماز تحیت مسجد، به خواندن نماز امام زمان پرداختم . نورانیتی عجیب در خود احساس كردم . چنان اندیشیدم كه مادرم مواظب من است و راضی‏تر از همیشه مرا زیر نظر دارد . بعد از پایان نماز گفتم: امام زمان، اولین باریه كه این‏جا می‏آم; ولی خودم نیامدم .
تا كه از جانب معشوق نباشد كششی
كوشش عاشق بی‏چاره به جایی نرسد
امشب از شما جز شفای مادرم چیزی نمی‏خوام آخه اون همه چیز منه .
اندكی بعد با صدای قرائت قرآن متوجه شدم نزدیك اذان صبح است . صف‏های نماز تشكیل شد . من نماز را به جماعت‏خواندم و خودم را سر قرار رساندم . بارش برف تمام شده بود; ولی سوز شدیدی می‏آمد . چشمم به صندوق صدقات افتاد . دستم را كه از سرما باز نمی‏شد، داخل جیب بردم و مبلغی را بیرون آوردم . خواستم به نیت‏سلامتی مادرم بیندازم، یكدفعه به یاد صحبت‏های جوان افتادم و گفتم این به نیت‏سلامتی امام زمان . بعد مبلغی دیگر بیرون آوردم و به نیت‏سلامتی مادرم به صندوق انداختم . در این لحظه، صدای دوستانم مرا به خود آورد . یكی از آن‏ها كه دست‏هایش را به هم می‏مالید و گرم می‏كرد، گفت: بنازم، از كی تا حالا ما غریبه شدیم . سرم را زیر انداختم، فكر مادرم رهایم نمی‏كرد .
از در مسجد خارج نشده بودیم كه رفقای ما تعدادی از دوستانشان را دیدند . معلوم شد آن‏ها با هیات آمده‏اند . پرسیدیم جا دارید ما را هم ببرین .
گفتند: جا كه هیچ، جون بخواید . اتفاقا دیشب بعضیا به خاطر برف جازدن و جا خالی زیاد داریم .
سوار ماشین شدیم . همه‏اش در فكر حرف‏های آن جوان بودم . احساس سبكی عجیبی می‏كردم . تقریبا تمام راه را در خواب بودم . مثل این‏كه چند لحظه نگذشته بود كه دوستان بیدارم كردند و گفتند رسیدیم . هنوز داخل خوابگاه نشده بودم كه صدای بلندگوی سالن مرا فراخواند . تمام وجودم لرزید . مادرم! یا امام زمان، این موقع صبح . . . ! به سرعت‏خودم را به تلفن رساندم . خواهرم بود . قلبم چون گنجشكی اسیر می‏تپید . خواهرم با خوشحالی گفت: الو، محسن خودتی؟
- آره، چی شده؟ مادر چطوره؟ این موقع صبح؟
- ترسیدم راه بیفتی بیای . می‏خواستم بگم سحر بعد از نماز صبح حال مادر به كلی تغییر كرد . الان كنار منه می‏خوای بااو حرف بزنی؟ - آره، آره، گوشی رو بهش بده .
بعد صدای مادر را شنیدم: عزیزم، حالت‏خوب است؟
بی‏اختیار گریه‏ام گرفت، گفتم: مادر خوبی؟
گفت: آره عزیزم، الحمدلله .
مادرم در حالی كه صدایش می‏لرزید گفت: عزیزم، دیشب كجا بودی؟
بعد گریه افتاد و ادامه داد، راست‏بگو دیشب كجا بودی؟
اشكم را پاك كردم و گفتم: خدمت آقا .
و دیگر گریه امانمان نداد نه من را و نه مادر را . . . .
خدا مراد سلیمیان /پرسمان پیش شماره 3
 
 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما