|
|
|
|
|
|
دفعات نمایش: 674
|
پنج شنبه 22 فروردین 1387
|
|
|
تشرف ابو راجح حمامي
|
در حـلـه بـه مـرجـان صغير, كه حاكمی ناصبی بود, خبر دادند ابو راجح , پيوسته صحابه را سب و سرزنش می كند.دسـتـور داد كـه او را حـاضر كنند.وقتی حاضر شد, آن بی دينان به قدری او را زدند كه مشرف به هـلاكـت شد و تمام بدن او خرد گرديد, حتی آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت .بعد هـم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهنی بستند.بينی اش را هم سوراخ كردند و ريسمانی از مو داخـل سـوراخ بينی او كردند.سپس حاكم آن ريسمان را به ريسمان ديگری بست و به دست چند نفر از مامورانش سپرد و دستورداد او را با همان حال , در كوچه های حله بگردانند و بزنند. آنـهـا هـم همين كار را كردند, به طوری كه بر زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد.وضع او را به حاكم ملعون خبر دادند.آن خبيث دستور قتلش را صادر كرد.حاضران گفتند: او پيرمردی بيش نـيـست و آن قدر جراحت ديده كه همان جراحتها او را از پای در می آورد و احتياج به اعدام ندارد, لذا خود را مسئول خون او نكن .خلاصه آن قدربا او صحبت كردند, تا دستور رهايی ابوراجح را داد.بـسـتـگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان شب خواهد مرد. صبح ,مردم سراغ او رفتند, و ی با كمال تعجب ديدند سالم ايستاده و مشغول نماز است ودندانهای ريخته او برگشته و جراحتهايش خوب شده است , به طوری كه اثری از آنهانيست .تعجب كنان قضيه را از او پرسيدند.گـفـت : مـن بـه حا ی رسيدم كه مرگ را به چشم ديدم . زبانی برايم نمانده بود كه از خداچيزی بـخـواهـم , لـذا در دل با حق تعا ی مناجات و به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع ) استغاثه كردم .ناگاه ديدم حضرتش دست شريف خود را به روی من كشيد, وفرمود: از خانه خارج شو و برای زن و بچه ات كار كن , چون حق تعا ی به تو عافيت مرحمت كرده است .پس از آن به اين حالت كه می بينيد, رسيدم .شـيـخ شـمس الدين محمد بن قارون (ناقل قضيه ) می گويد: به خدا قسم ابوراجح مردی ضعيف انـدام و زرد رنـگ و بـدصـورت و كوسج (مردی كه محاسن نداشته باشد) بود ومن هميشه برای نـظـافـت به حمامش می رفتم .صبح آن روزی كه شفا يافت , او را درحا ی كه قوی و خوش هيكل شده بود در منزلش ديدم . ريش او بلند و رويش سرخ ,به طوری كه مثل جوان بيست ساله ای ديده می شد.و به همين هيئت و جوانی بود, تاوقتی كه از دنيا رفت .بـعـد از شفا يافتن , خبر به حاكم رسيد.او هم ابوراجح را احضار كرد و وقتی وضعيتش را نسبت به قبل مشاهده كرد, رعب و وحشتی به او دست داد.از طرفی قبل از اين جريان , حاكم هميشه وقتی كـه در مـجلس خود می نشست , پشت خود را به طرف قبله و مقام حضرت مهدی (ع ) كه در حله است می كرد, و ی بعد از اين قضيه , روی خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله , نيكی و مدارا مـی نـمـود و بعد از چند وقتی به درك واصل شد, در حا ی كه چنين معجزه روشنی در آن خبيث تاثيری نداشت. |
|
|
|
|