|
|
|
|
|
|
دفعات نمایش: 667
|
پنج شنبه 22 فروردین 1387
|
|
|
تشرف ابن هشام
|
ابوالقاسم جعفر بن محمد قولويه می فرمايد: مـن در سـال 337, هـجری كه اوايل غيبت كبری بود, (همان سا ی كه قرامطه ,حجرالاسود را به مـسجد الحرام برگردانده بودند) به عزم زيارت بيت اللّه , وارد بغدادشدم و بيشترين هدفم ديدن كـسـی بـود كـه حجرالاسود را به جای خود نصب می كند,زيرا در كتابها خوانده بودم كه آن را از جـايـش كـنـده و بـيـرون مـی بـرنـد و پس از آوردن ,حجت زمان و و ی رحمان حضرت بقية اللّه ارواحـنافداه آن را در جايش نصب می كنند.چنانچه در زمان حجاج لعنة اللّه عليه از جايش كنده شـد و هر كس خواست آن را در جای خود نصب كند ممكن نشد تا آن كه امام زين العابدين و سيد الساجدين (ع ) به دست مبارك خود, آن را بر جايش قرار دادند. در بغداد سخت بيمار شدم , به طوری كه خود را در شرف مرگ ديدم , لذا از آن مقصدی كه داشتم (تـشـرف بـه بيت اللّه الحرام ) نااميد شدم .مردی را كه به ابن هشام مشهور بود از جانب خود نايب نـمودم , نامه ای سر به مهر به او سپردم و در آن از مدت عمر خود سؤال كرده بودم و اين كه , آيا در اين بيماری از دنيا می روم يا نه ؟ و به اوگفتم : عمده هدف من آن است كه اين رقعه را به كسی كه حجرالاسود را به جای خودنصب می كند, برسانی و جوابش را از او بگيری , زيرا من تو را فقط برای همين كارمی فرستم . ابـن هـشـام گفت : وقتی به مكه معظمه وارد شدم و خواستند, حجرالاسود را در جای خود نصب نـمـايند, مبلغی به خدام دادم تا بتوانم كسی كه آن سنگ را بر جای خود قرارمی دهد ببينم .چند نـفـر از ايشان را نزد خود نگاه داشتم , تا مرا از ازدحام جمعيت حفظنمايند.هركس كه می خواست حجرالاسود را در جای خود نصب نمايد, سنگ اضطراب داشت و بر جای خود قرار نمی گرفت .در آن حال جوانی گندمگون وخوشرو پيدا شد.ايشان آمد و حجر را بر جای خود گذارد. سنگ در آن جا, قرارگرفت , به طوری كه گويا اصلا و ابدا از جای خود برداشته نشده است .بـعـد از مـشـاهـده اين حال , صدای جمعيت به تكبير بلند گرديد و آن جوان پس از اين كار از در مسجد الحرام خارج شد.من نيز به دنبال او رفتم و مردم را از جلوی خوددور می كردم و راه را باز می نمودم , به طوری كه آنها گمان كردند ديوانه يا مريض هستم و راه را باز می نمودند.چشم از آن جوان بر نمی داشتم تا آن كه از بين مردم به كناری رفت و با وجودی كه من با سرعت راه می رفتم و ايـشان با كمال تانی حركت می كرد, باز به او نمی رسيدم , تا به جايی رسيد كه جز من كسی نبود كه او را ببيند.توقف نمود و فرمود: چيزی را كه همراه داری بياور.رقعه را به او دادم .بدون آن كه آن را باز و نگاه كند, فرمود: به صاحب رقعه بگو, او در اين بيماری فوت نمی كند, بلكه سی سال ديگر, از دنيا خواهد رفت .ابن هشام گفت : آنگاه چنان گريه ای بر من غلبه كرد كه قادر بر حركت كردن نبودم .جوان مرا به همان حال گذاشت و رفت , تا آن كه از نظرم غايب شد.ابوالقاسم بن قولويه می فرمايد: ابن هشام بعد از مراجعت از حج , اين واقعه را به من خبر داد.نـاقـل اصل قضيه می گويد: پس از آن كه سی سال از جريان گذشت , ابن قولويه مريض شد و در صـدد تـهيه كارهای آخرت خود برآمد: وصيت نامه خود را نوشت و كفن خود را آماده كرد و محل قبر خود را معين نمود.به او گفتند: چرا از اين بيماری می ترسی ؟ اميد داريم كه خداوند تفضل كرده و تو راعافيت دهد.جواب داد: اين همان سا ی است , كه خبر فوت مرا در آن داده اند.در آن سال , و با همان مرض وفات كرد و به رحمت الهی رسيد. |
|
|
|
|