|
|
|
|
|
|
دفعات نمایش: 156
|
یک شنبه 11 بهمن 1388
|
|
|
تشرف يكى از شيعيان در راه حج
|
مردى صالح از شيعيان اهل بيت (ع ) نقل مى كند: سـالـى بـه قـصـد تـشرف به حج بيت اللّه الحرام , براه افتادم . در آن سال , گرما بسيار شديدبود و بادهاى سموم خيلى مى وزيد. به دلايلى از قافله عقب ماندم و راه را گم كردم , ازشدت تشنگى و عـطـش از پـاى درآمـده و بر زمين افتادم و مشرف به مرگ شدم . ناگهان شيهه اسبى به گوشم رسـيـد, وقـتى چشم باز كردم , جوانى خوشرو و خوشبو ديدم كه بر اسبى شهبا (خاكسترى رنگ ) سـوار بـود. آبـى به من داد, آن را آشاميدم و ديدم ازبرف خنك تر و از عسل شيرين تر است . آن آب مرااز هلاكت نجات داد. گفتم : مولاى من , تو كيستى كه اين لطف را نسبت به من نمودى ؟ فـرمود: منم حجت خدا بر بندگانش و بقية اللّه (باقى مانده خيرات الهى ) در زمين . منم آن كسى كه زمين را از عدل و داد پر مى كند, همان طورى كه از ظلم و ستم پر شده است . منم فرزند حسن بـن على ابن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب (ع ). بعد فرمود: چشمهايت را ببند. چشمهايم رابستم . فرمود: بگشا, گشودم . ناگاه , خود را در پيش روى قافله ديدم و آن حضرت از نظرم غايب شدند ((4)). تشرف محمد بن ابى الرواد و ابن جعفر دهان محمد بن ابى الرواد رواسى مى گويد: روزى در مـاه رجـب , بـا مـحـمـد بن جعفر دهان به سوى مسجدسهله براه افتاديم . محمدبه من گـفـت : مـرا به مسجد صعصعه ببر. [اميرالمؤمنين و ائمه اطهار (ع ) در اين مسجدنماز خوانده و قدمهاى شريف خود را در آن جا گذاشته اند, لذا مسجد با بركتى است .] به سوى آن مسجد حركت كرديم . در آن جا در حال نماز خواندن ديديم , مرد شتر سوارى از راه رسيد. از شتر خود پياده شد و در زير سايه اى زانويش را عقال كرد (زانويش را بست ). آنگاه داخل مسجد شدو دو ركعت نماز خواند, ولى آن دو ركـعت را طول داد بعد هم دستهاى خود را بلندكرد و گفت : اللهم يا ذا المنن السابغه ... تا آخـر دعا. [اين دعا در كتب ادعيه در اعمال ماه رجب و اعمال مسجد صعصعه , معروف است ] آنگاه برخاست و نزد شتر خودرفت و بر آن سوار شد. محمد بن جعفر دهان به من گفت : آيا برنخيزيم و نرويم تاسؤال كنيم كه ايشان كيست ؟ مـن قبول كردم , لذا برخاسته و به نزد او رفتيم و گفتيم : تو را به خداوند قسم مى دهيم به ما بگو كه كيستى ؟ فرمود: شما را به خداوند قسم مى دهم , فكر مى كنيد كه باشم ؟ ابن جعفر دهان گفت : فكر كردم خضر هستيد. آن شـخـص بـه من فرمود: تو هم چنين تصورى داشتى ؟ عرض كردم : من هم فكر كردم كه خضر هستيد. فـرمـود: واللّه مـن كـسـى هـسـتم كه خضر محتاج به ديدن او است . برگرديد كه منم امام زمان شما |
|
|
|
|