تنبلي و كسالت، مانع اصلي شكوفايي استعدادهاي آدمي است؛ و همانند پيچكي است كه چون به پاي نهال شخصيت انسان بپيچد آن را از رشد و سرسبزي باز مي¬دارد، و هرگز نخواهد گذاشت كه نهال وجود آدمي حاصلخيز و بارآور شود. هيچ جامعه¬اي با تنبلي و سستي به شكوفايي نرسيد و هيچ شخصي با كاهلي بالنده نشد. حكيم ابوالقاسم فردوسي مي¬گويد:
تن آساني و كاهلي دور كن
بكوش و ز رنج تنت سور كن
چنين گفت كان كس كه كوشاتر است
دو گوشش به دانش نيوشاتر است.
نه آساني¬اي ديد، بي¬رنج كس
كه روشن زمانه بر اين است و بس
چو كاهل شود مرد هنگام كار
از آن پس نيابد چنان روزگار
كه چون كاهلي پيشه گيرد جوان
بماند منش پست و تيره روان
عزيزالدين نسفي مي¬گويد:
«اي درويش، به يقين معلوم شد كه آدمي به استعداد و سعي و كوشش به مقصود و مراد مي¬رسد، و در استعداد مجبور است و در سعي و كوشش مختار است. استعدادي باشد كه به اندك سعي و كوشش، علم و حكمت بسيار حاصل كند، و استعدادي باشد كه به سعي و كوشش بسيار، علم و حكمت حاصل كند.».
در حقيقت سستي و تنبلي، از ذهن و انديشه¬اي تنبل خبر مي¬دهد، و از انديشه تنبل، نوزايي و شكوفايي بر نمي¬خيزد. هيچ نوآوري تنبل نبوده است و هيچ ذهن تازه¬اي، با سستي ميانه¬اي نداشته است. بي¬گمان، اين سرچشمه جوشان و فعال است كه هر لحظه، جرعه¬اي تازه به ما مي¬دهد، چنانچه اين انسان پرتكاپو و پرتلاش و برخوردار از انديشه¬اي جوشان است كه مي¬تواند سخني تازه بگويد و انديشه¬اي نو ارائه كند و راهي تازه بپويد.
ملا مهدي نراقي مي¬نويسد:
«از ديگر آفت¬هاي خودبيني، تنبلي و كميِ كوشش و تلاش است، چراكه دارنده اين صفت ناشايست با اين خيال كه از سعي و تلاش مستغني است و به چيزي كه مايه نجاتش است دست يافته است، خود را با پنداري خام، به هلاكت مي¬افكند».
سستي نكردن در انجام امور (حكمت)
تنبلي، كسالت و راحت¬طلبي يكي ديگر از موانع رسيدن به شكوفايي و رشد و به دست آوردن روش¬هاي نو و انديشه صحيح در زندگي است:
«حضرت امام باقر عليه السلام فرمود: كسي كه قصد عمل خير نمايد آن را زود به جا آورد كه هر چيز كه در آن تأخير شد شيطان را در آن مهلتي و انديشه¬اي هست.» و در حديث ديگر فرمود: «خدا خير را بر اهل دنيا سنگين كرده است، چنانچه در ميزان اعمال ايشان در قيامت سنگين است، و شر را بر اهل دنيا سبك كرده است، چنانچه در ميزان اعمالشان سبك است».
دوري كردن از كسالت و تنبلي (حكمت)
از حضرت امام صادق عليه السلام منقول است كه: «بپرهيز از دو خصلت: از ضجر و دلتنگي و از كسل و تنبلي، به درستي كه اگر ضجر مي¬كني، بر هيچ حقي صبر نمي¬تواني كرد، و اگر كسل مي¬ورزي، هيچ حقي را ادا نمي¬تواني كرد ».
توجيه نكردن تنبلي و كسالت خود
يكي از موانع رشد و شكوفايي جامعه تغيير نام¬هاست؛ مثلاً تنبلي و كسالت را خرسندي و قناعت بنامند و با اين توجيه كه از داده¬ها و نداده¬هاي خدا خشنودند دست از سعي و تلاش بردارند و به نوعي سربار جامعه شوند.
«كاهلي و خامي را خرسندي مخوان كه نقش عالم حدوث در كارگاه جبر و قدر چنين بسته¬اند كه تا تو در بست و گشادِ كارها ميانِ جهد نبندي تو را هيچ كار نگشايد.
گِرد دريا و رود جيحون گرد ماهي از تابه صيد نتوان كرد
كاهلي و بي¬غمي (نكته)
«از كاهلي و بي¬انديشگي دور بايد بود ازيرا كه كاهل حق هيچ كس نتواند گزارد و بي¬انديشه به هيچ حق نتواند رسيد.
بيت
چه گفت آن سخندان آزاده ¬مرد
كه آزاده را كاهلي، بنده كرد
گر از كاهلان بازخواني به كار
نباشي .... و مردم شمار
چو كاهل بود مرد دانا به كار
از او سير گردد دل روزگار»
ننگ داشتن از كاهلي كردن (پند و اندرز)
با رنج كشيدن مي¬توان پيشرفت كرد و به مطلوب خود رسيد نه با كاهلي كردن چنان كه حكماي ايراني گفته¬اند:
«و از كاهلي كردن ننگ دار. وبدانك، چيز از رنج فراز آيد و از كاهلي بشود. و آن رنجي كه خود بري، برش را خود خوري».
فساد تن بودن كاهلي (نكته)
كاهلي فسادِ تن بود و اگر تن، تو را فرمانبرداري نكند نگر تا ستوه نشوي ازيرا كه تنت از كاهلي و دوستيِ آسايش تو را فرمان نبرد از آنكه تنِ ما را تحركِ طبيعي نيست و هر حركتي كه تن كند به فرمان كند نه به مراد، كه هرگز تا نخواهي و نفرمايي تنِ تو را آرزوي كار كردن نباشد.
پس تو به ستم تن خويش را فرمانبردار گردان و به قهر او را به طاعت آور كه هر كه تن خويش را فرمانبردار خويش كردي به آموختن هنر سلامتِ دو جهاني اندر هنرش بيابي.
كاهلي باعث كافري (ابيات شعر)
هر كه او تخم كاهلي كارد
كاهلي كافريش بار آرد
هر كه با جهل ره كاهلي پيوست
پايش از جاي رفت و كار از دست
بتر از كاهلي ندانم چيز
كاهلي كرد رستمان را حيز
كاهلي سبب افسردگي (نكته)
ارسطاطاليس را پرسيدند كه: كاهلان هميشه به اندوه جسد اندر بودند. گفت: از بهر آنكه ايشان اندوه خويش نخورند. اندوه نيكي مردمان خورند.
بيكاري و بطالت
جهان آفرينش، جهان كار و حركت دائمي و هدفمندي است. به تعبير حكيم نظامي گنجه¬اي:
هر ذره كه هست اگر غباري است
در پرده مملكت به كاري است
و همين حركت و كار هميشگي همه اجزاء آفرينش است كه پويايي و نوبه¬نو شدن همواره جهان هستي را در پي دارد. در جهاني كه در آن، همه ذره¬هايش به كاري سرگرم است، بيكاري و بطالت به معناي نواختن ساز مخالف و ناهماهنگ در اين موسيقي هماهنگ آفرينش است. از ياد نبريم كه كار، همپايي و هم¬نوايي با پيامبران است. در اين باره داستان زير به نقل از «مرصاد العباد» شنيدني است:
«در روايت مي¬آيد كه داوود عليه السلام با حق¬تعالي مناجات كرد، گفت: «خداوندا مي¬خواهم كه همنشين خويش را در بهشت ببينم. حق¬تعالي فرمود: فردا از شهر بيرون رو، اول كسي كه تو را پيش آيد او بود. چون داود عليه السلام بيرون رفت، شخصي را ديد كه پشتواري هيزم در پشت مي¬آمد. بر وي سلام كرد و از احوال پرسيد كه معامله تو با حضرت خداوند چه چيز است كه بدان وسيلت، مرتبه مرافقت و مجالست انبيا يافته¬اي در بهشت؟
گفت: من هر روز از اين پشتواري هيزم به دست خويش جمع كنم و بر پشت آرم و به يك درم بفروشم. مادري دارم، دو دانگ در وجه نفقه او نهم، و دو دانگ در وجه نفقه عيال، و دو دانگ بر درويشان و محتاجان صرف كنم.
داود عليه السلام گفت: حق است تو را كه رفيق انبيا باشي. پس داود عليه السلام گفت: بيا به نزديك من مي¬باش تا من هر روز يك درم به تو مي¬دهم و تو چنانك در بهشت رفيق من خواهي بود اينجا هم رفيق من باش.
آن درويش گفت: من اين مرتبه كه در بهشت رفيق تو خواهم بود به كسب دست و رنجبري يافته¬ام، چون دست از آن بدارم اين مرتبه نماند.
... دگر هر كه دارد ز هر كار ننگ
بود زندگاني و روزيش تنگ
سپاهي و دهقان و بيكار شاه
چنان دان كه هر سه ندارند راه
به خواب اندر است آنكه بيكار بود
پشيمان شود پس چو بيدار بود
كه بي¬كار مردم ز بي¬دانشي است
به بي¬دانشان بر ببايد گريست
(فردوسي)
بيكاري مايه رسوايي (نكته)
«هرگز دولتِ خلوتي ناديده، و بتي ناشكسته، و از گِل به دل نارسيده، كمند طبع بر فتراك طلب بستن، جز خجالت بار نياورد».
|