اشاره
با شروع جنگ در 31 اردیبهشت 1359، بسیاری از جوانان غیرتمندمان، نیمکت و کلاس درس و کسب و کار را رها کردند و به فرمان رهبر به میدان شتافتند؛ جایی که طبیعتاً جز خشونت و بوی باروت نباید چیزی باشد. اما امروز از آن روزها، زیباترین و شادترین حرف ها و خاطرات و داستان ها باقی مانده است و راویان و قهرمانش، همان جوانان کم سن و سالند؛ جوانانی که به دلیل ایمان والا و هدف مقدسشان، همواره شاد و امیدوار بودند. در میان حرف ها و دستنوشته های جنگ، لطایف و ظرایف بسیاری به جای مانده که دانستنشان خالی از لطف نیست و جوانان امروز را بیشتر با فرهنگ جبهه آشنا می کند. در میان این لطایف و ظرایف، درس های بزرگی است که در هیچ مدرسه و دانشگاه و رسال علمی نیست.
مقدمه
خاک جبهه، لاله زاری بود که فرشتگان بر تربتش بال می ساییدند و عشاق، نماز عشقشان را در زیر رگبار گلوله می خواندند. آن جا در میان غرش توپ ها و تانک ها، چهره های گشاده ای بود که حکایت از روح بلند و شجاعت جوانمردانی داشت که نه به عزم پیکار آمده بودند؛ که هدفی ظلم ستیزانه و حق پویانه، آن ها را به جایی کشانده بود که بوی پستی و حقارت، مشام انسان دوستی را پر کرده بود. در میان کریه ترین قهقهه های مستانه، مردترین مردانی بودند که در حالی که زبان و دل دریایی شان در دوستی حق و دیدگان مشتاقشان به کربلا بود، رو به قدس ره می پوییدند. آن ها دلاورانی بودند که در اوج خستگی و تشنگی، غرورآفرین و نفوذناپذیر بودند؛ آزادترین کبوترانی بودند که تا آخرین لحظه حیات، تبسم عشق بر لبانشان در حال شکفتن بود. شب تار، افتخارش این بود که پرده پوش پیکرهای پاکشان از مقابل دیدگان دیوگون لاشخوران شب است؛ در حالی که آن ها ستاره های درخشان سیاهی اش بودند.
اصطلاحات رایج جبهه1 آب شنگولی
به نوشیدنی های خنک و خوش طعم و مطبوعی مثل کمبود و نوشابه گفته می شد که در روزهایی که از فرط گرما، گویی از آسمان آتش می بارید، حال نیروها را حسابی جا می آورد و به اصطلاح شنگولشان می کرد؛ به ویژه درگیر و دار عملیات و راهپیمایی های هفت هشته ساعته.
آش خرگوشی
غذاهایی که در آن ها از هویج زیاد استفاده می شد، به طوری که آن ها را درشت در کنار سیب زمینی و لوبیا خرد می کردند.
انارخوری
اصطلاحی بود برای شب های عملیات، انارخوری یکی از سنت های عامیانه شب عروسی بعضی اقوام ایرانی است.
پشه زده
مجروح شده. اصطلاحی بود برای تحقیر دشمن، با اهمیت ندادن به زخم و جراحتی که به بار آورده بود؛ هر چند کاری و مردافکن.
تعقیبات بعد از غذا
خواب بعد از غذا، به ویژه در گرما گرم تابستان جنوب و فصل خرما پزان.
شونگلیس
شوروی و انگلیس، از ترکیبات دلخواهی بود که بچه ها، گاه و بی گاه خلق می کردند. این تعبیر را بیشتر جایی به کار می بردند که برای مثال قرار بود بگویند: «مرگ بر شوروی، مرگ بر انگلیس»؛ و به این ترتیب میانبر می زدند.
غذای دریایی
غذای آبکی، غذاهای از نوع آبگوشت و آبدوغ و سوپ که به اصطلاح، مایه و ملاطش کم بود و وقتی نیرو زیاد می شد، آن را به آب می بستند.
لاله زار
میدان مین، وجه تسمیه لاله زار برای میدان مین، نشانه شهید گرفتن میدان مین بود.
لامپ صد خوردن
یعنی خیلی نورانی بودن.
مرغابی های دریای شهادت
بسیجیان ونیروهای غواص که هم در آب بودند و هم در خاک.
لبخندهای جنگ2 به احترام آرپی جی
صحبت از شکارچی های تانک های دشمن بود؛ یعنی آرپی جی زن ها. هر کس از شجاعت و سرعت عمل آرپی جی زن دسته خودش می گفت. یکی از بچه ها گفت: «شکارچی ما طوری شنی تانک های بعثی را نشانه می گیره و می زنه که مثل چفت در که با دست باز کنند، همه قفل و بندهاش رو از هم سوا می کنه و مثل پیشخوان مغازه های لوازم و وسایل یدکی می چینه کنارش.» دیگری گفت:«شکارچی دسته ما مثل شکار یک پرنده، چنان خال زیر گلوی تاک رو نشانه می گیره که فقط سرش رو از بدن جدا می کنه، در حالیکه بقیه بدنش سالمه.«یکی از بچه ها که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: «این که چیزی نیست، شکارچی ما هنوز شلیک نکرده، تانک های دشمن، به احترام آرپی جی اش کلاهشون رو از سر بر می دارن و تو هوا براش دست تکون می دن و خودشون به استقبالشون میان».
با این بار، بار اولمه
در لحظات آشنایی، وقتی تازه واردها از بچه های قدیم جبهه، به قول خودمون همون «یل های جبهه» می پرسیدند که چند وقت است که در جبهه اند، در جواب می گفتند:« با این بار، بار اولمه».
تا سه می شمارم
یکی یکی با سرعت پتوها را کنار زدیم، لباس پوشیدیم، تجهیزتمان را برداشتیم و بیرون چادر به ستون یک آماده شدیم. همین موقع، بعضی از بچه ها تازه داشتند با آرامش، داخل چادر، دکمه هایشان را می بستند. فرمانده گروهان که غیر از نیروهای جدیدتر، تقریباً همه او را خوب می شناختند، ایستاده بود جلو چادر و مرتب تهدید می کرد: «تا سه می شمارم؛ بشمار یک، بشمار دو...». دید فایده ندارد، گفت:« تا سه می شمارم، اگه بیرون نیایید...» هنوز بقیه حرفش را نگفته بود که پیک گروهان اضافه کرد: «مجبورید، دوباره از یک بشمارید».
صدام بغداد را ترک کرده
تازه شایعه فرار صدام از بغداد قوّت گرفته بود. همه خیلی حرف ها می زدند، اما هیچ کس از او انتظار نداشت. ناگهان با شتاب پتوی سنگر را بالا زد و با شور و حال گفت:«خبر دارید که صدام بغداد را رو ترک کرده» و همه بچه ها یک صدا که«راست می گی؟» و او با همان شور و حال جواب داد:« آره می گن بغداد رو ترک کرده...» و همه سراپا گوش و چشم بودند که مثلاً بگوید به امریکا یا جای دیگر پناهنده شده که اضافه کرد: «تیر می کشه». معلوم شد صدای سیگار بغداد رو ترک کرده است.
سلام بر حسین(علیه السّلام)
یکی یکی بعد از نوشیدن آب، لیوان خالی را به سقا می دادیم و یکی از این عبارات را بلند می گفتیم:«سلام بر حسین(علیه السّلام)، لعنت بر یزید»؛ «سلام بر حسین(علیه السّلام)، لعنت بر صدام؛«سلام بر حسین(علیه السّلام) لگد بر یزید»؛ «سلام یر حسین(علیه السّلام)، جفتک بر یزید».
برای سلامتی آقای راننده
همه بچه ها، مجهز، به ستون یک داخل اتوبوس شدند، تا جایی که در به زور بسته شد. گرما و ازدحام نیرو و عجله برای رسیدن و به خط زدن، همه دست به دست هم داده بود و بچه ها را حسابی کلافه کرده بود؛ از همه بدتر این که ماشین هم روشن نمی شد. راننده سخت مشغول بود و از این که همه نگاه ها به سمت او بود بیشتر دستپاچه شد. در همین هنگام یک نفر از ته اتوبوس با صدای بلند گفت:«برای سلامتی آقای راننده...» مکثی کرد و ادامه داد:« یک فکری بکنید!»
اگر شب رفتی تو حال
بچه هایی که خیلی با هم صمیمی بودند و با همه مخفی کاری ها، تقریباً می توانستند بفهمند کی نماز شب می خواند، وقتی می خواستند به نحوی بگویند که مثلاً هوای ما را هم داشته باشد و التماس دعا، به شوخی می گفتند:« تو رو خدا رفتی تو حال... در حال رو روی خودت نبند» و به این وسیله از کلمه حال دوم،«هال» به معنای محوطه منزل که اتاق ها اطراف آن واقع شده اند، ارائه می کردند. گاهی هم می گفتند:« وقتی تو حال، در هال را ببند، نیفتی تو راه پله».
وقتی دو تا فانتوم بلند می شوند
او اعتنایی به تذکر آن ها نکرد و دوباره شروع کرد حرف خودش را زدن. مثل این که می خواست به هر نحوی شده، صدای آن ها را در بیاورد و موجب شود با او برخورد کنند و او هم در نهایت بگوید: «دیدی نمی توانی عصبانی نشوی؟»
آن ها صحبت می کردند و او مرتب پارازیت می فرستاد و به اصطلاح «می رفت رو فرکانسشون.» یک مرتبه یکی از آن ها در حالی که تظاهر به خشونت می کرد، گفت:«چند دفعه بگم بابا، وقتی دو تا جت فانتوم بلند می شن، یه هلیکوپتر نمی شینه تپ تپ کنه؛ وقتی دو تا دوشکا و صدا خفه کن کار می کنن، یه کلاغ کیش کن تق تق نمی کنه؛ وقتی دو تا کامپیوتر، مشغول حساب کردن هستن، یه چرتکه خودشو نمی اندازه وسط و چریق چریق کنه؛ وقتی دو تا معمار صحبت می کنن، یه کارگر نمی گه بیلم کو؟ باز هم بگم؟»
خشاب پر نمی کنیم
نه بزرگ تر سرش می شد، نه کوچک تر، نه غریب می شناخت، نه خودی. هر جا و هر وقت که دلش می خواست و چیزی به ذهنش می آمد، دهانش را باز می کرد و هر چی می خواست، می گفت؛ آن هم حرف هایی که اگر نمی گفت، به طور قطع، آسمان به زمین نمی آمد. از اشاره و کنایه هم کاری ساخته نبود. حالا یا واقعاً متوجه نمی شد، یا صرف نمی کرد که متوجه شود.
با یکی از بچه ها تازه چان مان گرم شده بود و حرفمان داشت به جایی می رسید که پرید وسط حرف «اتفاقاً منم گاهی وقت ها...» که من حرفش را قطع کردم و گفتم:«خشاب که پر نمی کنیم» و دوستم اضافه کرد: «خاکریز که نمی زنیم. ناسلامتی مثل این که داشتیم حرف می زدیم.آخه بابا، سرفه ای، یا االلهی، اعلام کدی، اینم شد رسمش؟»
آقا ما رو می گی
بچه ها سرا پا گوش بودند و منتظر بقیه ماجرا، و او همین طور که داستان را به پایان می برد. سعی می کرد توجه همه را به نقطه آخر قضیه جلب کند. مرتب راه را باریک می کرد. کار را به جایی رسانده بود که بچه ها تند تند بپرسند:« بعد؟ بعد؟ بعد چه شد؟ توچه کار کردی؟ خب، خب!» خلاصه همه با هول و هراس به او خیره شده بودند و نگران پایان کار بودند که او گفت:«آقا «مار» و می گی؟... نیش می زنه».
همه بچه های گردانشان یک طرف
همه از جا بلند شدند. شروع کرد به معرفی دوستش و متقابلاً معرفی بچه های گروهان به او. همه نشستند. موقع پذیرایی بود واو در ضمن پذیرایی بنا کرد به شمردن اوصاف او. برای مثال، این که در چه عملیات هایی بوده، چه رشادت هایی از خود نشان داده، از بچه های قدیمی جبهه است و... خلاصه بعد از آن که کلی طرف را شرمنده کرد و بالاتر برد، گفت:«همه بچه های گردانشان یک طرف... ایشان هم همان طرف».
رمز شب
سرپست، مشغول قدم زدن بودم و داشتم با خودم چیزی را زمزمه می کردم که ناگهان احساس کردم یک نفر دارد از دور به طرفم می آید.زود به زانو شدم و گلنگدن تفنگ را کشیدم. کافی بود از ضامن خارج کنم و آن کاری که نباید بشود، بشود. طبق معمول با صدای بلند گفتم:« ایست.» در جا ایستاد. کمی خیالم راحت شد. پرسیدم:«کیست؟» جواب داد:«من.» تقریباً حدس زدم که ممکن است کی باشد، برای همین در جوابش گفتم:« من، شیطان است. رمز شب؟» دستش را حلقه کرد دور دهانش و گفت:« نمی گم، ریا می شه.» درست حدس زده بودم؛ خودش بود. تیکه هاش رو دست نداشت. بلند شدم و خنده کنان نزدیک رفتم ودیدم با خود کلی خرت و پرت آورده. گفتم: «راضی به زحمت نبودم.» گفت:« تو که ما رو نصف عمر کردی».
یکی از کله گنده های لشکر آمده
گفت و گفت تا رسید به این جا که:« کار برای خدا کوچک و بزرگ وکم و زیاد ندارد؛ قصه اگر لله باشد، خوابیدن را هم می گویند عبادت. شما الان بسیاری از بزرگان را می شناسید که با آن مقامات علمی، اخلاقی و سوابق سیاسی و مبارزاتی، در همین منطقه مشغول خدمت هستند، کمتر کسی آن ها را نمی شناسد؛ کما این که می گویند تازگی یکی از همین کله گنده های لشکر آمده در گردان و مسئولیت خیلی کوچکی قبول کرده است.» بعضی که می دانستند قضیه چیست، زدند زیر خنده و او اضافه کرد:«شاید برای این که ریا نشود.» بعد لبخندی زد وگفت:« من نمی دانم چرا برادرا می خندند.» همه کنجکاو شده بودند که یعنی این شخص بزرگوار و با اسم و رسم کیست که آمده و این همه تواضع کرده و کار کوچکی گرفته است. این بود که من به پهلوی بغل دستی ام زدم و با اشاره ابرو پرسیدم:« تو می شناسیش؟» آهسته به نحوی که فقط من بشنوم گفت:« تو چه قدر ساده ای بابا. خودش را می گوید که کله اش مثل هندوانه گرد و بزرگ است».
یا زیارت، یا شهادت
از آن اشخاصی بود که یک سره مشغول ذکر و عبادت بود. پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت، یا شهادت» هر وقت هم برای پاک سازی میدان مین داوطلب می شد، نامش در نمی آمد. از آن جا مانده و از اینجا رانده شده.آخر جنگ بچه ها پارچه ای تهیه کرده و روی آن نوشته بودند:« کمک کنید. روی دست خدا باد کرده، دعا کنید تیر غیب بخورد».
نشانه شهید
دور هم نشسته بودیم. صحبت از شهادت و جدایی بود و این که بعضی از جنازه ها زیر آتش می مانند یا به نحوی شهید می شوند که آن ها را نمی شود شناسایی کرد. هر کس از خود نشانه ای می داد تا اگر امکان عقب آوردن جنازه بود به دست عراقی ها نیفتد. یکی می گفت:« دست راست من یک انگشتر است.» دیگری می گفت:« من تسبیحم را دور گردنم می اندازم.» یکی نقص عضوش را عنوان کرد و آن یکی لباس خاص یا ابزار و ادوات شخصی و رزمی اش را نشان می داد. اما نشانه ای که بچه محل ما داد از همه جالب تر و خاص تر بود. او می گفت:« من در خواب خر و پف می کنم. پس اگر شهیدی را دیدید که خر و پف می کند، بدانید که خودم هستم».
نرو جک! تو به زاپاس قول دادی
جدایی و خداحافظی بعضی ها هم مثل بقیه کارهایش دیدنی بود. یک وقت می دیدی سطل آب را خالی می کند روی بچه هایی که عقب تویوتا نشسته بودند. اگر آب نبود، ازته مانده چایی هم نمی گذشتند، یا قبل از آن، برای بوسیدن قرآن گوش شخص را می گرفتند می پیچاندند و می بردند زیر قرآن که گویی به زور وادارش کرده اند آن را ببوسد. بعد هم که ماشین حرکت می کرد، انواع شکلک ها را برای هم در می آوردند و کلمات رنگ و وارنگ بود که نثار هم می کردند. یکی با صدای بلند داد می زد:« نه، جک! نرو، برگرد! تو به زاپاس قول دادی» و او به سختی دستش را جلوی دهانش می برد و جواب می داد:« برو تو، پُل، سرما می خوری. تا تکلیف هایت را انجام بدهی من آمده ام. نگران نباش.» این یکی دوباره می گفت:«نه، من نمی توانم بی تو زندگی کنم. همین جا منتظرت می مانم تا برگردی.» او هم در جواب داد می زد:« اگر نمی توانی زندگی کنی خوب بمیر».
می خواهی گوشی را بدهم با خودش صحبت کن
من هم آن روز تصادفاً پای بی سیم بودم. هر چه می گفتند می شنیدم. در یکی از محورها که بچه ها ظاهراً نتوانسته بودند درست و به موقع عمل کنند، دشمن داشت به سمت نیروهای ما پیشروی می کرد. بی سیم چی، لحظه به لحظه اعلان وضعیت می کرد:« از خیبر به خندق، از خیبر به خندق!» و از این طرف:« به گوشم خیبر» و او ادامه می داد:« دشمن فوق العاده به ما نزدیک شده، نمی توانیم از خجالتشان در بیاییم، چه کار کنیم؟» که جواب مثل همیشه:« مقاومت کنید.» پیدا بود او مرتب سعی می کند با ارتباطی که می گیرد، نشان بدهد که تا لحظه ای دیگر همه چیز تمام می شود و همه قلع و قمع می شویم و فرمانده دوباره با خونسردی آن ها را دعوت به صبر و بردباری می کرد. بی سیم چی دیگر گریه اش گرفته بود و هر چه می دید می گفت: آمدند، گرفتند، زدند، بردند، کشتند... و از این حرف ها که هیچ تأثیری در جواب فرمانده نداشت. دست آخر، با عصبانیت گفت:« لا مصب! اگر حرف منو باور نداری، می خواهی گوشی را بدم با خودشون صحبت کن».
مهدی را کشتی
عملیات والفجر 4 بود. فرمانده گردان روح الله، مهدی ساعدی با چند نفر از بسیجیان در سنگر بودند که سنگرشان را با خمپاره زدند و سنگر خراب شد. می گفتند از قضا یکی از برادران بسیجی افتاد روی ساعدی و غافل از آن که او دارد خفه می شود، شروع کرد یا مهدی یا مهدی(عجل الله تعالی فرجه شریف) گفتن. ساعدی از آن زیر گفت: « بلند شو خانه خراب، مهدی را کشتی».
پی نوشت ها: 1. نک : سید مهدی فهیمی، فرهنگ جبهه: اصطلاحات و تعبیرات، تهران، دفتر پژوهش و گسترش فرهنگ جبهه، 1374، چ2، ج2.
2. نک: سید مهدی فهیمی، فرهنگ جبهه: شوخ طبعی ها، تهران، دفتر پژوهش و گسترش فرهنگ جبهه، 1374، چ2، ج1.
مریم سوادی |