مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
آموزشگاه رایانه
اخبار ایران و جهان
اخبار ایران و جهان
اخبار ایران و جهان
بانک سوال و جواب
دانلود نرم افزار
اخبار ایران و جهان
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
•
مقالات
•
علمی و فرهنگی
•
دفاع مقدس
•
مقالات
تبلیغات در سایت
مقالات برتر
•
ازدواج و رضایت از زندگی
•
بحثهای اول زندگی
•
توصیه هایی برای بارداری...
•
فاطمه زهراء درکلام محمّد...
•
چند توصیه براي مصرف و...
•
هاليوود و تروريسم
•
كدام جوان؟ كدام سينما؟
•
اثرات مهم درخت مسواک
•
جنگ عليه سرطان با سبزيجات
•
خواص دارويي زيتون
•
نكاتي در باره چاي سبز
•
گلابي ضد كم خوني
•
دل نوشته هایی درباره...
•
دلت را به چه چيز بستهاي؟
•
انقلاب مهدي(عج) و نزول...
•
وهابیّت و بهائیّت در...
•
دنیا در عصر ظهور
•
پاسخ به پرسشی درباره...
•
فواید گلاب
•
هدف از آفرینش جهان چیست
•
شبهاتي پيرامون ملاقات...
•
کشتارها در هنگامه ظهور
•
بررسی شبهات مهدویّت
•
مردان پرخاشگر تر از زنان...
•
من حق ندارم به همسرم...
دفعات نمایش: 55
دوشنبه 21 بهمن 1387
روزنهاي براي نجات
براساس خاطرهاي از آزاده حاج رحمتالله صفدري
ماه خرداد كه فرا ميرسد، غم عالم روي سينهام سنگيني ميكند، ماري كه از دوران اسارت و غربت بر روي قلبم چنبره زده است سر بر ميدارد و شروع به نيش زدن ميكند، خاطرات تلخ آن روزها را فراياد ميآورد، آن روزهايي كه با همرزمان ميدان جنگ و دوستان دوران اسارت در محوطه اردوگاه قدم ميزديم تا كارهاي شخصي خودمان را راست و ريس كنيم، هر كس براي خود پرنده خيالش را در آسمان اردوگاه به پرواز در ميآورد يكي به فكر زن و بچهاش بود و ساعتها به عكس دخترش خيره ميشد، يكي مادر پير و كمر خميدهاش را در نظر مجسم ميكرد، ديگري نامه پدرش را در دست ميگرفت، بارها ميخواند، آن را ميبوسيد و در جيب ميگذاشت.
چه بگويم كه فكرها و انديشهها متفاوت بود، خلاصه از مدت زمان تعيين شده براي استراحت در محدوده بيرون از آن مكان كه هنوز هم بعد از چندين سال زبانم ياراي آن را ندارد كه نام آن را بيان كنم، باقي مانده بود. كه نگهبان فريادكنان دستور داد خيلي سريع به داخل آسايشگاه برويد، البته فقط اسم آن آسايشگاه بود آناني كه بهترين دوران جوانيشان را در اينگونه جاها بودهاند ميدانند من چه ميگويم بايد به آن رنجگاه، قتلگاه ميگفتند نه «آسايشگاه». ما هم بي خبر از همه چيز طبق روال گذشته، امر نگهبان را اطاعت كرديم، هنگامي كه ميخواستيم به درون آسايشگاه برويم، يكدفعه ديديم اطراف اردوگاه به وسيله نيروهاي مسلح عراقي محاصره شد. همه مات و مبهوت به همديگر نگاه ميكرديم، هر كدام از بچهها از اين كار عراقيها تجزيه و تحليلي داشتند ولي هيچكس واقعيت موضوع را نميدانست فقط حدس و گمانها بر اساس ظاهر حكم ميكرد كه مسالهاي اتفاق افتاده است، ساعاتي به اين طريق سپري شد ولي شواهد حكايت از آن ميكرد كه موضوع مهمي رخ داده كه قضيه اين همه غير عادي جلوه ميكند، تا اين كه يكي از نگهبانان عراقي كه اتفاقاً شيعه هم بود، مساله رحلت حضرت امام(ره) را مطرح كرد. اولش فكر ميكرديم دارد شوخي و مزاح ميكند. چون اصلاً كسي باور نميكرد، تصور چنين موضوعي در غربت و اسارت خيلي سخت بود، مگر ما اين همه سالها را به چه اميدي در اين سياهچالها سپري كرده بوديم؛ روزي كه به ايران عزيزمان برگرديم و از نزديك چهره منور حضرت امام(ره) را ببينيم، ولي مثل اين كه گل اميد و آرزوي ما در گرماي طاقتفرساي «الرماديه» داشت پرپر ميشد، خورشيد كمكم ميخواست چهره درخشان خود را جمع كند، غروب فرا رسيد، غروبي سخت غمانگيز، غروب غربتي كه ساليان زيادي از آن ميگذرد ولي حاضر به فراموش شدن نيست، شب لباس سياه رنگ خود را بر محوطه اردوگاه پوشانيد، همه مغموم و نگران، نكند قضيه راست باشد، تا اينكه لحظهاي كه هنوز به آن فكر ميكنم بغض گلويم را ميفشارد فرا رسيد، تلويزيون عراق خبر رحلت حضرت امام(ره) را پخش كرد، همه جا را غبار غم و اندوه فرا گرفت، اشك در چشمان همه حلقه زد، بعضيها از شدت ناراحتي سرها را به ديوار ميكوبيدند، بچهها همديگر را در آغوش ميگرفتند و ميگفتند: «ديدي، چگونه يتيم شديم، آخر ما هفت، هشت سال است كه پدرمان را نديدهايم.»
فضاي اردوگاه را با ياد و خاطراتي از تجسم حضرت امام(ره) عطرآگين كرده بودند، يكي از بچهها گفت: «اي كاش در وطن بوديم، لباس سياه ميپوشيديم و براي رهبرمان جانانه عزاداري ميكرديم»، ولي آنجا كه لباس سياه پيدا نميشد، اصلاً لباسي آنچناني نداشتيم كه بدنمان را بپوشانيم چه برسد به لباس سياه و عزاداري، ناگهان يكي از اسرا هيجانزده گفت: « تقدير را ببين، قديميها ميگفتند هيچ يك از كار خداوند بدون مصلحت نيست» ادامه داد و گفت: «يادتان هست كه 3 روز پيش فرمانده اردوگاه از انبار بازديد كرد دستور داد كه لباس خشن زمستاني را به ما تحويل دادند، حالا چقدر بجاست كه همگي اين بلوز سبز رنگ خشن زمستاني را به نشانه عزاداري بر تن كنيم.» در آن روز گرم كه انسان از شدت حرارت بسختي ميتوانست نفس بكشد همه بچهها لباس زمستاني پوشيدند، خدا ميداند چقدر شرايط هوا نامساعد بود، فقط ساختمان «الرمادي» و « الانبار» شاهد ماجراهايي از اين نوع بودهاند، خاطرات واقعي را آنها ثبت و ضبط كردهاند، ايكاش اين ساختمانهاي ساخته شده از سنگ و سيمان زبان داشتند و ناگفتههايي از اين اسرا ميگفتند كه مو بر اندام بدخواهان نظام راست شود، سرتان را به درد نياورم ما آن روز عزاداري كرديم ولي نوع عزاداري ما با آنچه كه در جاهاي ديگر مرسوم بود فرق داشت. معمولاً در مراسم عزاداري بازماندگان و مصيبتزدگان، هايهاي گريه ميكنند، به سر خود ميزنند، صورتها را ميخراشند، لباسها را پاره ميكنند، موها را چنگ ميزنند، اما ما هيچ يك از اين كارها را نكرديم، 5 روز سكوت مطلق كرديم، سكوتي كه رژيم عراق با ضرب باتوم و انواع شكنجهها نتوانسته بود ما را به آن مجبور كند، لباسها را پاره نكرديم چون نيازي به پاره كردن نبود، بعضي از آنها آنقدر پاره و مندرس بود كه چهل وصله شده بودند؛ اين لباس كذايي را از تن درآورديم و لباس به اصطلاح نو زمستاني را پوشيديم. پنج روز، روزه مستحبي گرفتيم، عزاداري ما با يك نوع سكوت و به آرامي انجام ميگرفت،روز ششم افسر عراقي وارد اردوگاه شد. با فرمان او سوت گروهبان به صدا درآمد، دستور داد تمام اسرا را بهسلول هاي تنگ بيندازند . جمعاً 19 نفر را راهي زندان كردند، همگي را در چهار سلول جاي دادند، سلولي كه براي يك نفر هم مناسب و كافي نبود، چه برسد به چهار پنج نفر، ما پنج نفر در يك سلول قرار گرفتيم، گرماي سلول، تشنگي، حرارت زياد و كمبود اكسيژن ما را به مرگ نزديك ميكرد، بچهها شروع به سر و صدا كردند اما جوابي شنيده نميشد، هر لحظه مرگ را در جلو چشمانمان به تصوير ميكشيديم، با مرگ يك گام بيشتر فاصله نداشتيم، بوي آن را حس ميكرديم، ناگهان يكي از اسرا چشمش به روزنه كوچكي افتاد، روزنهاي كه در حالت عادي قابل رويت نبود گويا جوشكار فراموش كرده بود آنجا را مسدود كند، شايد هم تقدير چنين رقم خورده بود، به نوبت بيني خودمان را براي لحظهاي كوتاه كنار آن قرار ميداديم تا اندكي مرگ را به تاخير بيندازيم، الان كه دارم آن خاطره را مرور ميكنم با تجسم آن منظره با خود ميگويم، يك روزنهاي به اندازه نوك مداد چگونه جان چند نفر را از مرگ حتمي نجات داد البته يكي دو نفر از دوستان بيهوش شدند كه با سر و صداي بقيه، عراقيها مجبور شدند ما را از سلول بيرون بياورند، با سختي و مشكلات زياد آنها را به هوش آورديم. دوباره زندگي عادي را شروع كرديم؛ پذيرايي عراقيها با كابلهاي امريكايي و اسرائيلي و باتوم روسي كه بدن اسرا را همچنان نوازش ميكرد.
* موزين به كسي گفته ميشد كه در نگاه اسرا شخصي مذهبي و حزباللهي بود ولي از ديد عراقيها فردي آشوبگر و برهم زننده نظم اردوگاه.
عليرضا غلامي بادي
اخبار علمی و فرهنگی
• دسيسه و توطئه علیه سریال «یوسف پیامبر»
• هزار اختراع ايراني در دومين نمايشگاه و جشنواره ملي نوآوري...
• 18 قسمت از سريال «قهوه تلخ»آماده است
• امکان راه رفتن انسان روی دیوار و سقف فراهم شد
• نام برگزيدگان بيست و هفتمين دوره كتاب سال اعلام شد
• برای اولین بار در جهان 15 میلیون سلول جلبك كوكلودينيوم تکثیر...
• دانشگاه صنعتي اصفهان دكتراي بدون آزمون پذیرش می کند
• جشنواره بينالمللي خوارزمي امروز برگزار شد
عنوان شاخه ها
کوتاه و خواندنی
نمی توان دروادی هنر باانگیزه های سطحی ویا ناسالم حرکت کرد وسرافراز وموفق بود .
ارتباط با ما
نقشه سایت
اخبار ایران و جهان
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
صفحه اصلی
پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©