مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
علائم ظهور
پیوندهای ویژه  
نخستين سلسله قدرتمند شيعه
نظارت بر اعمال شيعيان در عصر...
درماني‌آسان براي يبوست
7 عادت آدم‌هاي موفق
آثار تربيتى نماز
بسیار زیبا به رنگ سبز!
بناهای تاریخی اصفهان
دعا براي امام زمان عليه السلام...
دور افتاده
4‌ خطاي تغذيه‌اي ‌كه شما را...
تفسیر کلمه فتنه
نقاشی های تلفیقی و شگفت انگیز...
آسيب‏شناسى انقلاب اسلامى
پایتخت دولت مهدوی کجاست؟
اتصال به «شعوركيهاني»
آرايش ، چرا و چگونه؟
ارزش سجده
گل های بسیار زیبا، رنگارنگ و...
وادي السلام ، بزرگ ترين و قديمي...
ملائکه در خدمت امام زمان(علیه...
خطرات استفاده از کولر خودرو...
بصیرت چيست؟
پروردگار قبل از اینکه خدایی...
تصاویری زیبا از مراحل رشد یک...
مروري‌ بر تاريخ‌ رابطه‌ آمريكا...
داستان شهر عشق
گاهي به تلويزيون نگاه نکن!
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
حضور لاریجانی در جلسه "رهروان ولایت"
منتخب مردم ورامین در مجلس نهم از حضور لاریجانی در جلسه "رهروان ولایت" که هم‌اکنون در مجلس قدیم در حال...
آخرین اخبارپرسپولیس
مصطفی دنیزلی که صبح پنجشنبه از جده راهی استانبول شده بود، بامداد دوشنبه به تهران بر می گردد تا در جلسه...
اخوان المسلمون: پیروزی اولین رئیس جمهور اسلام‌گرا را جشن می‌گیریم
رهبر جنبش اخوان المسلمون مصر گفت: محمد المرسی نامزد اسلام‌گرای وابسته به این جنبش پیروز انتخابات است...
آندرانیک تیموریان به قطر می رود
هافبک ملی‌پوش استقلال با پیشنهاد یک تیم قطری مواجه شده و قرار است برای مذاکره راهی این کشور شود.
دايي سرمربی تراکتورسازي می شود؟
هرچند دايي علاقه چنداني به مربيگري در تيم‌هاي شهرستاني ندارد، اما مديران اين تيم اورا قانع کرده‌اند که...
ثروتمندترین زن جهان کیست +عکس
گفتنی است رینهارت هنگامی در سال ۱۹۵۲‌به این ثروت دست یافت که آقای لانگی‌هانکوک صاحب معدن بزرگ سنگ از...
ملكه انگليس BBC فارسی رامجازات كرد
به تازگی در شبکه های اجتماعی مجازی، از جمله صفحه فیس بوک چند تن از عناصر شاخص اپوزیسیون، اخباری حاکی...
بعد از احمدی‌نژاد نوبت به وزیر اقتصاد رسید
پس از رئیس جمهوری، وزیر امور اقتصادی و دارایی به انتقاد از برخی بندهای قانون بودجه امسال پرداخت و نسبت...
شناسنامه شهید دکتر بهشتی + عکس
بدون شرح ...
رونق به بازار مسکن برمی‌گردد
کارشناس بازار مسکن گفت:نرخ رشد بالای نقدینگی، رشد نرخ تورم، افزایش قیمت بهاء مصالح ساختمانی،افزایش تعداد...
احوالپرسی در شهرستان ،وصول چک اختلاس در تهران
یکی از متهمان پرونده با بیان اینکه فقط با یکی از متهمان اصلی احوالپرسی داشتم گفت: او به من برای خرید...
دولت فعلا هیچ تصمیمی برای اجرای گام دوم هدفمندی ندارد
دبیر ستاد هدفمندسازی یارانه ها اعلام کرد : با توجه به مشکلات مصوبه مجلس شورای اسلامی در قانون بودجه 1391...
امضاء یادگاری فردوسی پور برای مرحوم حجازی + عکس
مجری برنامه 90 در مراسم سالگرد ناصر حجازی شرکت کرد.
صدور حکم جلب سیار 14 متخلف فوتبال
رئیس کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال از صدور حکم جلب سیار 14 متخلف خبر داد و گفت: به زودی اسامی 68 نفر از...
فراخوان سوگواره امام علی النقی علیه السلام
ویژه نامه شهادت امام علی النقی علیه السلام
 
  دفعات نمایش: 81    شنبه 9 مهر 1390 




حاج عباس! حالا وقتش رسيد!

يادت كه نرفته؟ حتما يادت هست، حتما. هر وقت مي ديدي ام، با همان ته لبخند قشنگت، كه مثل تير قناسه مي نشست وسط قلب آدم، و سرت پايين با تبسمي دائمي از پشت چشم هاي ريز شده ات مي گفتي: «پس حاج حسن كي وقت انتشارش مي رسه؟ هنوز وقتش نرسيده؟ و من بودم كه با خجالت مي گفتم: «حاج عباس درست سر ده سال كدش مي شكنه، ده سال». و اين ده سال را نمي دانم چه كسي در دهانم مي گذاشت، خودم؟ خدا؟ نمي دانم و تو مي خنديدي و همان طور سر به زير و با حيا، زير لب مي گفتي: «ببينيم و تعريف كنيم» و مي رفتي.
خاطرات تفحص پاسگاه زيد را مي گفتي، فروردين و ارديبهشت سال 1380، عمليات جست وجوي پيكرهاي شهدا در سرزمين شلمچه در كنارت بودم از روز اول و حالا درست از آن روزها ده سال و دو ماه مي گذرد. پنجشنبه 30 تير 1390 ساعت 12 شب است كه پيامك روي صفحه تلفن همراهم را مي خوانم: درست خواندم يا نه!؟ «عباس عاصمي و... عصر امروز، به دست عوامل گروهك تروريستي پژاك، در منطقه سردشت به شهادت رسيدند» تلفن مي زنم. يك بار، چند بار، خبر درست است، پايم سست مي شود، مي ريزم. مي شكنم، قلبم به درد مي آيد و به حرف: «عباس، حقت همين بود، مزدت را گرفتي، ديدي گفتم؟ ده سال شد حالا، قول داده بودم، حالا وقتش رسيد درست ده سال و دو ماه». اين را چه كسي بر زبانم آورد؟ باز هم نمي دانم. فقط مي دانم اين را در دلم گفتم، آن هم به تو.
حالا پر كشيده اي. چقدر بالا رفته اي؟ نمي دانم. فقط هنوز كه هنوز است، لبخندت را مي بينم عين همان روزها كه سرت را مي انداختي پايين، مثل يك آدم خجالتي و سرشار از شرم و حيا و آرام آرام حرف هايت و تك تك جمله ها و واژه هايت، با رنگ و عطر تبسم هايت روبه روي آدم قرار مي گرفت.
يادت هست، اسمت را گذاشته بودند «پيشكسوت تفحص قم» و خودت مي گفتي: «نه بابا. ما بيل و كلنگ و عمله ايم.» نقطه هاي صفر مرزي را، خاكريزها را، همه محورهاي زير خاك و رمل رفته را، مثل كف دست بلد بودي. پاهايت آشنا شده بودند با همه سنگرها و محورها. مقر تفحص را يادت هست؟ 26 فروردين 1380، همان روز اول ورودم به اطاق فرماندهي مقر دعوتم كردي. مداركم را كه ديدي، برگ مأموريتم را روبه رويم گذاشتي و شروع كردي به گفتن تذكرات، آن قدر جدي و آرام و خلاصه و ساده كه ترس وجودم را گرفت. «شايد نتوانم؟» و تو آرام اميد دادي و من تازه مي فهميدم: «فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما درجات منه و مغفره و رحمه»(95 و 96 نساء) يعني چه؟
تو روز و شبت را گذاشته بودي براي يافتن پيكر شهدا و همسر و تنها فرزندت يعني روح الله را در شهر تنها گذاشته بودي، نه آنكه دوستشان نداشتي؛ داشتي، از همه آدم هاي رمانتيكي نسل آهن و سيمان امروز هم بيشتر، اما دنبال چيزي بودي كه من با همه سلول هايم، در كنار تو دركش كردم. «و لهديناهم صراطا مستقيما و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا»(68 و 69 نساء) و اصلا صراط مستقيمي جز مسير پيامبران و راستگويان و شهدا و نيكوكاران مگر هست؟ و چه زيبا تو و دوستانت در آن قرار داشتيد؛ رفيقاني بهتر از همه عالم.
يادت هست آب گرفتگي زيباي اطراف مقر را، پاي نقطه صفر مرز شلمچه، با آن دو قبه سبز خروجي مرز و كانال پر از موانع زنگ زده باقي مانده از جنگ، يادت هست صبح ها چقدر صداي مرغان سفيد دريايي، چرت شيرين بعد از نماز صبح همه را پاره مي كرد و آفتاب كه كمي قد مي كشيد، شلاق گرمايش روي صورت خط مي انداخت و مي خواست پوست صورت را بكند.
يادت هست حاج محمود گودرزي به شوخي مي گفت: «در شلمچه، شب با پتو مي لرزي، وسط روز زير كولر هم مي پزي، عصر طوفان خاك كورت مي كند» و تو مي خنديدي و مي گفتي: «همين سختي هاش شيرينش كرده».
يادت هست گفتم: «حاج عباس، اينجا پر از مين و تله است، چرا مينكوب نميارن؟» جدي شدي و شايد تو دلت بهم خنديدي و گفتي: «اگه همه امكانات پيشرفته عالم هم بسيج بشه، ما باز هم بايد توي اين كار با سختي و تلفات و زحمات، شهيدا رو پيدا كنيم، سختي كار لازمه اصلي كار ماست تا اخلاص يادمون نره. تو نمي دوني وقتي بچه ها براشون وسط ميدون مين اتفاقي مي ا فته. به جاي ناراحتي همون جا ميفتن به سجده شكر، واسه اين كه با تمام وجود به اين كار اعتقاد دارند و از سختي نمي ترسن» و من قرآن مي خوانم، براي خودم تا مثل شما شوم در اين ميدان مين پرخطر روزگار: «فاضرب لهم طريقا في البحر يبسا لاتخاف دركا ولا تخشي»(77 طه)
انگار نه انگار توي دل خطر هستي، توي اين همه سختي، كمبود آب سالم، گرماي طاقت فرسا، دوري از خانه و خانواده، مگس هاي سمج، خرپشه هايي كه مثل مته دلر گوشت تن را سوراخ مي كردند، بي خوابي و از همه جان سوزتر تمسخر و طعنه هاي بعضي ها. يادت هست گفتم: بعضي ها مي خندند به شما و مي گويند: «اين استخوان پاره ها را مي آوريد توي شهر چه كار؟» و انگار كه به ناموس تو چيزي گفته باشند، همه وجودت ذوب شده بود در دوستان شهيدت، ذوب ذوب، فكر و ذكرت، خواب و خوراكت، تفريحت، شادي ات، همه آرزويت پيدا كردن يك شهيد بود. مي دانستي. نه اشتباه گفتم، فقط نمي دانستي، مي ديدي. با چشم دلت مي ديدي هر شهيدي مثل يك پرچم، مثل يك ستاره، مثل يك منور راه را روشن مي كند، مي ديدي شهيد ذكر دائم خدايي مي شود و چقدر قشنگ دائم الذكر بود لبانت به اين ذكر زنده الهي و هيچ چيزي دلت را غافل نمي كرد از اين ذكر. يادت هست توي چادري كه 15 شهيد را گذاشته بوديم روي تخت و حجله زيبايي را محمدآقا زيارتي برايشان ساخته بود رو به روي ماكت جايگاه امام در جماران و بعد از نمازها وقتي سلام زيارت عاشورا را مي شنفتي، شانه هايت مي لرزيد و هاي هاي اشك مي ريختي يادت هست. اگر يادت رفته، من خوب يادم هست، قشنگ روي دلم حك شده: نماز شب، بعدش مناجات مسجد كوفه، بعدش نماز جماعت صبح، بعدش زيارت عاشورا، تازه وقت چانه گرفتن خمير مي رسيد و نان پختن و بعدش صبحانه و بعدش حركت به سمت محور، عصر كه خسته مي آمديم اول سلام به شهدا و باز نماز جماعت و حتي قبل خواب سوره واقعه پيش شهدا، لحظه لحظه اش ذكر آنها بود بر لبانت و من باز قرآن مي خواندم: «رجال لاتلهيهم تجاره ولابيع عن ذكر الله و اقام الصلاه و ايتاء الزكاه يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار»(37 نور) شده بوديم عين اصحاب كهف، بيابوني و مجنون و حيرون. يادت هست 12 پرچم در رقص مقر را كه زيرشان بچه ها را توجيه مي كردي. روزهاي آخر رفتنت از مقر بود و گيرهاي حفاظتي ات، شده بود كارت و شنيدن التماس هاي من براي جلو رفتن.
يادت هست با ابوكريم استخباراتي چند دقيقه اي حرف زدم و فوري توبيخم كردي، گفتي: «اينها از همين راه تخليه مان مي كنند» و وقتي ديدم به جك فارسي ما ابوكريم قاه قاه مي خندد اين حرفت را فهميدم. و توبيخ هايت چقدر شيرين بود وقتي با آن ته لبخند همراه بود. يادت هست گفتي: «پشت خط شني بيل مكانيكي برو تا مين زيرپايت نرود، خاك نرم بود حواسم پرت شد. موسيقي نينواي حسين علي زاده توي گوشم بود، پشت كانال پرورش ماهي، خط پدافندي عمليات رمضان را بيل مي زديم، يادت مي آيد؟ پايم را از مسير بيرون گذاشتم، قدم پنجم بود يا هشتم، نمي دانم، يك دفعه ديدم بيرون خط راه مي روم. تا خاكريز 30 قدم مانده بود، تو جلو مي رفتي جلوي بيل. محمود گودرزي بيل را مي برد با سرعتي آرام، هر لحظه منتظر شنيدن صداي انفجار مين زير شني بودم. يك دفعه قلبم ايستاد، پايم روي پلاستيكي نرم ميخكوب شد. دلم ريخت با فشار پايم را نگه داشتم، صدايت كردم، آمدي، به دو، ايستادي روبه ر ويم. مين گوجه اي عمل نكرده را كه در دستم ديدي، ترسيدي. مي خواستي فرياد بزني سرم، اما هيچ نگفتي، اخم هايت هم با لبخند بود، از دستم گرفتي، مين گوجه اي را پرت كردي آن طرف و اين شد كه با آن همه التماس هايم براي آمدن به پاي كار، دو روز محرومم كردي، بدجور ضدحال خوردم و تو با آرامي توبيخم كردي.
يادت هست؟ بچه هاي دودي براي يك پك سيگار، حاج محمود گودرزي را مي فرستادند سر وقتت تا به اسم توجيه منطقه سركارت بگذارد تا مگر بتوانند پشت تپه يك پك سيگار بكشند و تو خوب مي دانستي و خودت را با خضوع تمام و بزرگواري مي زدي به حواس پرتي!
حالا حالاها مانده تا بشناسمت، حاج عباس يادت هست مي خواستي به قم برگردي و من قرار بود تنها بمانم بدون تو و خنديدي و سرت را پايين انداختي پيش از آن كه سوار تويوتا شوي و گفتي: «حاج حسن! چيزي گيرت آمد يا نه»؟ و چه مي توانستم به تو بگويم از سفري كه مسير زندگي ام را تا پايان عمر تغيير داد، سفري كه حيات بهترين رفيقان عالم هستي را در برابر چشمانم قرارداد و ديدم آن چه ناديدني بود و ناشنيدني و يافتم چيزي را كه «يدرك و لايوصف» است.
حالا رفته اي تا كجا، نمي دانم، فقط مي دانم خيلي بالا و همنشين شده اي با بهترين رفيقانت در «عندرب» و من هنوز قرآن مي خوانم: «ليجزي الله الصادقين بصدقهم»(24 احزاب) حالا درست ده سال و دو ماه از آن روزها گذشته و تو جزاي صداقت و راستي ات را گرفته اي و من مانده ام و صدايت را هنوز در وجودم مي شنوم «حاج حسن هنوز وقتش نرسيده»؟ دلم درد مي كند، وجودم، قلبم. مرهم و آرامبخشي ندارم؛ به جز مرور لبخندهايت، در ذهنم. مي روم سر وقت قرآن. مي خوانم: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا»(23 احزاب)

حسن طاهري
کیهان

 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما