مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
علائم ظهور
پیوندهای ویژه  
نخستين سلسله قدرتمند شيعه
نظارت بر اعمال شيعيان در عصر...
درماني‌آسان براي يبوست
7 عادت آدم‌هاي موفق
آثار تربيتى نماز
بسیار زیبا به رنگ سبز!
بناهای تاریخی اصفهان
دعا براي امام زمان عليه السلام...
دور افتاده
4‌ خطاي تغذيه‌اي ‌كه شما را...
تفسیر کلمه فتنه
نقاشی های تلفیقی و شگفت انگیز...
آسيب‏شناسى انقلاب اسلامى
پایتخت دولت مهدوی کجاست؟
اتصال به «شعوركيهاني»
آرايش ، چرا و چگونه؟
ارزش سجده
گل های بسیار زیبا، رنگارنگ و...
وادي السلام ، بزرگ ترين و قديمي...
ملائکه در خدمت امام زمان(علیه...
خطرات استفاده از کولر خودرو...
بصیرت چيست؟
پروردگار قبل از اینکه خدایی...
تصاویری زیبا از مراحل رشد یک...
مروري‌ بر تاريخ‌ رابطه‌ آمريكا...
داستان شهر عشق
گاهي به تلويزيون نگاه نکن!
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
اتفاق ساده در شبکه طبرستان
تجلیل از ایثارگران شبکه تبرستان، پخش برنامه اتفاق ساده و تجلیل از خانواده های شهدا از اخبار صدا و سیمای...
جدول تغییرات قیمت در بازار موبایل
به دنبال نوسانات قیمت ارز برخی از مدل‌های تلفن همراه طی دو ماه گذشته با افزایش قیمت در بازار عرضه می‌شوند...
خروس چيني تخم گذاشت+عکس
يك مرد روستايي در چين ادعا كرد كه خروسش تخم مي‌گذارد.
عروس و داماد در راهپیمایی+عکس
راهپیمایی ‌ 22 بهمن ...
خطری که "جمهوری اسلامی" را تهدید میکند
شاید هیچ کشوری در جهان وجود نداشته باشد که به اندازه ایران ، در یک مقطع زمانی فشرده 33 ساله این همه تضییقات...
نتايج آزمون دوره‌های ترمی علمی کاربردی منتشر شد
فهرست اسامی پذيرفته‌شدگان نهايی کدرشته ‌محل‌های‌متمرکز و معرفی شدگان چند برابر ظرفيت کدرشته محل‌های نيمه‌متمرکز...
بازار مسکن در رکود؛ قیمت آپارتمان در برخی مناطق تهران
فعالان بازار مسکن رکود خرید و فروش مسکن در تهران در شرایط فعلی را در نتیجه افزایش قیمتها و کاهش قدرت...
طلسم تغییر نام دانشگاه تربیت معلم شکست
با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی عنوان خوارزمی پس از سالها بر تابلوی سر در دانشگاه تربیت معلم جای گرفت...
پاشازاده: دستیار کسی می‌شوم که فوتبال را بیشتر از من بفهمد
مهدی پاشازاده در واکنش به صحبت‌های سرمربی استقلال گفت: اگر قرار باشد روزی در کنار یک مربی کار کنم دستیار...
ملت ایران در انتخابات قدرت بی‌نظیر اتحاد و ولایت‌پذیری خود را نمایش می‌دهند
سازمان بسیج مستضعفین در پیامی تاکید کرد: ملت عزیز ایران در سی و سومین صحنه انتخابات در جمهوری اسلامی...
این غذا شما را خنگ می کند!
آیا می دانید چه غذایی این تاثیر را بر هوش شما دارد؟
رییس‌جمهوری که به مراسم ازدواجش نرفت!
دو روز پیش مراسم ازدواج «ادریس دبی» رییس جمهور چاد با یک دختر سودانی برگزار شد.
فوتبال با دروازه های بهشتی
در 23 بهمن سال 1365 ، تیم های فوتبال منتخب چَوار و منتخب جوانان استان ایلام، در ساعت 16 آغازگر یک مسابقه...
اسامی لیست بصیرت و بیداری
در لیست جبهه بصیرت و بیداری اسلامی چهره‌هایی از اعضای جبهه پایداری، جبهه ایستادگی و جبهه متحد اصولگرایان...
ویژه نامه دهه فجر
ویژه نامه هفدهم ربیع الاول
 
  دفعات نمایش: 201    سه شنبه 11 اسفند 1388 
 

دست شسته از جهان


دست شسته از جهان

به مناسبت شهادت سردار شهيد اسلام دكتر مصطفي چمران در جمع خواهران جامعةالزهرا(س)

من به هر صورتي كه بخواهم درباره ي دفاع مقدس و آزادسازي خرمشهر و نيز شخصيت دكتر چمران صحبت كنم يقين دارم كه به زيبايي، روشني و صافي و طراوت دست نوشته هاي شهيد چمران نيست.
دكتر مصطفي چمران فارغ التحصيل رشته برق و الكترونيك از دانشگاه فني دانشگاه تهران بود و چون شاگرد اول شد با بورس دولتي به آمريكا رفت. و در يكي از بزرگ ترين مؤسسات پژوهشي آمريكا كه آن زمان بر روي ماهواره ها و فرستنده ها و مسايل بسيار تخصصي كار مي كردند، مشغول كار شد. او از جمله دانشمندان بزرگ فيزيك پلاسما و الكترونيك دنيا بود. شايد در حال حاضر تحصيل كردگان اين رشته زياد باشند، امّا در آن زمان بيش از ده نفر در دنيا نبودند كه در اين زمينه كار مي كردند. آن ها به مسايل بسيار جديدي دسترسي پيدا كردند و موجب تحول علم الكترونيك در دنيا شدند.
با اين كه شهيد چمران يك شخصيت بزرگ علمي بود، ولي مبارز ي مذهبي سياسي نيز بود. سياست و مذهب و ديانت را از همان ابتدا و نوجواني در هم آميخته بود. در آمريكا، انجمن اسلامي دانشجويان را تشكيل داد. اين انجمن هنوز هم در آمريكا فعاليت دارد. پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل، دنياي بزرگ آمريكا براي او تنگ شد و به دو دليل آن جا را ترك كرد. يكي آن كه معتقد بود: نتيجه تحقيقاتش در اختيار دولت مردان آمريكا قرار مي گيرد، و ديگر اين كه در فضاي آمريكا كه عليه مسلمين بود، نمي توانست زندگي بكند؛ بنابراين به فكر افتاد كه بيايد و با اسرائيل بجنگد؛ آن هم علمي بجنگد. او عالم و دانشمند بود، و نه فقط سياست مدار. در عين حال عارف وارسته اي بود كه به هنر ارج مي نهاد. او يك هنرمند، نويسنده، نقاش، عكاس و گرافيست توانمند بود. در كنار همه اين ها يك مدير بزرگ بود. هر جاي دنيا كه رفت، سازمان تشكيل داد، مديريت كرد و آثار خوبي از خودش بر جاي گذاشت. براي اين كه جنگيدن را خوب بياموزد؛ توسط مرحوم آيةالله طالقاني به جمال عبدالناصر معرفي شد. دو سال در مصر آموزش هاي سخت و كلاسيك نظامي و چريكي ديد؛ به گونه اي كه خودش معلم فلسطيني هايي شد كه براي شركت در دوره هاي آموزش نظامي به مصر مي آمدند. هنوز نهضت و سازمان آزادي بخش فلسطين تشكيل نشده بود. همان جا با ابوجهاد كه شخص دوم نهضت مقاومت فلسطين بود، آشنا شد. پس از فوت عبدالناصر به آمريكا بازگشت و چون به لبنان دعوت شده بود، همراه خانواده اش به لبنان آمد. در آن جا يك استاد برجسته فيزيك و الكترونيك بود. من فكر مي كردم كه در لبنان به يكي از دانشگاه هاي آمريكايي بيروت خواهد رفت و استاد دانشگاه خواهد شد و در ضمن به مبارزات خودش هم ادامه خواهد داد، يا به دانشگاه عربي بيروت خواهد رفت، ولي او اصلاً در بيروت نماند و راهي جنوب لبنان شد؛ به خطرناك ترين نقطه لبنان؛ نزديك مرزهاي اسرائيل كه هر روز گلوله باران مي شد. در ميان فقيرترين و محروم ترين طبقه ي شيعيان لبنان و يتيمان لبناني؛ بچه هايي كه در بمباران پدرانشان كشته مي شدند. در آن جا مديريت مدرسه اي به نام مدرسه صنعتي جبل عامل ـ چيزي مثل پلي تكنيك ـ را در ميان فقيرترين و محروم ترين شيعيان لبنان بر عهده گرفت. در خطرناك ترين منطقه شروع به كار كرد و جوانان آن جا را پرورش و آموزش داد. هم آموزش دروس مدرسه را همراه معلم هاي ديگري كه آن جا بودند، و هم آموزش هاي نظامي و آموزش هاي ايدئولوژيك را. لبنان آن روز با امروز كاملاً متفاوت بود؛ به خصوص بيروت مشهور به عروس خاورميانه، يا پاريس خاورميانه بود. هنوز هم بيروت يك شهر چند گونه است. منطقه مسيحي ها و فالانژها و ...، مثل اروپا است. منطقه زاويه و جنوب بيروت كه شيعيان هستند؛ به گونه اي ديگر است و مناطق مركزي اش با هم مخلوطند. با اين وجود او به لبنان آمد و كار خودش را آغاز كرد و مبناي يك حركت و مقاومتي را گذاشت كه امروز ثمره ي آن مقاومت را مي چينيم. نمونه اش حوادث شش سال پيش جنوب لبنان كه اسرائيل از آن جا گريخت و اين نهال آن زمان به دست دكتر چمران كاشته شد. آن زمان جوانان لبناني آموزش ديدند و از نظر اعتقادات مذهبي و مكتبي اسلام كاملاً آماده شدند و كم كم رشد كردند. انقلاب اسلامي هم كه پيروز شد؛ آن ها را حمايت كرد و قوي تر شدند و پشتوانه مستحكمي پيدا كردند؛ تا اين كه حزب الله تشكيل شد و حزب الله مقاومت لبنان را تشكيل داد و امروز به آن جايي رسيديم كه مهم ترين عامل مقاومت در خاورميانه و در مقابل اسرائيل همين حزب الله و همين شيعيان لبنان هستند. جناب سيد حسن نصر الله در سن 18 سالگي شاگرد شهيد دكتر مصطفي چمران در همان جنوب لبنان در شهر صور بود. او از طرف دكتر چمران مسؤول شده بود كه در آن شهر فعاليت كند. اين مقاومت از آن زمان آغاز شد؛ يعني سال 1349؛ در آن سال اين نهال كاشته شد.
براي اين كه بدانيد از نوجواني در چه وضع و حالي بود، دانشگاه آن زمان مسجد نداشت. من در دانشگاه تهران درس مي خواندم. بين سال هاي 39 تا 47 كه فارغ التحصيل شدم، مسجد نداشتيم. توي اتاق سرايدار، توي كارگاه، توي كلاس، يك جايي روزنامه اي، سجاده اي پهن مي كرديم و نماز مي خوانديم. دانشكده فني كه بچه هايش مسلمان تر از جاهاي ديگر بودند و رييس دانشكده هم فرد متديني بود، اتاقي را براي نمازخانه آماده كرد. البته دانشجوها از ساير دانشكده ها هم مي آمدند و در آن جا نماز مي خواندند، اما متأسفانه تعداد نمازخوان ها خيلي كم بود و جوّ دانشگاه دست كمونيست ها و توده اي ها بود. كساني كه نماز مي خواندند، مورد تمسخر واقع مي شدند، و از نظر آن ها عقب مانده بودند. دكتر چمران بعدها به من گفت: من بعد از نماز ظهر چندبار به همان نمازخانه مي رفتم و نماز مي خواندم. پرسيدم چرا چندين بار؟ گفت: براي اين كه بقيه ببينند؛ يك كسي هست كه اين جا نماز مي خواند و خجالت نكشند و بيايند نمازشان را بخوانند. من يكي دو سال در دانشكده براي خواندن نماز به اتاق سرايدار مي رفتم و نمي دانستم كه چند نفر ديگر هم مي آيند. يك بار كه با هم برخورد كرديم، متوجه اين موضوع شدم. از همين دانشجويان انجمن تشكيل داديم. در اين باره دست نوشته اي زيبا از دكتر چمران برايتان مي خوانم كه آن زمان در همان نمازخانه دانشكده فني دانشگاه تهران اين گونه نوشته است: خدايا از اين كه راز و نياز خود را با تو فاش مي كنم، احساس گناه مي نمايم؛ زيرا رنگي از غرور و خودخواهي بر آن مي تابد و از صدق اخلاصش مي كاهد. اين گناه و اين عذاب را بر خود تحمل مي كنم؛ فقط به خاطر اين كه شايد دل دردمند ديگري به اين راز و نياز من هماهنگ شود و خود را در اين عالم بزرگ غريب نبيند و لحظه اي از تنهايي به در آيد.
بله! شهيد چمران با اين كه حدود 15، 16 سال در آمريكا بود و يك دانشمند و تحصيل كرده بود، با اين كه گاهي اوقات مشاهده مي شود افرادي كه در آن كشورها زندگي مي كنند حتي زبان مادري شان را هم ممكن است فراموش كنند و نسبت به دينشان بي تفاوت باشند، در فضاي آن روز لبنان كه نه از شهادت خبري بود و نه از جنگ و نه از مقاومت با خدا چنين مي گويد. آن زمان اسرائيل به راحتي مي آمد و هركاري مي خواست، مي كرد. در شهر و روستا هر كس را كه مي خواست، دستگير مي كرد. حتي گفته بود كه اگر بخواهيم لبنان را تسخير كنيم، مردان ما نمي آيند، بلكه زنان و دختران ما مي آيند؛ يعني اين قدر كار برايمان ساده است. در چنين شرايطي كه بحث دين و دين داري در آن جا نبود، مردي از آمريكا مي آيد، نه از ايران، نه از قم، نه از نجف، نه از يك حوزه علميه، بلكه از آمريكا مي آيد و به مردم لبنان چنين مي گويد: اي شيعيان امام حسين(ع)! من براي شما بشارتي عظيم به ارمغان آورده ام. بشارتي كه حلاّل همه مشكلات است. بشارتي كه جبر تاريخ را در برابر اراده آهنين ما تسليم مي كند. بشارتي كه راه بسته ما را به سوي آسمان ها مي گشايد. بشارتي كه خورشيدوار توفان ظلمت را محو و نابود مي كند. بشارتي كه طاغوت ها را سرنگون مي نمايد. بشارتي كه فرشتگان سرود پيروزي سر مي دهند. بشارتي كه معراج ما به آسمان هاست. بشارتي كه ما را از خاك تيره صعود مي دهد و به اعلي عليين مي رساند. بشارت خير، بشارت پيروزي، بشارت وصل به معشوق و اين بشارت شهادت است. دوستان، من پيشاپيش شما پرچم شهادت را به دوش مي كشم و هر كس كه به راه امام حسين(ع) معتقد است، مي تواند مرا دنبال كند. من تصميم گرفته ام كه در برابر اسرائيل بايستم، و حتي با مشت، عليه توپ و تانك او بجنگم.
من تصميم گرفته ام كه با ايثار خون خود راه نجات شيعيان را بر صفحه تاريخ ترسيم كنم. من آمده ام كه به اسرائيل بفهمانم كه براي هميشه در تاريخ، روسياهش خواهيم كرد. من در بي راهه كوه ها، در كنار كوچه ها، در ته درّه ها، در قلّه كوه ها، در دامن صحراها و در هرجا كه امكان بيابم با گلوله به اسرائيل جواب خواهم داد و آن قدر خواهم جنگيد تا به افتخار شهادت نايل آيم.
شهيد چمران اين گونه برنامه خودش را اجرا كرد:
از شمالي ترين روستاها و شهرهاي لبنان مثل حرمل و عكا تا جنوبي ترين شهرهاي لبنان مثل صور را در يك روز مي پيمود. براي شيعيان لبنان سخنراني، گفت و گو، درس و آموزش داشت. نيروها را منسجم كرد. البته همه اين ها با ياري و پشتيباني امام موسي صدر رهبر مفقود شيعيان لبنان بود. مديريت و سازماندهي اصلي با او بود. بالاخره كار به جايي رسيد كه داخل يكي از روستاهاي اسرائيل شد و شيعيان به اشتباه به سوي او شليك كردند و اسرائيل متوجه شد كه بايد بجنگد و ديگر نمي تواند هر طور دلش خواست وارد جنوب لبنان شود. نيروهايشان را در تل هاي جنوب لبنان همچون؛ تل مسعود و بنت جبيل مستقر كرد. شهيد چمران همراه جمع 45 نفري از شيعيان با چندتا آر.پي.چي و يك خمپاره 60 به سوي اسرائيلي ها حمله كردند و تانك هاي اسرائيلي را به آتش كشيدند و آن ها را از منطقه بيرون راندند. اين براي اولين بار در تاريخ لبنان و در سال 1354 ـ‌ قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ـ اتفاق افتاد. اسرائيلي ها پس از يك هفته از جنوب لبنان گريختند. شهيد دكتر چمران پس از اين حركت مهم، دست به قلم برد و نوشت:‌ راستي چه قدر شگفت انگيز است كه شهر بنت جبيل زير رگبار گلوله هاي سنگين مي سوزد. صداي انفجار، شهر را مي لرزاند. هر كس از گوشه اي مي گريزد. خوف و وحشت بر همه جا سيطره انداخته است. آينده تاريك، سرنوشت مبهم، و همه اميدها قطع شده است، ولي يك باره صداي اذان را از مناره مسجد شهر مي شنوم. صداي الله اكبر طنين انداز مي شود. خون در عروقم به جريان مي افتد. روح پژمرده ام مي شكفد. قلب سوخته ام به هيجان مي افتد و احساس مي كنم كه اين نداي آسماني بر همه انفجارها و خوف و نااميدي و شكست چيره مي شود و ديو ظلمت از اين فرشته آسماني مي گريزد و اطمينان و ايمان بر قلب ها استقرار مي يابد. راستي كه صداي الله اكبر چه معجزه آساست. اين نوشته مرا به ياد صداي الله اكبر رزمندگان اسلام هنگام آزاد سازي خرمشهر مي اندازد. عمليات بيت المقدس ـ آزادسازي خرمشهر ـ‌ نهم اردي بهشت شروع شد. ده روز قبل از عمليات صدام گروهي از مخبرين روزنامه هاي غربي را به سوي خرمشهر آورد. آن ها خبرنگاران جنگي بودند. بر سنگرها و دژها و سيم هاي خاردار و پنج شاخه ها و خورشيدي ها و ميادين مين اطراف خرمشهر تيرآهن ها و اتومبيل هاي ايستاده را نيز اضافه كرده بودند تا مانع هلي برد چتربازان شوند. خبرنگاران وقتي اين صحنه ها را ديدند، گفتند: ايراني ها نمي توانند اين جا را بگيرند. اصلاً آزادسازي خرمشهر با اين سنگرها كه از خطوط بارلو هم مستحكم تر بود، عملي نيست. با غرور تمام صدام و يارانش ايستاده بودند و به آن ها اطمينان دادند، ولي رزمندگان عزيز ما آمدند و اين خطوط مستحكم را با فرياد الله اكبر شكستند و وارد خرمشهر شدند. جا دارد از يك خواهر رشيد كه آن روز وارد خرمشهر شد، ياد كنم. دختر گرامي شهيد بزرگوار نواب صفوي1 ـ فاطمه نواب صفوي ـ همراه با دوربين وارد خرمشهر شد. كنار رودخانه كارون پر از كلاه كاسكت و پوتين سربازهايي بود كه وارد آب شده بودند. البته اين ماجرا را من شاهد نبودم. بلكه برادر عزيز كاظم اخوان كه همراه متوسليان و موسوي در حال حاضر اسير فالانژهاي اسرائيل هستند، تعريف كرد. كاظم اخوان در زمان جنگ از بچه هاي شهيد دكتر چمران در ستاد جنگ هاي نامنظم بود و پس از شهادت دكتر به عنوان عكاس جنگي، همكار خبرگزاري جمهوري اسلامي شد. اين عزيز چند بار هم زخمي شده بود. او مي گفت: فاطمه نواب صفوي با دوربين آمد و شروع به عكس گرفتن كرد. يك دفعه ما با چند ژنرال و محافظ عراقي مسلح به كلاشينكف رو به رو شديم. خانم نواب صفوي جلو آمد و از اين ها عكس گرفت. عراقي هاي مسلح خشكشان زده بود كه اين زن چگونه وارد خرمشهر شده است. من يك گوشه ايستاده بودم و مي ترسيدم كه اين ها به خانم نواب صفوي شليك كنند يا او را اسير نمايند، ولي ايشان با كمال شجاعت آمد و از آن ها عكس گرفت. نيروهاي عراقي سلاح هايشان را انداختند و اسير شدند. اين فضا؛ يعني فضاي الله اكبر كه بر صداهاي ديگر حاكم بود.
دكتر چمران در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي خدمت حضرت امام1 در پاريس تماس گرفت. من نيز پيامي را از جانب او خدمت حضرت امام بردم. پس از پيروزي انقلاب اسلامي كه به ايران آمد، حضرت امام به ايشان فرمودند كه در ايران بماند و سپاه پاسداران را تشكيل بدهد، چون او با تجربه ترين فرد در اين زمينه بود. دكتر چمران هم اطاعت كرد و دو دوره ي آموزشي براي برادران سپاه برگزار نمود. در همان زمان معاون نخست وزير در امور انقلاب شد. حوادث پاوه كه پيش آمد دكتر چمران اقدام به آزادسازي پاوه نمود و پس از وقايع پاوه به فرمان حضرت امام1 وزير دفاع شد و پس از آن در اولين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي شركت كرد و بيش از يك ميليون رأي از سوي مردم تهران كسب نمود. تا اين كه جنگ تحميلي آغاز گرديد.
وقتي وارد ايران شد، چه گفت؟‌ اجازه بدهيد دست نوشته ي زيبايي كه بيان گر هدف و ايده ي او است را برايتان بخوانم: خدايا! به شكرانه اين پيروزي بزرگ (منظور پيروزي انقلاب اسلامي است) خوش دارم كه هديه اي تقديم تو كنم، اما چيزي جز جان ندارم. من از شدت سرور مي سوزم، مي لرزم و شرم زده ام، نمي دانم تو را چگونه شكر كنم. مي خواهم همه چيز خود را بدهم. مي خواهم خود را قرباني كنم. با كمال اخلاص آنچه دارم، تقديم مي نمايم. مالي ندارم، ملكي ندارم، درويشم، بي چيزم. فقط قلبي سوزان دارم كه آن را تقديم كرده ام. و جانم ناچيزتر از آن است كه براي تقديم آن بخواهم منّتي بگذارم. جانم كه چيزي نيست. خدايا! من آمده ام با همه وجودم، با قلبم و روحم. آمده ام كه خود را قرباني راه تو كنم. آمده ام تا همه حيات و هستي خود را به شكرانه اين پيروزي بزرگ تقديم تو كنم. خدايا! من چيزي از تو نمي خواهم. من سربازي گمنامم. من درويشي سراپا برهنه ام و هنگامي كه چشم از جهان فرو مي بندم، مي خواهم كه هيچ چيز نداشته باشم. مي خواهم فقط براي تو باشم. مي خواهم از شائبه هاي خود خواهي و خودبيني به دور باشم. مي خواهم بسوزم تا راه را روشن كنم. مي خواهم رسالت بزرگ اسلامي ما تحقق پذيرد و اين تحقق، بزرگ ترين پاداشي است كه مرا خوشحال مي كند. راستي كه چه پاداشي بزرگ تر از پيروزي رسالت محمدي؟! چه پاداشي بزرگ تر از گسترش عدل و عدالت و سيطره انسانيت از نفوذ حق و عدالت بر همه انسان ها؟!.
خوب است خاطره اي از زمان وزارت دفاع شهيد چمران برايتان بگويم:
يك شب دكتر چمران از سوي انجمن اسلامي معلمين تهران دعوت شد تا سخنراني كند. من نيز همراه ايشان رفتم. شهيد عزيز و بزرگوار رجايي كه آن زمان وزير آموزش و پرورش بود؛ سخنراني مي كرد. شهيد رجايي مسايل انقلاب و سياست داخلي و خارجي را تحليل كرد. دكتر چمران به مراحل و مراتب نفس و مسايل اخلاقي پرداخت كه همان مطالب را ما در كتاب انسان و خد چاپ كرده ايم. در آن جلسه، شخصي يك يادداشت به دكتر داد كه تو وزير دفاعي هستي و مي بايست از مسايل سياسي مي گفتي. شهيد چمران پاسخ داد: خوب، انقلاب ما اين گونه است كه وزير آموزش و پرورش از آن مسايل مي گويد و من كه وزير دفاع هستم از اين مسايل مي گويم. من در زمان حيات دكتر هيچ كدام از دست نوشته هاي ايشان را نديده بودم، البته بخش كوچكي از آن ها را روزهاي آخر كه در خوزستان با هم بوديم، ديدم. آن مطالب همين نيايش هاي شهيد چمران بود كه در كتاب نيايش ه آورده ايم، ولي بقيه ي نوشته ها را كه به اندازه يك گاو صندوق است، در زمان حياتش نديدم. منظورم اين است كه اين ها را براي كسي ننوشته، بلكه براي دل خودش مي نگاشت.
راستي چه حكمتي است كه عارفي وارسته از دنيا كه سراسر وجودش عشق و محبت و انسانيت است؛ به فرماندهي نظامي گمارده شود. چنين روح لطيفي اسلحه به دست بگيرد و در ميان غرّش تانك ها و خروش مسلسل ها به استقبال شهادت برود و بزرگ ترين نيروهاي متمركز ضد انقلاب را متلاشي كند. اين فقط در سرزمين انقلاب اسلامي ايران ممكن است، اتفاق بيفتد. فقط ايدئولوژي اسلامي است كه مي تواندچنين انسان هايي را تربيت كند. متفكرين دنيا مي گفتند: حاكم بايد فيلسوف باشد، من اضافه مي كنم كه فرمانده نظامي بايستي عارف باشد تا عقل و انسانيت حكومت كند و انسانيت بر جامعه گسترش يابد.
روز هفتم مهر 1359 مقام معظم رهبري و دكتر چمران كه هر دو نفر در آن زمان نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي بودند و هر دو نفر نيز نماينده حضرت امام در شوراي عالي دفاع بودند و دوستي و صميميت با هم داشتند، خدمت حضرت امام رسيدند تا براي رفتن به جبهه اجازه بگيرند. حضرت امام در حقشان دعا فرموده بودند و تشويقشان كرده بودند. آن ها تصميم گرفتند كه به اهواز بروند. با هواپيماي 130 C و همراه 60 ، 70 نفر نيرو با تفنگ ژ 3 وارد اهواز شدند. همان شب اول، دكتر چمران به شكار تانك هاي عراقي رفت و چون منطقه را شناسايي نكرده بود، موفق نشد. روز بعد كه عمليات شناسايي انجام شد، در شب تانك هاي عراقي به آتش كشيده شد و ستاد جنگ هاي نامنظم در اهواز تشكيل شد. نيروهاي داوطلب جمع شدند و آموزش ديدند و مقابل عراقي ها ايستادند و اهواز را كه در معرض سقوط حتمي بود، نجات پيدا كرد، وگرنه اهواز هم مانند خرمشهر ويران مي شد، چون عراقي ها تا شش كيلومتري اهواز آمده بودند. آن هايي كه اهوازي هستند، مي دانند ملاشيه كجاست، البته در حال حاضر ملاشيه به اهواز متصل شده است. آن زمان عراقي ها در ملاشيه مستقر شده بودند، مقابلشان هيچ كس نبود، مي توانستند به راحتي وارد اهواز بشوند. با روش هايي كه بسيار زيبا و شنيدني است جلوي عراقي ها را سد كردند و يك خط بيش از صد و چند كيلومتري از كنار كارون تا سوسنگرد و تا دهلاويه كه محل شهادت دكتر چمران بود را مقابل عراقي ها با همين نيروهاي داوطلب مردمي و بدون تانك و توپ و حتي مسلسل كه يكي دو تا بيشتر نداشتند، ايستادند.
24 آبان، عراقي ها سوسنگرد را محاصره كردند و روز بيست و ششم وارد سوسنگرد شدند. آن روز دكتر چمران نيروهايش را آماده كرد، ارتش را هم آماده كرد، ـ چون فرمانده نظامي منطقه بود ـ تا سوسنگرد را از عراقي ها بازپس بگيرند. زماني كه مي خواست وارد سوسنگرد بشود در جنگي نابرابر مقابل عراقي ها قرار گرفت. پاي شهيد چمران در اين نبرد خونين از دو نقطه زخمي شد. او و دوستانش در محاصره تانك هاي عراقي قرار گرفتند. دكتر چمران تصميم گرفت كه دوستان خودش را نجات بدهد و خودش به تنهايي مقابل عراقي ها بايستد. او اين كار را كرد. همه را به عقب فرستاد و خودش به تنهايي مقابل يك تيپ زرهي ايستاد. جنگيد و جنگيد. البته شهيد اكبر چهره قاني همراهش بود و متأسفانه چند دقيقه اي بيشتر زنده نبود و به شهادت رسيد. نيروها قبول نمي كردند كه عقب بروند، ولي دكتر چمران يك فرمانده نظامي مقتدر و توانمند بود و نيروها گوش به فرمانش بودند. با گلوله ي تانك به پاي او زدند. گلوله ي كلاشينكف نيز به بالاي پاي او اصابت كرد. با همان حال زخمي، حدود يك ساعت جنگيد تا تانك ها از مقابل او گريختند. سربازان عراقي با يك كاميون آمدند تا او را دستگير كنند، يا بكشند. آن ها هم از مقابل او گريختند و او كاميون عراقي هاي فراري را با پاي خوني سوار شد و به پشت ميدان آمد و روانه بيمارستان شد. آن روز هشتم محرم بود و او در عشق امام حسين(ع) مي سوخت. حال و هواي خاصي داشت. يادم هست يك وقت براي من توضيح مي داد و مي گفت:
آن زمان كه زخمي شده بودم و خون از بدنم جاري بود، تنها بودم؛ مثل ماهي در حال سرخ شدن از اين طرف به آن طرف پشت تپه كوچك خاكي، و هر چهار طرفم محاصره بود. تيراندازي مي كردم. به ياد كربلاي حسين و امام حسين(ع) افتادم. فكر مي كردم كه امام حسين(ع) بالاي بلندي ايستاده است و به رزم بي امان من مي نگرد، و از شجاعت و شيعه ي خودش لذت مي برد. اين حالت چنان شادي و بهجتي به من مي بخشيد كه نه سوزش گلوله را احساس مي كردم و نه ريزش خون را. به خون خودم نهيب زدم كه با تو هنوز كار دارم. بايد بجنگم و جنگم را تمام كنم. در همان جا با خداي بزرگ اين گونه سخن مي گويد: خدايا تو مي خواهي كه ايمان مرا بسنجي، وفاداري مرا نسبت به خود ببيني، پايداري مرا در مقابل شدايد تماشاكني. تو مي خواهي كه عشق مرا به خود ببيني. من مثل شمع مي سوزم، تار و پود وجودم با عشق تو سرشته شده است. اين قلب من را بشكاف و ببين كه سرتاپا مي سوزد و از سوختن لذت مي برد. تو مي خواهي كه ايمان مرا بسنجي، اي خداي بزرگ! من فقط به خاطر اين لحظه زنده ام. من همه حيات خود را گذرانده ام تا براي چنين لحظه اي آماده شوم، لحظه شهادت!.
شهيد دكتر چمران با امام حسين(ع) سخن هاي زيادي دارد. در يكي از مطالبش خطاب به حضرت چنين مي گويد: ببين چگونه در ميدان نبرد مي خروشم. ببين چگونه به معركه هاي خونين فرو مي روم. ببين چگونه به گرداب خطر غرق مي شوم. ببين چگونه در طوفان حوادث جولان مي دهم. ببين چگونه در درياي مرگ شنا مي كنم تا به ساحل نجات برسم. (ساحل نجات او شهادت بود).
چه زندگي عاشقانه اي! چه قرباني زيبايي! چه عشق بازي تهورآميزي! و چه داستان شعورانگيزي!
چند سال پيش خيلي داد و فرياد كردند كه جنگ خشونت بود، حتماً شما هم به خاطر داريد. انقلاب ما و جنگ ما را زير سؤال بردند. شهدا و رزمندگان ما را زير سؤال بردند. عرصه را بر آن ها تنگ كردند، ولي رزمندگان ما اين چنين بودند. اهل خشونت نبودند. در حال دفاع از ايدئولوژي، تفكر، انقلاب، دين، مسلك، مرام و اعتقادات مكتبي و مذهبي خودشان و دفاع از سرزمين اسلامي و ناموس خودشان بودند. اهل خشونت نبودند. زندگي عاشقانه الهي داشتند، عشق بازي تهورآميز داشتند و با چنين روحيه اي مي جنگيدند. شهيد چمران در دست نگاشته ديگري چنين مي نويسد:
خدايا! تو را شكر مي كنم كه مرا در كوره غم گداختي و در درياي درد آبديده كردي و در برابر حوادث، رويين تنم نمودي تا سخت ترين مشكلات حيات و خطرناك ترين ضربه هاي تاريخ را عارفانه و عاشقانه تحمل كنم و لذت خود را در درد، و نشاط خود را در تحمل مصايب، و سهم خود را در گذشت و فداكاري، و سعادت خود را در سوز و گداز عشق، و نجات خود را در شهادت بجويم. خدايا! بگذار گستاخانه در ميدان شهادت بتازيم. بگذار خودخواهي و مصلحت طلبي را ابراهيم وار در كعبه فداكاري قرباني كنيم، (قطعاً شما خواهران عزيز با سبك هاي ادبي آشنايي داريد در نگارش سبك خاص خودش را دارد كه من در جاي ديگري چنين نگارشي نديدم) بگذار غرور و تكبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شست و شو دهيم. بگذار در معركه هاي نبرد حق و باطل گستاخانه بتازيم و طاغوت و شيطان را بر زمين اندازيم. بگذار پروانه وار به دور شمع حقيقت بسوزيم و از نور خود دنياي ظلمت زده موجود را روشن كنيم. بگذار با شمشير برّان شهادت جبر تاريخ را ببريم. با خون خود ننگ هزارساله تاريخ را بشوييم. بگذار از پيله تنگ تعصب و كوته بيني خود را آزاد كنيم. بگذار از جاذبه هاي مادي خود را آزاد كنيم و سبك بر بال هاي روح بنشينيم و به معراج آسمان ها صعود كنيم. خدايا! به ما آن قدر قدرت تحمل ده كه اگر از زمين و آسمان رگبار دشمني و باران تهمت ببارد؛ در ايمان خالصانه ما به تو خللي وارد نشود و در اميد بي پايان ما به رحمت تو لكه سياهي ننشيند. خدايا! ما را سنگ زيرين آسيا كن تا در راه تو همه ناملايمات زندگي را به خوبي تحمل كنيم.
كشور ما امروز شرايطي دارد كه همه بايد توكل به خدا را فراموش نكنيم. بدانيم كه از اول انقلاب توكل حضرت امام1 به خداي بزرگ و توكل ملت ما به خداي بزرگ، ما را از همه صحنه ها پيروز بيرون آورد و إن شاءالله با همين توكل از اين صحنه سخت و خطرناك هم سرافراز و پيروز بيرون خواهيم آمد. بايد فقط اميدمان به خداي بزرگ باشد و به چيز ديگري اميد نبديم. شايد اين مناجات شهيد چمران را من چندبار از صدا و سيما خوانده باشم و شما شنيده باشيد، اما هرگاه مي خوانم برايم تازگي دارد:
خدايا! به هر كه دل بستم، تو دلم را شكستي. عشق هر كس را كه به دل گرفتم، تو، او را از من گرفتي. هركجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، تو يك باره همه را بر هم زدي و در توفان هاي وحشت زاي حوادث رهايم كردي تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و به هيچ چيزي اميد نداشته باشم. خدايا! تو اين چنين كردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم و جز تو به چيزي و كسي اميد نبندم و جز در سايه توكل به تو آرامش و امنيت احساس نكنم. خدايا! براي همه ي اين نعمت ها شكر مي كنم.
شب آزادسازي سوسنگرد مصادف با شب تاسوعا بود. شهيد دكتر چمران نيروهايش را آماده كرده بود. آن شب مشغول بازديد از سنگرها بود. نيمه هاي شب از كنار يكي از سنگرها عبور مي كرد. رزمنده اي مشغول خواندن زيارت عاشورا بود و به ياد امام حسين(ع) مي گريست. به جمله ي فياليتني كنت معك كه رسيد؛ دكتر چمران همان جا ميخكوب شد و اين دست نگاشته زيبا را نگاشت، آرزويي در پايان همين نوشته است كه به اعتقاد من او از شهادت خودش خبر داشت و مي دانست كه به آرزوي خودش مي رسد. او چنين نوشت:
اي خداي بزرگ! دست از جهان شسته ام و براي ملاقات با تو به كربلاي خوزستان آمده ام، از تو مي خواهم كه مرا با اصحاب امام حسين محشور كني. آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم و به ياد عاشوراي حسين خود را در قدم مقدسش بيفكنم و اين عقده 1400 ساله تاريخ را كه در دلم سنگيني مي كند و فشار مي آورد و هميشه با تو مي گويم: فياليتنا كنّا معك را برآورده كنم. اين زمزمه ي سوزناكي بود كه در دل شب از سينه ام اوج مي گرفت و بر زمين آنچنان ميخكوب مي شدم كه نمي توانستم حركت كنم. اشك از چشمانم فرو مي ريخت. و من در عاشوراي حسيني فرو رفته بودم و احساس مي كردم كه به خدا نزديك شده ام و در ملكوت اعلي پرواز مي كنم. اي حسين! اي سرورم! در كربلا تو يكايك شهدا را در آغوش مي كشيدي، مي بوسيدي، وداع مي كردي، فرزند رشيدت حضرت علي اكبر را، برادر بي مثل و مانندت حضرت عباس را، پيرمرد صحراي كربلا و حتي غلام سياهت را در آغوش گرفتي و بر گونه هاي او بوسه زدي. آيا ممكن است هنگامي كه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عشق مرا به خود و خداي خود سيراب كني. خدايا من از دنياي دون مي گريزم، از اختلافات، از تظاهرها، از خودنمايي ها، از غرورها و خودخواهي ها و سفسطه ها و مغلطه ها و دروغ ها و تهمت ها خسته شده ام. احساس مي كنم كه اين جهان جاي من نيست و آنچه ديگران را خوشحال مي كند، به من سودي نمي رساند.
سرانجام در ظهر خونين 31 خرداد 1360 به شهادت رسيد. در حال معرفي فرمانده جديد بود كه رگبار خمپاره دشمن باريدن گرفت و سومين خمپاره كنار پاي آن ها به زمين نشست و او و دو يار ديگرش در همان منطقه دهلاويه به شهادت رسيدند. ياد همه شهداي عزيز ما و ياد شهداي عزيز آزادسازي خرمشهر و همه شهداي انقلاب اسلامي ما گرامي باد. خدايا! اين شهداي عزيز ما را با شهداي دشت كربلا و سرور شهيدان محشور بگردان. خداوندا! به ما هم توفيق و سعادت عطا كن كه در روز واپسين از شفاعت شهداي عزيز برخوردار گرديم. خداوندا! ما در اين دنياي تاريك و ظلم زده تنهاييم؛ تو با نور ظهور حضرت مهدي موعود ما را از اين ظلمت و تاريكي نجات و رهايي بخش. انقلاب اسلامي ما را به انقلاب مهدي موعود پيوند ده. رهبر عالي قدرمان را تا ظهور مهدي موعود سالم، باقي و پابرجا بدار. خدايا جوانان ما را در پناه خودت و در سايه الطاف خودت از همه وساوس شيطاني و نفساني نجات بده. خدايا انقلاب اسلامي ما در دنيا انقلابي نمونه است؛ هرچه زودتر، هرچه سريع تر از اين برهه هاي خطرناك ما را نجات و رهايي بخش. خدايا سعادت شهادت را نصيب ما هم بگردان.

سوتيترها

, دكتر چمران بعدها به من گفت: من بعد از نماز ظهر چندبار به همان نمازخانه مي رفتم و نماز مي خواندم. براي اين كه بقيه ببينند؛ يك كسي هست كه اين جا نماز مي خواند و خجالت نكشند و بيايند نمازشان را بخوانند.
, راستي چه حكمتي است كه عارفي وارسته از دنيا كه سراسر وجودش عشق و محبت و انسانيت است؛ به فرماندهي نظامي گمارده شود. چنين روح لطيفي اسلحه به دست بگيرد و در ميان غرّش تانك ها و خروش مسلسل ها به استقبال شهادت برود و بزرگ ترين نيروهاي متمركز ضد انقلاب را متلاشي كند. فقط ايدئولوژي اسلامي است كه مي تواندچنين انسان هايي را تربيت كند.
, خدايا! به هر كه دل بستم، تو دلم را شكستي. عشق هر كس را كه به دل گرفتم، تو، او را از من گرفتي. هركجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، تو يك باره همه را بر هم زدي و در توفان هاي وحشت زاي حوادث رهايم كردي تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و به هيچ چيزي اميد نداشته باشم. خدايا! تو اين چنين كردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم و جز تو به چيزي و كسي اميد نبندم و جز در سايه توكل به تو آرامش و امنيت احساس نكنم. خدايا! براي همه ي اين نعمت ها شكر مي كنم.
, اي خداي بزرگ! دست از جهان شسته ام و براي ملاقات با تو به كربلاي خوزستان آمده ام، از تو مي خواهم كه مرا با اصحاب امام حسين محشور كني.
 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما