مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
علائم ظهور
پیوندهای ویژه  
نخستين سلسله قدرتمند شيعه
نظارت بر اعمال شيعيان در عصر...
درماني‌آسان براي يبوست
7 عادت آدم‌هاي موفق
آثار تربيتى نماز
بسیار زیبا به رنگ سبز!
بناهای تاریخی اصفهان
دعا براي امام زمان عليه السلام...
دور افتاده
4‌ خطاي تغذيه‌اي ‌كه شما را...
تفسیر کلمه فتنه
نقاشی های تلفیقی و شگفت انگیز...
آسيب‏شناسى انقلاب اسلامى
پایتخت دولت مهدوی کجاست؟
اتصال به «شعوركيهاني»
آرايش ، چرا و چگونه؟
ارزش سجده
گل های بسیار زیبا، رنگارنگ و...
وادي السلام ، بزرگ ترين و قديمي...
ملائکه در خدمت امام زمان(علیه...
خطرات استفاده از کولر خودرو...
بصیرت چيست؟
پروردگار قبل از اینکه خدایی...
تصاویری زیبا از مراحل رشد یک...
مروري‌ بر تاريخ‌ رابطه‌ آمريكا...
داستان شهر عشق
گاهي به تلويزيون نگاه نکن!
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
اتفاق ساده در شبکه طبرستان
تجلیل از ایثارگران شبکه تبرستان، پخش برنامه اتفاق ساده و تجلیل از خانواده های شهدا از اخبار صدا و سیمای...
جدول تغییرات قیمت در بازار موبایل
به دنبال نوسانات قیمت ارز برخی از مدل‌های تلفن همراه طی دو ماه گذشته با افزایش قیمت در بازار عرضه می‌شوند...
خروس چيني تخم گذاشت+عکس
يك مرد روستايي در چين ادعا كرد كه خروسش تخم مي‌گذارد.
عروس و داماد در راهپیمایی+عکس
راهپیمایی ‌ 22 بهمن ...
خطری که "جمهوری اسلامی" را تهدید میکند
شاید هیچ کشوری در جهان وجود نداشته باشد که به اندازه ایران ، در یک مقطع زمانی فشرده 33 ساله این همه تضییقات...
نتايج آزمون دوره‌های ترمی علمی کاربردی منتشر شد
فهرست اسامی پذيرفته‌شدگان نهايی کدرشته ‌محل‌های‌متمرکز و معرفی شدگان چند برابر ظرفيت کدرشته محل‌های نيمه‌متمرکز...
بازار مسکن در رکود؛ قیمت آپارتمان در برخی مناطق تهران
فعالان بازار مسکن رکود خرید و فروش مسکن در تهران در شرایط فعلی را در نتیجه افزایش قیمتها و کاهش قدرت...
طلسم تغییر نام دانشگاه تربیت معلم شکست
با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی عنوان خوارزمی پس از سالها بر تابلوی سر در دانشگاه تربیت معلم جای گرفت...
پاشازاده: دستیار کسی می‌شوم که فوتبال را بیشتر از من بفهمد
مهدی پاشازاده در واکنش به صحبت‌های سرمربی استقلال گفت: اگر قرار باشد روزی در کنار یک مربی کار کنم دستیار...
ملت ایران در انتخابات قدرت بی‌نظیر اتحاد و ولایت‌پذیری خود را نمایش می‌دهند
سازمان بسیج مستضعفین در پیامی تاکید کرد: ملت عزیز ایران در سی و سومین صحنه انتخابات در جمهوری اسلامی...
این غذا شما را خنگ می کند!
آیا می دانید چه غذایی این تاثیر را بر هوش شما دارد؟
رییس‌جمهوری که به مراسم ازدواجش نرفت!
دو روز پیش مراسم ازدواج «ادریس دبی» رییس جمهور چاد با یک دختر سودانی برگزار شد.
فوتبال با دروازه های بهشتی
در 23 بهمن سال 1365 ، تیم های فوتبال منتخب چَوار و منتخب جوانان استان ایلام، در ساعت 16 آغازگر یک مسابقه...
اسامی لیست بصیرت و بیداری
در لیست جبهه بصیرت و بیداری اسلامی چهره‌هایی از اعضای جبهه پایداری، جبهه ایستادگی و جبهه متحد اصولگرایان...
ویژه نامه دهه فجر
ویژه نامه هفدهم ربیع الاول
 
  دفعات نمایش: 215    پنج شنبه 29 بهمن 1388 
 

ده ثانیه پس از شهادت!


ده ثانیه پس از شهادت!

مصاحبه با علی دلبریان، غواص و جانباز دوران دفاع مقدس و عضو گروه تخریب لشكر 21 امام رضا (علیه السلام)

اشاره: هر چه دكمه اف اف را فشرد در باز نشد و خود، مجبور شد بیاید و در آن هوای سرد زمستانی درب خانه را بگشاید. وقتی وارد شدم شرمنده‌تر شدم كه او با پایی كه از مچ قطع شده و راه رفتن‌اش را به سختی انداخته، مجبور به این كار شده اما چه سود كه در باز نشده بود و ظاهرا پسرشان هم نبود تا آن كار را انجام دهد. طبقه پائین خانه را كلا تبدیل به حسینیه شهدا و مركز شهدای غواص كرده و در و دیوارش را پر از جملات و تصاویر شهدایی كه بعضا نام‌شان را در زمره شهدای شاخص مشهد شنیده بودم. پیش‌تر خاطره گویی پرسوز و شنیدنی آقای دلبریان را در شبكه یك دیده بودم و استقبال از آن توسط مردم را. از همين رو شنيدن ديگر خاطراتش با آن بيان جذاب و لهجه غليظ مشهدى، برایم مغتنم بود. از ثبت و نشر خاطراتشان پرسیدم كه گفت همه خاطراتش را آقای صدوقی كه از فعالان دلسوز عرصه ثبت خاطرات جنگ در مشهد است، گرفته و برای چاپ به بنیاد داده، ولی هنوز اقدامی‌نشده است. از استقبال مردم راضی بود و تنگ نظری برخی دوستان دلش را سوزانده بود، ولی بر راهی كه شروع كرده بود، یعنی انتقال پیام جنگ به نسل جدید مصمم بود و پرامید. خیلی خاطره داشت، اما بحث به «بدر» كشيد و از تشكيل گروه غواصى. آنها را بی‌كم و كاست بخوانید.

تشكيل گروه غواصى

قبل از عملیات بدر، تازه آموزش تخریب مان تمام شده بود و از سایت چهار و پنج كه در قرارگاه شهید وزین اهواز، بین پنج طبقه‌ها و 92 زرهی انجام شد، آمده بودیم كه شهید محمدرضا نظافت فرمانده تخریب لشكر 21 امام رضا(علیه السلام) من را صدا زد. داخل دفتر فرماندهی تخریب رفتم. گفت حاضري توي مجموعه فرماندهي كار كنى؟ خوشحال شدم و جواب مثبت دادم. گفت: یك ماموریت حساس هست، مي‌روى؟ گفتم: هر چه شما امر بفرمایید. پرسید: شنا بلدى؟ گفتم: بله. گفت: چقدر؟ يعني مي‌توني از يك رودخانه رد بشى؟ كمی‌جا خوردم كه آیا از عهده این ماموریت برمی‌آیم یا نه و پاسخ دادم: بله، تا این حد را می‌توانم! گفت: پس برو، آماده شو تا خبرت كنم. من و شهید نظری و آقای مهدی سعیدی نژاد از تخریب رفتیم به فرماندهی لشكر 21 كه در سه طبقه‌های 92 زرهی بود. آقاي اسماعيل قاآني پايين آمد و پشت ساختمان‌ها با ما صحبت كرد و گفت كه شما به عنوان نماينده اين لشكر داريد به اين ماموريت مي‌روىد. حواستان جمع باشد. كارتان را درست انجام بدهید. ما هنوز هم نمي‌دانستيم كجا داريم مي‌روىم. ماشین آمد و ما را به قرارگاه خاتم برد. از تیپ و لشگرهای دیگر هم آمده بودند. سوار اتوبوس شدیم و حركت كردیم. نمی‌دانستیم ماجرا چیست، ولی سوال هم نمی‌كردیم. سر از زیباكنار شمال درآوردیم و در سرمای بهمن ماه سال 63 آموزش غواصی دیدیم. چند مرحله هم بود. مرحله سطح یا اسكین دایوینگ و مرحله اسكوا كه داخل عمق با كپسول است كه در مرداب انزلی و با سرمای شدید زمستان، تمرین كردیم.

آموزش‌هاي غواصى

آقاي هشيارى، فرمانده یگان دریایی بود. آقاي شكراللهى، مسئول آموزش غواصی و آقای ابراهیمی و كسی دیگر به نام حمید كه فامیلی‌اش یادم نیست هم مربی‌های آموزش‌مان بودند. كار توی آب سخت و نفس گیر است. یك شب به آقای سعیدی كه صدای خوبی هم داشت و مداحی می‌كرد، گفتم: مهدی جان! امشب یك دعای كمیل برگزار كنیم. آن شب نوبت گروهان ما بود كه توی آب برود. می‌خواستم این‌طوری از زیر كار در بروم. آن موقع با آقاي شكراللهى دوست شده بودم و مثلا در پركردن كپسول‌هاي هوا كمك مي‌كردم. می‌خواستم آن شب را جیم بشوم. گفتم: امشب دعای كمیل بخوانیم؟ گفت: عیبی ندارد. نماز را خواندیم و دعا را شروع كردیم. گروهان ما هم رفت و شامش را خورد و صدای از جلو نظامشان می‌آمد كه معلوم بود می‌خواهند برود به سمت آب، ولی نمی‌رفتند. با خودم گفتم: نكند این‌قدر معطل كنند كه دعایمان تمام شود. آقای سعیدی خبر نداشت و طرحش را من ریخته بودم. بالاخره دیدم گروهان رفت و دعا هم تمام شد و من گفتم: خدا رو شكر! ما از آب امشب فرار كردیم. رفتیم شاممان را گرفتیم و داشتیم توی آسایشگاه شام می‌خوردیم كه دیدم یك آقایی با عجله آمد و گفت: آقای دلبریان! آقاي شكراللهى مي‌گويند بیایید. همین جمله را كه گفت: غذا توی گلویم گیر كرد. گفتم كجا؟ گفت: لب آب منتظر شما هستند. گفتم: خب، شما برو ما می‌آییم. گفت: نه. گفته برشان‌دار بیار. دیدم مثل این‌كه راه فرار نیست. آمدیم لب آب. دیدم همه لباس غواصی را پوشیده‌اند و به خط شده‌اند و منتظر ما هستند. آقاي شكراللهى تا ما را ديد، گفت: بدوید لباس بپوشید، بیایید. رفتیم توی كانتینر و لباس‌ها را عوض كردیم. وقتی آمدیم توی صف، بچه‌ها شروع كردند به تیكه انداختن. یكی می‌گفت: قبول باشه. یكی می‌گفت: حاج آقا التماس دعا. ما را دعا كردید؟ بعد فهمیدم این بچه‌های ناقلا این‌قدر از ما گفتند كه شكراللهی گفته بروید دنبالشان. شرایط خیلی سخت بود كه ما این كارها را می‌كردیم، یعنی وقتی به پشت می‌افتادیم توی آب خزر، صورتمان كه از آب بیرون بود، یخ می‌زد. تا حدی كه بخار آبی كه از بینی‌مان خارج می‌شد، روی صورتمان یخ می‌بست. یك شب هم ما را به انزلی بردند و در عمق ده دوازده متری با قطب نما كار كردیم.
تقریبا از اكثر لشكرها هم توی آن دوره، نیرو بود. از لشكر امام حسین(علیه السلام)، لشكر ولی‌عصر(عج)، لشكر عاشورا، لشكر علی بن‌ابی‌طالب(علیه السلام) و خیلی‌های دیگر! خلاصه، از شهرهای مختلف رفقای خوبی داشتیم كه بعضی شان مثل آقای مستخدمی از لشگر قزوین و محمدرضا میرزایی از بچه‌های باصفا و نازنین اراك، شهید شدند. بعد از عملیات بدر به خانه شان تلگراف زدم كه حال محمدرضا چطوره كه جواب آمد شهید شده. هنوز آن تلگراف و عكس‌های آن بچه‌ها را دارم.

آموزش بلم‌رانى

بعد كه آمدیم، لشگر 21 بچه‌های تخریب را به «شط علی» برد و آن‌جا بلم‌رانی را آموزش دیدیم كه یك كار تخصصی بود. اوایل مدام توی آب می‌افتادیم. معمولا با شهيد مجيد غفوري توي يك بلم بودم كه كربلاي چهار شهيد شد و برادرانش حميد و وحيد هم شهید شدند. مدتی هم در تخریب با آقای سعید فانی و دیگران بودیم و بعد هم با فرمانده عزیزمان شهید جلیل محدثی‌فر كه آن زمان معاون تخریب بود و بعدها فرمانده گردان یاسین شد، بودیم. خلاصه، از صبح تا ظهر توی آبراه‌های هور بلم رانی می‌كردیم و چون مسئاله اطلاعاتی بود، قرنطينه شده بودیم. آموزش نی‌كشی را دیدیم كه بتوانیم با بلم وارد نیزار هم بشویم. خيلي ورزيده و قوي شده بودیم و واقعيت هم اين بود كه جدي كار مي‌كرديم و مدام آموزش مي‌ديديم. بعد هم آماده عملیات شدیم كه فكر می‌كنم اولین عملیاتی بود كه در این گستردگی از غواص استفاده شد.
ما را شبانه به قرارگاه شهيد آزادى، در نزدیكی هور آوردند و وارد یك سنگر اجتماعی شدیم. نیمه‌های شب بود كه دیدم دارد سر و صدا می‌آید. به بیرون سنگر رفتم و دیدم هفت هشت تا تریلی پارك كرده‌اند و بچه‌ها دارند پل‌های نفر رو عملیات را خالی می‌كنند. رفتم جلو. ديدم شهيد جليل محدثى، معاون تخریب دارد پل‌ها را خالی می‌كند. گفتم: برادر جلیل! شما چرا؟ فهمیدم ظاهرا ناهماهنگی شده و كسانی كه قرار بوده پل‌ها را تحویل بگیرند، نیامده‌اند و راننده هم آمده و سر و صدا راه انداخته كه سریع‌تر پیاده كنید. جلیل هم آمده بود و ماجرا را كه دیده بود، شروع كرده بود به كمك. من ناراحت شدم و گفتم این كار به ما ربطی ندارد، ولی دیدم او دارد كار می‌كند كه شرمنده شدم و كمك كردم. جلیل گفت: فرقی نمی‌كند. عملیات مال همه است. این‌تریلی‌ها اگر این‌جا بمانند فردا صبح هواپیماها می‌آیند برای شناسایی و عكس می‌گیرند و گزارش تردد اینها باعث لو رفتن عملیات می‌شود. چند تا‌تریلی را پیاده و بارشان را دپو و استتار كردیم. تا فردا ظهر در همان قرارگاه ماندیم و بعد از ظهر، چند تا ماشین اشمیت آمد و ما را به جزیره مجنون برد و به پت 9 رفتیم (به خاكریزهایی كه داخل آب می‌زدند، پت می‌گفتند.) داخل سنگر كوچكی شدیم كه دقیقا لب آب بود. هوا تاریك شد. نماز خواندیم و استراحت كردیم. یادم هست سرم كنار سر شهید مجید غفوری بود.

يوزي‌هاي شاهنشاهى!

كم‌كم آماده عملیات شدیم. به ما اسلحه یوزی دادند. توی كیسه گونی مثل آهن پاره پر از سلاح بود و آنها را جلوی سنگر خالی كردند و گفتند غواص‌ها بیایند بردارند و مهمات خاص خودش را هم به ما دادند. دیدم روی یوزی‌ها عكس تاج شاه بود و زیرش نوشته بود: شهربانی كل كشور. از همین صحنه ذهنم پر زد به درگیری‌های زمان انقلاب توی كاشمر و حال و هوایی كه آن‌روزها داشتیم. با خودم فكر می‌كردم كی شاه و آمریكا تصور می‌كردند كه روزی این سلاح‌ها قرار است دست ما غواص‌ها بیفتد و علیه دشمن به كار برود. فكر می‌كردم كه این یوزی‌ها چه روزهایی را گذرانده‌اند و كجاها استفاده شده‌اند؟ زبان حالی با آن اسلحه داشتم. تعدادی هم خشاب برداشتم و توی كوله پشتی ام ریختم و چون می‌دانستم توی بلم خواهم بود، بیشتر برداشتم و سنگین‌اش كردم. كلاش‌ام را هم ندادم. سوار قایق موتوری شدیم و به سمت خط رفتیم. وسط هور بودیم كه موتور قايق ما خاموش شد. من هم آدم دقیقی بودم و از این مسئله ناراحت شدم. سكاندار موتور قایق را بالا آورد و دید از سیم‌های مخابراتی توی هور، دور پره پیچیده‌اند و با آن سرعت چرخش، چندین متر از اینها را جمع كرده بود. گفتم: انبردست يا سيم‌چين دارى؟ گفت: نه. گفتم: شما سكانداري و بايد اين وسايل را داشته باشى. بچه‌ها هر جور بود آن سیم‌ها را باز كردند و بعد از نیم ساعت راه افتادیم. رسیدیم به جایی كه حالت جزیره داشت و الان نمی‌دانم دقیقا كجاست. از قایق پایین آمدیم و بلم‌ها را برای ما آوردند. فكر می‌كنم تا فردا عصرش ماندیم و بعد آماده شدیم كه برویم به سمت مواضع دشمن. دیدم یك نفر دارد صدا می‌زند كه اسلحه اضافی كی دارد؟ ديدم سردار احمدى، معاون لشگر بود كه الان فرمانده سپاه خراسان است. ماندم كدام را بدهم! از یك‌طرف می‌گفتم جای عراقی‌ها كه برسم كلاش به درد می‌خورد. چون مهماتش را عراقی‌ها دارند و مهمات یوزی‌ام تمام می‌شود و از طرفی هم می‌خواستم وارد آب بشوم و آن‌جا كلاش كارایی نداشت. چه فكرهایی می‌كردم. همین فكرها مرا از شهادت باز داشت. آخرش یوزی را ترجیح دادم و كلاش را دادم. سوار بلم‌ها شدیم. توی هر بلم، دو تا رزمنده در دو سر نشسته بودند و یك غواص وسط. مسافتي را در روز بودیم تا شب شد. مدام هم هواپیماهای پرسروصدا بالای سرمان می‌آمدند و این‌قدر سر و صدایشان زیاد بود كه بچه‌ها به آن هواپیما غارغاری می‌گفتند.

آبراه‌های خطرناك

فرمانده اطلاعات عملیات ما، آقای علی آرام كه بعد فرمانده گردان نوح(علیه السلام) شد، سر ستون بود و به دنبالش ستون بلندی از غواص‌ها در وسط آبراه حركت كردند. بچه‌ها خیلی فرز و مطیع بودند و تا اشاره كوچكی از طرف ایشان می‌شد، فورا داخل نیزارها می‌رفتیم و نی‌ها را روی خودمان می‌گرفتیم و مخفی ‌می‌شدیم. آمدیم تا نزدیك خطوط دشمن كه دیدیم صدای قایق موتوری ‌می‌آید. همه توی آبراه‌های فرعی جا گرفتیم. این‌قدر صدا نزدیك شد كه اسلحه را مسلح كردم. اگر داخل آبراه ما می‌شد، قطعا متوجه حضور ما می‌شد. آمد دقیقا جلوی آبراه ما كه سه راهی بود. از راه دیگری رفت و صدا دور شد. اگر وارد آبراه می‌شدند، هم ممكن بود درگیری فیزیكی پیش بیاید، اما حق تیراندازی نداشتیم، چون كل عملیات لو می‌رفت. به راهمان ادامه دادیم. این‌قدر جلو رفتیم كه هوا روشن شد. نی‌ها را كنار زدیم و دیدم ماشین و نیروهای دشمن در حال تردداند. بعدا به ما گفتند آن جاده خندق بوده. اطلاعات عملیات اشاره كرد كه غواص‌ها بروند داخل آب. رفتیم. خواستيم حمله را شروع كنيم كه اشاره كردند بیایید بالا. آقای آرام گفت: برگردیم. همان مسافت طولانی را برگشتیم كه آقای صالح شریفی از دوستان طلبه، حدود ساعت دو، رادیوی یك موجی كه همراهش بود را روشن كرد و دیدیم اخبار اعلام كرد كه رزمندگان اسلام حمله كرده‌اند. ما فهمیدیم ظاهرا همه به خط زده بودند، الا گردان ما. آمدیم به سمت خطوط و دیدیم هنوز جنازه‌ها روی زمین‌اند و روی جاده خندق جاگیر شدیم.

جایی كه شهید نشدم!

گفتند روی جاده نروید. كنار جاده توی گل و لای نشستیم. ساعت‌ها بود لباس خیس غواصی توی آن هوای سرد اسفندماه تن‌مان بود و نیمه شب هوا یخ شد و حسابی سرما خوردیم. خیلی از بچه‌ها به خاطر سرما رفته بودند توی اطاقكی كه عراقی‌ها روی جاده با بلوك سیمانی ساخته بودند و من به خیال خودم زرنگی كرده بودم و نرفته بودم تا اگر بمبی آمد به سمت آن اطاقك، كشته نشوم. نصف شب به دوستم گفتم: بيدارى؟ گفت: مگر می‌شود خوابید توی این سرما؟ ساعت‌ها بود توي آن نقطه بودیم. تصمیم گرفتیم برویم توی اطاقك. شايد چند قدمي‌را روي جاده نرفته بودیم كه صداي سوت خمپاره و انفجار شديدي آمد و ما دراز كشيديم روي جاده. ديديم دقيقا همان جايي كه ما خوابيده بودیم يك خمپاره خورد و همه گل‌ها را پاشيد روي جاده. برگشتیم و جایی كه قرار بود قتلگاه مان باشد را دیدیم. هنوز بخار بلند بود و یك گودی ایجاد شده بود. نشستم و چند دقیقه‌ای به آن محل نگاه كردم. تا ظهر آن‌جا ماندیم. گفتند غواص‌ها برگردند عقب. سوار قایق‌ها شدیم. به همان سنگر كوچك برگشتیم و لباس‌ها را پس از دو سه روز درآوردیم و شیرجه‌ای داخل هور زدیم تا عرق بدنمان برود. همه رفتند استراحت، الا من كه رفتم ببینم چه خبر است. رفتم روی جاده و اصغر رجب‌پور، مسئول ستاد اردویی لشگر كه بچه كاشمر و از دوستانم بود را دیدم و شروع كردم به سوال كردن از عملیات.

نگهبانى

حاجی آخوندی نیروی عملیاتی شجاع و نترسی بود كه مثلا وقتی بی‌سیم‌چی‌ها را توزیع می‌كردند، كسی كه بی‌سیم‌چی ایشان می‌شد، می‌دانست كه شهید خواهد شد. یك‌بار دیدم به من می‌گوید: برادر على، كجايى؟ بدو بیا سوار شو. گفتم: قبرم كنده شد. گفت: برو حاضر شو، بریم. من و شهيد حسن شاد و شهيد توفيقي و آقاي آخوندي و سعيدى، سوار قايقي شديم و رفتیم جلو. همین‌طور كه به سمت خط می‌رفت، می‌گفت: امشب پدر عراقی‌ها را در می‌آورم. مثل این‌كه آنها پاتك كرده بودند و داشتند می‌آمدند جلو. به برادر مخلص و آرام، شهید حسن شاد گفتم: حالا كجا می‌رود؟ گفت: نمی‌دانم. از آقاي سعيدي پرسیدم: گفت: نمی‌دانم. از علی توفیقی كه رفیق حاجی و از او نترس‌تر بود هم نمی‌شد بپرسم. چون به حاجي می‌گفت و حاجي می‌گفت كه مي‌ترسي؟ برو پایین.
رفتیم تا رسیدیم به اسكله‌ای كه آقای شاملو داشت به بچه‌ها قایق می‌داد. حاجی گفت: يك قايق به آقاي توفيقي بده برود از اسكله شهيد بيارى، مین بیاورد. آن اسكله جای مهمات لشكر توی خط بود. حاجی هم آبراه را گرفت و رفت جلو. گفتم: ببخشید حاج آقا، می‌دانید این آبراه به كجا می‌رود؟ گفت: حالا هر جا برود، به خشكی می‌رسد بالاخره. این را كه گفت، بیشتر ناراحت شدم. چون نه از مرگ، كه از اسارت می‌ترسیدم. بالاخره به بی‌خیالی زدم و آرام نشستم. دیدیم یك قایق با سرعت دارد می‌آید و بدون كم كردن سرعت از كنار ما گذشت و گفت: عراقی‌ها. به حاجی گفتم: دیدید چی گفت؟ ظاهرا عراقی‌ها جلوتراند. یكهو قایق خراب شد و موتورش از كار افتاد. حاجی آخوندی ناراحت شد و سریع با موتور ور رفتند و بالاخره روشن شد. نمی‌دانم چي شد كه حاجي آخوندي گفت: برگردیم. من هم حسابی خوشحال شدم. تا اين‌كه آمديم روي پتي كه به خاطر مجروح شدن و شهادت شهيد چراغچى، نام ایشان را بر آن گذاشته بودند. شب را آن‌جا بودیم. درگیری شدیدی توی خط بود. به ما گفتند روي اين دژها نگهبانى بدهيد. مواظب بودیم كه دشمن از آبراه‌ها نيايد. با شهيد محسن نوكاريزى، نگهبانى مي‌داديم و توپ‌هاي فرانسوي كه دشمن براي اولين بار توي عمليات بدر به كار برد، مدام شلیك می‌شد. این‌طوری بودند كه مثل یك گلوله آتش توی هوا بود و می‌آمد تا خرجش تمام می‌شد و همان‌جا كه خاموش می‌شد به زمین می‌افتاد. این توپ‌ها هم مدام روی سر ما خاموش می‌شدند. البته تصور ما این بود و وقتی می‌خوابیدیم، می‌دیدیم چند متر آن‌طرف‌تر سقوط می‌كردند. درگیری شدید بود و ته جاده خندق كه قرار بود ما به آن بزنیم، هنوز آزاد نشده بود و نیروهای دشمن كه فرار كرده بودند، عده‌ای به چهارراه و عده‌ای هم به آن‌جا رفته بودند. كار خدا بود كه ما آن موقع عمل نكرده بودیم. چون نیروی دشمن در آن‌جا متراكم شده بود و اگر ما عمل می‌كردیم، قتل عام می‌شدیم.

ترس و شجاعت

دشمن در چهارراه پاتك كرده بود و حاجی آخوندی داشت مدام نیروها را به آن‌جا می‌فرستاد. همیشه یك چراغ قوه دستش بود. وارد سنگر شد و صدا زد: كسی نیست؟ كسی جواب نداد. چراغش را روشن كرد و دید ده بیست تا نیرو توی سنگراند. طفلی‌ها ترسیده بودند. همه را بیرون آورد. ما كه نگهبان بودیم از خنده مرده بودیم. هر كدام بهانه‌ای می‌آوردند و خودشان را نیروی جای دیگری معرفی می‌كردند. آنها را به خط كرد و من را صدا زد و گفت: اینها را ببر جای اسكله تا برای حمل مهمات به خط كمك كنند. چون قایق‌ها تا یك جایی جلو می‌آمدند و مهمات را روی جاده خالی می‌كردند و باید دو سه كیلومتر آنها را روی جاده می‌بردیم تا خط. نیروها را راه انداختم. مدام توی جاده خمپاره می‌خورد. چون مقر خود دشمن بود و گرای آن دستش بود. سه چهار بار كه سینه‌خیز و بلند شدیم، دیدم دو نفر بیشتر پشت سرم نمانده‌اند. به این دو تای باقی‌مانده حرف زدم كه خب اگر می‌ترسید، چرا آمدید جبهه و این‌جا دست و پاگیر شدید؟! این دو تا را هم ول كردم تا هر جا می‌خواهند بروند. اما زیر همین آتش سنگین، نیروهایی هم بودند كه مثل شیر این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. روی همان جاده یك پیرمرد لاغر را دیدم كه یك كیسه‌گونی گلوله آرپی‌جی روی دوشش انداخته بود و وسط بمباران داشت با سرعت به سمت خط می‌رفت. رفتم پیشش گفتم: حاجی كجا؟ گفت: فقط خط. خمپاره هم كه می‌خورد، نمی‌خوابید و به سرعت جلو می‌رفت.

حركت به انتهای جاده

صبح شد. سردار احمدی آمد و بچه‌های تخریب را جمع كرد و گفت: باید بروید آخر جاده خندق را آزاد كنید. دو تا گردان رفته‌اند و موفق نشده‌اند. ظاهرا گردان‌های شهید جامی(فلق) و شهید بصیر(كوثر) عمل كرده بودند و آن سیصد عراقی تار و مارشان كرده بودند. به ما ده پانزده نفر هم نگفتند سیصد تا نیرو آن‌جاست. گفتند بروید انتهای جاده خندق یك تعداد نیروی عراقی هستند و آنها را شكست بدهید. حاج آقای احمدی هم گفت یا پیروز بشوید یا برنگردید. یعنی باید موفق می‌شدیم. روي جاده راه افتاديم و آن مسافت طولاني را رفتیم. از یك جایی هم دیگر تیر مستقیم می‌آمد. آمدیم كنار جاده كه گل بود و تردد خیلی سخت شد. یك جایی كه چند لحظه استراحت كردیم، زیپ بادگیرم را باز كردم و دیدم لباس‌هایم همگی از شدت عرق خیس شده‌اند. آن‌قدر تشنه بودم كه با یكی از قوطی‌هایی كه خمپاره 60 توی آنها حمل و نقل می‌شود از آب گندیده و بدبوی هور مقداری برداشتم و خوردم. هر چه جلوتر می‌رفتیم، گلوله‌ها بیشتر می‌شد. یك جایی رسیدیم كه جاده پیچ می‌خورد و دشمن دقیق كنار جاده را هم می‌زد. مجبور بودیم با حالت خوابيده بچرخيم و جلو برويم. آتش خیلی زیاد بود. به ديوار جاده تكيه داده بودیم و يكي از بچه‌ها براي رفع خستگي فقط پايش را دراز كرد كه شايد نيم متر هم نباشد و كف پايش تير خورد. رسیدیم به نقطه‌ای كه باید می‌آمدیم این‌طرف جاده، اما بچه‌ها با شجاعت توی همان آتش سنگین، زیگزاگی رفتند و خودشان را پرت كردند آن‌طرف. یكی یكی رفتند و نوبت به من رسید. پشت سرم را نگاه كردم و به نفر بعد گفتم: برو! این‌قدر از این موقعیت‌ها گیرم آمد كه اگر می‌رفتم، شاید شهید می‌شدم. به بعدی‌ها هم گفتم: بروید! همه آن‌طرف بودند و منتظر من، ولی می‌دیدم ویز و ویز گلوله‌ها امان نمی‌دهد و احتمال خوردن بالاست! بچه‌ها اشاره كردند كه بیا! گفتم: شما بروید من مي‌آيم. اتفاقا اگر نفر اول می‌رفتم، بهتر بود. چون تیربارچی حساس نمی‌شد. حالا هم ایستادم تا فكر كند تمام شده و بعد بروم. دیدم تیراندازی قطع شد. به خودم گفتم: تو عرضه نداري توي گلوله بروى. حالا برو. خودم را به بچه‌ها رساندم.

شغال‌های ترسو!

رسیدیم به نقطه‌ای كه از آن جلوتر كسی نبود و دیدم شهید ابراهیم شریفی كه ملقب به شیر جبهه بود، پشت به سنگر عراقی‌ها كه روي جاده بود، نشسته و دارد سیگار همای همیشگی‌اش را می‌كشد. گفت: بچه‌های تخریب هستید؟ خوش آمدید! با بی‌سیم از آمدن ما مطلع شده بود. آدم هوشیاری بود و نگفت كه این دشمن سه شبانه‌روز است دارد این‌جا مقاومت می‌كند؛ تا روحیه ما از دست نرود. گفت: بیایید اين‌جا چند تا بچه شغال هست، بروید بگيريدشان. من كه حساس‌تر بودم، رفتم. پرسیدم چند نفرند؟ گفت: ده دوازده نفری هستند. همه‌مان روحیه گرفتیم كه این چند نفر كه مانع تسخیر ته جاده شده‌اند را بزنیم. ده متري جلو رفتیم و خمپاره 60 و چند تا گلوله‌اي كه آقاي فريدون حسین‌زاده از بچه‌هاي اطلاعات لشگر آورده بود را فعال كرديم و به سمت سنگر تيربار زديم. يكي از بچه‌ها به عنوان ديده‌بان رفت لب جاده و سنگر را نشانه رفتیم. دشمن فكر كنم با آرپی جی 11 به سمت ما می‌زد و می‌آمد در یك متری ما نی‌ها را دانه دانه می‌شكست و منفجر می‌شد. در همان وضعيت كه ما كنار جاده در گل ولاي كپ كرده بودیم، دیدم آقای حسینیان از بچه‌های اطلاعات عملیات لشگر، آر پی جی به دوش، از روی جاده آمد. اصلا نمی‌ترسید. من ناراحت شدم و داد زدم: این شجاعت نیست. بیا پایین! حالا او می‌خواست به ما روحیه بدهد. به دو متری ما كه رسید یك تیر به سینه‌اش خورد. گفتم ديدى؟ گفت: چیزی نیست. دكمه پیراهنش را باز كرد و یك گاز گذاشت جای تیر و به مسیرش ادامه داد. ما مانده بودیم كه اين چه آدمي‌است.
تیربار عراقی حتی پنج ثانیه ساكت نمی‌شد و مثل بلبل كار می‌كرد. می‌گفتيم يعني اين تيربار داغ هم نمي‌كند؟ نگو كه تیرها را با فاصله می‌زدند و شن‌هایی را با پارچه دور لوله آن بسته بودند و مدام رویشان آب می‌ریختند تا لوله داغ نكند. چون اگر آب مستقیما به لوله می‌خورد، می‌تركید. دیدیم این تیربار ساكت شد و از كار افتاد. فكر كردیم اینها دارند فرار می‌كنند. كم‌كم جلو رفتیم. دیدیم صدایی نمی‌آید. به بچه‌ها گفتم: بدوید! رفتیم جلو و به هر سنگري كه رسيديم آن را پاكسازي مي‌كرديم. به یكی از سنگرها رسیدم. بدون این‌كه بپرسم كسی هست یا نه، نارنجك را انداختم و منفجر شد. قبل از من كسی آن‌جا بود و دیدم صدا آمد كه نارنجك ننداز! نمی‌دانم اينها چطوري جلوتر از گروه ما رفته بودند. ديدم آقاي عظيمى، معاون آموزش لشگر از توی گرد و خاك‌ها بیرون آمد. ایشان بعدها در كربلای پنج شهید شد. راه را ادامه دادیم. این‌جا هم خط مقدم دشمن نبود و محل تفریح و استراحت شان بود و برای همین هم دیدم یك پژوی شخصی جدید روی جاده است. هنوز داشتم نگاهش می‌كردم كه یكی از بچه‌ها نارنجكی به داخلش انداخت كه منفجر شد و شروع كرد به سوختن. ناراحت شدم و با آن نیرو دعوا كردم.

یك كیلو طلا!

سنگرها را يكي‌يكي پاكسازي كرديم تا رسيديم به سنگر اورژانس‌شان و ديديم تخت‌ها پر است از عراقي مجروح و زخمى. ناله بلند بود. چند تا مجروح هم بیرون سنگر بود و من از این‌كه خیلی از بچه‌ها و فرمانده‌هامان را زده بودند، عصباني بودم و گلنگدن را كشيدم كه سه تا از آنها را بزنم كه به پايمان افتادند و دخيل دخيل كردند و می‌گفتند: مسلم، حسین، خمینی و از این حرف‌ها. با خودم گفتم: دستور اسلام است كه اسیر را نباید كشت. دست و پا شكسته گفتم: مسلم؟ لا مسلم! لامسلم! و رفتم آن‌طرف دیدم یك مجروح كه افسر عراقی بود، افتاده روی زمین و یك انگشتر بزرگ طلا توی دستش است. انگشتر را در آوردم و گفتم: طلا؟ گفت: نعم! می‌توانستم توی كوله‌ام بگذارم، اما یك‌باره این فكر به سرم زد كه این مجروح فردا خوب می‌شود و می‌رود به كمپ اسرا و آن‌گاه هر كه برود و از ارزش‌های نظام ما برایشان حرف بزند، خواهد گفت: رزمنده شما توی خط انگشتر من را از دستم درآورده. برای همین انگشتر را به دستش برگرداندم و دستی به سرش كشیدم و گفتم: انا مسلم. كلی خوشحال شد. باور كنید من اگر می‌خواستم در آن عملیات فقط طلا جمع كنم، فكر كنم مي‌توانستم یك كیلو طلا جمع كنم. مسير را ادامه داديم تا به عراقی‌ها برسيم. هر جا می‌رسیدیم دست نخورده بود. به سنگر اطلاعات‌شان رسیدیم و دیدیم چراغ روشن است و كالك‌های عملیات روی میز است. به بچه‌ها گفتم: بقیه می‌آیند اینها را می‌برند. ما برویم.

اسرای منظم!

نزديك انتهاي جاده بودیم و جلو مي‌رفتيم كه صداي همهمه شنيديم. عجیب بود. دشمن در هر چند كیلومتر یك میدان بزرگ برای دور زدن ماشین‌ها و قرار دادن تجهیزات درست كرده بود. از خاكريز بالا رفتیم و به ميدان آخري رسيديم. ناگهان ديديم جمعيت بسيار زياد از عراقی‌ها آن‌جا هستند. ما پانزده نفر و آنها چندصد نفر بودند. یك لحظه خواستیم در برویم، ولی دیدیم اینها نشسته‌اند و تسلیم‌اند. رفتیم توي اسرا و ديديم همگي مرتب و منظم و گروهان بندي شده نشسته‌اند و آماده اسارت. هیچ‌كدام هم اسلحه دستشان نبود. رفتیم آن‌طرف‌تر. دو تا خلبان با پرچم جمهوری اسلامی ایستاده بودند. تعجب كردم. آخر ما نيروي تخريب بودیم و زودتر از بقيه آمده بودیم. حالا اینها از كجا آمده بودند؟ تعداد زیادی هم از درجه‌داران عراقی آن‌جا نشسته بودند. خلبان جلو آمد و با ما حال و احوال كرد و گفت: من با اینها حرف زده‌ام و قول تأمین داده‌ام و اینها هم تسلیم شده‌اند و آن‌جا فرمانده كل نیروهای عراقی مستقر در هور به اسارت درآمد. حالا این خلبان‌ها چطوری آن‌جا بودند؟! اينها خلبان‌هاي هلكوپترهاي ما بودند كه بعد از اصابت گلوله به اسارت عراقی‌ها در آمده بودند و حالا كه نيروهاي ما جلو آمده بودند با آنها حرف زده بودند كه مقاومت نكنيد و جان‌تان را حفظ كنيد. در عوض ما ضمانت می‌دهیم كه هیچ‌ كدامتان را نكشند. خلاصه، آنها را راضی كرده بودند و فرمانده آنها هم دستور داده بود كه خلع سلاح بشوید و مقاومت نكنید. ما هم خوشحال شديم و به حاجي احمدي بي‌سيم زديم كه بیایید اين‌جا كلي اسير هست. باورشان نمی‌شد كه ما ته جاده باشیم. كار به جایی رسید كه فرمانده كل به زبان انگلیسی به خلبان‌ها گفت: دو تا پاسگاه هم این نزدیك هست و فرمانده آن نیروها را با ما روانه كرد تا آن پاسگاه‌ها را هم اسیر كنیم! بچه‌هاي اطلاعات عمليات با قايق‌هاي خود عراقی‌ها رفتند داخل آبراه‌ها و پاسگاه‌ها را هم پاكسازي كردند. فقط چند تا سرباز ترسوترشان بودند كه رفته بودند داخل آب و هر چه صدا زديم بیایید كارتان نداريم، نیامدند و همان‌جا به زیر آب رفتند و غرق شدند. اين‌طوري بود كه جاده خندق آزاد شد و تا ساعت‌ها سر و صداي عراقی‌ها كه بچه‌ها داشتند به عقب مي‌بردندشان، می‌آمد. ماموریت لشگر 21 امام رضا(ع) در عملیات بدر، گرفتن جاده خندق بود كه با موفقيت انجام شد و چون القرنه و چهارراه رو از دست داده بودیم، باید این جاده تسخیر و حفظ می‌شد كه شد.
حاجی آخوندی نیروی عملیاتی شجاع و نترسی بود كه مثلا وقتی بی‌سیم‌چی‌ها را توزیع می‌كردند، كسی كه بی‌سیم‌چی ایشان می‌شد، می‌دانست كه شهید خواهد شد. یك‌بار دیدم به من می‌گوید: برادر على، كجايى؟ بدو بیا سوار شو. گفتم: قبرم كنده شد. گفت: برو حاضر شو، بریم. من و شهيد حسن شاد و شهيد توفيقي و آقاي آخوندي و سعيدى، سوار قايقي شديم و رفتیم جلو. همین‌طور كه به سمت خط می‌رفت، می‌گفت: امشب پدر عراقی‌ها را در می‌آورم. مثل این‌كه آنها پاتك كرده بودند و داشتند می‌آمدند جلو. به برادر مخلص و آرام، شهید حسن شاد گفتم: حالا كجا می‌رود؟ گفت: نمی‌دانم. از آقاي سعيدي پرسیدم: گفت: نمی‌دانم. از علی توفیقی كه رفیق حاجی و از او نترس‌تر بود هم نمی‌شد بپرسم. چون به حاجي می‌گفت و حاجي می‌گفت كه مي‌ترسي؟ برو پایین.
یك پیرمرد لاغر را دیدم كه یك كیسه‌گونی گلوله آرپی‌جی روی دوشش انداخته بود و وسط بمباران داشت با سرعت به سمت خط می‌رفت. رفتم پیشش گفتم: حاجی كجا؟ گفت: فقط خط. خمپاره هم كه می‌خورد، نمی‌خوابید و به سرعت جلو می‌رفت.
رسیدیم به نقطه‌ای كه از آن جلوتر كسی نبود و دیدم شهید ابراهیم شریفی كه ملقب به شیر جبهه بود، پشت به سنگر عراقی‌ها كه روي جاده بود، نشسته و دارد سیگار همای همیشگی‌اش را می‌كشد. گفت: بچه‌های تخریب هستید؟ خوش آمدید! با بی‌سیم از آمدن ما مطلع شده بود. آدم هوشیاری بود و نگفت كه این دشمن سه شبانه‌روز است دارد این‌جا مقاومت می‌كند؛ تا روحیه ما از دست نرود. گفت: بیایید اين‌جا چند تا بچه شغال هست، بروید بگيريدشان. من كه حساس‌تر بودم، رفتم. پرسیدم چند نفرند؟ گفت: ده دوازده نفری هستند.
یك مجروح كه افسر عراقی بود، افتاده روی زمین و یك انگشتر بزرگ طلا توی دستش است. انگشتر را در آوردم و گفتم: طلا؟ گفت: نعم! می‌توانستم توی كوله‌ام بگذارم، اما یك‌باره این فكر به سرم زد كه این مجروح فردا خوب می‌شود و می‌رود به كمپ اسرا و آن‌گاه هر كه برود و از ارزش‌های نظام ما برایشان حرف بزند، خواهد گفت: رزمنده شما توی خط انگشتر من را از دستم درآورده. برای همین انگشتر را به دستش برگرداندم و دستی به سرش كشیدم و گفتم: انا مسلم. كلی خوشحال شد.
باورشان نمی‌شد كه ما ته جاده باشیم. كار به جایی رسید كه فرمانده كل به زبان انگلیسی به خلبان‌ها گفت: دو تا پاسگاه هم این نزدیك هست و فرمانده آن نیروها را با ما روانه كرد تا آن پاسگاه‌ها را هم اسیر كنیم! بچه‌هاي اطلاعات عمليات با قايق‌هاي خود عراقی‌ها رفتند داخل آبراه‌ها و پاسگاه‌ها را هم پاكسازي كردند. فقط چند تا سرباز ترسوترشان بودند كه رفته بودند داخل آب و هر چه صدا زديم بیایید كارتان نداريم، نیامدند و همان‌جا به زیر آب رفتند و غرق شدند. اين‌طوري بود كه جاده خندق آزاد شد و تا ساعت‌ها سر و صداي عراقی‌ها كه بچه‌ها داشتند به عقب مي‌بردندشان، می‌آمد.
 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما