|
كاربردهاي راسيوناليسم راسيوناليسم1 كه به اصالت عقل يا عقلگرايي ترجمه ميشود، در فرهنگ غربي تطورات و كاربردهاي گوناگوني داشته است: 1. در فلسفة نظري و معرفتشناسي، فيلسوفاني راسيوناليست ناميده ميشوند كه به اصول عقلي و ماقبل تجربي شناخت، باور دارند. در مقابل فيلسوفان امپريست2، طرفدار اصالت حس و تجربة حسياند كه به اصول عقلي و ماقبل تجربي معتقد نيستند. دكارت، لايب نيتز و اسپينوزا از نخستين فيلسوفان جديد طرفدار فلسفة عقلي و فرانسيس بيكن، جان لاك و ديويد هيوم از طرفداران فلسفة حسيميباشند. 2. اين اصطلاح، در مورد كساني كه عقايد مسيحيت را به دليل پرهيز از مرحلة آزمايش رد ميكردند نيز به كار رفته است. اصطلاح راسيوناليست در اين كاربرد معادل عناوين شكاك، ملحد، بياعتقاد و امثال آن است؛ البته اين كاربرد چندان رايج نبوده است. 3. كاربرد ديگر آن در مورد كساني است كه تابع مكتب پراگماتيسم3 يا اصالت عمل بوده و هدف اصلي آنان توجيه عقلاني عقايد مذهبي است. در امريكا اين اصطلاح به طور كلي مفهوم درجة مترقي و اعلاي شكاكيت را ميرساند.4 4. شايعترين معناي اين اصطلاح - كه در قرن هيجدهم نمايان شد - اعتقاد به تفوق و برتري عقل و بسندگي آن براي هدايت بشر در همة شؤون بشري - به ويژه در زمينة امور اجتماعي - است. درفرهنگ آكسفورد، راسيوناليسم اينگونهتعريف شده است: تئورياي كه بر آن است كه همة رفتارها و عقايد و مانند آن بايد بر خرد استوار شود؛ نه بر احساسات يا عقايد ديني.5
اركان راسيوناليسم از معاني يا كاربردهاي ياد شده، آنچه در بحث كنوني مورد نظر است، معناي اخير راسيوناليسم است. دربارة ظهور، نشانهها و مراحل تاريخي اين مكتب فكري در بحث قبل توضيحاتي داده شد. اركان انديشة عصر روشنگري و عقلانيت دربارة انسان و مسائل انساني در امور زير خلاصه ميشود: أ . اطمينان به توانايي عقل در همة شؤون زندگي، اعم از دين، علم و غيره. ب . طبيعتانديشي در امور زندگي، مانند اقتصاد و غيره؛ يعني هر چيزي داراي دو مدل طبيعي و غيرطبيعي است: آنچه طبيعي است حق و آنچه غيرطبيعي است، نادرست است. ج . خوشبيني نسبت به سرشت انساني و مردود دانستن عقيدة سنتي مسيحيت دربارة گناه جبلي و آلودگي فطري انسان، و اعتقاد به اين كه شرور اخلاقي ناشي از وضعيت نامطلوب جامعة و جهالت بشر است. د . اعتقاد به اين كه علم و پيشرفت مادي، به خودي خود، ماية خوشبختي و فضيلت انسان ميشود. ه . آموزة ديني معاد و حيات اخروي و بهشت و سعادت ابدي در سراي ديگر را بهگونهاي دنيوي تفسير كرده و به نوعي آخرتانديشي دنياپرستانه دعوت ميكند. و . به جاي اين كه قضاوت و نظارت الاهي ملاك و معيار فعاليتهاي انسان باشد، آيندة تاريخ و قضاوتهاي تاريخي مقياس و ميزان كارهاي بشر تلقي شده بود.6
تحقيق و نقد راسيوناليسم با ويژگيهاي پيشگفته، از يك سو واكنشي بود در برابر فرهنگ و تفكر حاكم بر دنياي مسيحيت در قرون وسطا و آموزههاي فلسفي يا ديني در مورد انسان، و از سوي ديگر پيامدي بود برخاسته از غرور علمي و عقلي انسان كه خود معلول كاميابيهاي علم جديد و خردگرايي بشر جديد است. در نتيجه در عين اين كه نكات مثبت و استواري در آن يافت ميشود، نارساييهاي بسياري نيز دارد، و در مجموع اومانيستي و خداگريز يا خداستيز است. و با توجه به اين كه خداوند حق مطلق است، آنچه در عرض خداوند قرار گيرد، نميتواند حق باشد. انسانگرايي آنگاه حق است كه شكل انسانپرستي به خود نگيرد، بلكه در راه خداگرايي و خداپرستي باشد. رخدادهاي تلخ و خانمانسوز كه در قرون جديد به وقوع پيوست، نااستواري فلسفههاي اومانيستي را آشكارا اثبات كرد، و نشان داد كه بشر هرگز نميتواند بدون بهرهگيري از رهنمودهاي وحي - و تنها با تكيه بر دانش و خرد خويش - به مدينة فاضله و سعادت مطلوب دست يازد.
جنبههاي مثبت و منفي راسيوناليسم بحث دربارة جنبههاي مثبت و منفي نهضت روشنگري (خردگرايي قرن هيجدهم به ويژه در فرانسه) نظر فيلسوفان علم و مورخان فلسفه را به خود جلب كرده است. براي آشكارتر شدن بحث، دو نمونه را يادآور ميشويم: فردريك كاپلستون در كتاب تاريخ فلسفه به اين مسأله پرداخته است. وي از انتقاد ويرانگرانه، به عنوان وجه منفي روشنگري ياد كرده، و وجه مثبت آن را كوشش براي فهم جهان - به ويژه شناخت انسان در زندگي رواني، اخلاقي و اجتماعياش - دانسته است. كاپلستون در عين اين كه دينستيزي فيلسوفان عصر روشنگري را نميپسندد، معتقد است كه موضعگيري آنان نسبت به مذهب، ارزش و اهميت فرهنگي داشته است؛ زيرا بيانگر تغيير عمدهاي در نگرش فرهنگ قرون وسطايي و نمايندة مرحلة فرهنگي متفاوتي بوده است، و مخالفت آنان با مذهب بيشتر ناشي از اين تصور آنان بوده كه مذهب مخالف پيشرفت فكري و به كار بردن آزادانة عقل است.7 وي آنگاه يادآور ميشود كه آنان در اين برداشت بر حق نبودند؛ زيرا هيچگونه ناسازگاري دروني ميان مذهب و علم وجود ندارد. نكتة ديگري كه كاپلستون ميافزايد، اين است كه عقلگرايي پيروان نهضت روشنگري، مبتني بر فلسفة حسي و منطق تجربي بود. به كار گرفتن عقل در نظر آنان به معناي ساختن نظامهاي بزرگ برگرفته از مفاهيم عقلي صرف يا اصول اولية بديهي نبود. از اين جهت، آنان به ما بعد الطبيعة نظري قرن پيش، پشت كرده بودند، بنابراين ميتوان گفت فلسفة قرن هيجدهم راه را براي مذهب اصالت تحققِ (پوزيتيويسم) در قرن بعد هموار كرد. گفتني است كه فيلسوفان عصر روشنگري فرانسه، مانند عدهاي از حكماي اخلاق انگلستان، ميكوشيدند تا اخلاق را از ما بعد الطبيعه و علم كلام جدا كنند. تلاش آنان بر اين بود كه اخلاق را - به اصطلاح - روي پاهاي خود نگه دارند. با اين حال، درست نيست اگر بگوييم كه همة فيلسسوفان، موافق چنين نگرشي بودند؛ چنان كه ولتر معتقد بود كه اگر خدا وجود نميداشت، براي خير و مصلحت جامعة لازم بود كه وجود او را فرض كنيم. ولي بهطوركلي فلسفة عصر روشنگري متضمن جدايي اخلاق از مباحث ما بعد الطبيعي و كلامي بود.8 نمونة دوم، ايان باربور است كه در پايان بحث خود دربارة نهضت خردگرايي در عصر روشنگري و پس از بيان جنبةهاي انتقادي آن، به پارهاي از جهات مثبت آن پرداخته و گفته است: اگر بعضي از عوارض عصر روشنگري سزاوار انتقاد است، سهم مثبتش را نيز بايد اذعان كرد. روشنگري يكي از نيروهاي مؤثر در گستراندن مداراي ديني بود. از سوي ديگر، جهانبيني جديدي در زمينة شكوفاندن استعداد آفرينشگري، شأن و حرمت فرد انساني و خودمختاري مشروع پژوهشهاي علمي كه از جنبههاي مثبت جدا انگاري دين و دنيا است، نيروي رهانندهاي بود. برترين ارمغاني كه قرن هيجدهم عرضه كرد، همانا اشتياق به برقراري عدالت اجتماعي و اصلاح انسان دوستانهاي بود كه حتي كساني كه در اطمينان رؤيايي اين قرن به اين كه انسان طرح جامعة آرماني را دارد، شريك نبودند، آن را تحسين ميكردند. سخن آخر اين كه اصالت عقليان، هر چند سنت ستيز بودند، اما به ندرت دين ستيز بودند، و در فرهنگي ميزيستند كه هنوز گذشتة مسيحياش را منعكس ميكرد.9
جهات مثبت نهضت خردگرايي و عصر روشنگري از ديدگاه باربور عبارتاند از: 1. تقويت و گسترش مداراي ديني؛ 2. حرمت نهادن به آزاديهاي فردي و خلاقيتهاي فكري و علمي 3. اشتياق به برقراي عدالت اجتماعي و اصلاح انساندوستانه. وي مورد اخير را به عنوان برترين ارمغان قرن هيجدهم توصيف كرده است. نكات ياد شده با حفظ معيارهاي عقلاني و وحياني و با بهرهگيري از روشهاي معقول و مطلوب، در خور تحسين و ستودن است، و همگي مورد قبول شرايع آسماني و آيين راستين يكتاپرستي است، و كاستيهاي مربوط به آيين مسيحيت و نهاد كليسا و علماي دين مسيح و غير آن، به آيين توحيد كه همانا دين اسلام است، ربطي ندارد. همة اين آرمانها در شكل مطلوب و عاري از هرگونه نابايستگي، در آيين مقدس اسلام يافت ميشود، و بر مسلمانان است كه با تبيين صحيح تعاليم اسلامي و اجراي درست آن، حقيقتجويان و فضيلتخواهان را با اين شريعت راستين و آسماني آشنا كنند.
پی نوشتها : Rationalism.1 Empirist.2 Pragmatism.3 4. بهأالدين پازارگاد: مكتبهاي سياسي، ص 95-96. 5.The theory that all behaviour should be based on reason, not on feelings or6 religious belief. 6. ايان باربور: علم و دين، متن انگليسي، صص 64 - 62، ترجمة فارسي، بهأالدين خرمشاهي، ص 79 - 78. 7. اين تصور تا حد زيادي ناشي از برخورد غيرمنصفانة كليسا با دانش و دانشمندان بوده است. 8. ر.ك. فردريك كاپلستون: تاريخ فلسفه، از ولف تا كانت، ج 6، صص 19 - 16. 9. ايان باربور، علم ودين، متن انگليسي، ص 64، ترجمة فارسي، بهأالدين خرمشاهي، ص80. نويسنده: علی ربانی گلپایگانی منبع: كتاب: ریشه ها و نشونه های سکولاریسم |