مدل ديگرى كه در عصر حاضر طرفدارانى يافته، رئاليسم انتقادى(1)است. اين مدل يكى از مدل هاى پر توان معرفت شناختى است و ظهور آن، پس از سلطه ساختى گروى بر معرفت شناسى و فلسفه علم در دوره اى نسبتاً طولانى، امرى عجيب و شگفت آور است. اين پديده براى مباحث دين شناسى و فلسفه دين بسيار ميمون و مبارك بوده است. طبق اين مدل، به دست آوردن معرفتى در باب جهان خارج، امكان پذير است؛ از اين رو، نوعى رئاليسم است و با ديدگاه هاى آنتى رئاليستى سرآشتى ندارد. به تعبير دقيق تر، رئاليسم انتقادى در باب جهان خارج دو ادّعا دارد: 1. جهان خارج مستقل از ما وجود دارد. 2. معرفت به اين جهان آن گونه كه هست، امكان پذير است. امّا چرا اين نوع رئاليسم، وصف «انتقادى» دارد و به چه معنايى انتقادى است؟ در اين باره گفته اند كه اين نوع رئاليسم بدين معنا انتقادى است كه قايل است، معرفت معتبر به جهان خارج، تنها از طريق تأملات انتقادى بر تجاربى كه از جهان داريم، به دست مى آيد. به عبارت ديگر، ما تجارب حسى زيادى از اين جهان داريم. در اين ميان تنها بايد به كمك تأملات انتقادى، تجارب معتبر را از بقيه جدا سازيم و از اين طريق به معرفت معتبرى برسيم.(2) رئاليسم انتقادى ادعا مى كند كه ما به عالم واقع آن گونه كه هست (فى نفسه) راه داريم. به عبارت ديگر، رئاليسم انتقادى غير قابل شناخت بودن اشياء فى نفسه را ردّ مى كند. كانت اعتقاد داشت كه ما به اشياء فى نفسه، بدون حجاب هاى ذهنى و مستقيماً دسترسى نداريم؛ ولى رئاليسم انتقادى آنها را بدون حجاب ها و مستقيماً كشف پذير مى داند.(3) مثالى تقريبى مى تواند تفاوت رئاليسم انتقادى را با ديدگاه كانتى روشن تر سازد. فرض كنيد چوبى راست را در آب فرو مى بريم و آن را كج مى بينيم. چوب به صورت كج براى ما پديدار مى شود. كانت مى گويد ما هر چه مى بينيم همين است و راهى به عالم واقع و چوب فى نفسه نداريم كه آيا راست است يا نه؛ اما رئاليسم انتقادى مى گويد ما راهى براى رسيدن به عالم واقع داريم ما از طريق معرفت هاى حسى مختلف از قبيل لامسه و نيز به كمك قوانين انكسار نور مى توانيم تعيين كنيم كه چوب در واقع چگونه است. اين امور مجموعاً ما را به فراتر از پديدارها و اشياء فى نفسه مى برند.(4)خلاصه اين كه، بر طبق ديدگاه كانتى ما دسترسى مستقيم به واقع نداريم و واقع را همواره در لفافه اى از حجاب ها مى يابيم؛ ولى رئاليسم انتقادى معرفت را محصول دسترسى مستقيم به واقع مى داند. نخستين بار، آيان باربور(5)رئاليسم انتقادى را در رابطه با مسئله علم و دين به كار گرفت. به نظر باربور، رئاليسم انتقادى از يك سو، با رئاليسم خام مشترك است؛ هر دو بر خلاف ابزار انگارى، قائلند كه تئورى ها باز نمودهاى جهان اند. به عبارت ديگر، هر دو مى پذيرند كه معرفت، جنبه توصيفى و كاشفيت دارد و عالم واقع را نشان مى دهد. تئورى ها نه تنها سودمند، بلكه از حقيقت هم بهره دارند. از سوى ديگر، رئاليسم انتقادى به جنبه خلاقيت ذهن بشر نيز قايل است و از اين جهت با رئاليسم خام تفاوت دارد. علم بنابر رئاليسم انتقادى، هم كشف هست و هم خلق و ابداع.(6)
باسكار هم نوعى رئاليسم انتقادى اجتماعى را بسط مى دهد. او مى گويد: علم از طريق كار تخيلى منضبط آدميان بر روى آنچه به آنها داده شده است، به بار مى آيد؛ امّا خود ابزارهاى تخيل را معرفت به بار آورده است. سخن باسكار بر اين تأكيد دارد كه معرفت ابزارى توليدى است كه آن را اجتماع به وجود آورده است و علم، يك نوع فعاليت مستمر اجتماعى است. معرفت ما جدا از شرايط اجتماعى، اقتصادى و سياسى كه در آن كار مى كنيم، حاصل نمى شود؛ بنابراين، هدف علم ـ به تعبير باسكار ـ توليد معرفت به مكانيسم هاى توليد پديده ها در طبيعت است.(7) معرفت از نظر باسكار، محصولى اجتماعى است كه دو بُعد دارد. معرفت اوّلاً، معرفت به چيزى است؛ يعنى معرفت واقعيتى را نشان مى دهد. ثانياً، محصولى اجتماعى است. ابزارى توليدى است كه اجتماع آن را به بار آورده است. جمع اين دو بعد و نشان دادن سازگارى اين دو، معضلى براى معرفت شناسى است. از سويى معرفت واقع نماست و از سوى ديگر، محصولى اجتماعى است. پيش تر به تفاوت متعلق متعدى با متعلق لازم معرفت در نظر باسكار، اشاره كرديم. متعلق هاى لازم معرفت، به فعاليت بشر وابسته نيستند. اشيا و پديده هاى خارجى، متعلق لازم معرفت اند كه به فعاليت بشر بستگى ندارند و خواه ما به آنها معرفت داشته باشيم و خواه نداشته باشيم، وجود دارند؛ امّا متعلق متعدى معرفت، به فعاليت آدميان بستگى دارد. مدل ها و تئورى هاى علمى، متعلق متعدى معرفت اند. جنبه اجتماعى معرفت به همان مدل ها و تئورى ها مربوط مى شود. اين امور محصولى اجتماعى اند؛ ولى در عين حال متعلق لازم معرفت را نشان مى دهند. اين سخن باسكار در حقيقت همان ادعاى كلى رئاليسم انتقادى است كه معرفت، هم جنبه كاشفيت و واقع نمايى دارد و به جنبه خلاقيت بشر مربوط مى شود؛ ولى جنبه خلاقيت در رئاليسم انتقادى باسكار، به سرشت اچتماعى معرفت مربوط مى شود. معرفت محصولى اجتماعى و ميوه خلاقيت اجتماعى است. كاشفيت و خلاقيت چگونه جمع مى شوند؟ چگونه امرى كه محصول خلاقيت بشر و يا محصول اجتماع بشرى است (رئاليسم انتقادى باسكار)، كاشفيت دارد؟ مهم ترين دغدغه اى كه رئاليسم دارد، واقع نمايى و كاشفيت معرفت است. خلاقيت هم بايد در جهت كاشفيت و با آن مرتبط باشد. اين هم خود برنامه اى ديگر است كه طرفداران رئاليسم انتقادى آن را دنبال كرده اند. تفكيك متعلق لازم از متعلق متعدى معرفت در رئاليسم انتقادى باسكار، اهميت ويژه اى دارد. متعلق لازم معرفت، به قلمرو «آنچه كه وجود دارد»، يعنى اشياء و پديده هاى موجود خارجى، تعلق دارد. امّا متعلق متعدى، به قلمرو «آنچه كه مى دانيم»، يعنى معلومات ما، مربوط مى شود. اين دو را نبايد با هم ديگر خلط كرد. خلط اين دو، مغالطه اى را در بر دارد كه باسكار آن را «مغالطه معرفتى»(8)مى نامد. هر گاه مسايل مربوط به هستى را به مسايل مربوط به معلوماتمان تحويل و تقليل مى دهيم، در دام چنين مغالطه اى گرفتار مى آييم؛ به عبارت ديگر، قلمرو هستى را نمى توانيم به قلمرو معلومات خود تقليل و تحويل دهيم. واقعيت و هستى، بسيار گسترده تر و پيچيده تر از معرفت ماست و تنها چيزهايى كه ما بدان ها معرفت داريم، وجود ندارند. يكى دانستن هستى با معرفت، يعنى آنچه كه هست با آنچه كه مى دانيم، مغالطه معرفتى است و رئاليست بايد از اين مغلطه اجتناب بورزد. به نظر باسكار، پوزيتويست هاى منطقى(9)دچار اين مغالطه شده اند. هسته اصلى پوزيتيويسم منطقى اصل تحقيق پذيرى(10)است كه بنابر آن، تنها گزاره هايى معنا دارند كه قابل اثبات تجربى باشند. در اين ادّعا، معناى گزاره اى درباره عالم واقع، با مبناى پذيرش آن ـ كه ممكن است تجربى و يا غير تجربى باشد ـ خلط شده است. تفاوت رئاليسم انتقادى باربور با رئاليسم انتقادى باسكار در اين است كه ديدگاه اخير بر بُعد اجتماعى معرفت پافشارى مى كند؛ امّا هر دو بر واقع نمايى معرفت تأكيد دارند. معرفت، ساختار مستقل جهان را نشان مى دهد، هر چند كه محصول خلاقيت بشر است و بُعد اجتماعى دارد. رئاليسم انتقادى باسكار در زمينه علوم اجتماعى بسيار كارايى داشته، در حقيقت در ردّ ديدگاه هايى مانند پوزيتويسم منطقى شكل گرفته است و هنوز در باب معرفت دينى بسط و گسترش نيافته است؛ ولى باربور رئاليسم انتقادى اش را در زمينه معرفت دينى گسترش داده است. تا به حال اركان زير را از سخنان باربور و باسكار براى رئاليسم انتقادى به دست آورده ايم. 1. جهان خارج مستقل از ما وجود دارد. 2. معرفت كاشفيت دارد و واقع نماست. 3. معرفت محصول خلاقيت مى باشد (باربور) و محصول اجتماع است (باسكار). 4. ما دسترسى مستقيم به جهان خارج داريم. 5. جهان خارج گسترده تر از معرفت است و نفى آن به مغالطه معرفتى مى انجامد (باسكار). توضيح اين نكته لازم است كه مراد از ركن دوم، اين نيست كه هر معرفتى واقع نماست؛ بلكه اين ركن، ادعايى حداقلى دارد؛ يعنى معرفت لااقل در پاره اى از موارد واقع نماست و كاشفيت دارد. اين ركن شكاكيت فراگير معرفتى را ردّ مى كند. شكاكيت، معرفت ما به جهان خارج را انكار مى كند و به دو صورت ظاهر مى شود: فراگير و موردى. شكاكيت فراگير وجود هيچ نوع معرفتى را نمى پذيرد و بر آن است كه ما اصلاً معرفت نداريم و به تعبير دقيق تر، هيچ معرفتى كه كاشف از جهان خارج باشد، نداريم. طبق اين نوع شكاكيت، هيچ راهى به جهان خارج نداريم. شكاكيت موردى، معرفت (واقع نما) را در پاره اى از موارد انكار مى كند؛ مثلاً برخى منكر وجود معرفت اخلاقى اند؛ يعنى در زمينه اخلاق شكاكند. ركن دوم تنها ادعا مى كند كه ما در برخى موارد معرفت داريم. در مورد ركن چهارم، پيش تر سخن گفتيم و تفاوت رئاليسم انتقادى را با ديدگاه ساختى گرا بيان كرديم.
پی نوشتها : 1. Critical realism 2. Rethinking Theology and Science, ed by Gregersen and Huyssteen, P. 51 , Wm, B Eerdmans Publishing co. (1998) 3. Niniluoto Ilka, Critical Scientific realism, P. 91, Oxford (1999) 4. Ibid, P. 93 5. Ian Barbour 6. Barbour, Myths, Models and paradigms, P. 36 , London (1974) 7. Ibid, p. 17 8. epistemic Fallacy 9. Ibid. PP. 21 - 28 10. Verificationism نويسنده: علیرضا قائمى نيا منبع: كتاب مدل هاى معرفت دينى |