 پيدايش و رشد سكولاريسم در دامان فرهنگ و جامعة غربي - مسيحي بوده و از پديدههاي فرهنگي - سياسي عصر جديد، يعني پس از رنسانس علمي و نهضت اصلاح ديني در غرب، به شمار ميرود. بدين ترتيب علم و دانش جديد در ظهور آن بيتأثير نبوده است؛ ولي نه بدان معنا كه سكولاريسم را فرزند دانش و علم جديد انگاشته و ضمن دفاع علمي از جدا انگاري دين و دنيا، آن را پديدهاي جهانشمول و فراگير به شمار آوريم كه پا به پاي رشد و توسعة علمي، سكولاريسم نيز رشد و توسعه خواهد يافت، و به تدريج جهان شمول خواهد شد. نادرستي اين ديدگاه طي بحثهاي آينده روشنتر خواهد شد. در اين مقاله به بررسي زمينه و علل پيدايش سكولاريسم در دنياي مسيحيت ميپردازيم؛ آنگاه علل ياد شده را با نظر به مقولههاي فرهنگي، ديني و اجتماعي جهان اسلام، به تحليل خواهيم گذاشت. عواملي كه يادآور خواهيم شد، هيچ يك به تنهايي به عنوان علت تامه قلمداد نخواهد شد؛ ولي مجموعة آنها را ميتوان علت تامة سكولاريسم تلقي كرد. اين عوامل كه داراي گرايشهاي گوناگون فلسفي، كلامي، سياسي، اجتماعي و تاريخياند، بدين قرارند: 1. از جنبة فلسفي بايد از فلسفة حسي و تجربي ياد كرد كه يگانه راه شناخت جهان را مشاهدة حسي و آزمون تجربي ميداند. اين تفكر فلسفي پس از رنسانس در دنياي غرب رواج يافت. پذيرش چنين فلسفهاي، مفاهيم و آموزههاي ديني و متافيزيكي را مورد بيمهري و انكار قرار خواهد داد. 2. از جنبة كلامي و الاهيات، ميتوان از عقايدي چون تثليث، گناه جبلي و فدا و مانند آن ياد كرد كه در الاهيات مسيحي به عنوان عقايدِ دينيِ شناخته شده، توجيه خردپسندي براي آنها وجود ندارد. 3. به لحاظ منابع اولية ديني بايد اين نكته را مورد توجه قرار داد كه در كتاب مقدس كنوني مسيحيان، قوانيني كه بتوان با استناد به آنها خطوط كلي برنامههاي زندگي را ترسيم كرد، يافت نميشود. بدين روي دانشمندان و مصلحان جامعه به قوانين عقلي و تجربي روي آوردند؛ چرا كه در متون ديني، اصول و قوانيني كه راهگشا باشد و بتوان با آن جوامع كنوني را اداره كرد، ديده نميشد. 4. از نظر تاريخي نيز مسيحيت در نخستين دورة حيات خود، حكومت تشكيل نداد و در امر مديريت جامعه دخالتي نداشت. تا اين كه پس از قرنها كه كليسا اقتدار يافت، انديشة تشكيل حكومت را در سر پروراند. در آغاز با امپراطوران در امر ادارة جامعه مشاركت كرد، و سرانجام به قدرت سياسي بلامنازع مبدل شد. 1 5. از جنبة اجتماعي، پس از آن كه كليسا بر همة شؤون سرنوشت سياسي جامعة مسيحي تسلط يافت، هم از نظر اخلاقي و هم از ديدگاه سياسي و اقتصادي به انحراف گراييد، و اين انحرافات نقش مهمي در مشوب جلوه دادن چهرة دين و حكومت ديني داشت، و منشأ قيام عليه حكومت مسيحي شد. 2 6. آزارها و شكنجههايي كه از سوي دستگاه ديني مسيحي (كليسا) بر اهل دانش وارد شد، و جو اختناق و استبداد، از ديگر عوامل ايجاد نفرت و بدبيني در ذهن مردم - به ويژه دانشمندان و آزاد انديشان - بود كه به صورت معارضه با دين و يا بياعتنايي به آن در فرهنگ غربي نمايان شد، و بهتدريج به ديگر جوامع نيز سرايت كرد.
سكولاريسم و جهان اسلام جا دارد كه علل ياد شده را در دنياي اسلام نيز مورد تحقيق و بررسي قرار دهيم، تا روشن شود كه آيا عوامل مزبور در جهان اسلام نيز وجود دارند، تا پيدايش سكولاريسم را در بستر فرهنگ اسلامي توجيه كنند؛ يا اين كه سكولاريسم زمينهاي در ميان مسلمانان ندارد، و نبايد انتظار پيدايش و رسميت يافتن آن را داشت. در يك تحقيق و تحليل واقعبينانه و منصفانه روشن خواهد شد كه هيچ يك از عوامل ياد شده - و يا دستكم مجموعة آنها - در جهان اسلام جايي ندارد و بدينجهت جهان اسلام، سكولاريسم را برنميتابد و اگر در جايي با فشارهاي سياسي و مانند آن تحميل شود، دوام و استمرار نخواهد يافت. زيرا: أ . فلسفة اسلامي، فلسفهاي است كه بر پاية عقل و برهان ميچرخد و از عهدة تبيين مفاهيم و آموزههاي ديني و متافيزيكي برميآيد، با فلسفههاي مسيحي - خصوصاً فلسفههاي حسي - كاملاً متفاوت است. ب . در الاهيات اسلامي، از عقايد تناقضآلودي چون تثليث و معتقدات خرافي و نامعقولي چون فدا و گناه جبلي اثري نيست. اگرچه در برخي از نحلههاي كلامي پارهاي عقايد نامعقول يافت ميشود، اما اينگونه عقايد و آرا، باورهاي عمومي و رسمي در الاهيات اسلامي بهشمار نميرود. ج . در زمينة قوانين مربوط به زندگي اجتماعي بشر نيز فقه اسلامي - كه از قرآن كريم و احاديث معتبر اسلامي و اصول و قواعد روشن عقلي، سرچشمه گرفته است - توانايي پاسخگويي به نيازهاي بشر را در همة زمينهها دارد. بديهي است چنين مذهب و آييني به هيچوجه نميتواند تسليم تفكر سكولاريسم شود؛ از صحنة اجتماع و زندگي بشر بيرون رود، و در مسائل فردي و عبادي خلاصه شود. د . از نظر تاريخي نيز اسلام در مرحلة نخست حيات خود (عصر رسالت) تشكيل حكومت داد و ادارة جامعه را بر پاية قوانين ديني تجربه كرد. در عصر خلفا نخست نيز حكومت ديني استمرار يافت، و گرچه در مراحل و مواردي انحرافاتي پديد آمد، در مجموع، شاكلة حكومت، ديني و اسلامي بود. ه . روحانيت اسلام - به ويژه روحانيت شيعه - نيز در طول تاريخ طرفدار حقوق مستضعفان و داد خواه مظلومان، و ياور محرومان بوده است، و از نظر زندگي دنيوي نيز قناعت و زهد را پيشة خود ساخته است. در اين جا موارد استثنايي مقصود نيست؛ بلكه نهاد روحانيت به عنوان يكي از نهادهاي جوامع اسلامي منظور است؛ چنان كه حساب وعاظ السلاطين نيز از جامعة روحانيت اصيل جدا است. از اين مقايسة اجمالي روشن ميشود كه انديشه و تلاش برخي براي گستراندن پديدة سكولاريسم به جوامع اسلامي، خصوصاً جوامعي چون ايران اسلامي، نا استوار و غيرمنطقي است. آري، تبيين مسألة سكولاريسم و ريشهها و نشانهها و پيامدهاي آن، براي آگاه ساختن جامعه از جريانات فرهنگي عصر، كاري پسنديده و لازم است؛ ولي تبليغ سكولاريسم و معرفي آن به عنوان يك پديدة علمي و واقعيت اجتنابناپذير براي بشر متمدن، خطايي بزرگ است، و جز مشكلآفريني در جريان اعتقادي و اخلاقيِ افراد جامعه - خصوصاً جوانان - نتيجهاي در پي نخواهد داشت.
اعتراف برخي از محققان غربي اينك اعترافات برخي از محققان غربي را در اين باره - كه حساب اسلام از مسيحيت در نسبت با سكولاريسم جدا است - يادآور ميشويم: براين ويلسون در مقالة «سكولاريزاسيون» عكسالعمل كشورها و اديان مختلف را در برابر پديدة «جدا انگاري دين و دنيا» بررسي كرده، مينويسد: بعضي از كشورهاي مسلمان مانند: تركيه، مصر و تونس به ميزان معتنابهي در جهت جدا انگاري دين و دنيا پيش رفتهاند، ولي در برخي ازكشورهاي ديگر اسلامي (همچون ايران) احياي نهضتهاي اصول گرايانه از فشارهاي سختي كه با اين فرايند همراه است، و نيز ميزان بسيجپذيري علايق وگرايشهاي ديني، دستكم در بخشهاي پيچيدهتر جامعه، بر ضد تجدد، حكايت دارد. ديني «چون اسلام» كه يك نظام حقوقي (فقهي) مشخص و معين در آن، اين چنين جايگاه مهمي دارد، نميتواند در برخورد با مقتضيات زندگي جديد مورد استشاره قرار نگرفته باشد. 3 روبرت جاكسون مينويسد: از آن جا كه امريكاييها، اساس مذهبي و يا فلسفي قوانين اسلامي را قبول ندارند، اين طور فكر ميكنند كه هر چه بر اين اساس مبتني شود، نميتواند نظر و توجه ما را جلب كند؛ ولي حقيقت اين است كه همين سيستمي كه غيرعملي قلمداد ميشود، اعمال بزرگي را توانسته است بهطور حيرتانگيزي انجام دهد... . مطلب عمده اين است كه ما تازه شروع كردهايم به تشخيص اين كه اين مذهب كه جوانترين مذهب دنيا است، فقهي ايجاد كرده است كه حس عدالت خواهي ميليونها مردمي را كه در زير آسمانهاي سوزان آفريقا و آسيا و همچنين هزاران نفر ديگر كه در كشورهاي امريكا زندگي ميكنند، اقناع ميكند. 4 حالا موقع آن رسيده است كه ديگر خودمان را در دنيا تنها قومي ندانيم كه عدالت را دوست ميدارد و يا معني عدالت را ميفهمد؛ زيرا كشورهاي اسلامي در سيستم قانوني خود، رسيدن به اين مقصد را نصب العين خود قرار دادند و تجربيات آنها درسهاي ذيقيمتي براي ما در بردارد. 5
ديدگاه دو متفكر مسلمان 1. استاد محمد تقي جعفري در اين باره ميگويد: وضع كنوني مغرب زمين با نظر به پيشرفت علم و تكنولوژي و تنظيم پديدهها و روابط مردم در زندگي اجتماعي، معلول كنار گذاشتن و حذف دين الاهي از جامعه نيست، بلكه معلول حذف دينسازاني است كه براي خودكامگيهاي خود، دين الاهي را - كه عامل سازندة بشري است - مطابق هوا و هوسهاي خود تفسير و تطبيق و اجرا ميكند. وقتي كه مردم مغرب زمين به بهانة حذف مزاحمان «حيات معقول» خود، دين را كنار گذاشتند، در حقيقت آن ديني را كه ساخته شدة متصديان دين و ضد علم و پيشرفت و آزادي معقول و عدالت و كرامت ذاتي انساني بود، كنار گذاشتند، و اين جريان دربارة دين اسلام به هيچوجه منطقي نيست، زيرا بديهي است كه مكتب اسلام كه يكي از دو تمدن اصيل تاريخ بشري را براي انسان و انسانيت به ارمغان آورده است، محال بود آن تمدن را بدون علم، سياست، اقتصاد و حقوق به جهانيان عرضه كند. با توجه به اين حقيقت كه عامل يا عوامل شيوع سكولاريسم در مغرب زمين به هيچوجه با مكتب اسلام سازگار نيست، دامن زدن به ترويج اين طرزتفكر، هيچگونه جنبة علمي و واقعگرايي ندارد. 6 وي سپس به مقايسة ديدگاه اسلام و غرب معاصر دربارة دين، سياست و حيات پرداخته و تفاوتهاي عميق آن دو را در مفاهيم ياد شده بيان كرده و راز جدايي دين را از سياست در جهان غرب و عدم جدايي آن را در جهانبيني اسلامي تبيين كرده است. 2. استاد شهيد مرتضي مطهري در كتاب ارزشمند عللگرايش به ماديگري، نقش كليسا را در گرايش به ماديگري از زواياي كلامي و سياسي بررسي كرده است. گزيدهاي از نظرات ايشان را براي حسن ختام اين بحث، يادآور ميشويم: كليسا چه از نظر مفاهيم نارسايي كه در الاهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غيرانسانياش با تودة مردم، خصوصاً طبقة دانشمندان و آزاد فكران، از علل عمدة گرايش جهان مسيحي - و به طور غير مستقيم جهان غيرمسيحي - به ماديگري است. در قرون وسطا كه مسألة خدا، به دست كشيشها افتاد، يك سلسله مفاهيم كودكانه و نارسا دربارة خدا به وجود آمد كه به هيچ وجه با حقيقت وفق نميداد و طبعاً افراد باهوش و روشنفكر را نه تنها قانع نميكرد، بلكه متنفر ميساخت و بر ضد مكتب الاهي برميانگيخت. اين كه فقط نام كليسا را ميبريم، به اين معنا نيست كه در منابر و مساجد ما هميشه افراد مطلع و با صلاحيت، مفاهيم ديني را تعليم ميدهند و ميدانند چه تعليم دهند و با عمق تعليمات اسلامي آشنا هستند. اينكه فقط نام كليسا را ميبريم يكي، بدان جهت است كه بحث در علل گرايشهاي مادي است و اين گرايشها در محيطهاي مسيحي بوده نه در محيطهاي اسلامي. در محيطهاي اسلامي هرچه پيدا شده كپيه و تقليدي از اروپا بوده و هست. ديگر اين كه در محيط اسلامي در سطح فلاسفه و حكماي الاهي، مكتبي وجود داشته است كه پاسخگوي اهل تحقيق بوده و مانع بوده كه كار دانشمندان بدانجا بكشد كه رد اروپا كشيده شد، ولي در محيطهاي كليسايي چنين مكتبي وجود نداشته است. 7 استاد در اينجا مطلبي را از والتر اسكارلندبرگ در كتاب اثبات وجود خدا در تأييد نظرية خود نقل كردهاند. آنگاه به تحليل سخني كه فلاماريون از اگوست كنت دربارة علم و خدا نقل كرده پرداخته و نارسايي الاهيات مسيحي را روشن ساخته است. كليسا علاوه بر عقايد خاص مذهبي يك سلسله اصول علمي مربوط به جهان و انسان را كه غالباً ريشههاي فلسفي يوناني و غيريوناني داشت و تدريجاً مورد قبول علماي بزرگ مذهب مسيح قرار گرفته بود، در رديف اصول عقايد مذهبي قرار داد و مخالف با آن «علوم رسمي» را جايز نميشمرد، بلكه با شدت با مخالفان آن عقايد مبارزه ميكرد. اين بود كه دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه كليسا آن را علم ميدانست، بينديشند. اين فشار شديد بر انديشهها كه از قرن 12 تا 19 در كشورهاي فرانسه، انگلستان، آلمان، هلند، پرتغال، لهستان و اسپانيا معمول بود، بالطبع عكسالعمل بسيار بدي نسبت به دين و مذهب بهطور كلي ايجاد كرد. 8 استاد در اينجا ماجراي تلخ «انگيزيسيون» يا «تفتيش عقايد» را با استناد به سخن مورخان غربي چون ويل دورانت و جرج سارتون، يادآور شده و در پايان چنين نتيجه گرفته است: مذهب كه ميبايست دليل هدايت و پيامآور محبت باشد، در اروپا به اين صورت درآمد كه مشاهده ميكنيم. تصور هر كس از دين و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بديهي است كه عكسالعمل مردم در مقابل چنين روشي جز نفي مذهب از اساس و نفي آن چيزي كه پاية اولي مذهب است، يعني خدا، نميتوانست باشد.سومين علت گرايشهاي مادي، نارسايي برخي مفاهيم اجتماعي و سياسي بوده است. در تاريخ فلسفة سياسي ميخوانيم كه آنگاه كه مفاهيم خاص اجتماعي و سياسي در غرب مطرح شد و مسألة حقوق طبيعي و مخصوصاً حق حاكميت ملي به ميان آمد و عدهاي طرفدار استبداد سياسي شدند و براي تودة مردم در مقابل حكمران حقي قايل نشدند و تنها چيزي كه براي مردم در مقابل حكمران قايل شدند وظيفه و تكليف بود، اين عده در استدلالهاي خود براي اين كه پشتوانهاي براي نظريات سياسياستبدادمآبانه خود پيدا كنند، به مسألة خدا چسبيدند و مدعي شدند كه حكمران در مقابل مردم مسؤول نيست، بلكه او فقط در برابر خدا مسؤول است؛ ولي مردم در برابر حكمران مسؤولاند و وظيفه دارند، مردم حقي بر حكمران ندارند، ولي حكمران حقوقي دارد كه مردم بايد ادا كنند. از اين رو طبعاً در افكار و انديشهها نوعي ملازمه و ارتباط تصنعي به وجود آمد، ميان اعتقاد به خدا از يك طرف، و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران و سلب هرگونه مداخلهاي در برابر كسي كه خدا او را براي رعايت و نگهباني مردم برگزيده است. از طرف ديگر همچنين قهراً ملازمه به وجود آمد ميان حق حاكميت ملي از يك طرف، و بيخدايي از طرف ديگر. از نظر فلسفة اجتماعي اسلامي، نه تنها نتيجة اعتقاد به خدا پذيرش حكومت مطلقة9 افراد نيست و حاكم در مقابل مردم مسؤوليت دارد، بلكه از نظر اين فلسفه، تنها اعتقاد به خدا است كه حاكم را در مقابل اجتماع مسؤول ميسازد و افراد را ذيحق ميكند و استيفاي حقوق را يك وظيفة شرعي معرفي ميكند، اميرالمؤمنين پيشواي سياسي و اجتماعي و امام معصوم و برگزيدة حضرت حق در گيرودار صفين با مردم سخن گفت و فرمود: أما بعد، فقد جعل الله سبحانه لي عليكم حقاً بولاية أمركم ولكم عليَّ من الحق مثل الذي لي عليكم...؛ حقتعالي با حكومت من بر شما براي من حقي بر شما قرار داده است و شما را همان اندازه حق بر عهدة من است كه مرا بر عهدة شما است. يعني حق متبادل است: هركس از آن بهرهمند شد، در مقابل مسؤوليتي خواهد داشت.10
پی نوشتها : 1- در اين باره به جان. بيناس: تاريخ جامع اديان، ترجمة علي اصغر حكمت، فصل تحولات مذهب عيسوي و برتراند راسل: تاريخ فلسفة غرب، ترجمة نجف دريابندري، ج 2، فصل 7 رجوع شود. 2- در اين باره به برتراند راسل: تاريخ فلسفة غرب، ترجمة نجف دريابندري، ج 2، فصل 15 رجوع شود. 3- ميرچاالياده: فرهنگ و دين، برگزيده مقالات دائرةالمعارف دين، هيأت مترجمان، زيرنظر بهأالدين خرمشاهي، ص 143. 4- لازم به ذكر است كه آمار ياد شده مربوط به حدود سي سال پيش است. 5- استاد محمدتقي جعفري: فلسفة دين، ص 156-157، به نقل از مجيد خدوري و هربرت. ج ليسبن: حقوق در اسلام، با مقدمة روبرت هوگوت جاكسون. 6- قبسات، ش 1، استاد محمدتقي جعفري: مقالة «تحليل و بررسي سكولاريسم». 7- مرتضي مطهري: علل گرايش به ماديگري. 8- همان. 9- مقصود از مطلقه در كلام استاد مطهري غير از معنايي است كه در بحث ولايت فقيه منظور است: مطلقه در كلام ايشان ناظر به عدم مسؤوليت حاكم و زمامدار در برابر خدا و بندگان خدا كه امري مذموم و ناپسند است؛ ولي مطلقه در بحث ولايت فقيه به معناي داشتن اختيارات حكومتي متناسب با مسؤوليتهاي گستردة او است. تفصيل اين بحث را در، عليرباني گلپايگاني: دين و دولت بخوانيد. 10- مرتضي مطهري: علل گرايش به ماديگري، صص 72 - 55 و صص 161 - 157. نويسنده: علی ربانی گلپایگانی منبع: كتاب ریشه ها و نشونه های سکولاریسم |