مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
علائم ظهور
پیوندهای ویژه  
نخستين سلسله قدرتمند شيعه
نظارت بر اعمال شيعيان در عصر...
درماني‌آسان براي يبوست
7 عادت آدم‌هاي موفق
آثار تربيتى نماز
بسیار زیبا به رنگ سبز!
بناهای تاریخی اصفهان
دعا براي امام زمان عليه السلام...
دور افتاده
4‌ خطاي تغذيه‌اي ‌كه شما را...
تفسیر کلمه فتنه
نقاشی های تلفیقی و شگفت انگیز...
آسيب‏شناسى انقلاب اسلامى
پایتخت دولت مهدوی کجاست؟
اتصال به «شعوركيهاني»
آرايش ، چرا و چگونه؟
ارزش سجده
گل های بسیار زیبا، رنگارنگ و...
وادي السلام ، بزرگ ترين و قديمي...
ملائکه در خدمت امام زمان(علیه...
خطرات استفاده از کولر خودرو...
بصیرت چيست؟
پروردگار قبل از اینکه خدایی...
تصاویری زیبا از مراحل رشد یک...
مروري‌ بر تاريخ‌ رابطه‌ آمريكا...
داستان شهر عشق
گاهي به تلويزيون نگاه نکن!
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
بهترین بازیگر زن جشنواره فیلم فجر به شهدای ایران‌زمین ادای احترام کرد
«هنگامه قاضیانی» پس از دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن سی‌امین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر،...
اتفاق ساده در شبکه طبرستان
تجلیل از ایثارگران شبکه تبرستان، پخش برنامه اتفاق ساده و تجلیل از خانواده های شهدا از اخبار صدا و سیمای...
جدول تغییرات قیمت در بازار موبایل
به دنبال نوسانات قیمت ارز برخی از مدل‌های تلفن همراه طی دو ماه گذشته با افزایش قیمت در بازار عرضه می‌شوند...
خروس چيني تخم گذاشت+عکس
يك مرد روستايي در چين ادعا كرد كه خروسش تخم مي‌گذارد.
عروس و داماد در راهپیمایی+عکس
راهپیمایی ‌ 22 بهمن ...
خطری که "جمهوری اسلامی" را تهدید میکند
شاید هیچ کشوری در جهان وجود نداشته باشد که به اندازه ایران ، در یک مقطع زمانی فشرده 33 ساله این همه تضییقات...
نتايج آزمون دوره‌های ترمی علمی کاربردی منتشر شد
فهرست اسامی پذيرفته‌شدگان نهايی کدرشته ‌محل‌های‌متمرکز و معرفی شدگان چند برابر ظرفيت کدرشته محل‌های نيمه‌متمرکز...
بازار مسکن در رکود؛ قیمت آپارتمان در برخی مناطق تهران
فعالان بازار مسکن رکود خرید و فروش مسکن در تهران در شرایط فعلی را در نتیجه افزایش قیمتها و کاهش قدرت...
طلسم تغییر نام دانشگاه تربیت معلم شکست
با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی عنوان خوارزمی پس از سالها بر تابلوی سر در دانشگاه تربیت معلم جای گرفت...
پاشازاده: دستیار کسی می‌شوم که فوتبال را بیشتر از من بفهمد
مهدی پاشازاده در واکنش به صحبت‌های سرمربی استقلال گفت: اگر قرار باشد روزی در کنار یک مربی کار کنم دستیار...
ملت ایران در انتخابات قدرت بی‌نظیر اتحاد و ولایت‌پذیری خود را نمایش می‌دهند
سازمان بسیج مستضعفین در پیامی تاکید کرد: ملت عزیز ایران در سی و سومین صحنه انتخابات در جمهوری اسلامی...
این غذا شما را خنگ می کند!
آیا می دانید چه غذایی این تاثیر را بر هوش شما دارد؟
رییس‌جمهوری که به مراسم ازدواجش نرفت!
دو روز پیش مراسم ازدواج «ادریس دبی» رییس جمهور چاد با یک دختر سودانی برگزار شد.
فوتبال با دروازه های بهشتی
در 23 بهمن سال 1365 ، تیم های فوتبال منتخب چَوار و منتخب جوانان استان ایلام، در ساعت 16 آغازگر یک مسابقه...
ویژه نامه دهه فجر
ویژه نامه هفدهم ربیع الاول
 
  دفعات نمایش: 445    چهارشنبه 31 تیر 1388 

 فمينيسم، دروغی شرافتمندانه


فمينيسم، دروغی شرافتمندانه

(نسخه ي کوتاه تري از اين مقاله در بهار سال 1995 در مجله فري اينکوئري[1] منتشر شد. بخش جديدي در ژوئن سال 1996 به آن اضافه گرديد. تجديد نظرهاي اندکي در آوريل 1997 انجام شد).
افلاطون در جمهوري مي گويد به منظور ساخت آرمان شهري مناسب، بدون توجه به آن چه هومر و ديگر نويسندگان درباره ي خدايان نوشته اند، لازم است آنان را با فضيلت ترسيم کرد. از اين رو سانسور و فريبکاري به مثابه لازمه اي براي القاي فضيلت پنداشته مي شد: "در موارد مشخصي، دروغ در کلمات مفيد است و نفرت انگيز نيست."[2] اين به نام "دروغ شرافتمندانه ي" افلاطون شناخته شده است. در عصر حاضر، کس ديگري براي ساخت آرمان شهرها، تقريبا بدون جلب توجه اين دروغ شرافتمندانه را با اهدافش سازگار کرد، با بهره برداري از سانسور و فريب در حالي که هنوز تا حدي رايحه ي صداقت اخلاقي را به همراه داشت: درستي سياسي جنبش فمينيسم[3]، که در عمل بي چون و چرا در دانشگاه و حکومت فرمانروايي مي کند.
جهان ترسيمي مکتب معاصر فمينيسم چيز عجيب و غريبي است. آن تاريخي را مي آموزد که در تضاد با چيزي است که در دپارتمان هاي تاريخ تدريس مي شود، ديدگاه علمي اي که فقط گزينشي از آموزه هاي دپارتمان هاي علوم را در بردارد، و رويکردي متناقض و غيرليبرال به اخلاق که در آن درستي يک عمل تا حد زيادي به اين بستگي دارد که چه کسي آن را انجام داده باشد. چشم انداز جهاني ايجاد شده توسط فمينيسم معاصر شباهت زيادي به فرد شعبده بازي دارد که در برنامه ي تحسين برانگيزي تردستي مي کند، اما فقط به شرط آن که از زاويه ي خاصي ديده شود و فقط در صورتي که همه ي تلاش ها براي بررسي دقيق آن متوقف شود. به راستي مشکل بتوان اين ترديد را از بين برد که دليل اصرار هميشگي فمينيست ها بر وجود دپارتمان هاي جداگانه براي برنامه "مطالعات زنان"، اين است که آن ها نياز به معافيت از بازبيني دقيق و بررسي نقادانه دارند، در غير اين صورت مطالب دريافتي شان به عنوان تاريخ، فلسفه و علم تدريس مي شد.
فمينيست ها اغلب اوقات با اين فريب ها در امان مانده اند چون تلقين وسيع و بسيار موفق گناه مردانه به فمينيست ها اجازه مي دهد ادعا کنند هر بررسي نقادانه ي ادعاهاي مشکوک شان برابر با "سرزنش قرباني" است. علاوه بر اين، احساسات جوانمردانه باعث مي شود اکثر مردان احساس کنند "حمله به زنان" تا حدي ناعادلانه است، حتي اگر همين زنان، مهملات عجيب و غريبي را در روند بسيار جدي حمله به مردان بلغور کنند. (البته، اشتباه منطق مزبور، اين فرضيه است که دستور کار ترويجي فمينيست ها، واقعا بهترين علاقه ي اکثر زنان به شمار مي رود. يک برنامه ي طرفدار زن، روابط هماهنگ بين دو جنس را ترويج خواهد کرد، و خانواده را تقويت خواهد نمود؛ دستور کار فمينيستي عکس اين کار را انجام مي دهد، به اکثر زنان، به همان اندازه ي مردان صدمه مي زند.) نتيجه اين بوده است که مقدار زيادي حقيقت انتخابي، نيمه حقيقت، و حتي غير از حقيقت، توسط بخش بزرگي از عموم تحصيل کرده بي چون و چرا پذيرفته شده است. در دولت آرمان شهري افلاطون، قانونگذار بايستي از طريق اعمال کدهاي" گفتار خصومت آميز" بر فضاهاي آموزشي، انحصاري بر حق دروغ گفتن داشته باشد؛ (و در بعضي نمونه ها پرسش از مکتب فمينيستي به عنوان "کلام خصمانه" تعبير شده است)، فمينيست هاي دانشگاهي دوره ي مدرن در جستجوي همان امتياز هستند.
يکي از واضح ترين چرندياتي که به عنوان تاريخ زنان تدريس شد، مربوط به دوران فرضي "الهه ي ساده"[4] است، که بهترين طرفداران شناخته شده اش ماريجا گيمبوتاس و رين آيزلر فقيد هستند و شمار زيادي مقالات و کتاب هاي غير نقادانه و تهمت هاي احساسي را به وجود آورده است. اين چرخش جديدي روي موضوع "مادر سالاري هاي باستاني" است که مدت هاي مديد ميان مارکسيست ها و فمينيست ها متداول بوده است. فمينيست ها اغلب به شکل نفرت آميزي از چند هزار سال گذشته به عنوان دوره ي "رشد پدرسالاري" صحبت مي کنند، گفته اي که قصد دارد تصوري کاملا ساختگي را بيافريند که روزگاري چيزها جور ديگري بودند. گيمبوتاس، که استاد مطالعات هندو اروپايي دانشگاه کاليفرنيا در لوس آنجلس بود، ادعا مي کند که اروپاي نوسنگي براي بيش از چهار هزار سال از يک جامعه ي صلح جو، مساوات طلب، و همراه با برابري جنسيت ولي زن مدار بهره مند بود، قبل از آن که توسط جهان هندو اروپايي پدرسالار و ددمنش مورد تاخت و تاز قرار بگيرد. او اين ايده را در چندين کتاب حجيم و داراي شرح زيبا با توصيف الهه ي فرضي جهاني اين دوره ترويج داد.
در عمل همه همکاران حرفه اي گيمبوتاس پندارهاي "الهه ساده" او را ناديده مي گيرند، نوعا با اظهار نظرهايي مثل اين که "گيمبوتاس زياده روي کرده است" يا "اوه خدايا، ماريجا دوباره شروع کرد".[5] طرفداران نظريه ي الهه ي ساده ي تاريخ، صورت ديگري از افسانه ي "باغ عدن گمشده" را مي آموزند. در اين گونه ي جديد، نژاد بشر از بهشت به خاطر گناهان مردان، ولي نه زنان طرد مي شد؛ در روايت سفر پيدايش، ممکن است زن ابتدا گناه کرده باشد ولي هر دو مرتکب جرم شدند. توجه کنيد که در قصه ي فمينيستي، مردان به تنهايي مسوول شر، و زنان نماينده ي هر خوبي هستند. اين نظر که دوباره و دوباره در تفکر فمينيستي ديده مي شود، به وضوح برتري اخلاقي زنان را مي رساند. فمينيست هاي ديگري ادعاي يافتن جوامع جنسيت-معکوس يا جنسيت-برابر را در ديگر مکان هاي همواره دست نيافتني دارند. مادر سالاري هاي ادعاشده، مثل رويدادهاي غير مستند درباره ي قدرت هاي فوق طبيعي، "اثر کمرويي"[6] را نشان مي دهند، و هرگز نمي توانند به طور مستقيم مشاهده شوند. برخي ها ادعاي وجود "مادر سالاري هاي" معاصر واقعي را در مکاني دوردست در آفريقا، آسيا، ماداگاسکار، يا هر جايي دارند، اما وقتي بر اثبات آن پافشاري مي شود، همواره هيچ جايي وجود ندارد. تازه ترين مشاهده ي يک "جامعه غير پدر سالاري" در جزيره ي واناتيناي[7]، نزديک پاپوآي گينه ي نو بود.[8] ولي در بررسي دقيق معلوم شد گر چه گاهي حتي برخي از زنان در آن جا بسيار متنفذ مي شوند، اما اکثريت عمده ي افراد با نفوذ مردان هستند (تقريبا همانند جامعه ي ما).
بعضي مردم به سادگي جوامع موجود "مادر تباري"[9] يا "مادر مکاني"[10] (به ترتيب به معناي اولويت نقش مادر در ميراث بري از دارايي يا در تعيين محل سکونت) را با جوامع غير موجود "مادر سالاري" (حکمراني توسط زنان) اشتباه مي گيرند. در يک جامعه ي مادر تبار يا مادر مکان، زن نوعا در معرض اقتدار بستگان مرد مادرش قرار داده مي شود. النور ليکاک، انسان شناس فقيد که يک فمينيست و مارکسيست بود، جامعه ي ظاهرا جنسيت برابر قرن هفدهمي مونتاگنه-ناسکاپي[11] در کبک را مثال مي زد، که گفته مي شود وضعيت جنسيت برابرش توسط مبلغين اوليه مسيحي ثبت شده است، از قرار معلوم قبل از که آن آمريکايي هاي بومي در دولت پدرسالار فعلي شان توسط استعمار و ستم غرب به انحراف کشانده شوند.[12] ولي، ادعاي ليکاک کاملا غير منطقي است و به حذف گزينشي جملاتي نياز دارد از قبيل اين که "من هرگز نشنيدم زنان شکوه کنند چون به مهماني دعوت نمي شدند، چون مردان تکه هاي خوب غذا را مي خوردند، يا چون آن ها مجبور بودند دايم کار کنند"،[13] در حالي که جمله ي ديگري از همان پاراگراف ذکر مي شود!
ديگر دانشمندان فمينيست يا از روي بي دقتي يا فريب، تصوير غلطي ارائه مي دادند، توصيف تا حدي رياکارانه ي مارگارت ميد[14] از مردان چمبولي[15] با عنوان "زن صفت"[16] ادعا مي کند که اين جامعه اي را نشان مي دهد که در آن نقش هاي معمول جنسي برعکس شده اند. به سادگي از اين حقيقت چشم پوشي مي شود که مردان چمبولي به معناي واقعي کلمه صياد مغزها بودند، کساني که سرهاي بريده ي دشمنان را به عنوان نشان افتخار نگه مي داشتند. چنين جنگجويان بيرحمي را "زن صفت" ناميدن، استفاده ي غلط از اين کلمه است. خود ميد بارها تکذيب کرد که تاکنون هيچ جامعه اي با نقش جنسي معکوس کشف شده باشد. ولي استيون گلدبرگ جامعه شناس دريافت که 36 تا از 38 کتاب جديد مقدمات جامعه شناسي، کشف فرضي ميد درباره ي "نقش-معکوس" در چمبولي را به منزله ي "اثبات" اين موضوع آورده اند که نقش هاي جنسي به صورت محيطي تعيين مي شوند.[17] اين ها دروغ هايي هستند که با نام متظاهرانه ي فمينيسم به خورد دانشجويان امروز داده مي شوند. واقعيت اين است که که کل تاريخچه ي نژاد بشر، از زمان حاضر تا نخستين متن هاي مکتوب، ثبت بي وقفه ي"پدرسالاري " است، به احتمال قوي حداقل تا آن جا که به قديمي ترين نياکان اوليه ي ما باز مي گردد (چون جامعه ي شامپانزه ها، سلطه ي شديد مردانه را نشان مي دهد). بدون استثنا در هر جامعه ي بشري، رهبري با مرد، و پرورش کودکان با زن مرتبط است.
کساني که مي گويند "جامعه پذيري" بايد تا حدي توجيه نقش هاي جنسي باشد نمي توانند توضيح دهند چرا جامعه پذيري هميشه در جهت يکساني عمل مي کند، در حالي که بنا بر فرضيات آن ها بايستي به طور تصادفي عمل کند تا مرقعي از مادر سالاري ها حاصل شود که پدرسالاري ها در جاي جاي آن قرار گرفته است. چرا بدون استثنا، هر جامعه اي مردان را براي رهبري، و زنان را براي وظايف خانگي جامعه پذير مي کند؟ چرا برعکس نيست؟
بنابراين توضيح زيست محيط شناسانِ جدي، داخل سير قهقرايي بي پاياني فرو مي افتد، و خودش را فرض بديهي يک علت بي دليل قرار مي دهد: گفته مي شود اين سلطه ي مردانه که ما در هر جامعه اي مشاهده مي کنيم توسط "جامعه پذيري" ايجاد مي شود، ولي خود اين جامعه پذيري که هميشه منجر به رهبري مردانه مي شود هيچ علتي ندارد، و تا حدي "هميشه وجود داشته است". استيون گلدبرگ به نحو قانع کننده اي استدلال مي کند که ادعاي معروف"جامعه پذيري" براي توضيح نقش هاي جنسي، عليت وارونه را مي رساند. او مي نويسد نظريه پردازان فمينيست "اين اشتباه را مرتکب مي شوند که با محيط اجتماعي به منزله ي يک متغير مستقل برخورد مي کنند، به موجب همين اشتباه در توضيح اين مسئله ناکام مي شوند که چرا محيط اجتماعي به طور فيزيولوژيکي هميشه با محدويت هاي مقرر مطابقت پيدا مي کند، و جهت هماهنگ با آن را در پيش مي گيرد، (يعني محيط هرگز به عنوان وزنه ي تعادل کافي عمل نمي کند تا جامعه قادر باشد از سلسله مراتب هاي سلطه ي مردانه اجتناب جويد)".[18] به عبارت ديگر، به عنوان ادعاي فمينيستي درست نيست که جوامع، نقش هاي جنسي دلخواه را مي سازند، بعد مفاهيم شبه علمي در مورد تفاوت هاي بيولوژيکي جنسي را براي توجيه هنجارهاي جامعه توسعه مي دهند. بلکه، جوامع الگوهاي رفتاري را مشاهده مي کنند که به نظر مي رسد بيولوژي آن را به شکل اجتناب ناپذير انجام مي دهد، بعد تلاش مي کنند تا زنان و مردان را درون نقش هايي جامعه پذير کنند که انتظار مي رود آن ها قادر به ايفاي آن باشند. از اين رو بنا به گفته ي گلدبرگ، "جامعه پذيري" متغير وابسته است، نه مستقل، همان طور که عموما فرض مي شود.
اگر نقش هاي جنسي واقعا ساختارهاي دلخواه جامعه هستند و براي اين ايجاد شدند تا زنان را "در جاي شان" نگه دارند، چرا لازم است به ترنس سکشوال ها –افرادي که تاکنون بسياري از مشخصه هاي جنس مخالف را نشان داده اند- هورمون هايي از جنس مخالف را قبل و جداي از هر عمل جراحي بدهيم، تا آن ها قادر باشند حقيقتا با نقش جنسي جديدشان سازگار شوند؟ هميشه گزارش مي شود که اين هورمون هاي مردانه يا زنانه داراي مشخصه هاي عميق تغيير خلق هستند. براي مثال، در فيلم مستند مکس از کارگردان لزبين، مونيکا ترونت،[19] زني که قصد تغيير جنسيت دارد پيش از جراحي در مورد اثرات عميق تجربه شده در خصوص استفاده از هورمون هاي مردانه در دوره ي درمان صحبت مي کند. او گزارش داد که سطح انرژي اش ناگهان به نحو شگفت انگيزي بالا رفت. انگار جنسيت اش او را هدايت مي کرد. روحيات او عمدتا تحت تاثير قرار گرفتند، و خودش را از آن ناتوان ديد که به آساني قبل گريه کند. اين واکنشي منزوي نيست، بلکه چنين اثراتي هنجار هستند. در حقيقت آن ها اصول منطقي کامل براي درمان به شمار مي روند: به منظور ايجاد رفتاري که به عنوان مرد يا زن حقيقي انگاشته خواهد شد، لازم است توازن صحيح هورمون هاي جنسي گردشي در بدن شخص وجود داشته باشد. ولي فمينيست ها چنين رفتاري را در مردان به "جامعه پذيري" نسبت مي دهند.
حال آن که اگر فرضيه ي فمينيستي "جامعه- مسوول- است" درست بود، هورمون هاي جنسي ديگر روي رفتار اثر نداشتند، و به احتمال قوي ترنس سکشوال ها مي توانستند نقش هاي جديد شان را فقط با خواندن يک کتاب فرا گيرند. دليل آن که نظريه پرداز فمينيست تلاش مي کند تا ما را وادار کند نقش قدرتمند هورمون هاي مردانه و زنانه را به عنوان تعيين کننده هاي رفتار ناديده بگيريم اين است که پس از آن مجبور خواهيم بود بپذيريم نقش هاي جنسي فقط اختياري نيستند، بلکه در حقيقت هميشگي و محونشدني (به جز با مداخله ي اساسي پزشکي) هستند. فمينسيت هاي درستي سياسي معاصر، مثل مارکسيست ها، احساس مي کنند لازم است توضيح زيست محيطي خالصي را براي همه ي تفاوت هاي رفتاري مرتبط با جنس، مسلم در نظر بگيرند، چون به محض آن که تفاوت هاي بيولوژيکي به عنوان عوامل مرتبط پذيرفته شوند، فرض اين که زنان "قربانيان تبعيض" هستند نمي تواند حمايت شود. اگر هر تفاوت مردانه/زنانه در رفتار و انتخاب هاي شغلي به منزله ي ذاتي و واقعي پذيرفته شوند، پس اين "فرضيه ي صفر"- فرضيه اي که در غياب تبعيض هيچ تفاوتي در دو گروه مشاهده نخواهد شد- ديگر باور کردني نيست. آن گاه فمينيست در موقعيتي قرار خواهد گرفت که لازم است تاثيرات به اصطلاح "تبعيض" را از بيولوژي جدا کند، که کاري آشکارا غير ممکن است. از اين رو تفاوت هاي مردانه/زنانه در بيولوژي بايستي به واسطه ي ماهيت خود اعلان شوند تا هيچ نتيجه ي قابل مشاهده ي محتملي نداشته باشند. گرت هاردين، زيست شناس ذکر مي کند که لقب "جبرگرايي بيولوژيکي" که با "مفاهيم انعطاف ناپذيري مطلقي" همراه است را " يک انسان سست عنصر براي راحتي مجادلات اش تدارک مي بيند؛ ما لطف مي کنيم که از آن چشم پوشي مي کنيم." او مي افزايد "تصور اين که رفتار بشري تحت نفوذ وراثت قرار ندارد يعني آن که انسان بخشي از طبيعت نيست. فرضيه ي داروين مي گويد که او چنين هست؛ طرفداران داروين تاکيد دارند که مسووليت اثبات اين مطلب به عهده کساني است که عکس آن را ادعا مي کنند."
ميشل لوين فيلسوف، با لحن کنايه آميزي نظريه ي فمينيستي را به عنوان شکلي از "آفرينش باوري"[20] توصيف مي کند که وي اين گونه تعريفش مي نمايد "هر امتناعي براي کاربرد نظريه ي تکامل براي انسان. ربطي به اين ندارد که آيا اين امتناع توسط استنباط لفظي کتاب مقدس يا يک ايدئولوژي سکولار مورد تاييد قرار مي گيرد."
او سرزنش مي کند "دانشمنداني [را] مثل ريچارد لونتين و استفان جي گود،[21] که موضعي کاملا طبيعت گرايانه در مقابل همه ي مخلوقات زنده، صرف نظر از انسان مي گيرند."[22]
اين حقيقت که مردان قدرت جسماني بيشتري از زنان دارند احتمالا نمي تواند به عنوان عاملي براي حضور بيشتر مردان در شغل هاي طاقت فرسا پذيرفته شود؛ در عوض تعداد اندک زنان در چنين شغل هايي به "محيط خصمانه ي شغلي" نسبت داده مي شود که توسط مردان زن ستيز ايجاد مي گردد. اگر پذيرفته شود که زنان کمي واقعا خواهان انجام چنين کاري هستند، بايستي به عنوان نتيجه اي از شتشوي مغزي شان در پذيرش کليشه هاي منفي پدرسالاري توجيه شود. اين که مردان در موقعيت هاي شغلي با پرداخت بالاتر در اکثريت هستند، خودش به تنهايي به عنوان شاهدي بر يک توطئه ي گسترده انگاشته مي شود که زنان را از شغل هاي بهتر محروم مي کند، به رغم اين حقيقت که وقتي عواملي از قبيل تعداد ساعت هاي کاري، تعداد سال هاي آموزشي و شغلي و غيره را تصحيح مي کنيم، کمابيش اختلاف ها ناپديد مي شوند.[23] اين که زنان پول بيشتري براي خودشان خرج مي کنند- پولي که از قرار معلوم با تلاش هاي مردان براي آن ها حاصل مي شود- هرگز در نظر گرفته نمي شود. اگر واقعا حقيقت دارد که به زنان 59 سنت (يا هر عددي که مايليد باور کنيد) براي انجام همان کار در همان سطح مهارت در مقابل هر دلاري که مردان به دست مي آورند پرداخت مي شود، پس احتمالا هيچ حرفه اي نمي توانست رقابتي باشد اگر مردان را استخدام مي کرد.
اين که تفاوت ها در انتخاب هاي شغلي از ارجحيت هاي متقابل و انتخاب هاي مستقل حاصل از دو گروه با اختلاف هاي روان شناختي ذاتي برجسته ناشي مي شود، يک فرضيه ي موجه نيست، گر چه حتي به نظر مي رسد براي هر جامعه ي ديگري به جز خودمان واضح نباشد. هيچ توضيحي براي فمينيست هاي معاصر رضايت بخش نخواهد بود مگر آن که مردان را به عنوان استعمارگران و زنان را به عنوان قربانيان تصوير کند (تصويري که خودش ادعاي فمينيستي را وارونه جلوه مي دهد تا از "برابري محض" طرفداري کند).
فمينيست ها به منظور دفاع از فرضيه توطئه ي استخدام بايستي استدلال کنند که هيچ تفاوت حقيقي و ذاتي در مهارت ها، نگرش ها، و توانايي هاي زنان و مردان وجود ندارد، يا ديگر اين که چنين تفاوت هايي مي تواند وجود داشته باشد، اما مطلقا تاثير قابل مشاهده اي ندارد. به محض اين که چنين تفاوت هايي به عنوان عامل معني دار موثر بر انتخاب ها و عملکرد شغلي پذبرفته شود، اين پرونده براي "تبعيض" فراگير فرضي محو مي شود. حالا، در عمل براي آن که رکوردهاي هر ورزشي حفظ شوند، مردان پيوسته و به طرز چشمگيري بهتر از زنان کار مي کنند. اين تفاوت ها کم اهميت نيستند؛ براي ورزشکاران با استعداد مرد در کالج عادي است که رکورد جهاني زنان را در ورزش شان به چالش بکشانند.
اکثر فمينيست ها با اکراه مي پذيرند که حداقل در ورزش، تفاوت در عملکرد بين زنان و مردان نتيجه ي عوامل ذاتي است، و نه شرطي سازي اجتماعي. هيچ اندازه القاي سياسي، ورزشکار زني را به مدافعي قابل احترام براي ليگ فوتبال ملي تبديل نخواهد کرد. پس اين ديدگاه، فمينيسم را در موقعيت شگفت انگيزي قرار مي دهد با اين استدلال که عوامل ذاتي، علت اختلاف عميق عملکرد مردانه/زنانه در هر ورزشي را نشان مي دهند، اما نه مطلقا در هيچ جاي ديگري. اين نقض غرض است. ميشل لوين مي گويد ادعاي پوچي است که هيچ شغل پرداختي به جز ورزش وجود ندارد که نوع مهارت، توان، و سرعت معلوم در ورزش، برتري را برساند.[24] البته، وقتي فمينيست ها واقعيت توانايي هاي متفاوت جنسي را پذيرفتند، بايد اذعان کنند متوسط بالاتر عملکرد مردان در آن شغل هاي سخت به خاطر عوامل ذاتي است، و نه براي "تبعيض" يا "جامعه پذيري". به راستي، ايدئولوژي است، نه مکتب، که باعث فرضيه ي قابليت جابجايي کامل مرد/زن مي شود(يا صحيح تر بگوييم: فمينيست ها ادعاي قابليت جابجايي را انکار خواهند کرد، ولي با شدت از هر چيزي که از آن تبعيت کند دفاع خواهند کرد!)
درستي سياسي فمينيسم معاصر با تاکيد بر حقوق گروهي و جرم هاي گروهي اساسا غير ليبرال است، گسستگي بهت آوري از سنت طولاني انسان گرايي که بر حقوق، پاداش ها، و مجازات هاي فردي تاکيد دارد. هر جا که آزادي به شيوه هايي استفاده مي شود که مورد موافقتش نيست به گفتگوي آزاد حمله مي کند؛ فمينيست ها اخيرا با گروه هاي مذهبي براي حمله به "پورنوگرافي" ژآزاآآ
کذايي متحد شده اند. (ائتلاف ديگر فمينيست ها با مذهبي ها، مبارزه اي عليه "فرقه هاي شيطان پرست" معروف، در معناي لفظي به سرعت در حال تبديل به يک "بگير و ببند" است! و استفاده ي پر شور از "خاطرات سرکوب شده ي " بسيار شبهه انگيز براي پرده برداشتن از فرض "زناي با محارم فراموش شده" عمدتا نبردي به رهبري فمينيست ها است، که يکي از بزرگترين معرکه بگيرانش گلوريا استانيم بود).
اين ايدئولوژي در پي جايگزيني آرمان ليبرال "برابري تحت لواي قانون" با ايده ي شيطاني "بعضي ها برتر از ديگران هستند" به زنان حقوق ويژه و حمايت هاي خاصي را اعطا مي کند که براي مردان فراهم نيست. يکي از خيره کننده ترين نمونه هاي درخواست فمينيسم براي آن که برابرتر از ديگران باشد مربوط به وضعيت مدارس تک جنسيتي است. تعداد کم بقاياي کالج هاي کاملا مردانه، اغلب با جهت گيري نظامي، از قبيل موسسه ي نظامي ويرجينيا و سيتادل، تحت فشار بي امان قانوني و سياسي از سوي فمينيست ها هستند تا راهبرد تک جنسيتي شان را پايان دهند که "تبعيض آميز" قلمداد مي شود. و شايد هست، شما مي گوييد؟ ولي وقتي چند سال قبل، مديران کالج دخترانه ي ميلز در اوکلند کاليفرنيا به دلايل خودشان و کاملا بدون اعمال فشار تصميم گرفتند شروع به پذيرش دانشجويان مرد کنند، همين غول فمينيستي سر سخت به آن ها يورش برد تا از آموزش تک جنسيتي حراست کند، مديران را وادار کرد تا تصميم شان را عوض کنند، و کالج ميلز را منحصرا براي زنان نگه دارند. (اما زماني که با شنوندگان بي اطلاع صحبت مي شود، فرد فمينيست ادعا خواهد کرد که "فقط برابري را مي خواهد"! اما در واقع هر فمينيستي که ادعا مي کند "خواهان برابري است" بهتر است حاضر به تعيين اين باشد که مي خواهد کدام مزايا را در اختيار داشته باشد.)
توجيهي که براي حفظ کالج تک جنسيتي ميلز ارائه شد آن بود که مردان به علت سطوح بيشتر پرخاشگري، گرايش به سلطه بر محيط هاي کلاسي دارند، اين موضوع باعث مي شود زنان نياز به "جمع خودشان" داشته باشند، جايي که بتوانند به شيوه ي راحت تر خود بياموزند و بحث کنند. و من ترديد ندارم که به راستي مردان، اغلب بيشتر از زنان بر گفتگوها و فعاليت هاي کلاس درس اشراف دارند. ولي فمينيست هايي که به اين شيوه استدلال مي کنند در موقعيت شکننده اي از حمايت از اين مسئله قرار مي گيرند که سلطه ي مردانه ي کلاس توسط پرخاشگري بيشتر مردانه ايجاد مي شود، در حالي که سلطه ي مردانه ي دنياي کسب و کار هيچ ربطي به پرخاشگري مردانه ندارد، بلکه کاملا نتيجه ي توطئه اي پنهاني و ناعادلانه عليه زنان است. در سرزمين شگفت انگيز فمينيسم معاصر، آموزش با تفکيک جنسي يا کاملا ضروري يا بسيار شريرانه است، بسته به آن که کدام جنس مستثني شود، و ميانگين بالاتر پرخاشگري مردانه، هم به مرد اجازه مي دهد و هم اجازه نمي دهد تا زنان را داخل همان سازمان تحت الشعاع قرار دهد، بسته به نتيجه اي که براي اثبات مطلوب است. همه ي استدلالات درون فمينيسم در نهايت موردي هستند: هر استدلالي استفاده مي شود تا بتواند چيزي را ثابت کند که اثبات آن در اين لحظه برايش مطلوب است (قرباني سازي، تبعيض، ستم، شکنجه، هر چيزي). هيچ ضرورتي وجود ندارد که استدلالي که امروز استفاده مي کند سازگار با چيزي باشد که ديروز استفاده کرده، يا فردا استفاده خواهد کرد. مردان هم پرخاشگرتر هستند و هم نيستند، در رياضيات بهترند، متقاعد کننده ترند و غيره، بسته به آن که اقتضاي اين لحظه چه چيز را لازم داشته باشد. فمينيست نيازي ندارد نگران باشد که هر کس اعتراض خواهد کرد که استدلال امروز با ديروز نا همخوان است. هر کسي بتواند چنين کاري را انجام دهد، انگ "دشمن زنان" را خواهد خورد، و با سرشکستگي از جنبش اخراج خواهد شد. با حساسيت صحيح، درستي سياسي فمينيست، هرگز يک خواهر فمينيست را نقد نمي کند، هيچ اهميتي ندارد او ممکن است چه بگويد، بلکه در عوض به سادگي "به تعدد صداهاي زنان گوش فرا مي دهد."
همواره اعتراض مي شود که انواع موقعيت ها و مکاتبي که در بالا به آن ها اعتراض شد از "افراط گرايان" هستند، و اين که فمينيست هاي "معقول" و سازمان هاي فمينيستي چنين برداشت هايي ندارند. منتقدان فمينيسم متهم به تمرکز حملات شان روي به اصطلاح "افراط گرايان" از قبيل کاترين مک کينون و آندره يا دئورکين مي شوند. اما مک کينون مبدع مفهوم قانوني "آزار جنسي" است؛ آيا "فمينيست هاي معقول" اين مفهوم را به عنوان افراط گرايي نپذيرفتند؟ البته که نه؛ اين خط استدلال آن ها را قادر مي سازد تا از "ميوه ي مک کينونيسم لذت ببرند" در حالي که " درخت را نفرين مي کنند". اگر آندره يا دئورکين چنين "افراط گرا" ست، چرا آن قدر سخاوت مندانه توسط گلوريا استانيم تحسين شده است؟ (و اگر گلوريا استانيم "نماينده ي فمينيست ها" نيست، پس چه کسي هست؟)
سوال بعدي که مي پرسم اين است: همين حالا تمامي اين "فمينيست هاي معقول" کجا هستند؟ پاسخ هميشه اين است که آن ها کنار من، يا در اداره پايين سالن مي نشينند؛ ولي تا حدي اين صداهاي فرضي "ميانه روي" به نحوي مديريت مي شوند که مطلقا هيچ نقشي در تنظيم خط مشي عمومي اصلي ايفا نکنند. بعضي از فمينيست هاي کمابيش معقول ولي از نظر سياسي ناکارآمد، از نقش شان دفاع مي کنند، آنان به موفقيت اندکي اشاره دارند که "فمينيست هاي خوب" مثل خودشان قادر بودند اندکي سياست هاي زيان بخش "فمينيست هاي بد" (فشار، سانسور، و غيره) را تعديل کنند. پاسخ من اين است که اگر همه ي آن "فمينيست هاي خوب" مي توانند با کمتر از صددرصد اثر بخشي در مورد آسيب حاصل از رويه ي "فمينيست هاي بد" ابراز مخالفت کنند، پس بهتر است جامعه به کلي بدون فمينيست ها آسوده باشد.
از ما خواسته مي شود باور کنيم بزرگترين سازمان فمينيستي در آمريکا، و پر تيراژ ترين مجله ي فمينيستي، هر کدام بي وقفه تصوير زنان را به عنوان "قربانيان" ترويج مي کنند در حالي که به طور جدي براي مزايا و سهميه هاي ويژه اعمال نفوذ مي کنند [و در صدر هر کدام يک لزبين قرار دارد (يا تا اين اواخر بود)][25]، تا حدي " استثنا" از چيزي هستند که ظاهرا فمينيست نوعي انجام مي دهد و باور دارد. اين نيز فقط يک حقه ي لفظي مبتذل است: با توجه به تعريف، بزرگترين سازمان ها و انتشارات در هر جنبشي، نماينده ي آن جنبش هستند. اگر آن ها استثنا بودند، بعضي ديگر از سخنگويان زنان قدم پيش مي نهادند، و هنوز طرفداران بيشتري را جمع مي کردند. لا جرم بايد نتيجه گرفت که همه ي اهداف فمينيست هاي معقول مدت ها پيش تامين شده اند، اکنون تلاش براي آن است که تا حد امکان شمار افراد غيرمعقول دو چندان شود، قبل از آن که هر مخالفت قابل ملاحظه اي بتواند رشد پيدا کند.
به نظرم مي رسد هيچ شخص معقولي نمي توانست تکذيب کند که زنان و مردان بايستي حقوق قانوني مشابه در موضوعات حرفه اي، مالکيت دارايي و ... داشته باشند. و در عمل، به ندرت چنين حقوقي تا به امروز تکذيب شده است. ولي به همين ترتيب، هيچ شخص معقولي نمي تواند انتظار داشته باشد که "برابري فرصت" به خودي خود تبديل به "برابري نتيجه" براي دو گروه متفاوت مردان و زنان شود. ولي شکايت اوليه ي فمينيست هاي معاصر اين است که اين طور نيست و اختلاف به عنوان شاهدي از يک "تبعيض" فرضي حاصل از بي عدالتي و خشک مغزي جامعه در مورد زنان ذکر مي شود. ولي اين ادعاي "تبعيض" با همه ي اختلاف ها در موقعيت هاي جهان واقعي زنان و مردان به مثابه نتيجه اي از يک علت واحد برخورد مي کند: از قرار معلوم رفتار خودخواهانه و ناعادلانه مرداني که مايل نيستند "مزاياي" فرضي شان را با زنان "شريک" شوند. همه عوامل و متغيرهاي ديگر به طور خودکار ناديده گرفته مي شوند: تفاوت هاي ميان زنان و مردان در قدرت و استقامت جسماني؛ اثرات حاملگي و پرورش کودک که زنان را از نيروي کار بيرون مي برد؛ تفاوت هاي بسيار واقعي بين مغز زنان و مردان؛ تاثيرات تغيير دهنده ي روحيه هورمون هاي مردان و زنان و غيره. هيچ کدام از اين تفاوت هاي کاملا واقعي، که انتظار مي رود باور کنيم، نمي توانستند احتمالا تفاوت هايي در نقش هاي مردانه و زنانه به شمار روند؛ همه ي چنين تفاوت هايي بايستي به طمع و سست عهدي مردانه نسبت داده شوند.
هم چنين به نظرم مي رسد که هيچ شخص معقولي نمي تواند برابري اخلاقي زنان و مردان را انکار کند: که هيچ کدام از دو جنس هيچ ادعاي معتبري براي "خوبي" يا رفتار تعاوني بيشتر از ديگري ندارد. ولي اين دقيقا چيزي است که فمينيسم معاصر مي کوشد حاشا کند. بعضي ها به صراحت مي گويند که زنان از نظر اخلاقي جنس برتر هستند.[26] ديگران چنين ادعاي صريحي را انکار مي کنند، ولي اين ادعا به طور ضمني در دل همه ي نوشته هاي فمينيستي با ترسيم پي در پي مردان به عنوان استثمارگران بي رحم، و زنان به منزله ي قربانيان معصوم شان قرار دارد. چه طور شخص مي تواند ادعا به باور "برابري اخلاق" دو گروه داشته باشد در حالي که در همان لحظه اصرار دارد که يکي از دو گروه ظاهرا "استثمار شده" و "ستمديده" توسط ديگري در هر جامعه اي است که تاکنون وجود داشته است؟ باور به "برابري اخلاقي" جنس ها، باور به اين را مي رساند که انتظار انسان جهاني از سلطه ي مردانه و انقياد زنانه در بعضي مفاهيم "طبيعي" و صحيح به شمار مي رود؛ با تکذيب يکي، ديگري انکار مي شود.
لفاظي جنبش فمينيسم، تاريخ را به عنوان سناريويي غم انگيز از ستم و انقياد بي پايان زنان براي منفعت خودپسندانه ي مردان تصوير مي کند. (اين که مردان ممکن است خودشان طبقه اي "قرباني" باشند، با اين فرض که مردان، صددرصد گوشت دم توپ هر نبردي را در تاريخ تامين کرده اند چندان موضوع شايان توجه اي نيست). اما در بررسي دقيق، ترسيم زنان به عنوان قرباني ابدي به خصوص امروزه جايي ندارد. هر آن چه حقوق که زنان ممکن است در نقاط مختلف تاريخي نداشته اند، از قبيل حق راي، نوعا مردان فقط زمان کمي پيشتر به دست آورده بودند. در بيشتر دوران تاريخي، هيچ کس، فراتر از نخبگان قانون گذار، هيچ حقي نداشته است،!
همان طور که در جامعه آمريکايي معاصر: زنان، به طور ميانگين هفت سال بيشتر از مردان زندگي مي کنند؛ خانوارهاي زن سرپرست، ثروت خالصي دارند که ميانگين 41 درصد بالاتر از خانواده هاي مرد سرپرست است (و اين موضوع به رغم اين حقيقت است که در هر سال، متوسط ساعت هاي کاري زنان، کمتر از ميانگين مردان است). زنان 55 درصد فارغ التحصيلان فعلي دانشگاه ها را تشکيل مي دهند. آن ها مدعي هستند در سياست مورد تبعيض قرار مي گيرند، ولي در انتخاب روساي جمهور، هفت ميليون بيش از مردان راي مي دهند. آن ها تقريبا خود به خود در مناقشات حضانت کودک برنده مي شوند. قربانيان جنايات خشن به نحو عظيمي مرد هستند، و همسران، شوهران را بسيار بيشتر از عکس آن مضروب مي کنند. زنان مي توانند با خون سردي شوهر يا عاشقي خفته را به قتل برسانند، بعد ادعاي دفاع "زنان کتک خورده"[27] را کنند، و به احتمال زياد فقط سبک ترين محکوميت را دريافت کنند يا شايد ابدا هيچ محکوميتي نداشته باشند، حتي در غياب هيچ اثباتي از اين که واقعا "کتک خورده " بودند! (هيچ دفاعي براي "مرد کتک خورده" وجود ندارد.)
در محکوميت براي جنايت، يک مرد به طور متوسط 50 درصد بيشتر از زني محکوم به همان جنايت، مجازات مي شود، و يک مرد با احتمالي ده بار بيشتر از يک زن در زندان مي ميرد. نرخ خودکشي مردان چهار برابر بيشتر از زنان است. بيست و چهار شغل از بيست و پنج شغلي که در رتبه بندي جابز ريليتد آلماناک[28] در رديف "بدترين" وضعيت پرداخت و شرايط کاري قرار دارند، داراي يک نقطه ي مشترک هستند: آن ها همگي 95 درصد تا 100 درصد مردانه اند. از کشته شدگان در سوانح مربوط به کار، 94 درصد مرد هستند، همان طور که 96 درصد کشته شدگان جنگ خليج بودند. اگر ظاهرا مردان همه چيز را طوري ترتيب داده اند که اين قدر براي خودشان فوق العاده باشد، پس چرا آن ها در نرخ هايي بسيار بالاتر از زنان مي ميرند، دچار قطع عضو مي شوند، به قتل مي رسند، يا خودشان را مي کشند، کساني که به رغم کار کمتر، پول بيشتري در مي آورند؟[29] با صرف نظر از حقايق ناراحت کننده اي مثل موارد فوق، فمينيست ها به ترويج اين افسانه ادامه مي دهند که زنان "قربانيان" جامعه ي ايجاد شده و اجرا شده توسط مردان قدرتمند و بي عاطفه، براي منفعت شخصي خودشان هستند. در واقعيت، بسيار با معناتر است که زنان معاصر آمريکا را "ممتاز" بناميم تا "ستمديده!"
نگاه جهاني درستي سياسي فمينيسم معاصر، خانه اي از کارت هاست، تنها نوعي که هر نقشي را براي شکل دهي به خط مشي عمومي ايفا مي کند. اين نگاه نياز دارد طرفدارانش از يک شاخه ي غير ثابت به ديگري بپرند، هرگز کاملا مطمئن نباشند آيا اختلاف هاي جنسي در رفتار، موهوم، يا بسيار واقعي اما مقتدرانه هستند؛ نامطمئن از اين که آيا زنان دقيقا همانند مردان رفتار مي کنند، يا از نظر عاطفي و اخلاقي برتر هستند، گرايش به زندگي دارند (برخلاف مردان که عاشق مرگ هستند)؛ از " تساوي مطلق" به "پيش بيني هاي خاص" تغيير موضع مي دهند، بسته به اين که در اين موقعيت، کدام يک مزيت بيشتري در بر دارد. زنان در آن واحد هم قوي و مستقل هستند، کاملا آماده ي پيروزي در جهنم نبرد، ولي در همان زمان چنان ضعيف که نياز به قوانين ويژه دارند که تحت لواي آن ها مزاياي جبراني دريافت کنند تا آن ها را براي رقابت با مردان ياري کند. بسيار شبيه يک ابريشم جادويي است که هر زمان آشکار مي شود، رنگ متفاوتي را ظاهر مي کند. تجربه نشان داده است که اعتراض به چرنديات فمينيستي، بيشتر با عبارات و ناسزاهاي توهين اخلاقي نسبت به افراد پاسخ داده مي شود تا با استدلال معقول؛ چنين دفاع هايي توسط شعبده بازاني به کار مي رود که وقتي فريب هاي شان آشکار مي شود خشمگين مي شوند.
اما آسيب بزرگتر مي تواند در دروغ بدون مخالف باشد، به خصوص وقتي منجر به بدگماني، خصومت، و حسادت ميان جنس ها شود، جايي که پيش از اين، تا همين يک نسل پيش، اغلب عشق در آن وجود داشت. در هيچ کشوري درستي سياسي فمينيسم چنين قدرتي را به اندازه ي جهان آنگلوآمريکايي به دست نياورده است، به خصوص در ايالات متحده و کانادا (که في نفسه جالب است: چرا زنان اروپايي عمدتا از نبرد در جنگ عليه مردان کاسته اند؟). در نتيجه، اين جا چيزي را داريم که بدون شک تقريبا بالاترين نرخ طلاق در جهان است، يک سيستم آموزشي از هم گسيخته، و مارپيچ ظاهرا غيرقابل توقفي از افزايش جنايت و آسيب شناسي اجتماعي مرتبط. مطالعات اخير، همبستگي قدرتمندي ميان اين آسيب شناسي اجتماعي و کودکان خانواده هاي بدون پدر نشان مي دهند.[30] آينده نشان خواهد داد که آيا جامعه مي تواند مدت زيادي بدون وجود خانواده ي کارآمدي سالم بماند که در آن بچه هايي با سلامت روان شناختي رشد مي کنند؛ تاريخ چنين نمونه هايي را ايجاد نکرده است. مي توان استدلال کرد که خانواده ي آمريکايي به علل طبيعي و درست در همان زماني که فمينيست ها شروع به حمله به آن کردند نابود شد، اما چنين استدلالي بعد از بررسي عمق و شدت حمله ي فمينيست ها عليه نقش هاي همسري و مادري محکوم به شکست است.
نيچه در مورد نظام هايي از اصول اخلاق هشدار داد که مبتني بر چيزي بودند که او کينه توزي[31] مي ناميد، اين نظام ها وانمود به همدردي مي کنند در حالي که واقعا ويرانگري پنهان کساني را در دل دارند که عاجزانه خواهان انتقام جويي عليه شان هستند؛ کساني که بر آن ها حسد مي ورزند. او اصول اخلاق مسيحي را به عنوان نمونه ي نخستين چنين نظامي ذکر مي کند.[32] مسيحيت اوليه واقعا سعي مي کرد تا با تظاهر به نگرش انفعال و عشق، هر شخص يا نهادي را که به موفقيت دنيوي بها مي داد پايين بياورد. نبايد از توجه به اين امر غافل باشيم که درستي سياسي فمينيسم معاصر، في نفسه فرزند مارکسيسم است، هر دو جلوه هايي از کينه توزي هستند.[33]
به رغم موفقيت در تظاهر به عنوان يک جنبش بي آزار و حتي شريف که به "عدالت ساده" اختصاص داشت، جنبش فمينيست معاصر در حقيقت دروغي شرافتمندانه است. هيچ اهميتي ندارد ممکن است چه تعدادي از افراد، صادقانه متقاعد به باور حرفش شده باشند، امپراتريس هيچ لباسي بر تن ندارد. و با همه ي اين ها، "دروغ شرفتمندانه" يک دروغ است.

پی نوشتها :

[1] Robert Sheaffer
[2] Plato, The Republic, Book II (382c)
[3] درستي سياسي(PC: Political Correct)؛ امروزه به تمسخر گرفتن مفهوم درستي سياسي امري مرسوم است. در تصور عامه اين اصطلاح حداکثر يکي از اين دو معني را دارد: الف) نوعي واژه شناسي نسبتا مضحک که مترادف هايي پيچيده را به جاي کلمات ساده به کار مي برند؛ مانند استفاده از رييس جلسه(chair person) به جاي آقاي رييس (chairman) و غيره؛ ب) جنبشي منزه طلب که در عين ادعاي فراگير بودن، عملا مي کوشد مانع هر چيزي شود که با دستور کار غير قابل انعطاف اش سازگار نيست. در واقع درستي سياسي از جنبش فمينيستي آمريکا در نيمه ي دهه 1980 به بعد سر بر آورد، و تلاشي جدي براي چالش با مفروضات رايجي بود که در گفتار و سنت مستترند... درستي سياسي کماکان مفهومي مسئله ساز هم در داخل و خارج جنبش فمينيستي باقي مانده است. (مگي هام و سارا گمبل. فرهنگ نظريه هاي فمينيستي، ترجمه فيروزه مهاجر، فرخ قره داغي، نوشين احمدي خراساني، نشر توسعه، چاپ اول، 1382)
[4] Idyllic Goddess
[5] . See "Idyllic Theory of Goddess Creates Storm" by Peter Steinfels, New York Times, Feb. 13, 1990. For a detailed critique of the "goddess" claims of Gimbutas and others, see Ronald Hutton, The Pagan Religions of the Ancient British Isles (Oxford: Blackwell, 1991), Chapter 2.
[6] :Shyness Effefectپاراسايکولوژيست ها معتقدند پديده هاي مورد نظرشان وقتي در حضور شکاکان و در شرايط کنترل شده آزمايش مي شوند، شکست مي خورند. در واقع آنان بر اين باورند امواج منفي حاصل از بدگماني سبب مي شود نظريه به نتيجه ي مطلوب منجر نشود. (مترجم)
[7] Vanatinai Island
[8] New York Times, March 29, 1994
[9] Matrilineal
[10] Matrilocal
[11] Montagnais-Naskapi
[12] Leacock, Eleanor: Myths of Male Dominance (New York: Monthly Review Press, 1981); "Women in Egalitarian Societies", in Becoming Visible, Koonz and Bridenthal, eds. (Boston: Houghton Mifflin Co., 1977).
[13] Paul LeJeune in Jesuit Relations, Vol. 6 p. 235, R.G. Thwaites, ed (New York: Pageant Book Co., 1959)
[14] Margaret Mead
[15] Tchambuli
[16] Effete
[17] .Goldberg, Steven: Feminism Against Science, National Review, Nov. 18, 1991.
[18] Goldberg, Steven: When Wish Replaces Thought (Buffalo, New York: Prometheus Books, 1991), p. 173.
[19] Max by Monika Treut
[20] Creationism
[21] Richard Lewontin & Stephan Jay Gould
[22] Hardin, Garrett: Naked Emperors. Essays of a Taboo Stalker (Los Altos, CA: William Kaufmann, Inc., 1982), chapter 8. Levin, Michael: Feminism and Freedom (New Brunswick, NJ: Transaction Books, 1987), chapter 3.
[23] See, for example, George Gilder's Wealth and Poverty (New York: Bantam Books, 1982), chapter 12.
[24] 10.Michael Levin, Feminism and Freedom (New Brunswick, NJ: Transaction Books, 1987), Chapter 10
[25] پاتريشيا ايرلند، رييس NOW در واقع ازدواج کرده است، ولي اذعان دارد که با شوهرش زندگي نمي کند و در عوض با رفيق مونثش به سر مي برد. تا همين اواخر، رابين مورگان، سر ويراستار مجله ميس.، و نويسنده ي آن، سال ها آشکارا لزبين بوده است. "فول تايم فمينيسم" را لزبين ها در دست دارند، و تعجب آور نيست، آن چه به عنوان برنامه ي فمينيستي جار زده مي شود، واقعا طرحي لزبيني است (حرفه ها هر چيزي هستند، ازدواج دام است، شوهران شرير هستند، کودکان آزار دهنده اند، و غيره). اگر امروزه فمينيسم واقعا نمايانگر علايق زنان دگر جنس گراست، بايد باعث شود که زندگي براي همسران و مادران آسان تر و موزون تر شده باشد، تا اين که هر کاري بتواند انجام مي دهد تا خانواده از هم جدا گردد.
[26] for example, see Barbara Walker in The Skeptical Feminist, Phyllis Chesler in Patriarchy - Notes of an Expert Witness, or Robin Morgan in The Demon Lover
[27] Battered woman
[28] Jobs Related Almanac
[29] These statistics come from Warren Farrell's The Myth of Male Power (New York: Simon & Schuster, 1993).
[30] see "Dan Quayle was Right" Atlantic Monthly, April 1993.
[31] Ressentiment
[32] Nietzsche, The Genealogy of Morals, Book I. See also Sheaffer, Robert The Making of the Messiah (Prometheus Books, 1991), 4" 4 chapter 2.
[33] سيمون دوبوار عموما به عنوان مادر بنيانگذار فمينيسم معاصر شناخته مي شود. وي در کتاب جنس دوم، با صراحت نظريه اش را بر مبناي "استثمار" زنان در "ماترياليسم تاريخي" (يعني، مارکسيسم)، و به خصوص در گمانه زني هاي تاريخي اکنون بي اعتبار انگل ها (Engels) در رابطه با پدرسالاري هاي باستاني بنا مي نهد. امروزه، فمينيست، و سوسياليست ها بر جنبه ي مشابه هر موضوع برجسته ي سياسي استقرار مي گيرند. NOW مي کوشد رفاه را "جنگي عليه زنان" نشان دهد.

مترجم: مريم رفيعي
رابرت شيفر
دفتر مطالعات زنان

 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما