|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دفعات نمایش: 134
|
چهارشنبه 11 خرداد 1390
|
|
|
پيشرفت در عرصه فكر، اساسيترين شرط تحقق پيشرفت علمي
|
پيشرفت، موضوعي است كه در فرهنگ ما بويژه پس از آشنايي با جهان غرب و تحولاتي علمي و تكنولوژيكياي كه در آن سوي جهان روي داده، به دغدغهاي سوالبرانگيز تبديل شد. رفته رفته در قبال اين موضوع، موضعگيريهاي متفاوتي از سوي متفكران داخلي پديد آمد. پيشرفت، موضوعي است كه در فرهنگ ما بويژه پس از آشنايي با جهان غرب و تحولاتي علمي و تكنولوژيكياي كه در آن سوي جهان روي داده، به دغدغهاي سوالبرانگيز تبديل شد. رفته رفته در قبال اين موضوع، موضعگيريهاي متفاوتي از سوي متفكران داخلي پديد آمد، از خودباختگي تام و تمام در مقابل غرب گرفته تا رد و انكار هر گونه ارزشي براي تحولات مدرن صورت گرفته در غرب، اما موضع ميانه و معقولي كه بسياري از متفكران ما بر آن تاكيد كردند، اولا لزوم شناخت نقادانه از تحولي است كه در غرب روي داد و ثانيا ترسيم آگاهانه الگو و مسيري براي پيشرفت در عرصه بومي، با توجه به اقتضائات فرهنگي و اقليمي بومي است. ترجمه مطلبي كه هماكنون ميخوانيد به هدف برداشتن گامي در مسير تحقق مورد اول (لزوم شناخت)ارائه ميشود و در آن ديدگاههاي متفكران دوره روشنگري درباره پيشرفت تبيين شده است. آثاري كه درباره پيشرفت در قرن 18 نگاشته شده، ملهم از موفقيتهاي فكري قرون 16 و 17 است. طي اين مدت، اروپا شاهد انفجار فعاليتهاي علمي و رياضي بود. در علوم طبيعي حوزههاي اصلي، پژوهش فيزيك و نجوم بود. چهرههاي اصلي عبارت بودند از كوپرنيك (1543 ـ1473)، گاليله (1642 ـ1564)، كپلر (1630 ـ1571) و نيوتن (1727 ـ1664). نيوتن آثار متفكران گذشته را تركيب كرد تا رفتار اجسام روي زمين و اجسام در فضا را تحت قانون علمي واحدي درآورد؛ يعني قانون جاذبه عمومي. اين قانون اظهار ميدارد كه دو جسم به نسبت جرمشان و به نسبت معكوس مربع فاصله بين آنها، يكديگر را جذب ميكنند. (Palmer 1965, 265-271) اكتشافهاي اين دانشمندان دلالتهاي ضمني بسياري داشت. پيش از هر چيز موفقيت فيزيك جديد در يكپارچه كردن پديدههاي متمايز و پيشبيني علمي، پارادايم پژوهش و تبيين علمي را تاييد كرد. در ثاني، اين دستاوردهاي سريع ديدگاهي خوشبينانه را درباره قابليت انسانها براي فهم جهان و ايجاد تغييرات در آن اشاعه داد. اين مثال آشكاري است از فعاليت مشتركي كه در آن يك انسان روي آثار گذشتگانش آثار جديد ايجاد ميكند و آثار گذشتگان را بهبود ميبخشد. نتيجه اين فعاليت كشف يك قانون علمي است؛ قانون جاذبه عمومي، قانون قدرت بيسابقه. (Palmer 1965, 271-273) 2 متفكر روشنگري فرانسه، آن ـ رابرت ـ جيكوس تارگت بارون دي لام (1781 ـ1727) و ماري جان كاريتات ماركوس دي كوندورست (1794 ـ1743) بازتاب اكتشافهاي علمي را با آثار خود درباره پيشرفت تلفيق كردند. تارگت كه از وزراي لويي شانزدهم بود، 2 اثر تاثيرگذار از خود به جاي گذاشت: بررسي فلسفي پيشرفتهاي موفقيتآميز ذهن انسان و تاريخ جهاني. كوندورست در نوشتن رووس كلي ديدگاهي تاريخي درباره پيشرفت ذهن انسان، از تارگت الهام گرفت. كوندرست در اين اثر بسياري از عقايد تارگت را انعكاس داده است. هرچند كوندرست اثر خود را در زندان و طي دوره وحشت / ترور / نگاشت، اما او نيز در اين اثر همچون تارگت نسبت به آينده فرانسه و به طور كلي آينده بشريت خوشبين است. هر دو نويسنده اظهار كردند پيشرفت فلسفي اساسيترين شرط پيشرفت علمي است. تارگت و كوندورست تحت تاثير تجربهگرايي بريتانيايي بنيان سراسر معرفت بشر را در تجربه دانستند. به نظر تارگت رنسانس علم ابتدا نيازمند چرخش به سمت تجربهگرايي و ترك آن گونه تبيين امور كه متوسل به قوا و ذوات است، است. بنابراين آزمايش علمي محور روش علمي و وسيله پيشرفتهاي ديگر است. (Turgot 1750, 45; 1751, 100-01) كوندورست اين ديدگاهها را تاييد و تكرار ميكند و در تاييد آنها مثالهاي مهمي از اكتشافهاي علمي عصر خود ذكر ميكند. (1795، 168 ـ 170) تارگت و كوندرست موافقند پيشرفت علمي وابسته به پيشرفت رياضي و تكنولوژي است و بالعكس. (Turgot 1750, 45; Condorcet 1795, 231) هرچند هيچ يك از اين 2 دقيقا معناي بهبود وضعيت انسان را تعريف نكردند، هر دو معتقدند اكتشافهاي علمي و آزادي سياسي در درازمدت يكديگر را تقويت ميكنند و با هم پيش ميروند. تارگت نقش موسسههاي سياسي را در پيشرفت علم بررسي ميكند. او ميانديشد كه نبوغ فردي عامل پيشبرنده علم است. نظامها و تشكلهاي سياسي تا آنجا كه اجازه شكوفا شدن نبوغ فردي را بدهند، در پيشرفت علمي نقش مهمي دارند. نوسان در موفقيت علمي نه به واسطه تمركز بر نبوغ بلكه به واسطه نظامهايي كه نبوغ را سركوب يا تقويت ميكنند، بايد تبيين شود. (1751، 88) حكومت مستبدانه براي نبوغ امر مطلوبي نيست و حال آن كه حكومت جمهوري نبوغ را ميپروراند. كوندورست نيز اظهار ميكند موسسات آزاد محيط امن براي اكتشاف علمي است. (1795، 129) رشد معرفت علمي به نوبه خود آزادي سياسي را توسعه ميدهد. (Turgot 1750, 43) تارگت و كوندرست همچنين معتقد بودند عقبگردهاي كوتاهمدت احتمالا قسمتي از برنامه بهبود و بهسازي طولانيمدت است. در قلمروي فكري، راهيابي به حقيقت دشوار است و اشتباههاي مكرر نتيجه ابتدايي تامل و تفكر است (Turgot 1750, 44; Condorcet 1795, 37-38). مثلا فلسفه علمي نادرست قوا و ذوات، مولود تامل در باب پديدههاست. در قلمروي عمل، رويدادهاي ويرانگري همچون جنگ و اشغال ميتوانند نهايتا گروههاي متفرق مردم را متحد كنند و نظام سياسي را بهبود دهند. (Turgot 1751, 71-2; Condorcet 1795, 51) بعلاوه تارگت استدلال ميكند افراد و گروههايي كه در پيشرفت مشاركت دارند، معمولا به وسيله عواطف هيجانات يا علاقه شخصي انگيخته ميشوند. (1751، 69 ـ 70) مورد دوم مرتبط با اولي است، زيرا تارگت فكر ميكند عوامل خرابي خلاقانه، معمولا منفعتجويانه يا احساسمحور هستند. كوندورست و تارگت به رغم بسياري باورهاي مشتركشان، رهيافتشان به مساله دين با يكديگر متفاوت است. موضع تارگت نسبت به دين به طور كلي مثبت است، در حالي كه بخش مهمي از مقاله كوندورست عبارت است از مجادله عليه كشيشها. (1795، 123 ـ 124) روشنگري اسكاتلندي و فرانسوي به ندرت مقارن و دست به گريبان با چنين پديدههاي اجتماعي بود. مشكل ميتوان تقابلهاي سخت و شديد بين دو بخش انديشه را ترسيم كرد و به عبارت بهتر مشكل ميتوان نويسندگان خاص را درك كرد؛ بنابراين ما به سراغ آثار ديويد هيوم (76 ـ 1711) ميرويم كه هم طبيعيگرايي و هم شكاكيت از خصيصههاي آن است. رسالههاي متمركز بر مسائل سياسي هيوم جهتگيري كلي فلسفي او را نشان ميدهند. هرچند او احتمالا كمتر از كوندورست و تارگت درباره پيشرفت سخن گفته است، موضوع تكامل / توسعه / اجتماعي را به شيوههاي مختلف و جالب بررسي ميكند. هيوم در پيدايش و پيشرفت هنرها و علوم، توسعه سياسي و فكري را به هم مرتبط ميكند. او با اين فرضيه آغاز ميكند كه پيشرفت علمي و پيشرفت هنري نيازمند پيشزمينه امنيت سياسي است. با اين ادعا او استدلال ميكند هنرها و علوم در جامعه فاقد حاكميت قانون ايجاد نميشوند. هيوم همچنين اظهار ميكند هيچ حكومت پادشاهياي نميتواند به خودي خود حاكميت قانون را ايجاد كند، درحاليكه حكومتهاي جمهوري بايد اصلا براي بقايشان حاكميت قانون را ايجاد كنند. او نتيجه ميگيرد هنرها و علوم ابتدا در حكومتهاي جمهوري، نه حكومتهاي پادشاهي ظهور ميكنند. (1777، 59 ـ 62) هرچند هنرها و علوم [صرفا] در حكومت جمهوري متولد ميشوند، اما انتقال آنها به پادشاهيهاي متمدن (67) و رشد آنها در آن محيط امكانپذير است. پادشاهيهاي متمدن، پادشاهيهايي هستند كه حاكميت قانون را از حكومتهاي جمهوري آموختهاند. هيوم حتي ميگويد هنرها در پادشاهيهاي متمدن سريعتر پيشرفت ميكنند تا در حكومتهاي جمهوري، زيرا براي تملق شاهان سودمندند. از سوي ديگر به نظر هيوم، جماعت عامه بيشتر تحت تاثير اكتشافهاي علمياي كه استعمال تكنولوژيكي آشكاريدارند، قرار ميگيرند تا آفرينشهاي هنري؛ بنابراين علوم در حكومتهاي جمهوري كه در آنها عموم مردم قدرت را در دست دارند، سريعتر پيشرفت ميكند تا در حكومتهاي پادشاهي. (9 ـ68) به نظر هيوم كشورها ميتوانند در پيشرفت يكديگر تاثيرگذار باشند. مثلا رقابت ميتواند مشوق پيشرفت بيشتر باشد و انزوا ميتواند موجب درجازدن يك كشور شود. (5 ـ64) از سوي ديگر، كشورها ميتوانند سستي يكديگر را به هم متذكر شوند. (76) هيوم همچنين اظهار ميكند هنرها و علوم نميتوانند به طور نامحدود صرفا در يك كشور پيشرفت كنند. نسلي كه به موفقيتي دست پيدا كرده، از سوي نسل قبلي خود مورد نهيب قرار گرفته كه روي پاي خودتان بايستيد. (75 ـ 76) دومين چهره روشنگري اسكاتلندي، آدام اسميت (90 ـ 1723) معمولا به عنوان يك اقتصاددان شناخته ميشود، اما او كار خود را در واقع به عنوان يك فيلسوف آغاز كرد. اولين اثر او "نظريه عواطف اخلاقي "، نمايانگر فلسفه حكم و عمل اخلاقي است. بنابراين تعجبي ندارد كه "ثروت ملتها "، اثري درباره رشد اقتصادي كه اسميت بيشترين شهرتش را مرهون آن است، طنين فلسفي عميقتري داشته باشد. ديدگاه اصلي اسميت اين است كه در زندگي اقتصادي، واقعيت به طور معمول اين است كه افراد در پي منافع شخصي خود در منفعت همگاني [نيز] مشاركت ميكنند. (1776، 484 ـ 485) گويي چنين است كه افراد به وسيله يك دست نامرئي هدايت شدند (485) به سمت اعمال سودمند به حال اجتماع. مثلااسميت استدلال ميكند كه تقسيم كار نتيجه خود به خودي تمايل انسان به معامله، مبادله و معاوضه چيزي با چيز ديگر است.(14) انسانها به دلايل منفعتجويانه وارد اين فعاليت ميشوند، اما رشد جنبه توليدي كار در يك جامعه تا حد زيادي مرهون يك تقسيم بزرگتر كار است. (3) اسميت اظهار ميكند كه اين به خاطر يك تقسيم بزرگتر كار است كه فقيرترين افراد كشورهاي اروپايي ثروتمندتر از ثروتمندترين افراد در برخي جوامع ساير قسمتهاي جهان هستند. (13) عدم توفيق در ديدن كار دست پنهان منجر به خطمشيهاي نابخردانه خواهد شد. اسميت ميگويد درغياب مداخله حكومت، منفعت شخصي هر ملتي را صرفا به توليد كالاهايي كه در آن، ملت داراي سود نسبي است، هدايت ميكند. رفتار منفعتجويانه در حضور دولت كه تلاش دارد از صنايع داخلي حمايت كند عملا منجر به پيامدهاي بدتر ميشود. يكي از اهداف اين كتاب مسلما هدفي عملي است: حمله به مركانتيليسم / سوداگري / يعني آموزهاي كه بر خط مشي اقتصادي در اروپا از قرن 16 به بعد غالب شد. مركانتيليسم بر اين باور است كه مداخله تهاجمي دولتي كليد افزايش ثروت ملي است. بنابراينطي اين دوره، دولتهاي اروپايي تلاش داشتند كه صنايع داخلي را بيشتر به وسيله بستن تعرفههاي گمركي زياد به كالاهاي وارداتي خارجيرشد و ارتقا دهند. (Palmer 1965, 102) اسميت عليه اين گونه خطمشي استدلال ميكند. او مينويسد كه تعرفههاي كالاهاي وارداتي به وسيله گمراه كردن منابع ملتبه كل ملت آسيب ميزند. (1776، 485 ـ 487) او ميگويد، عليالاصول دولت بايد يك نقش محدودكننده در زندگي اقتصادي كشور به عهده بگيرد و صرفا به حفظ حقوق مالكيت، حمايت از قدرت دفاع ملي و تهيه چند نياز ضروري عمومي ديگر بسنده كند. (745) تاكيد اسميت بر بهبودخودانگيخته در حيات اقتصادي موجب ميشود او را به عنوان يكي از نظريهپردازان پيشرفت به حساب آوريم، اما با توجه به دغدغههاي او درباره مركانتيليسمآشكار است كه به نظر او اين شكل از توسعه شكننده است. ملتها ثروت خود را به حداكثر نميرسانند مگر اين كه داراي اين بصيرت باشند كه اجازه دهند رشد خودانگيخته به وقوع بپيوندد. اسميت قصد دارد كتاب ثروت ملتها به برنامهريزان ياري رساند تا پديدههايي را كه به باور او بدرستي تشخيص داده شدهاند را به رسميت بشناسند.
پيشرفت در انديشه انتقادي متفكران اسكاتلندي و نويسندگان فرانسوي روشنگري تجربهگرا بودند. به خلاف آنها، چهره آلماني دوره روشنگري، يعني امانوئل كانت (1804 ـ 1724) بهشيوه پيشيني به نفع اين نتيجه استدلال كرد كه انسان در حال پيشرفت است. نوشتههاي كانت درباره پيشرفت عبارتند از سلسلهاي از قطعات كوتاه از دهه 1780 و دهه 1790 كه ايدههايي درباره تاريخ جهاني با مضمون جهان وطنيو صلح پايداررا شامل ميشوند. آثار كانت علاوه بر تكيه آنها بر استدلال پيشينيبه خاطر تاكيد آنها بر صلح جهاني و توصيف مفصل موسسات داخلي و بينالمللي مورد نياز براي شرايط صلحآميزارزشمندند. كانت اظهار ميكند گرايشات خاصي با پيشرفت قابل مقايسه هستند، اما هشدار ميدهد كه نميتوان هيچ خط سيري را به يقين از اين وقايع استنتاج كرد. (1784، 50) استدلال پيشيني او با اين مقدمه شروع ميشود كه همه حيوانات واجد استعدادهاي طبيعي هستند. اگر طبيعت نميبايد بيهوده باشد، ما بايد فرض كنيم كه استعدادهاي يك حيوان قابل تكامل هستند. به عكس ساير حيوانات، انسان نميتواند همه استعدادهايش را در مدت زمان زندگي يك فردتكامل دهد. اگر استعدادهاي اهدا شده به انسانها را نميبايد بيفايده دانست، پس تنها احتمال باقيمانده اين است كه نسل انسان به مثابه يك كل، طي زمان، همه استعدادهاي انساني را تكامل ميبخشد. (1784، 44 ـ 42) پيشرفت از يك دوره به دوره ديگر به وسيله تكامل استعدادهاي انساني در طول زماناندازهگيري ميشود. كانت فكر ميكند استعدادهاي انسان صرفا در شرايط آزاد و صلحآميز (1784، 50) كه به نوبه خود نيازمند مجموعه خاصي از موسسات و نظامهاستميتوانند در كاملترين نمودشان هويدا گردند. يك اتحاديه جمهوري نشانگر مرحله نهايي تكامل بشري است. جمهوري حكومتي است مبتني بر حاكميت قانون كه اعضايش شهروندان آزاد و برابرند. (1795، 99) يك اتحاديه عبارتاست از يك گروه از ملتها كه توافق كردهاند قوانين رفتار صلحآميز را در نسبتهاي دوسويهشان اعمال كنند. (1795، 98) كانت استدلال ميكند كه وجوه خانگي و بينالمللي اين مجموعه سازماني يكديگر را تقويت ميكنند. جمهوريها با يكديگر وارد جنگ نميشوند زيرا اعلام جنگ نيازمند موافقت عموم استو عموم به پرداخت هزينه جنگ تمايلي ندارند. (1795، 100) به همين شكل، شرايط داخلي در غياب درگيري پايدار حكومت در جنگهابهبود خواهد يافت. (1784، 49) در تاريخ جهاني كانت جزئيات تكامل به سمت اتحاديه صلحآميز ارائه شده است. اين روايت در بهترين حالتبه مثابه امري همساز با شواهد تجربي بيان شده است. كانت استدلال ميكند كه بسياري اوقات روانشناسي انسان و محيط طبيعي و نه عقل انسانتوانستهاند نسل انسان را به جلو هدايت كنند. او ابتدا پيشرفت را به اجتماعپذيري غيرجمعي(1784، 44) انسانها نسبت ميدهد. انسانها اجتماعي هستند زيرا نميتوانند استعدادهايشان را در انزوا نگه دارند. مع هذا آنها غيراجتماعي [نيز] هستند زيرا هريك از آنها همواره ميخواهد راه خود را دنبال كند. اين خصوصيات آنها را به تشكيل انجمنهايي كه در آنها همگي براي منزلت اجتماعيرقابت كنند، هدايت ميكند. (1784، 44) اين انجمنها بذرهاي حكومت جمهوري هستند، اما فعاليت پيشرونده بشري اقتضا ميكند كه فاقد آگاهي نباشد. كانت اظهار ميكند كه فلسفه پيشرفت ميتواند پيشرفت را تسريع بخشد. (1784، 51)
نويسنده : مارگارت كوهن - مترجم: حسين شقاقي منبع : روزنامه جام جم |
|
|
|
|
|
ثبت نظر شما
|
|
| | | | |
|