مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
آموزشگاه رایانه
اخبار ایران و جهان
اخبار ایران و جهان
اخبار ایران و جهان
بانک سوال و جواب
جوان امروز
دانلود نرم افزار
اخبار ایران و جهان
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
•
مقالات
•
علمی و فرهنگی
•
فرهنگ واندیشه
تبلیغات در سایت
مقالات برتر
•
ازدواج و رضایت از زندگی
•
بحثهای اول زندگی
•
توصیه هایی برای بارداری...
•
فاطمه زهراء درکلام محمّد...
•
چند توصیه براي مصرف و...
•
هاليوود و تروريسم
•
كدام جوان؟ كدام سينما؟
•
اثرات مهم درخت مسواک
•
جنگ عليه سرطان با سبزيجات
•
خواص دارويي زيتون
•
نكاتي در باره چاي سبز
•
گلابي ضد كم خوني
•
دل نوشته هایی درباره...
•
دلت را به چه چيز بستهاي؟
•
انقلاب مهدي(عج) و نزول...
•
وهابیّت و بهائیّت در...
•
دنیا در عصر ظهور
•
پاسخ به پرسشی درباره...
•
فواید گلاب
•
هدف از آفرینش جهان چیست
•
شبهاتي پيرامون ملاقات...
•
کشتارها در هنگامه ظهور
•
بررسی شبهات مهدویّت
•
مردان پرخاشگر تر از زنان...
•
من حق ندارم به همسرم...
دفعات نمایش: 57
دوشنبه 21 اردیبهشت 1388
فلسفه شدن،مبناى هماهنگسازى فرهنگ وعمل اجتماعى
قسمت اول
“فلسفه شدن “ را به دو صورت مىتوانيم تعريف کنيم - همان طور که تعريف اشيا به دو گونه است- -1 تعريف به آثار ؛ يعنى کارآمدى اشيا را مدنظر قرارمىدهيم که تعريف رايج همين تعريف است -2 تعريف به مقومات وارکان ما متغيرهاى اشيا عوامل و نسبتى که بين اين عوامل برقرار است را تعريف مىکنيم يعنى معادله شى وتغييرش را بيان مىکنيم.
درباب فلسفه شدن نيز اين دو راه وجود دارد:-1 ما بگوييم که آثار اين فلسفه شدن چه کارى راانجام مىدهد و اگر فلسفه شدن اسلامى تحقق پيدا کند چه کارآمدي، محصول و نتايجى دارد -2 بگوييم مقومات وارکان اين فلسفه چيست.
اگر بخواهيم فلسفه شدن را به لحاظ آثارش تعريف کنيم اجمالش اين است که ما در بررسى اشيا ودرتحليل جهان سه گونه تحليل و سه گونه فلسفه داريم :
-1فلسفهاى وجود دارد که چرايى اشيا را بر اساس عليت تحليل مىکند. مثلا توضيح مىدهد که چرا عالم محقق شده و آيا اين نظام خلقتى که ما مىبينيم استقلال دارد يا اينکه وابسته به غير است؟ اگر وابسته به غير است خلقت چگونه محقق شده و اگرمستقل است بايد چراهاى اين عالم را تحليل کنند. بنابراين چرايى عالم وپديدههايى که در اطراف ما هستند هم پاسخ فلسفى دارند .
-2 فلسفه چيستى است بعد از اينکه چرايى اشيا مشخص شد از روى چيستى اشيا آن را تعريف مىکنيم تغاير آنها را مىبينيم و برا ساس اين تغاير ،تعاريف مختلفى از اشيا ارائه مىدهيم . مثلا فلسفه در نگاه “اصالت ماهيتى “ بر پايه طبقه بندى ماهيت وچيستى اشيا توضيح داده مىشود که “موجود” يا واجب است يا ممکن. ممکن يا جوهر است ، يا عرض و بعد تقسيمبندىهايى براى اعراض و جوهر بيان مىشود.
بر اساس اين تقسيمبندىها نظام ممکنات طبقهبندى مىشوند و بر همين اساس چيستى اشيا توضيح داده مىشود.
-3 غيراز دو فلسفهاى که بيان شد فلسفه ديگرى مىخواهيم که چگونگى اشيا را توضيح دهد يعنى تغييرى که دراشيا و عوامل حاکم بر آن اتفاق مىافتد بتواند نسبت بين عوامل با چگونگى تحقق تغيير را توضيح دهد. البته در حوزه فلسفه به اين مطلب به صورت نظرى و انتظارى پرداخته شده است . يعنى بحث “ حرکت “ در فلسفه وجود دارد ولى به صورت نظري. البته به نظر مىرسد که اگر بخواهيم حرکت را بر پايه واساس متغيرها وعواملش و نسبت بين اين متغيرها را توضيح دهيم - و حرکت را در حد اوليه دستگاه فلسفى خودمان ببريم و حد اوليه دستگاه بتواند برپايه تغيير و بر پايه حرکت عالم را تعريف کند- اين کار انجام نشده است.
در فلسفه شدن ما بايد بتوانيم فلسفهاى را ارائه کنيم که بتواند مکانيسم تغيير ،حرکت وتکامل را تعريف کرده و توضيح دهد که تکامل چگونه اتفاق مىافتد نه اينکه به صورت نظرى تحليل کند که ما يک جنبه قوه داريم و يک جنبه فعليت و بعد حرکت را برپايه قوه و فعل توضيح بدهد. بلکه بايد بتواند مکانيسم تحقق حرکت را قاعدهمند کند به گونهاى که وقتى سراغ کثرات عينى مىآيد بتواند معادله تغيير و تکامل را در مورد عنيت ارائه کند به طورى که اين فلسفه بتواند هنگامى که به سراغ عينيت مىآيد منتهى شود به اينکه “ حرکت را در عينت “ و “تکامل را در عينيت وعواملش “ و “ نسبت بين اين عوامل” را تحليل کند و از اين طريق عينت را کنترل وهدايت نمايد. به نظرما چنين فلسفهاى فلسفه شدن است که نمىخواهد بودن اشيا، چرايى و چيستى اشيا را توضيح دهد بلکه مىخواهد شدن ، تغييرات و تکامل اشيا را تحليل نمايد.
تمايز فلسفه شدن با فلسفههاى پراگماتيستى
چون ما فلسفه شدن اسلامى نداريم در کنترل عينيت به فلسفههاى ديگران تکيه مىکنيم واين تکيه کردن هماهنگى عينى را برپايه همان مبانى فلسفى انجام مىدهد و چون مبانى فلسفى آنها مبانى حسى است- يعنى چه فلسفه عمل و چه فلسفههاى عملگرا به صورت شرقى ويا غربى آن ، چه فلسفههاى مدرن يا نومدرنيسم - هيچ کدام بر مبانى اسلام تکيه ندارند طبيعتا مبانى هماهنگ سازى عينى مبانى ايجاد تناسبات عينى وعدالت اقتصادى ، فرهنگى وسياسى نيز تحت همان تعاريف قرار مىگيرد . درست است که هماهنگى انجام مىگيرد ولى اين هماهنگى در تعارض با ارزشهاى شماست و به فرسايش ارزشها منجر مىشود . بنابراين فلسفه شدن اسلامى فلسفهاى است که مىتواند شدن را بر پايه معارف اسلامى تعريف کند و طبيعى است که چنين چيزى ابزار هدايت تکامل تمدن است اما نه تمدن مادى بلکه تمدن دين محور. جامعه ما به يک تشتت ودو پايگى کاملا آشکار مبتلا است زيرا ازيک سو مىخواهيم بر مبناى علم جامعه را اداره بکنيم و مديريت علمى را پذيرفتيم و از سوى ديگر مىخواهيم بر مبناى دين ،آموزهها وارزشهاى دينى جامعه را بازسازى کنيم لذا مىبينيد که يک نوع تعارض دائمى بين اين دو در جامعه وجود دارد واين تعارض به خاطر اين است که يک هماهنگى بين تفکر دينى وتفکرهاى راهبردى وجود ندارد. آن بر يک مبنا است و اين بر مبناى ديگرى است اگر چه انديشههاى راهبردى غربى مىتواند يک نوع هماهنگى ايجاد کند اما اين هماهنگى برپايه معارف دينى نيست لذا بهطور قهرى اين آموزههاى دينى يکى از عناصر ناهماهنگ با اين مجموعه هماهنگ غربى هستند به طورى که از ديد کارشناسان غربى تنها مانع تحقق توسعه پايدار و هماهنگ در جامعه اسلامى دخالت ارزشهاى اسلامى در امر توسعه است. شما به هر ميزانى که بتوانيد نفى اين ارزشها را در عرصه حيات اجتماعى داشته باشيد به توفيق از ديدگاه آنها دست يافتهايد و از منظر آنها کاملا حرف درستى است. در واقع دست يافتن غرب به اين توسعه از منظر نفى قدسيت؛ يعنى سکولاريسم است .
فلسفه شدن غربى با فلسفههاى عملگرايى غربى يک هماهنگى نسبى در عرصه تفکر اجتماعى ايجاد مىکنند.اگر شما عرصههاى مختلف علوم و فرهنگ را مشاهده کنيد مىبينيد که آنها را هماهنگ کردهاند. گرايشهاى مختلفشان را در حوزه علم از علوم پايه گرفته تا علوم تجربى وعلوم انسانى بر خلاف اينکه بعضىها گمان مىکنند اينها يک دانشهاى مجزا از يکديگر هستند و در هر حوزه با يک رويه کار مىکنند- درعين اينکه اين کثرت وجود دارد - يک نوع هماهنگى وانسجام نيز وجود دارد . لذا شما مىتوانيد از منظر هر يک از علوم علم ديگر را بازبينى کنيد درست مثل هماهنگىاى که بين مسائل رياضى در يک دستگاه رياضى وجود دارد. مثلا شما در هندسه اقليدسى مىتوانيد از ناحيه هريک از مسائل ومعادلهها به معادلات ديگردست بيابيد و با نقد هر يک از مسائل هندسه اقليدسى کل دستگاه مورد نقد قرار مىگيرد. همه اين به خاطر اين است که اين تعاريف بر يک پايه هماهنگ مىشوند . گرچه همه اينها مسائل مختلف هندسى هستند اما درهمه اين قواعد يک مبنا وجود دارد و با يک تعريف از خط و نقطه دستگاه هندسىتان آغاز مىشود. لذا شما اگر در هر يک ازاين عرصههاچالشى ايجاد کنيد اين مشکل به حد اوليه دستگاه واز آنجا به کل دستگاه سرايت مىکند . اين مطلب به معناى هماهنگى کل مفاهيم وتعاريفى است که در دستگاه هندسه اقليدسى ديده مىشود . در عين کثرتى که دارد کاملا هماهنگ است و همديگر را تائيد ومعاضد همديگرند يعنى نه تنها متعارفند و نه تعاريف متباين بلکه تعاريف متعاضدند دقيقا همان فرمولى که براى محاسبه سطح و مساحت در دايره به کار مىبريد کمک و مويد براى مساحت مثلث است. اين طور نيست که دو تعريف جدا ازهم باشند. البته تمام عرصههاى مختلف علوم در غرب به همين صورت است يعنى بر اساس يک منطق و روش و بر اساس يک فلسفهاى که اين روش مبتنى برآن است تلاش مىشود تا فلسفه تحليلى عرصههاى مختلف فرهنگ با تمام تنوع و کثرتى که دارند بينشان هماهنگى ايجاد شود. اصولا علوم پايه نقشش همين است زيرا علوم پايه علومى است که در همه عرصهها جارى است. مثلا فلسفه فيزيک درطب جارى است و درروانشناسى نيز جريان دارد و روانشناسى حسى به فلسفه فيزيک تکيه دارد يعنى قواعد عام حرکت ساده درروانشناسى نيز به کار گرفته مىشود.
اما اگر ما نتوانستيم فلسفهاى داشته باشيم وتعريف کنيم که بتواند تغيير را در عينيت و در عرصههاى مختلف به صورت عينى نه انتظارى بشناسد و نسبت بين اينها را تعريف کند واينها را هماهنگ کند طبيعى است هماهنگ سازى ارکان عينيت براى ما فراهم نخواهد شد .
نتايج و پيامدها
فلسفه شدن اسلامى مىتواند تفکر ، انديشه و رهاوردهاى انديشه را - يعنى فرهنگ اجتماعي- در عرصههاى مختلف هماهنگ کند. همچنين اين فلسفه مىتواند در حوزه منطقها مبانى هماهنگسازى منطقها باشد، در حوزه اطلاعات تخصصى مىتواند مبناى هماهنگ سازى اطلاعات تخصصى شود ونيز در حوزه فرهنگ عمومى مىتواند فرهنگ عمومى را در عرصههاى مختلف هماهنگ کند.
هم اينک در جامعه ما فرهنگ عمومى مبتلا به يک تعارض است از يک سو ارزشهاى دينى درآن وجود داردو از سوى ديگر معادلات عينى فلسفههاى حسى پذيرفته شده است. اين درجامعه ما يک نوع تشتت روانى و تعارض روانى ايجاد مىکند.آن چيزى را که بهعنوان کاربرد قبول مىکنند و کارآمديش رامىپذيرند جامعه را به سمتى مىبرد وارزشهايى که مىپذيرند جامعه را به سمتى ديگر سوق مىدهد و اين در جامعه تعارض روانى ايجاد مىکند که الان وجود دارد يعنى در جامعه ما هم علم محترم است و هم آموزههاى دينى و اين درواقع نوعى تعارض در مقام عمل ايجاد مىکند.ممکن است در ذهن ما بگوييم اين ارزشها محترم است علم نيز محترم است ولى وقتى اين علم درمقام عمل جامعه را به سمت ديگرى مىبرد تعارض بين اينها درجامعه اتفاق مىافتد.
بنابراين ما بر پايه فلسفه شدن اسلامى است که مىتوانيم منطقها،فهمهاى تخصصى و فرهنگ عمومى را هماهنگ کنيم واين مبناى هماهنگسازى عمل اجتماعى است. اما منطقها در چه حوزههايي؟ درتمدنهايى که مبتنى بردين نيستند و نمىخواهند برنامهريزىشان مبتنى بر دين باشد فهم از دين ومعارف دينى هيچ دخالتى در برنامهريزى اجتماعى ندارد امااگر ما بخواهيم برنامهريزى اجتماعى مبتنى بر دين باشد در سه حوزه نياز به تعامل داريم: -1 در حوزه فهم از دين -2 در حوزه فهم کاربردي-3 مفاهيم اجرايى . يعنى ما نياز به برنامهريزى عينى داريم و مستغنى از مفاهيم اجرايى نيستيم . بنابراين هم فهم “اجرايي” و هم فهم “کاربردي” وهم فهم “ دينى “ در جامعه لازم است واگر برنامهريزى عينى مستندبر هر سه فهم شود اين سه فهم بايد با هم هماهنگ شوند. طبيعتا منطقهايى که مبناى پيدايش اين سه فهم هستند- روشى که به آن روش مفاهيم دينى در جامعه فهم مىشود و روش علوم کاربردى و روش برنامهريزى اين روشها - اگر هماهنگ نباشند محصول آنها نيز هماهنگ نخواهد شد وهماهنگى قهرى بين اينها اتفاق نمىافتد. گاهى شما حوزهها را تفکيک مىکنيد وتعاملى بين حوزهها نمىبينيد لذا مىگوييد: سه حوزه متباين بعد مىخواهيد هماهنگى ايجاد کنيد اين فقط نامگذارى است. آن چيزى که در عرصه تفکر ما وجود دارد و در عرصه تفکر فلسفى گاهى به چشم مىخورد که مىگويند برهان وعرفان وقرآن و تجربه با هم هماهنگ هستند اين در واقع تباين است که هماهنگى نام مىگذارند و به نظرشان مىآيد که دين از يک زاويه به عينيت نگاه مىکند فلسفه از زاويه ديگر، عرفان از زاويه ديگر وتجربه از زاويهاى ديگر و اين زوايا از هم جدا هستند و هر کدام نيز ناظر به واقعيت هستند.
تعارض نداشتن به معناى هماهنگى نيست واين مطلب غير از اين است که بر يک پايه هماهنگ بشوند و مشکل دقيقا همين جا است. اگر مىخواهيم بين اينها تعامل برقرار شود اين تعامل نمىتواند بدون مبناى هماهنگ منشا وحدت باشد. اين است که شما مىبينيد وقتى واقعا از طرف فلسفه به طرف دين مىآييد تعارض ديده مىشود. از منظر دين به علوم تجربى نگاه مىکنيد تعارض ديده مىشود از منظر اينها به عرفان نگاه مىکنيد واز منظر عرفان به اينها نگاه مىکنيد بين اينها تعارض ديده مىشود بعد ما مىگوييم اگر اينها خطا نکنند نبايد تعارض اتفاق بيفتد اين امر در واقع تعليق به محال است و دليلش اين است که ما هماهنگ و تباين را با هم خلط کرديم. اگر اينها با هم پيوسته هستند و با هم تعامل دارند و بايد يک نظام فرهنگى تحقق پيدا کند بايد يک نوع هماهنگى بين اينها اتفاق بيفتد واين هماهنگى بدون مبناى هماهنگى ممکن نيست و اين مبناى اول مىبايست منطقها و روشها را هماهنگ کند.
روزنامه رسالت
اخبار علمی و فرهنگی
• «جهان بيني توحيدي» به زبان روسی منتشر شد
• با استفاده از فناوری نانو از حرکات بدن برق تولید شد
• چهرههاي ماندگار برتر در اصفهان توسط رئیس جمهور تقدیر شدند
• تصويربرداري سريال «قهوه تلخ»ادامه دارد و توقیفی در کار نیست
• فرجالله سلحشور به كارشناس و شاكي پرونده يوسف پيامبر (ع)...
• یک تهیه کننده از هنرپیشه معروف سینما شکایت کرد!
• سينماي ايران در برنامه "رو به فردا" نقد شد+متن
• ایران عضو اتحاديه جهاني خلاء شد
عنوان شاخه ها
کوتاه و خواندنی
بااندیشه آشفته دانش آموختن ، درگرد باد ، آتش افروختن است
ارتباط با ما
نقشه سایت
اخبار ایران و جهان
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
صفحه اصلی
پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©