|
3 ـ انتقاد متفكران الهيات اصلاح شده بر الهيات طبيعى معرفت شناسان اصلاح گرا، عموما ديدگاه الهيات طبيعى در مورد باورهاى دينى و اعتقاد به خداوند را مورد مداقّه معرفت شناسانه قرار دادند و از اين رهگذر سعى دارند معقوليت آنها را به نوعى ديگر مطرح سازند. پلانتينگا با بررسى ديدگاه هاى پيروان الهيات اصلاح شده به نتايج خوب و مثبتى در مورد اعتقاد به خداوند مى رسد و از اين جهت كمك مضاعفى بر عقلانيت باورهاى دينى كرده است. وى به رغم ديدگاه متفكران الهيات طبيعى، معقوليت اعتقاد به خدا را در جاى ديگر دنبال مى كند و مسئله دين ورزى را از قيد و بند قراين و ادله الهيات طبيعى رها مى سازد و بدين ترتيب با توسعه دامنه باورهاى پايه، اعتقاد به خدا را از جمله باورهاى واقعا پايه مى شمارد. او با طرح ديدگاه كالونيست ها و بيان مبانى فكرى آنها در تأييد آموزه هاى دينى به عنوان باورهاى واقعا پايه به نتايج مثبت و خشنودكننده اى نائل مى شود. وى ابتدا از نگاه انتقادى هرمان باوينك(1) شروع مى كند.
ـ هرمان باوينك و الهيات طبيعى پلانتينگا ابتدا از هرمان باوينك، متكلم قرن نوزدهم، ايرادى بر الهيات طبيعى نقل مى كند. باوينك توصيه كتاب مقدس را معيار اعتقاد به خداوند قرار مى دهد: «الهيات طبيعى كه جدا از وحى و الهام باشد و صرفا از طريق مشاهده و مطالعه جهان كه انسان در آن زندگى مى كند وجود ندارد... كتاب مقدس به ما توصيه مى كند كه در آسمان و زمين و پرندگان و مورچه ها و گلهاى كوچك بنگريم تا خدا را در آنها بتوانيم مشاهده كنيم و ايمان بياوريم. «ديدگانت را تا به عرش بگشاى و درياب چه كسى اينها را خلق كرده است».(2) كتاب مقدس به شكل انتزاعى استدلال نمى كند. كتاب مقدس خدا را از طريق قياس اثبات نمى كند؛ بلكه اين را به عهده ما مى گذارد كه آيا بر اساس برهان به خدا ايمان آوريم يا از طريق غير برهان. امّا كتاب مقدس با مهارت سخن مى گويد. كتاب مقدس هم به لحاظ كلامى و هم به لحاظ دينى از خدا به عنوان نقطه آغازين شروع مى كند. گمان ما بر اين است كه اعتقاد به وجود خدا كاملاً مبتنى بر ادله است؛ امّا در حقيقت، آن ايمانى ضعيف خواهد بود كه پيش از آنكه به خدا دست يازد، نخست بايد وجودش را ثابت كند.» با وجود اين، حقيقت غير از اين است. اين وجودى كه ما براى پذيرفتن آن به ارائه ادله قاطع(3) متوسل شده ايم، متعلق واحدى ندارد. ما در مورد وجود خود، جهان اطرافمان، قوانين منطقى و اخلاقى و غيره كاملاً مطمئنيم؛ زيرا آنها چنان تأثيرات محوناشدنى بر وجدان ما دارند كه ما نيازى به براهين يا اقامه دليل نمى بينيم. ما خود به خود و غيرارادى، يعنى بدون هيچ اجبار يا اعمال فشارى، آن وجود را مى پذيريم. حال، عين اين مطلب، در رابطه با وجود خدا صادق است. ادلّه معروف به هيچ وجه ادلّه نهايى(4) اعتقاد يقينى ما به اينكه خدا وجود دارد، نيستند. اين يقين تنها با ايمان، به وجود مى آيد؛ يعنى با كششى فطرى كه از هر سمتى ما را فرا مى گيرد.»(5) بدين ترتيب، باوينك معتقد است كه مؤمن به خداوند در ابتداى اعتقادش به وجود خداوند نيازى به برهان و استدلال ندارد؛ بلكه اعتقاد به خداوند با تمام وجودِ ما انسانها عجين شده است؛ به گونه اى كه هيچ نيازى به ادلّه يا اثبات، نداريم و توصيه كتاب مقدس را نيز شاهد بر نحوه اعتقاد به خداوند محسوب مى دارد. شايان توجه است كه پلانتينگا، از اين بيان باوينك معقوليت اعتقاد به خداوند را نتيجه مى گيرد و بيان مى كند كه مؤمن براى رسيدن به عقلانيت يا صحّت معرفتى(6) در باورهاى خود، به الهيات طبيعى نياز ندارد؛ باور او مى تواند كاملاً معقول و موجه باشد؛ هر چند هيچ دليل محكمى ـ اعم از قياسى يا استقرايى و يا غيره ـ براى وجود خدا سراغ نداشته باشد. استدلال هاى الهيات طبيعى اساسا هيچ فايده اى ندارند. نكته ديگر اينكه با توجه به بيان باوينك، باور به خدا به طرز قابل ملاحظه اى مانند باور به وجود خود، وجود جهان خارج، باور به افكار يا احساسات افراد ديگر و باور به حوادث گذشته است. ما در هيچيك از اين قلمروها، نوعا دليل و برهانى نداريم و يا اساسا به دليل و برهان نيازمند نيستيم؛ به همين علت در باور به خداوند نيز نياز به دليل و يا براهين الهيات طبيعى نداريم.(7) بدين ترتيب، به رغم ديدگاه قرينه گرايان خداباور و غيرخداباورِ الهيات طبيعى و الحاد طبيعى، اعتقاد به خداوند، اصولاً نيازى به استدلال و برهان ندارد؛ زيرا باور به وجود خداوند در كنار باورهايى چون اعتقاد به وجود خود، وجود عالم اعيان و باور به زمان گذشته، جزئى از بنيانهاى ساختار معرفتى مؤمنان را تشكيل مى دهد. بر اين اساس در هيچيك از اين قلمروها، ما نوعا به دليل و برهان نياز نداريم؛ با اين حال همه اين اعتقادات، معقول و موجّه اند و نيازى به اقامه براهين الهيات طبيعى نيست.
ـ جان كالون و الهيات طبيعى نظير اين ديدگاه، نظر كالون است. به عقيده او، اعتقاد به خداوند به صورت ميل و يا گرايش فطرى(8) در نهاد همه ما از سوى خدا به وديعت نهاده شده است: «در درون ذهن انسان، و در حقيقت به واسطه كششى طبيعى، نوعى آگاهى نسبت به پروردگار وجود دارد. ما اين مطلب را امرى مسلّم و غيرقابل ترديد مى يابيم. خداوند به خاطر اينكه حجّت را بر همگان تمام كند و كسى جهل و نادانى را بهانه نكند، خود در همه انسانها، آگاهى خاصى از مرتبت الوهى(9) را به وديعت نهاده است. بر اين اساس، چون آدمى درمى يابد كه خدايى وجود دارد و اوست آفريدگار انسانها، و به اقتضاى گواهى و تصديق خود آنها مورد بازخواست واقع مى شود؛ از آن جهت كه آنها از خضوع در برابر خداوند و سپردن امور زندگى خود و وقف آن در راه خدا كوتاهى كرده اند. حال اگر بخواهيم جهل و نادانى نسبت به خداوند را در جايى جستجو كنيم، مسلما مى توان نمونه اى از آن را در ميان انسانهاى غير متمدن و عقب مانده پيدا كرد. با اين حال، همان طور كه آن كافر معروف مى گويد: هيچ قومى آن قدر بى فرهنگ و دور از تمدن نيست، و هيچ ملتى آن قدر بى تمدّن نيست كه به وجود خدا، ايمانى راسخ و عميق عرضه ندارد. بدين ترتيب اين مفهوم عام، عميقا اذهان همه را مشغول مى دارد و نيز در دل همگان به گونه اى قوى جاى دارد و جزء لاينفك آنهاست؛ بنابراين، نظر به اينكه از آغاز جهان، هيچ آيين، شهر و به طور خلاصه هيچ خانواده اى وجود نداشته است كه بتواند بدون دين پيشرفت كند، اين امر به طور ضمنى به اين اعتراف دارد كه شناخت خداوند در قلوب همگان حك شده است. مسلما لجاجب افراد ملحد كه قادر نيستند خود را از بيم و نگرانى در مورد خدا رها سازند ـ هر چند شديدا تقلاّ مى كنند ـ گواه روشنى است بر اينكه اين اعتقاد راسخ، يعنى اينكه «خدايى وجود دارد» فطرتا ذاتى همه است و در عمق جان همه حك شده است،... از اين نتيجه مى گيريم كه (شناخت خداوند) آموزه اى نيست كه ابتدا در مدرسه فراگرفته شود، بلكه يكى از آموزه هايى است كه هر يك از ما از زمان جنينى در رحم مادر، داراى آن است و آموزه اى است كه طبيعت خودش اجازه فراموشى آن را به هيچ كس نمى دهد»(10). بى ترديد طبيعت طينت پاك انسان، اقتضاى اين نوع معرفت را دارد كه بدون هيچ واسطه اى وجود خالقش را بشناسد و تصديق كند و اگر زنگارهاى گناه و آلودگى نبود كه دل را تاريك سازد، هر آينه ذات خداوند جلوه گر بود. خداوند چنين خواسته و حجت را بدين صورت بر همگان تمام كرده است؛ مگر اين كه ملحدى لجوج يافت شود و بر اعتقادش پاى فشارد و از تصديق وجود خداوند سرباز زند؛ ولى مسلما او نيز در حالات به خصوصش به اين نكته اذعان و اعتراف دارد كه نيازمند خالقى بزرگوار است. بنابراين اگرچه گرايش ايمان به خدا در بعضى به خاطر شرايط خاص، تا حدودى تضعيف مى شود؛ اما در هر صورت، ميل و كشش در همگان وجود دارد و در شرايط مساعد، برانگيخته يا فعّال مى شود».(11) كالون معتقد است كه اولاً: خداوند انسان را به گونه اى آفريده است كه هنگام روبه رو شدن با موجودات عجيب و غريب عالم مانند گلهاى ريز و درشت و زيبا، پديده هاى نظام يافته كرات آسمانى(12) و پهنه وسيع اين عالم به گزاره هايى از اين دست كه «اين گل را خداوند آفريده است» يا «اين جهان وسيع و پيچيده را خدا خلق كرده است» باور پيدا مى كند. چنين نيست كه به واسطه داشتن دليل محكمى ـ مانند روايتى از برهان غايت شناختى ـ در اين اعتقاد معقول و موجّه باشد؛ بلكه شخص در آن شرايط خاص وجود خداوند را واقعا حس مى كند؛ بدون اينكه به دليل و برهان نياز داشته باشد؛ دليل و برهان بيشتر رهزن هستند تا راهگشا. ثانيا وى معتقد است كه خداوند علاوه بر اينكه بذر دين و حس خداشناسى را در اذهان بشر افشانده است، هر آينه خود را در سراسر آفرينش عالم، در تنوع شمارناپذير آن، آشكار و جلوه گر مى سازد تا ما، انسانها، قدرت و جبروت او را ببينيم و به او ايمان بياوريم. خداوند حجت را بدينگونه بر ما آدميان كامل ساخته است.(13) بدين ترتيب كالون معتقد است كه شخص مؤمن و دين ورز در اعتقاد به وجود خداوند هيچ گونه نيازى به براهين الهيات طبيعى ندارد؛ نه به عنوان منشاء اعتقاد خود و نه براى اثبات توجيه و معقوليت باور خود. «شخص مؤمن اگر بخواهد ايمانش را از گزند شك و ترديدها محفوظ بدارد، بايد در تصديق نهايى آن ذات الهى، ايمان راسخ خود را در مرحله اى بالاتر از عقول بشرى، نظريات، و يا نظريه پردازى ها جستجو كند». اگر كسى بر خلاف اين انجام داد، به احتمال زياد، ايمان او «بى ثبات و سست»(14) و «دست خوش تزلزل دائمى»(15) است. فرض كنيد شخصى كه ايمانش را بر اساس قراين و براهين سامان بخشد و ايمان خود را از طريق براهين الهيات طبيعى به دست آورد و ايرادات اساسى آنتونى فلو و يا هيوم را بر براهين فوق ببيند، آيا از رفتن به معابد و كليسا باز مى ماند؟ آيا ديگر مثل گذشته وجود خداوند را در شرايط گوناگون حس نخواهد كرد؟ بعيد به نظر مى رسد كه مؤمن، به اين زودى دست از ايمان به خدا بكشد و راه الحاد را برگزيند!(16) شايان توجه است كه آروين واس،(17) در مورد ديدگاه انتقادى كالون بر الهيات طبيعى و منشأ چنين ديدگاه او مى گويد: «او آشكارا كاربردى براى آن قائل نبود؛ بلكه تنها بيان مى كرد كه الهيات طبيعى، متوجه نشدن اصل مطلب است. در واقع، او هيچ گاه درباره آن بحث نكرد. ما مى توانيم نتيجه بگيريم كه علت نفى الهيات طبيعى از سوى او، اين حقيقت بود كه او كل فلسفه را انكار مى كرد ـ مخصوصا اين حقيقت را كه او، سنت مدرسى را كه الهيات طبيعى فقط بخشى از آن بود، انكار مى كرد».(18)
ـ كارل بارت(19) و الهيات طبيعى در ميان متكلمان اصلاح گراى قرن بيستم، در مخالفت با الهيات طبيعى، كسى از كارل بارت، پرشورتر نيست(20) و هيچ فردى به اندازه وى، بر تفكر پروتستان قرن بيستم، مؤثر نبوده است.(21) بارت، مخالفت خود را با الهيات طبيعى در قالب سخنان تند و گزنده بيان كرده است؛ به گونه اى كه الهيات طبيعى را نه تنها بى فايده، بلكه در دست يابى به حقيقت دينى مضر و ناكارآمد معرفى مى كند.(22) فرياد بارت از اين بود كه مسيحيت در دست متكلمان الهيات طبيعى، رسالتهاى اصلى اش را وانهاده است؛ به گونه اى كه جاى وحى الهى را كوشش هاى بشرى گرفته است و خداوند را از طريق تأملات فلسفى، وجدان اخلاقى و يا تجربه دينى مى شناسند.(23) در صورتى كه خداوند وجودى است «به كلى ديگر»(24) و سراسر وجود و «پروردگارى متعال»(25) است كه تنها زمانى مى توان او را شناخت كه خواسته باشد خود را آشكار سازد؛ چنانكه بيش از همه در وجود عيسى مسيح جلوه گر شده است. سپس بارت در ادامه نتيجه مى گيرد كه تفسيرهاى بشرى نمى تواند ما را به شناخت خداوند برساند. خداى واقعى را تنها مى توان از طريق مسيح شناخت.(26) بارت همچنين معتقد است كه نهايت تلاش استدلالهاى الهيات طبيعى اين است كه وجود يك خداى دروغين يا يك صَنَم را اثبات كنند. خداوند در الهيات طبيعى: «طرحى است كه از تلاشها براى يكى ساختن يهوه و بعل و... و يكى ساختن يهوه با مفهوم وجود در فلسفه ارسطويى و رواقى، سر بر آورده است». وى، مفهومى را كه براهين الهيات طبيعى از خداوند به دست مى دهد، هم طراز با كفرگويى تلقى مى كند؛ به گونه اى كه به هيچ وجه از اين طريق نمى توانيم خداوند را آنگونه كه هست درك كنيم و نيز نمى توانيم آن را به عنوان مفهوم مسيحى از خداوند بپذيريم.(27) ديدگاه مشابه بارت با اندكى تفاوت در آراى جى. سى. بركُوِر مشاهده مى شود. او با نگاهى نقادانه، «الهيات طبيعى روم» را بررسى مى كند؛ ديدگاهى كه معتقد است انسان مى تواند خداوند را با نور عقل خود بشناسد. بركُوِر اين ديدگاه را انكار مى كند. از ديدگاه او، عقل بشر هرچند هم در اين وادى تلاش كند، باز مفهومى صورى و انتزاعى را در اختيار ما مى نهد و اساسا با مفاهيم صورى الهيات طبيعى، به شناخت حقيقت دينى دست نمى يابيم؛ به دليل اينكه در الهيات طبيعى از وحى و انكشاف فاصله مى گيريم.(28) كويپر(29) نيز همانند باوينك، كالون و بارت معتقد است كه تلاش الهيات طبيعى بى فايده و ناموفق است. شخص دين باور نبايد باور به خدا را بر اساس برهان بپذيرد؛ انجام اين كار به معناى بنا نمودن ايمان بر مبناى سست و نامطمئن، و قرار دادن ايمان در معرض اوهام و خيالات سنت آكادميك است.(30) هرمن هوكسما،(31) نيز به نوعى ديگر تعبير متألهان اصلاح گرا را بيان مى دارد: «هيچ كس قادر نيست با يقينى رياضى اثبات كند كه خدواند وجود دارد. عقل نيز از طريق قياس نمى تواند به او برسد». آگوست لكرف(32) نيز اعتقاد به خدا را بى نياز از الهيات طبيعى معرفى مى كند: «ما معتقديم كه نبايد براى اثبات وجود خداوند تلاش كرد؛ زيرا خداوند از طريق دل، قابل احساس است و به همين دليل، اثبات بى فايده است». جان بيلى(33) نيز در كتاب شناخت ما از خداوند (1939)، همانند لكرف الهيات طبيعى را غير قابل استفاده اعلام مى دارد: «شناخت ما از خداوند، به لحاظ ويژگى، استنتاجى نيست و تلاش براى رسيدن به خداوند از طريق دليل پردازى، به كلى نادرست است».(34) از آنچه گذشت، معلوم شد كه اولاً متفكران معرفت شناسى اصلاح شده توصيه كتاب مقدس را مهم مى شمارند و آن را معيار اعتقاد به خداوند معرفى مى كنند و معتقدند كه باور به خداوند از درون مايه هاى سرشت انسان نشأت مى گيرد و نيازى به شواهد طبيعى و براهين قياسى و استقرايى ندارد. از اين روى، باور به خداوند واقعا پايه محسوب مى شود؛ يعنى پذيرش آن بدون اتكا بر ساير باورها، معقول و پذيرفتنى است. ثانيا تلاش الهيات طبيعى اساسا بى فايده است و چندان نتايج مثبت ندارد. خلاصه ديدگاه متفكران اصلاح گرا را در اين سخن بارت كه در كتاب درك و فهم مسيحى از مكاشفه بيان كرده است مى توان يافت: «خدا مقوله اى انتزاعى نيست كه حتى درك و شناخت مسيحى از كلام خدا توسط آن ارزيابى شود و آن كس كه در كتاب مقدس خدا خوانده مى شود خداى يگانه، واحد و منحصر به فرد است».(35)
پی نوشتها : 1- Herman Bavinck. 2ـ تورات، كتاب اشعياء، باب 40، آيه 26. 3- definite proofs. 4- Final grounds. 5- Plantinga. Alvin, The refarmed objection to natural theology, p. 75. 6- epistemic propriety. 7- Alvin plantinga, op.cti, pp. 73-76. 8- innate. 9- divine. 10- Alvin plantinga, op.cti, p. 76. and John Calvin, Institutes of the christan Religian, tr. Ford Lewis Battles (philadelphia: Westminster press, 1960, book, 1, chapter 3, pp. 43-44. 11- Alvin plantinga, op.cit, pp. 76-77. 12- heavenly host. 13- Alvin plantinga, op.cit, p. 77. 14- unstable and wavering. 15- subject of perpetual doubt. 16- Alvin plantinga, op.cit, p. 78. 17- Arvin Vos. 18ـ مايكل سودس، نگاه انتقادى معرفت شناسى اصلاح شده به الهيات طبيعى، ترجمه رضا اكبرى، صص 419ـ418. 19ـ كارل بارت (1968ـ1867) Karl Barth، متاله پروتستان سوئيسى، نماينده نامدار نواورتودكسى (راست كيش) است ر.ك.: مايكل بترسون، عقل و اعتقاد دينى، ص 366. 20ـ همان، ص 419. 21ـ ايان باربور، علم و دين، ص 145. 22- Scott Macdonald, "Natural Theology" Encyclopedia of philosophy. Vol. 6, p. 711. 23ـ ايان باربور، علم و دين، ص 145. 24- wholly other. 25- transcendent. 26- Routledge, "Natural Theology" p. 711. 27ـ مايكل سودس، پيشين، ص 419. 28ـ همان، ص 420. 29- Abraham kuyper.. (متكلم قرن نوزدهم) 30- Alvin plantinga, op.cit. pp. 81-82. 31- Herman Hoeksema. 32- Auguste Lecerf. 33- John Baillie. 34ـ مايكل سودس، پيشين، ص 420. 35ـ تونى لين، تاريخ تفكر مسيحى در جهان معاصر، روبرت آسريان، سال 1380، ص 423. نويسنده: دلبر شجاع منبع: كتاب معرفت شناسى اصلاح شده |