|
اين مقاله تلخيص و تحقيقى از مقاله «راه حلهاى دموكراتيك براى بىنظمىهاى دمكراتيك» اثر Gertrude himmeifard است كه در دو بخش و در دو شماره هفتهنامه سياسى - پژوهشى آمريكا (نگاهى ديگر) به چاپ رسيده است. نا به هنجارىهاى جامعه آمريكا، بيشتر اخلاقى و فرهنگى است كه فروپاشى اصول و رفتارهاى اخلاقى، بىاحترامى به مقامات و نهادهاى اجتماعى، از هم پاشيدن بنيان خانواده، زوال ادب و تربيت، ابتذال فرهنگ ملى و... نمونهاى از آنها مىباشند. از اين رو سه چهارم مردم - در يك نظرسنجى جديد - مشكل اصلى آمريكا را انحطاط اخلاقى دانستهاند. اين انحطاط به شكل امور نامشروع، جنايت، خشونت، اعتياد به مواد مخدر، نمايش و درج مواد مستهجن، انحرافات جنسى در اينترنت و... ظاهر شده است. البته به ظاهر برخى از اين موارد، در سالهاى اخير بهبود يافتهاند؛ ولى ميزان آن در حدى نيست كه موجب رضايت و اميد به بهبود مستمر اوضاع گردد و در عوض، مواد ديگرى از ناهنجارىهاى اخلاقى نيز رو به افزايش گذاشته است كه عبارتند از: 1- تولد نوزادان نامشروع، گرچه در بين مادران ميان سال كاهش يافته، ولى تولد اين گونه فرزندان در بين مادران بزرگ سال و دختران نوجوان، رشد داشته است و آمريكا، بالاترين نرخ باردارى نامشروع دختران نوجوان را در بين كشورهاى صنعتى جهان داراست. 2- آمار طلاق، گرچه رو به كاهش گذاشته، امّا در مقابل، زندگى مشترك و بدون ازدواج رسمى، هر روز، عادىتر و بيشتر شده است و در واقع، افرادى كه بدون انجام ازدواج، روابط جنسى برقرار مىكنند، به آسانى مىتوانند بدون انجام مراحل قانونى طلاق، از هم جدا شوند. 3- علت كاهش سقط جنين آن است كه حرامزادگى يا بچهدار شدن خارج از روابط قانونى زناشويى، آبرومندانهتر شده است و نيز با وجود كاهش مفاسد اجتماعى در برخى از موارد، اين موارد نسبت به دهه 1950م. رشد چشمگيرى داشته است. برخى معتقدند كه هيچ راه حلى براى درمان انحطاط اخلاقى آمريكا وجود ندارد؛ زيرا اين انحطاط، محصول الزامى و اجتنابناپذير پيشرفت و مدنيت مادى و غربى است و مادامى كه پيشرفت مادى باقى و يا رو به رشد باشد، انحطاط اخلاقى باقى و رو به افزايش خواهد بود. دلايل زياد ديگرى براى اثبات اين ادعا وجود دارد كه عبارتند از: مدنيت بيمار، ستيز با مذهب، شكاف ملى و تضاد فرهنگى كه به توضيح آنها مىپردازيم:
مدنيت بيمار
بعضى معتقدند كه وضع يا فسخ قوانين و مقررات يا انجام اقدامات زير، مىتواند به كاهش نابسامانىهاى اخلاقى جامعه آمريكا مدد رساند: 1- تصويب قوانينى براى پيشرفت رفاه اخلاقى كشور. 2- لغو قوانين مشكلساز؛ چون طلاق بدون دليل. 3- سپردن قدرت دولت مركزى به حكومتهاى ايالتى محلى. 4- انجام اصلاحاتى در قانون اساسى؛ چون ممنوعيت يا محدود سازى سقط جنين. 5- وضع قوانين مربوط به تجديد و اعاده حيثيت خانواده.
ستيز با مذهب
توكويل، منتقد فراسوى دموكراسى آمريكا، بيش از صد سال قبل گفته بود كه دين و آزادى در آمريكا، دو مسير متضاد را مىپيمايند. او دريافته بود كه نگرش آمريكايىها به دين، در حال زوال است و حتى پيشبينى كرد كه جامعه آمريكا به سوى لامذهبى پيش مىرود؛ زيرا بيش از آن كه به معنويت توجه كند، به منفعت مادى توجه دارد و به علاوه، قوانين كشورى به مردم اجازه و آزادى انجام هر كارى را مىدهد؛ ولى مذهب موافق انجام برخى از اين كارها نيست. اين در حالى است كه به مذهب در يك حكومت جمهورى - چون آمريكا - بيش از حكومت پادشاهى نياز است؛ به آن دليل كه مذهب وسيلهاى براى انسجام بخشيدن به روابط اخلاقى است و اين پديدهاى است كه در حكومت جمهورى، كمتر به چشم مىخورد. آمريكايىها ادعا مىكنند كه مذهبىتر از اروپايىها مىباشند و در اينباره، آمارهاى زير را ارائه مىدهند: 1- در آمريكا، هر هفته حداقل 43 درصد مردم به كليسا مىروند؛ ولى اين رقم در بريتانيا 14 درصد، فرانسه 12 درصد و در سوئد 4 درصد است. 2- در آمريكا 49 درصد مردم مىگويند كه دين در زندگىشان با اهميت است و اين رقم در بريتانيا 17 درصد، فرانسه 10 درصد و در سوئد 8 درصد است. اگر واقعاً مذهب در آمريكا، بسيار مهم است و تأثيرات مثبتى در جامعه آنها دارد، چرا بر اساس اظهارات و آمار موجود، اين كشور در معرض زوال اخلاقى است؟ واقعيت آن است كه كليساها، ديگر اخلاقيات را تبليغ نمىكنند و نيز با وجود دو برابر شدن انجيلىها، تعداد كليساها به يك چهارم تقليل يافته است و حتى مذهبىها، مورد تحقير قرار مىگيرند.
شكاف ملى
جامعه آمريكا، جامعهاى دو ملتى يا ملتى دوگانه است؛ دو ملتى كه هيچ مراوده، ارتباط و همدردى بين آنها وجود ندارد. از اين رو، احساسات، عادات و افكار همديگر را ناديده مىگيرند و گويى آنها در دو سياره جدا از هم، زندگى مىكنند كه به شكلى متفاوت زاده شدهاند و با غذاهاى مختلف تغذيه مىشوند و با قوانين جداگانه نظم مىيابند. اين دو ملت، دو ملت سياه پست و سفيد برتر است. والدين سياه پوست، براى جبران پست بودن اجتماعىشان، فرزندان خود را به مدارسى كاتوليك مىفرستند؛ نه به دليل اين كه آنها خودشان كاتوليك هستند؛ بلكه به اين خاطر كه مىخواهند، فرزندان آنها تحصيلات سختتر و بالاترى در يك محيط با نظمتر نسبت به آن چه كه در مدارس دولتى سفيدپوستان وجود دارد، داشته باشند. گاه ايده دو ملت، يك مفهوم مذهبى به خود مىگيرد و آن اين كه در جامعه آمريكا، دو ملت مسيحى و يهودى هم، زندگى متضادى دارند. به همين دليل، يهوديان فرزندان خود را به مدارس يهودى مىفرستند و نيز يهوديان در مقايسه با كاتوليكها، اشتراك نظر بيشترى با پروتستانها دارند و به همان اندازه كه با كاتوليكها مخالفند، به پروتستانها نزديكند. اين دو گانگى ملى در عرصههاى نژادى، اقتصادى و مذهبى، نتايج منفى خود را در مسائلى چون هزينه مدارس، عبادت دانشآموزان، سقط جنين و... نشان مىدهد.
تضاد فرهنگى
با وجود اين كه محافظه كاران آمريكايى اعتقاد دارند كه پاىبندى مردم به ارزشهاى سنتى در حال افزايش است، ولى آن چه يك دهه پيش، يك فرهنگ فرعى و مستهجن به شمار مىآمد، اكنون در حال تبديل به يك فرهنگ غالب است و به اين دليل، ارزشهاى سنتى از سوى نسل جديد، با بىميلى مواجه است و نيز ارزشهاى خانوادگى، به طور گسترده، نقض مىگردند و حتى فرهنگ جديدى به نام فرهنگ نخبگان قوام يافته كه نظرات آنان در امور اجتماعى آسانگيرتر از ديدگاههاى عمومى است؛ به حدى كه 90 درصد آنان از سقط جنين حمايت مىكنند و همين افراد، نسبت به اعمال جنسى دانشجويان و بزرگ سالان، اغماض و چشمپوشى بيشترى نشان مىدهند و فقط يك پنجم آنان فكر مىكنند كه روابط جنسى قبل از ازدواج، در همه حال، نادرست است. 2.5 درصد آنها مىگويند كه اين كار به طور كلى نادرست است و نيز تضاد ديگرى به چشم مىخورد و آن اين كه تقريباً نيمى از والدينى كه بچههاى كوچك دارند، مىگويند: هدف اوليه آنها، پرورش فرزندى با اخلاق شايسته است؛ ولى بيش از يك سوم اين والدين، خوشى فرزندان خود را بر هر چيزى مقدم مىدارند و اين خوشى، در اغلب موارد، با تربيت اخلاقى فرزندان منافات دارد. در مجموع نتيجه مىگيريم كه در مخالفت با شكافها، آسيبها و بحرانهايى كه در جامعه آمريكا بروز كرده است، عدهاى كه نام آنان را گروه اقليت مىگذارند، قد علم كردهاند. اين گروه، از پيوستن به فرهنگ غالب جامعه خوددارى مىكند و با هر آن چه را كه به كاهش يا رفع بحرانها بينجامد، موافق مىباشند و از آن حمايت به عمل مىآورند. اين گروه راهكارهايى براى حل و فصل بحرانهاى داخلى آمريكا دارد؛ اما اين درمانى براى ناهنجارىهاى موجود در يك جامعه به ظاهر دموكراتيك، چون آمريكا نيست و حداقل راهى براى تسكين اين دردها به شمار مىرود. در واقع، گروه اقليت نمىخواهد كه تربيت جدايى كليسا و دولت - مندرج در قانون اساسى - را ترويج كند؛ بلكه فقط مىخواهد در برابر اقداماتى كه از اين جدايى فراتر مىروند، مقاومت كند و نيز تمايلى به ايفاى نقش فعالتر از سوى دولت در امور اجتماعى ندارد. به هر روى، تا زمانى كه اين گروه، يك گروه اقليت است و در پديدآورى يك اكثريت اخلاقى ناتوان باشد، قادر نخواهد بود كه به يك بيدارى بزرگ در جامعه آمريكا بپردازد.1
پىنوشت
1- راه حلهاى دموكراتيك براى بىنظمىهاى دموكراتيك، هفتهنامه سياسى و پژوهشى آمريكا (نگاهى ديگر)، شماره 134 و 133 (15 دى 1382 و 22 دى 1382).
پرسمان س4 ش30 - مرتضی شیرودی
|