|
فرصتهاي موجود در عصر جهاني شدن هر كشوري تلاش ميكند تا فرصتهاي بيشتري براي خود بيافريند و وارد عرصههايي گردد كه از مزيت نسبي بيشتري برخوردار است. ايران در عصر جهاني شدن، از جنبههاي گوناگوني داراي فرصت است. در اين دوران هر كشوري در تكاپوست تا در بازي رقابت با ديگران در امور علمي، ارزشي، فرهنگي و … پيروز شود هر چند انتخاب نوع بازي، گاه از اختيار كشورها بيرون است. دربارة ايران نيز چنين الگويي مطرح است و بايد مورد نظر قرار گيرد. ايران در برخي از سطوح فناوري و تكنيك، قدرت چنداني ندارد بنابراين ورود به آن سطوح و هماوردطلبي با كشورهايي كه پيشرفت بسيار در آن عرصه دارند، امري منطقي به نظر نميرسد. سرمايهگذاري در اين گونه موارد همراه با هزينة بسيار و درصد موفقيت پايين خواهد بود، در حالي كه ميتوان با برقراري روابط منطقي و عزتمندانه به كشورهاي صنعتي، از موفقيتهاي آنان بهره گرفت و الزامي نيست كه راه پيموده شده توسط ديگران را بار ديگر پيمود. تلاش ميشود تا با توجه به حوزه فرهنگي – سياسي، فرصتهاي ايران در دوران جهاني شدن بازنگري شود. به نظر ميرسد كه كشور ما با توجه به فرهنگ توانمندي ايراني – اسلامي، بتواند برخي از موقعيتهايي را كه در اختيار دارد، تبديل به فرصتهايي مطلوب كند و درصد تهديدات را نيز كاهش دهد.
الف- رويكرد به مذهب و معنويت ويژگي دوران مدرن اين است كه در ذهنيتهاي ديرين و ارزشهاي خدشه ناپذير انسانها رخنه ايجاد ميكند و شالودههاي به ظاهر استوار آنها را درهم شكند. اين فرايند در دوران جهاني شدن كه اوج ظهور داشتهها و تجلي دوران جديد است، شتابانتر مينمايد. در اين دوران، ارزشهاي پيشين درهم فرو ريخته و ارزشهاي جديد جايگزين شده است. گويي انسان در برزخي قرار دارد كه بيش از هر چيز هويت او مورد سئوال و چالش قرار ميگيرد. بنابراين در اين دوران، استواري شخصيتي، خودآگاهي و هويت افراد و جوامع، در محاق ابهام و ترديد است. در اين زمان، معيار و محكي سنجشگر وجود ندارد. لذا انسانها گرفتار هيچ انگاري ميشوند. نيچه معتقد است كه دنياي امروز در دوران مدرنيسم، بشر را گرفتار نيهيليسم كرده است. وي ميگويد:«ويژگي برجستة دنياي مدرن، نيهيليسم است. جانشيني علم به جاي مذهب، تهي شدن زندگي از معنا، بيهدف نمودن هستي، توجيه ناپذيري ارزشها و نتيجه پيروزي نيهليسم است و اين سرنوشت محتوم دنياي مدرن است و بازگشت به جهان سنتي ناممكن. » (حقيقي، 1379). البته در برابر، برخي بر اين باورند كه «هيچ گاه نميتوان بدون سنت بود و حتي اگر بخواهيم از سنتي به سنت ديگر سير كنيم، بايد در سنت سير كنيم. بدون سنت، تفكر ميسر نيست؛ سنت همواره با بشر است و اين نبايد با عادت و تقيد خلط شود. (داوري اردكاني). چنين نيست كه مدرنيته همه مشكلات بشري را حل كرده باشد و براي همه دغدغههاي او پاسخي در خور داده باشد. «مدرنيته از بسياري جهات بيجان و فاقد روح و آن عواطف قوي است كه قلب را به لرزش در مي آورند و هر چند ضروري، منفك ناشدني و اجتناب ناپذير است، اما خلأها و حفرههاي بسياري دارد. مثلاً به جاي تمثيلهاي عرفاني شاعران و يا آن احساس خويشي و يگانگي كه عالم صغير را به عالم كبير پيوند ميدهد، يا غايت آخرت نگر كه در تقابل با آگاهي تحليلي، شيوة سلبي شناخت عرفاني را ممكن ميكند و … در اين گفتار كجاست؟ ژرف بيني روح كه به حيات دروني ما جان ميدهد و آن را با جوهر جادويي خويش غنا ميبخشد، در كجاي اين هيئت مدرن ميتوان يافت؟ مدرنيته صرفاً به چارچوب حقوقي، سياسي و اقتصادي انسان ميپردازد و جنبههاي دروني حيات از حيطه نفوذ آن خارج است. مدرنيته اين جنبههاي دروني را، به درستي، اموري خصوصي تلقي ميكند كه هر كس بايد مطابق تواناييهاي شخصياش، خود به آن بپردازد. اما در روزگار ما قلمرو خصوصي به نحوي فزاينده مورد تعرض قلمرو عمومي است. موقعيت مذاهب هم از همين روست»(شايگان، 1380). با احساس معنويت طلبي انسان در جهان امروز، ميتوان موقعيتهاي نيك به كف آورد. انسان امروز با همه توجهي كه به منافع مادي داشته و دارد، نميتواند به طور كامل از همه آن چه فرامادي و معنوي است، روي بر گرداند؛ آن سان كه واقعيتهاي اجتماعي در كشورهاي پيشرفته، به ما ميگويد كه چنين نكرده است. او با موانع و محدوديتهاي بسياري در جوامع خود روبرو شده و در جستجوي راهي به سوي رهايي و مرجعي فراتر از جهان مادي هيچ انگار است؛ درتلاش است تا از آن فضايي كه زندگي را براي او بي معني كرده و به هيچ قدرت برتري نميتواند تكيه كند، رهايي يابد. «هيچ انگاري عمدتاً نشانة بحران مرجعيت است. پس از خدا، بشريت در جستجوي بتهاي نويني براي فرمان راندن و به دست دادن بنيان متافيزيكي جديدي براي اخلاق است. » (كميت انسل و پيرسون، 1375). لذا اگر كشور و فرهنگي به شكلي دقيق، سنجيده و حساب شده، داشتههاي اصيل و انساني خود را عرضه كند به يكي از اساسيترين نيازهاي انسان معاصر توجه كرده است و ميتواند مورد توجه قرار گيرد. انسان در دوران بيهويتي به هر چيزي پناه ميبرد، تا شايد به آرامش و تكيه گاهي دست يابد. پناه بردن به مذهب و معنويت، يكي از گزينههاي انسان در چند دهة اخير بوده است. مهم آن است كه كدام دين و نگرش بتواند خود را به خوبي به جهان معرفي كند. مذهب تشيع با توجه به نگرشهاي عقلي و اجتهادي موجود در آن، ظرفيتهاي مطلوبي براي طرح در دنياي معاصر دارد. انقلاب ايران تلاشي تازه براي ارائه طرحي دگرگون بود و اميدهاي بسيار آفريد. ميشل فوكو آن تلاشها و روزهاي پرشور براي رسيدن به آن ديدگاه جديد را به خوبي بيان كرده است. او ميگويد:«تشيع شكلي از اسلام است كه با تعاليم و محتواي باطني خود ميان اطاعت صرف بيروني و زندگي عميق معنوي تمايز قايل ميشود؛ وقتي ميگويم كه آنان از طريق اسلام در جست و جوي تغييري در ذهنيت خويشاند اين گفته كاملاً سازگار است با اين واقعيت كه روش سنتي اسلامي از پيش حضور داشته و به آنان هويت ميداده است؛ در اين شيوه كه آنان مذهب اسلام را به نيرويي انقلابي زيست ميكنند، چيزي غير از اراده به اطاعتي وفادارانهتر از قانون شرع وجود داشت، يعني اداره به تغيير كل هستيشان و بازگشت به تجربهاي معنوي كه فكر ميكنند در قلب اسلام شيعه مييابند. هميشه از ماركس و افيون توده نقل قول ميآورند اما جملهاي كه درست پيش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نميشود، ميگويد كه مذهب روح يك جهان بيروح است. پس بايد گفت كه اسلام در سال 1979 افيون مردم نبوده است، دقيقاً از آن رو كه روح يك جهان بيروح بوده است. »(فوكو، 1379). ايران با طرح اين ديدگاه مورد توجه ديگران واقع شده و يا برگرفتن روشهاي خردگرايانه، ميتوان از روي آوردن انسان امروز به مذهب شيعه بهره برد. شايد عنوان كه اين ديدگاه، صرفاً رويكردي فرهنگي را بيان ميكند و چندان به چگونگي ارتباط ما به جهان در عرصههاي ديگر نميپردازد، اما بايد توجه داشت كه امروز همه مسايل با يكديگر پيوند دارند و نميتوان آنها را چندان از هم جدا كرد؛ سياست، اقتصاد، فرهنگ و اجتماع قابل تفكيك نيستند. اگر فرهنگ و كشوري بتواند منظومه فكري جديدي با منطقي سنجيده طرح كند، ميتواند به دستاوردها و پيامدهاي آن انديشه در ديگر عرصهها نيز اميدوار باشد. بيسبب نيست كه امروز كشورها و به ويژه كشورهاي پيشرفته در تلاش هستند تا ارزشها و هنجارها حتي زبان خود را كه مظهر فرهنگ است بر ديگران تحميل كنند. آنان ميدانند كه تسلط و حضور فرهنگ در يك كشور، منافع مادي و معنوي بسياري را در پي ميآورد. به نظر ميرسد كه اگر ايران تجربة موفقي در ارتباط با ديگر فرهنگ و تمدنها داشته باشد و بتواند به خوبي فرهنگ عقلي، اصيل، مداراجويانه، خلاق و معنوي خود را به ديگران عرضه كند، توانسته است فرصتي گرانبها براي خود ايجاد كند. درهم آميختن دين و مردم سالاري و تن دادن به قواعد آن ميتواند فرهنگ بومي و اسلامي ما را تواني مضاعف بخشد، در جهان امروز راهگشا باشد و تعاملي صحيح و سودآور با ديگر كشورها به وجود آورد. در حالي كه در نظريههاي رقيب شيعي، به اين نحو به اجتهاد عقلاني نميپردازند بنابراين در ارائه سامانة فكري اصيل و هماهنگ با شرايط زمانه، توان بالايي ندارد. آنگونه كه فرايند حركت بسياري از اين كشورهاي رقيب به سوي ارزشهاي مردم سالار و روزآمد، كند، آهسته و با موانع فكري و عملي فراوان همراه است.
ب- انتقال دغدغههاي بومي جهاني شدن همان گونه كه براي كشورهاي جهان و به ويژه كشورهاي جهان سوم، مشكل آفرين و چالش آور است، ميتواند براي آنان فرصتهايي نيز به وجود آورد. در جهان امروز مالكيت ابزارهاي پيشرفته براي كشورهاي سرمايهداري، لزوماً به معناي تسلط فرهنگ آنان نميباشد. اساساً امروزه نميتوان ديگران را به آسودگي خاموش كرد. ديگراني كه تا كنون نميتوانستند حرف بزنند، توان سخن گفتن يافتهاند. «دنياي جهان گستر، تكثر را به صورتهاي مختلف تحمل ميكند. نخست، جهان گستري شمار بازيگران را در حوزة عمومي افزايش داده است. در سياست، مراكز قدرت و همچنين تنوع بازيگران در سطح جهاني؛ متعدد است. در فرهنگ، هنجارهاي غير غربي به سبب رواج مفهوم چند فرهنگي اهميت يافته است. دوم آن كه جهان گستري زبر روايت (8)، تجدد خواهي را متزلزل ساخته و به مردم مجال داده است راههاي مختلفي را به سوي حقيقت پيمايند»(رجايي، 1380). فناوري واطلاعات، اقليت خاموش ديروز، امروز ميتواند بسياري از ارزشهايي را كه قطعي و مسلم به نظر ميآمدند زير سوال برد. دغدغههاي بومي و محلي توان مييابند كه از حيطه محدود گذشته به درآيند و هنجارها و ارزشهاي خود را به ديگر جوامع منتقل كنند. «پيرامون»(9) تنها شنونده و وارد كنندة ارزشها و دغدغههاي «مركز»(10) نيست، آن گونه كه در تفكر پست مدرن اصولاً چيزي به نام مركز وجود ندارد. «از مميزات پستمدرنها در برابر مدرنها، ضد نخبه گرايي، ضد اقتدارگرايي، خود پراكندگي، توليد ساختارهاي باز، ناپيوسته، فيالبداهه، نامعين در مقابل آزمايش گرايي مدرنيستها ميباشد. امروزه نميتوان به قطعيت از گفتماني مسلط دم زد و اين امر فرصتي خوب براي كشورهاي ديگر از جمله ايران به وجود ميآورد. «در گذشته حاكميت يك گفتار مسلط سبب ميشد كه صورتهاي كهن آگاهي پس روند، از نظر نهان مانند ذهن بشر تابع بيچون و چراي الزامات ايدئولوژي حاكم باشد. تروريسم فكري ماركسيسم را به ياد آوريم كه چندين دهه قالبهاي فكري ما را پيشاپيش شكل ميداد، به گونهاي كه گويي بشر براي شناخت واقعيت متغير جهان يك جعبه ابزار بيشتر در اختيار ندارد، كه لوازم آن عبارتند از: تاريخ انگاري، جبر زمانه، مبارزة طبقاتي، زيربنا و روبنا. اين ابزارها براي ما در حكم سلاح نظري ناب و مطلق بودند. اما با ظهور گفتارهاي تازهاي كه ناگهان از پستوهاي تاريخ سر برون آوردند، طيف رنگهاي شناخت ما به طرزي شگفتآميز متنوع و گسترده شد. فرهنگ جهان به صندوق خانهاي تبديل شد كه بقاياي همه چيز حتي آن چه به طور بارز كهنه و از رواج افتاده است، در آن به كار ميآمد. در نتيجه با فوران ناگهاني بينشها و ادراكهاي گوناگون مواجه ميشويم. همة تكههاي رنگارنگ فضاي روح از زير خاكستر هزاران سالة خود دوباره جان گرفتند و رنگهايي خيره كننده به گوش ميرساندند. »(شايگان، 1380). البته نبايد فراموش كرد كه نميتوان به صرف مهيا شدن اين امكانات آن را فرصتي به حساب آورد. حرف تازه و منطقي زدن همراه با نقد سنجيده و خردگرايانه گفتمان موجود كه به ظاهر خود را مسلط ميپندارد و «پايان تاريخ»(11) را اعلام ميكند، ميتواند براي كشورهاي جنوب از جمله ايران فرصتي گرانبها باشد. ايران در دنياي كنوني دغدغههاي تازهاي را براي جهانيان پيشنهاد ميكند. اگر ارائه پيشنهادها. روندي معقولانه داشته باشد و طرح آن به دور از سطحي انديشي و سطحي نگريهاي شعارآميز باشد، فرصتي گرانبها براي كشور ما خواهد بود تا دغدغهها، ارزشها و هنجارهاي خويش را با ديگران در ميان نهند و به داوري جهاني بسپارد. ايران با پشتوانههاي تمدني و فرهنگي غني كه به خوبي عقلانيت شيعي، اجتهاد پويا و ارزشهاي انساني را در كنار هم مطرح ميكند از فرصتي ويژه برخوردار است. شايد جلب توجه و نگاه جهانيان به سوي كشوري چندان دشوار نباشد اما نكتة اصليتر آن است كه كشورها از تواني بالا در ارائه فكري حساب شده، قوي و منطقي برخوردار باشند. از هر سو صداهايي ديگر بر ميخيزند كه در برابر تحكم ارزشهاي بازاري سرخم نميكنند و ميراث گذشته را ميطلبند. از هويتهاي از ياد رفته احقاق حق ميكنند و خواستار حيات دوبارة رؤياهايي هستند كه در زير خاك نظام جهاني مدفون گشتهاند. اين روياهاي احيا شده همگي از اعصار ديگر، فرهنگهاي ديگر و شيوههاي ديگر هستي و زندگي ميآيند و به هيچ رو به هم سطحي و برابري مورد نظر نظامهاي ليبرالي پيروز تن در نميدهند، بلكه شيوههاي ديگر هستي را جلوهگر ميكنند. اين صداهاي تازه بيانگر خواستههاي فرهنگهايي هستند كه مدرنيتة عنان گسيخته، آنها را به كناري رانده و حتي تحقير كرده بود.
راهكارهاي پيشنهادي در دورة جهاني شدن، كشوري سود بيشتر ميبرد كه تلاش بيشتري در حيطة نظري و عملي داشته باشد. نميتوان منتظر نشست تا چالشها از بين بروند و بدون هيچ اقدامي تبديل به فرصت شوند. براي مقابلة با تهديدها، بايد چارهانديشي كرد. «در فرهنگ بنيادين جهاني شدن، شركتهاي فراملي و توانمند ميتوانند از چنگ بوروكراسيهاي مالياتي فرار كنند و شركتهاي كوچك كه كارآفريني ميكنند بايد ماليات بسياري بپردازند. از اينرو در عصر جهاني شدن، مهمترين مسئله عدالت اجتماعي است و بايد به طريق جديد، چه از حيث تئوري و چه از حيث سياسي، به آن دست يافت». (Beck Ulrich,1998) از ديگر سو، در فرهنگ اصيل قرآني و دين اسلام، عدالت جايگاهي والا دارد و هدف از بعثت انبياء بر پايي عدالت و قيام مردم براي قسط ذكر شده است (جديد، 25). با توجه به اين فرهنگ عدالت خواهانه و موقعيتي كه امروزه ايران از حيث فرهنگي، سياسي، اقتصادي و راهبردي در جهان دارد، ميتوان با اتخاذ چند راهكار از فشارها و تهديدهاي احتمالي جهاني شدن كاست و يا آنها را به فرصت تبديل كرد.
الف- همگرايي با تأكيد بر توانمندي جهان اسلام ايران در تعامل و تبادل با كشورهاي اسلامي داراي اشتراكهاي فرهنگي و مدني فراواني است كه ميتواند با اتخاذ رويكرد همگرايانه با جهان اسلام و همكاريهاي منطقهاي از توانمنديهاي موجود استفاده كند. اين همكاري ميتواند در كاهش فشارهاي اقتصادي و فرهنگي و جلوگيري از تحميل دغدغههاي ناهمساز و تصنعي بر ايران، نقشي كارگشا داشته باشد و منافع سياسي و اقتصادي فراواني باري ما به ارمغان آورد. سرنوشت كشورهاي همكار به شكلي آشكار به هم پيوند ميخورد و آنها را بيش از پيش در كنار هم قرار ميدهد. نمونههايي چون آ. سه. آن در جنوب شرق آسيا و موقعيتهايي كه در اين زمينه به دست آوردهاند حكايت از همين امر دارد. گسترش همكاريهاي اقتصادي در جنوب و موفقيت برخي از آنها نظير آ. سه. آن، جنوب را نسبت به مؤثر بودن گسترش همكاريها در قالبي غير از همگرايي به شيوه شمال اميدوارتر كرده است. بنابراين يكي از بهترين گزينههاي پيشروي ايران و جلوگيري از روند تهديد آميز جهاني شدن، همكاري با منطقه و جهان اسلام است. جهاني شدن چشماندازهاي جديدي را ايجاد ميكند كه يكي از موارد آن ميتواند تقويت خود آگاهي و اعتماد به نفس بالا باشد. در دوران جهاني شدن بايد از الگوهاي جديد و آزموده در عرصة جهاني بهره گرفت، آنها را بومي كرد و تا حد امكان از تأثيرپذيري فرهنگي آنها بر كنار ماند. با رويكرد سنتي، بومي و هنجارهاي مشترك ميتوان به سوي توسعه سياسي و اقتصادي گام برداشت.
ب- اتخاذ روشهاي اجتهادي و خردگرا كشور و قومي كه بر روشهاي خويش مهر تاييد زند و در ارتباط و مفاهمه با ديگران، انعطاف و نرمش نداشته باشد، نميتواند با دنيايي كه انعطاف بسيار دارد ارتباط منطقي داشته باشد. در بسياري از امور اين جهاني، خداوند، عقل انسان را معيار قابل اطمينان قرار داده و داوري آن را پذيرفته است. بنابراين اگر محك سنجش براي ارتباط با ديگر كشورها، عقل جمعي در راستاي منافع ملي باشد، ميتوان با اندكي تحمل و تأمل، چالشهاي پيشرو را شناخت و براي رهايي از آنها و رسيدن به فرصتها اقدام كرد. ايران با توجه به آن كه در حوزه انديشة شيعي قرار دارد، زمينههاي نوآوري و روزآمدي در آموزههاي آن وجود دارد. در اين منظومه انديشه، آموزهاي كه ضامن تحرك و پويايي مفاهيم ديني است و بيشترين نقش را در اين حوزه بازي ميكند، اجتهاد است؛ عنصري پوينده كه انديشمند شيعي را ياري ميدهد تا هم به دامن قشريگري و سطحي انديشي گرفتار نشود و هم از جهتي ديگر براي كشف جوهر ناب دين به دامن التقاط نيفتد و جاذبههاي ديگر فرهنگها او را به سوي ناديده گرفتن فرهنگ نكشاند. اين اصل از توان مطلوبي براي نگرشهاي عقلاني و هماهنگي با زمان و مكان مختلف برخوردار است و با بهره از آن ميتوان برخي مشكلات كشور را حل كرد. «وقتي هدف محركة اجتهاد، ابعاد حقيقي خود را بازيابد و هر دو جولانگاه فردي و و اجتماعي را در بر گيرد، آثار يكسونگري و يك سوي سكه ديدن را نيز كه در گذشتهها حاكم بود به تدريج خواهد زدود (صدر 1359). «عنايت» اساسيترين اصل براي انطباق با تحولات اجتماعي و سياسي را اجتهاد ميداند كه طرح و تدبيري براي تكميل منابع فقهي و بالقوه تعبيهاي انقلابي در برابر قدرتهاي دنيوي است و لذا نوعي انعطاف و توان براي انطباق با مسايل پيش بيني نشده در منابع دارد (عنايت، 1372). اگر سامانه و روشي علمي بخواهد در دنياي شتابنده جديد به حيات پويندة خود ادامه دهد و از سوي پشتوانهها و اصالتهاي تمدني خويش را از دست ندهد، راهي جز نو شدن نظاممند همراه با فهم زمان ندارد. اين امر را خرد حكم ميكند، آن گونه كه در روايات آمده است:«بر فرد خردمند است كه آشنا به زمان خويش باشد» (كليني، اصول كافي) و «فردي كه عالم به زمان خويش است، مورد هجوم اشتباهات و خطاها قرار نميگيرد. » (كليني ، اصول كافي). لذا در شرايط و مقتضيات جديد، كاركردهاي اجتهاد گسترده و راهگشا ميشود. با نگاهي اصيل و عميق به آموزههاي ديني و ديدگاهي عاقلانه، ميتوان بسياري از مشكلات را حل كرد. ايران با اين تواناييها نبايد چندان از ورود به وادي دنياي جهاني شده دوري كند و براي ورود به آن هراس داشته باشد. بلكه به جاي برخورد انفعالي و منفي، بايد آن را فصل جديدي در زندگي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و امنيتي خود تلقي نمايد.
ارزيابي و نتيجه مرحله شتابان فعلي جهاني شدن، نشان از تسلط پيروزمندانه و مقتدرانه هيچ يك از «فرا روايتها» ندارد (واترز، 1380). فرهنگها بايد به ارزيابي خود بپردازند كه چه ارايه ميدهند و چه دارند تا ارايه كنند. ايران داراي فرهنگ اسلامي است، فرهنگي كه به سختي ميتوان سيستمي فراگيرتر، وحدت بخشتر و انطعاف پذيرتر از آن را از لحاظ ارزشها و ايدهآلها جستجو كرد (بنو عزيزي، 1379). ايران با توجه به منابع سرشار زيرزميني، موقعيت راهبردي منطقهاي و ظرفيتهاي فرهنگي – اسلامي، توان و گنجايش ورود فعال در عرصه بينالملل را داراست واهميت فرهنگي پيوستگيهايي مانند باورهاي ديني، بيشتر از آن است كه بتواند آنها را «بازماندههاي صرف» دورههاي پيشين دانست. انقلاب اسلامي ايران در بازگشت به ارزشهاي اسلامي و احياي آنها در قرن بيستم نقشي اساسي بازي نموده و ارزشهاي عدالتخواهي، آزادي، استقلال، معنويت، فضيلت گرايي، از خود گذشتگي و هويت اسلامي را مورد توجه قرار داد. در حالي كه در «آغاز قرن بيست و يكم، بيعدالتي مسئله فوري وضروري جهان سياست گرديده است و جهاني شدن نه تنها فاصله طبقاتي بين فقير و غني را در جهان تشديد ميكند، بلكه شكاف و فاصله دولتها و مردمي را كه از قدرت برتر سياسي و تأثير گذاري بيشتر برخوردارند و دولتها و مردمي كه چنين نيستند، افزونتر ميكند. »(Hurrell and woods,1999) دين اسلام در اين وضعيت ناعادلانة جهان با انقلاب اسلامي ايران، با عنوان گزينة بديل مطرح شد. براي اثر بخشي و حضور فعالتر آموزههاي اين دين، بايد علاوه بر طرح هنجارهاي انساني، بر محورهاي وحدتگرا و همگرايي در جهان اسلام تاكيد كرد و در اين ميان، ايران ميتواند نقشي عمده بازي كند. »در سال 1357 با وقوع انقلاب اسلامي و شكلگيري گفتمان اسلامي تحت تأثير آن، به نظر ميرسيد گفتمان جهان اسلام كه با اضمحلال امپراتور عثماني در 1924 دچار كثرت، تنوع و گسست گشته بود، دوباره در حال شكل دهي به گزارههاي خويش است. شعار انقلاب اسلامي كه مسلمانان را دعوت به اسلام ميكرد و اقبال طبقه متوسط شهري مسلمان با آن كه بعدها گفتمان اسلامي را قوام بخشيد اين نكته را تقويت نمود كه گفتمان كشورهاي انقلاب اسلامي خواهد توانست نوعي همگرايي منطقهاي را در شكل مذهبي خود بر كشورهاي جهان اسلام حاكم سازد. »(قوام، 1380). در قرن بيستم، اسلام بار ديگر در جهان مطرح شد و در برابر برخي از آموزههاي به ظاهر تثبيت شده مدرنيته و تمدن غربي، علامت سؤال گذاشت و آنها را به چالش كشيد، لذا با اين رويكرد در آغاز قرن بيست و يكم نيز ميتوان با تأكيد روشهاي خردگرايانه، به تداوم اين روند ياري رساند و جهاني شدن را به موقعيتي تازه براي طرح دوباره ايران تبديل كرد.
منابع و مأخذ 1- قرآن كريم، سوره حديد، آيه 25. 2- بنوعزيزي، علي (1379)، «رويكردهاي اجتماعي – رواني توسعه سياسي» در مايرون واينر و هانتينگون، درك توسعه سياسي، پژوهشكده مطالعات راهبردي، 346. 3- بيات، عبدالرسول و ديگران (1381)، فرهنگ واژهها، مؤسسه فرهنگ و انديشه ديني، 254. 4- تاملينسون، جان (1380)، جهاني شدن و فرهنگ، ترجمه محسن حكيمي، پژوهشهاي فرهنگي، 25. 63. 5- حقيقي، شاهرخ (1379)، گذار از مدرنيته، نشر آگاه، 19. 6- داوري اردكاني، رضا(؟) بحران هويت، فصل نامة فرهنگ، شماره 9، 11. 7- دكارت، رنه (1380)، تاملاتي دربارة فلسفه اولي، در: از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، نشر ني، 29. 8- رجايي، فرهنگ (1380)، پديده جهاني شدن، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، نشر آگه، 85، 107، 123. 9- شايگان، داريوش (1380)، افسون زدگي جديد، ترجمه فاطمه ولياني، نشر فرزان، 31، 50، 156، 231. 10-صدر، محمد باقر (1359)، همراه با تحول اجتهاد، ترجمه اكبر ثبوت، روزبه، 14. 11-عنايت، حميد (1372)، انديشة سياسي در اسلام معاصر، خوارزمي، 275. 12-فوكو، ميشل (1379)، ايران، روح جهان بيروح، مترجم نيكو سرخوش و افشين جهانديده، نشر ني 61. 13-قوام، عبدالعلي (1382). جهاني شدن و جهان سوم، نشر وزارت امور خارجه، 94، 95، 363. 14-كليني، ثقه الاسلام، اصول الكافي، ج1، بيتا، بينا، 3، 27. 15-كميت انسل و پيرسون (1375). هيچ انگار تمام عيار، مترجم محسن حكيمي، نشر خجسته، 148. 16-گلمحمدي، احمد (1381). جهاني شدن، فرهنگ، هويت، نشر ني، تهران، 12. 17-ليوتار، جين فرانسيس (1380). وضعيت پس مدرن: گزارشي دربارة دانش، ترجمه حسينعلي نوذري، نشر گام. 18-گيدنز، آنتوني (1377). پيامدهاي مدرنيت، ترجمه محسن ثلاثي، مركز، 77. 19-واترز، مالكوم (1380). جهاني شدن، ترجمه مرداني گيوي و سياوش مريري، سازمان مديريت صنعتي، 10، 185. 20-The report of “The World Bank Group. ”from:www. world bank. com. Ulrich, B. (1998). 21-What Is Globalization,Translated by Patrick camiller,Oxford university Press, 22-Hurrell,A. and woods,N. (1999). Inequality,Globalization and word Politics. Oxfoed Iniversity press,3. پاورقيها (1) . عضو هيأت علمي پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي. (2) . Globalization (3) . Global (4) . Westernization (5) . Americanization (6) . metanarative (7) . post modernism (8) . Meta narrative (9) . Periphery (10) . Center (11) . End of history سيد کاظم سيد باقري |